کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

با سلام

 

چند شب پیش اتفاقی پیش اومد که دلم نیومد با شما درمیان نذارم. حدود ساعت 8 شب که همکاران به اتاق رست رفته بودن و اینجانب به اضافه یک دوست کارآموزتر از خود طبق معمول آماده باش در سنگرمون( ایستگاه پرستاری) نشسته بودیم و در حال حل کردن جدول بودم. سرم رو بلند کردم و مشاهده کردم دختر پسری البته دختر پسر که چه عرض کنم سن و سالشون یه کم از دختر پسرهای امروزی بالاتر بود، در حالی که دختر کیف دانشجویی بر شانه ی راست داشت و یک کتاب در دست چپ و دست پسر دور دختر مثل پیچکی گره خورده بود و دختر از دل درد شاکی بود وارد اورژانس شدن نوبت گرفتن و در سالن انتظار نشستن. پسر دست راستش رو که حدود یک متر بود، بالای صندلی گذاشت و دختر را همانند گنجشکی بی پناه لابه لای دستان پر قدرت و آرامش برانگیز خود قرار داد و دخترم سرش رو روی دستان پسر تکیه داد و کم کم سرش از حد مجاز فراتر رفت و روی سینه ی پسر قرار گرفت!!! سر پسر هم متقابلا مث آهن ربا خود به خود جذب سر دختر شده و محکم به سر دختر چسبید و هر دو آنچنان به دیوار روبرویشان خیره شده بودن و سکوت اختیار کرده بودن که گویی در کنار دریا نشسته اند و غرق امواج دریا اند!!!

 

منم که دورادور نظاره گر صحنه ی عاشقانه بودم، تا اینکه منشی محترم صداشون کرد و هر دوتا که انگار در پارک در حال قدم زدن هستن آسه آسه نزد پزشک رفتن و دختر آنچنان با ناز جواب سوالات پزشک را میداد که پزشک چندبار به دختر گوشزد کرد که خانم محکمتر حرف بزنید! خلاصه بعد از چند دقیقه پسر با یک کیسه سرم و آمپول پیشمون اومد و دخترم روی تخت دراز کشید منم سرم رو آماده کردم و برای وصل سرم بر بالین دختر حاظر شده و دختر به محض دیدن سرم در دستم شروع به ریختن اشک کرد و از اون طرف پسر هم کلی قربون صدقه دختر میرفت... .

 


  خلاصه با کلی مکافاتو ناز و عشوه های خانم آنژیوکت رو براش فیکس کردم و سرم تراپی رو شروع کردم و به سنگر برگشتم. چند دقیقه ی بعد متوجه ی صدای دختر شدم! آنچنان اصوات مختلفی از خودش در میاورد که منم خجالت زده شده بودم! یک آن برگشتم ببینم چش شده که دیدم دختر در حالیکه دست چپ رو کمی بالاتر از شکم روی قفسه ی سینه قرار داده پسر هم در حال نوازش کردن دستان دختر است!!! رک بگم منم که بدم نمی اومد دیدی بزنم هر چند ثانیه یک بار سرم رو 180 درجه میچرخوندم تا هدف رو زیرچشمی با زاویه 35 درجه نگاه کنم اما ایندفعه مشاهده کردم هدف داره کارش به جاهای باریک کشیده میشه!!!!! منم که دیدم فاجعه در حال وقوع است خجالت کشیدم و سرم رو با سرعت نور به حالت اولیه برگردوندم و به دیوار روبرو در حالیکه چشمانم از حدقه در اومده بود خیره شدم و سه چهار بار پلک زدم و پیش خودم گفتم در دیزی بازه حیای گربه کجاست!! البته ناگفته نماند دیزی خانم که بدش نمی اومد چه برسه به آقا گربهه! یک آن به خودم گفتم حالشون رو بگیر و از اونجاییکه نمیتونستم به آقا گربهه چیزی بگم برگشتم و به دیزی خانم با صدای بلند گفتم خانم این چه وضعشه؟؟؟؟ این اصوات چیه که از خودت درمیاری؟؟؟؟ آروم باش! اینجا رو اشتباه گرفتی!

 


آقا گربهه برگشت و گفت: شمایی که اینجا رو اشتباه گرفتی لطفا شما آروم باش. منم گفتم والا ما که آرومیم شمایی که گویا نا آرومی!! حداقل پرده رو بکش. پسر گفت مجبور نیستی نگاه کنی چشمت رو درویش کن منم گفتم فعلا شمایی که باید چشمات رو درویش کنی و در یک حرکت ضربتی رفتم و پرده رو  کشیدم. آقا گربهه که عصبی شده بود پرده رو با شدت هر چه تمامتر به حالت اولیه برگردوند. طوریکه 7،8 تا از گیره های پرده کنده شد و پرده روی چوب پرده به صورت نصفه نیمه آویزون موند. منم همونطور که با تعجب و عصبانیت به پسر خیره شده بودم تو این قیل و قال از نیم رخ یه هاله ی سیاه رو دیدم که دارد وارد اتاق رختکن برادران میشه که نزدیکه در ورودیه اورژانسه. منم مشکوک شده بودم که ساعت هشت و نیم شب کی میتونه باشه؟ موضوع دختر پسره رو ول کردم و سراسیمه به سمت سوژه ی جدید روانه شدم! نزدیکه اتاق برادران که شدم قدم هام رو آهسته برداشتم و جلو در ورودی اتاق ظاهر شدم و مشاهده کردم یک آقایی لاغر با لباس محلی یه استان دیگه با عجله در حال زیر و رو کردن کیف برادران محترم و زحمتکش اورژانسه! منم که با دیدن آقا دزده با اون سیبیلای هیتلریش انگار که خودم در حال ارتکاب جرم هستم رگ گردنم به به لرزه دراومد و متقابلا آقا دزده با دیدن من زهره ش ترکید!! وقتی ترسش رو دیدم به خودم مسلط شدم و یه کم از در فاصله گرفتم تا وقت محاکمه کردن آقا دزده احیانا اگر سلاح سرد داشته باشه راهی برای دفاع داشته باشم.

 


دست به کمر وایسادم و شروع به محاکمه کردنش کردم و گفتم آقا داری دزدی میکنی؟(با لحنی کاملا ریلکس) در جواب گفت: چند وقت پیش اومدم پیش دکتر برام یک قرصی تجویز کرد از اون روز به بعد دچار توهم شدم الان هم نمیدونم چرا اشتباهی وارد این اتاق شدم!! منم پیش خودم گفتم خودتی!! و بعد گفتم دفعه ی دیگه اگر خواستی دزدی کنی حداقل این لباس محلی رو تن نکن چون آبروی ایل و طایفت رو میبری. منم که دیدم خیلی ترسیده دیگه حراست رو خبر نکردم و گفتم همین حالا برو تا نیروی انتظامی رو خبر نکردم. برگشتم به استیشن. دوباره یاده پرده ی کنده شده افتادم و به آقا گربهه گفتم حداقل پرده رو به گیره ها وصل کن. جواب داد: این کار ما نیس کار امثال شماس. منم که حرصم گرفته بود نیم خیز شدم که برم بزنمش یه دفعه یادم اومد دفعه قبلی هم همین مورد پیش اومد و نزدیک بود به ناکجا آباد کشیده بشم، نشستم و گفتم خب بعد ازینکه سرم دوست دخترت رو از دستش کشیدم زحمت وصل پرده رو بکش. گربهه گفت عمرا!



تو این گیرو داد صدایی از ته سالن اومد که میگفت: آقای پرستار مشکلی پیش اومده؟ کسی چیزی بهتون گفته؟ بیام سراغش؟ یک لحظه برگشتم که ببینم کیه؟ دیدیم آقا دزده با کمال پر رویی بر روی صندلی کنار دیوار نشسته و شاهد ماجراس! منم که خشم وجودم رو گرفته بود نیم خیز شدم که همون مورد قبلی یادم اومد و دوباره نشستم و گوشی رو برداشتم نیروی انتظامی رو گرفتم. همونطور که در حال صحبت با همکاران انتظامی بودم آقا دزده پا به فرار گذاشتن و آقا گربهه هم که فکر میکرد من برا اونا با نیروی انتظامی تماس گرفتم گفت: پرستار. سرمش تا همین جا کافیه باید بریم....

 


اینم زندگی ماس دیگه!

 

دوستون دارم

بای




برچسب ها : داستان طنز , طنز , مطلب طنز , شیفت دادن امید , بدبختیه ما داریم؟؟؟؟ , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic