تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

با سلام
ابتدا جا داره باز هم برای بار چندم به خاطر وقفه ای که افتاد عذر خواهی کنم،هرچند که عذرم موجه ولیکنم بازم شما مشتری هستید و ما خدمتگذار...هرچی که شما بگی ما سعی میکنیم بهش عمل کنیم. این هفته بنده مسافرت بودم و شدیدا سرم شلوغ بود و همینطور دسترسی به نت نداشتم...باور نمیکنید زنگ بزنید 118 بپرسید!
وقتی اومدم با سیل نظرات یکی از دوستان و سیل جواب های یه طرفه سندی مواجه شدم.
من جوابی به نظر های اونا نمیدم و و اونارو میسپارم به خالق حق تعالی،خودش جوابشونو میده.
من دیروز رسیدم و امروز بکوب نشستم قسمت ششم داستانو تکمیل کردم.
امیدوارم مورد رضایتتون واقع بشه.
یا حق
------------------------------------------------------------------------------------------

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

در طول هفته با مینا تلفنی زیاد ارتباط داشتم و در مورد قرار چهار نفرمون با سیا و یاسی صحبت کردم. مینا هم بعد در میون گذاشتن با یاسی جواب اوکی رو داد. پنجشنبه قرار بود که با هم به درکه بریم.
صبح ساعت 6 پاشدم و شروع کردم به حاضر شدن،جلوی آینه خودمو بر انداز کردم.... یه شلوار لی آبی روشن که نه زیاد گشاد بود و نه تنگ،با یه تیشرت سبز فسفری،از وقتی ماجرای پریسا اتفاق افتاده بود موهامو تیغ انداختم و بعد اون بیشتر مواقع موهامو کوتاه نگه میداشتم. ولی نه اونقدری که بگن منصور کچل! کوتاه و تقریبا متوسط....دستی به موهام کشیدم و از خونه بیرون زدم. پرشیای بابایی رو که بیشتر دست من بود روشن کردم و منتظر سیاوش شدم تا بیاد.
ساعت 7:30 قرار بود جلوی در مینا اینا باشیم و ازونجا که فاصله زیادی هم تا درکه نداشت حرکت میکردیم.
نگاهی به ساعت کردم....ساعت 6:40 بود. سیا دیر کرده بود! یه لحظه به خریت خودم لعنت فرستادم که چرا همون 6 زنگ نزدم که چک کنم ببینم سیا بیدار شده یا نه! شماره سیاوش رو گرفتم....با تاخیر و صدای خواب آلود: _ الو بله؟!
_الو و زهرمار! گوسفند تو که هنوز خوابی! مگه قرار نبود 6:30 پایین باشی؟!
_خوب پایینم دیگه!
_پایینی؟!
یه دفعه صدای برخورد چیزی رو  به شیشه عقب شنیدم! برگشتم دیدم سیا با لخندی عاقل اندر سفیه داره منو نیگا میکنه و یه بربری رو تو دستش گرفته و داره اونو سق میزنه!
سیا در حالی که داشت به سمت ماشین میومد: ببین چی گرفتم؟! بسکوییت گرجی!!
_سیا خدا بگم چیکارت کنه!! یه لحظه فکر کردم خواب موندی! صداتم که از قصد خواب آلود کردی بیشتر کرکام ریخت! دهن سرویس....اسم ما ترکا بد رفته...شما فارسا که از ما بیشتر بربری میخورید!
_بابا از ساعت 5 بیدارم! نکه اولین بارمه دارم با دوتا دختر میرم بیرون، یکم هیجان دارم!
_آره جون عمت! من که میدونم تو از ساعت 5 کدوم گوری بودی!
_کدوم گوری بودم؟!!
_منم نمیدونم! جدی کجا بودی؟!
_5و که جو دادم! از ساعت 4:30 بیدارم! بعد نماز دیگه نخوابیدم! نشستم دعا خوندم!
_سیا؟! فحش میخوای؟! آخه ....استغفرالله....! بی خیار! برو در پارکینگو باز کن بریم.
و سیا در حالی که بربری رو به سمت من حواله داد و رفت که در پارکینگو باز کنه گفت:منصورم، خودت که میدونی جواب بی خیار چیه! چیه؟! بی خیار که زندگی نمیشه عجگم!
ماشینو به سمت خونه مینا هدایت کردم،تو مسیر به آهنگ های زد بازی گوش دادیم که وقتی با دخترا باشیم،یکم ضایع بود که زدبازی گوش کنیم! ساعت 7:20 با یه ترمز خیلی نرم ماشینو جلو در پارک کردم.(بر عکس سیا که وحشیانه ترمز میکرد و همیشه با صورت به شیشه میچسبیدیم!)
چشمان سیا که به برج افتاد،سرشو با یه سوت کش دار به سمت بالا و تا نوک برج کشید.
_«منصور دهنتو سرویس!!» خونه مال خودشونه؟! عجب مایه دارایی ان!! کاش اونروز صبح من میرفتم پی خرید کتاب که رو شونه من بیهوش بشه!
_آره...مطمئنا هم زنده میموند اگه تو جای من بودی!
_اون که آره! من اگه جای تو بودم همچین خریتی نمیکردم که برسونمش بیمارستان و واسه خودم دردسر درست کنم.
سکوت کردم و با گوشی مینا تماس گرفتم....
_الو سلام رسیدید؟!
_سلام،آره رسیدیم. بیاید پایین دیگه.
_باشه ما یه 10 دقیقه دیگه پایینیم!
_10 دقیقه دیگه؟! مگه حاضر نشدید؟!
_چرا ولی هنوز تکمیل نشدیم.
سیا که صدای مینا رو شنید،ازونور بلند گفت تکمیل انننننننننه؟!!
به سیا چشم غره رفتم و به صورتی که بتونه لب خونی کنه گفتم:خفه شو سیا! ضایس!
_این صدای آقا سیاوش بود هان؟!
_آره خاک تو اون سر!
_بهش بگو 11دقیقه دیگه خدمتش میرسیم،اونوقت اون جمله ای که گفتنو بهشون حالی میکنیم.
صدای یاسی رو شنیدم که میگفت یه دهنی من ازین پسره سرویس کنم که حالیش بشه!
_اوه،اوه ....سیا بدبخت شدی! خود یاسی خانوم میخواد به خدمتت برسه!
سیا در حالی که داشت میخندید شصتشو به سمت من گرفت!
هم خنده ام گرفته بود،هم عصبانی بودم. برای اینکه مینا صدای خنده ام رو نشنوه،سریع گفتم: خوب ده دقیقه دیگه اینجا باشیدا! خدافظ
_اوکی....فیلا

_عجب خری هستی تو سیا! این چه طرز صحبت کردن تو قراره اوله!
_منصور میدونی که من سر این حاضر شدن دخترا چقد مشکل دارم؟! اون اولا که با نازی دوست شده بودم یک ساعت طول میکشید حاضر شدنش!،سر این موضوع باهاش کلی دعوام میشد.....آخرشم نازی خودشو با من وفق داد و به خاطر اینکه با من بمونه،کلی تلاش کردو اون یک ساعتو به 50 دقیقه رسوند! میبینی چقد خاطرمو میخواد!
_آره میبینم!

بعد 20 دقیقه که منو سیا تقریبا داشت چرتمون میگرفت و چشمون به در بود، در باز شد!
ابتدا یاسی و بعد مینا به دنبال اون از در خارج شدند.یاسی با یه مانتوی سفید و یه شلوار جین آبی کمرنگ و شال آبی رنگ و مینا با یه مانتوی آبی و شلوار مشکی که یه حالت کشی و ورزشی داشت و شال فسفری رنگ به سر بود. تیپ و مدل موهای و آرایش یاسی از دور خیلی تو چشم میزد و برعکس اون مینا،با یه آرایش ساده با زیبایی خدادایش به چشم میومد.
با دیدن یاسی پیش خودم گفتم امروزو خدا بخیر کنه و جای ون گشت ارشاد تو همون درکه بمونیم!
وقتی داشتن به سمت ماشین میومدن ،با مینا چشم تو چشم شدم،یه لبخند قشنگ بهم زد و منم همراه لبخند بهش چشمک زدم.
سیا به آرومی که اونا نشنوند گفت منصور دهنتو سرویس! این یاسیه عجب چیزیه!
_سیا باز تو نگاه ابزاری کردی که؟! آدم باش...هیز بازی در نیار که اینا حساسن...حالا دیگه خفه شو...دارن میرسن.
جمله ام تموم نشده بود که دیدم سیاوش به سرعت از ماشین پیاده شد و در عقب ماشینو باز کرد و با قیافه ای مظلومانه گفت:سلام...بفرمایید یاسی خانوم!
یاسی و مینا با تعجب تشکر کردن و سوار ماشین شدن.
_سلام آقا منصور،خوب هستید؟!
_سلام یاسی خانوم... مرسی،شما بهتری؟!
_تشکر منم خوبم

نسبت به دیدار قبلیمون که تو بیمارستان باهاش داشتم رابطه ام باهاش سردتر بود و طبق تعریفای مینا و جلف بودن و سبک سریای یاسی نمیخواستم زیاد باهاش گرم بگیرم.
سیا سوار ماشین شد و من برگشتم سمت مینا....
_مینا خانوم ما چطوره؟!
مینا با یه حالت خجالت و هیجان گفت:مرسی منصور...خوبم
یه دفعه دیدم یاسی و مینا زل زدن به ما با تعجب مارو نگاه میکنن.
برگشتم سمت سیا و گفتم چته؟! چیه؟! نمیتونیم با gf خودمونم احوال پرسی کنیم؟!
سیا و یاسی بلند زدن زیر خنده و سیا بین خنده هاش گفت:کی گفت احوال پرسی نکنی ولی نمیدونم که....چییییییییز...ول کن،حالا بعدا بهت میگم... و دوباره با یاسی زدن زیر خنده.

منو مینا خوب متوجه شده بودیم سیا و یاسی به چی میخندیدن. به طرز نگاه کردن و لحن صحبت های منو مینا میخندیدن.تو این مدت خیلی بهم وابسته شده بودیم و من به شخصه مینا رو دوست داشتم و کم کم ترس از عاشق شدن به سرم زده بود و تقریبا جس میکردم مینا هم همچین حسی رو نسبت به من داره.
ماشینو به حرکت دراوردم و تا درکه با مسخره بازی ها و کل کل های یاسی و سیا خندیدیم.
یاسی خیلی سریع با سیا عیاق شده بود و خیلی با هم راحت شده بودن. از یه طرف خوشحال بودم که میتونستم  اون دوتا رو با هم تنها بذارم و خودمو مینا با هم جلوتر حرکت کنیم و حرف بزنیم و از طرف دیگه میترسیدم که سیا باز هم کار دستم بده و با یاسی هم داستان شروع کنه و رابطه اشو وسیع تر کنه. اگه همچین اتفاقی میفتاد دیگه نمتونستم تو چشمای نازی نگاه کنم. منی که همیشه سعی میکردم سیا رو از خیانت به یاسی منصرف کنم حالا داشتم مقدمه دوستیشو با یه دختر دیگه محیا میکردم،هر چند ناخواسته بود.
بعد از اتمام حجت با سیا،با مینا ترکشون کردیم و به فاصله 10 متر جلوتر از اونها حرکت میکردیم.
_منصور،نباید یاسی و سیا رو با هم تنها میذاشتیم،زشته.
_نه بابا! زشت چی! در ضمن خودشون میدونن که من چقدر دوست دارم ...
لحظه ای که این جمله رو گفتم دست مینارو گرفته بودم و داشتم کمک میکردم که از صخره ای که سر راهمون قرار داشت بیاد بالا...با بالا اومدن مینا از صخره یه لحظه خیلی بهم نزدیک شده بودیم،تقریبا تو بغل همدیگه بودیم و چشم تو چشم با هم بودیم...تو چشمای آبیش غرق بودم که با صدای خیلی آروم گفت منم دوست دارم منصور و سرشو از شرم پایین انداخت.
دستمو زیر چونه اش گرفتم و به سمت بالا آوردم که دیدم از دماغش خون.....
 
سرم ناگهانی یه تیر خیلی محکم کشید،از درد زیاد یه فریاد کشیدم...چشام پر از اشک شده بود،پرستار با سرعت وارد اتاق شد و سریع با تزریق یه مسکن و آروم کردن من اتاق رو ترک کرد.تازه فهمیدم کجام...تصادف..چالوس...مینا....
تا الان داشتم تو ذهنم خاطراتمو با مینا مرور میکردم که به اینجای خاطره رسیدم سرم به شدت درد گرفت و از حالت خلسه بیرون اومده بودم.مسکن داشت اثر میکرد و کم کم داشت چشام گرم میشد...
ادامه دارد




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال , داستان خفن , داستان اونجوری , سایت اونجوری , داستان های لو رفته , داستان های خانوادگی , منصور کبیر , کافه جوان , سایت کافه جوان , پیربالا , سایت طنز و سرگرمی , طنز و سرگرمی , داستان های باور نکردنی , رمان های تازه , رمان ایرانی سال 91 , بهترین رمان سال 92 , رمان برتر سال 2012 , داستان های منصور کبیر , قسمت ششم داستان طاقت بیار , بهترین ها در کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

... میبینید؟!!! اینا اشکای منن!!....سلام نکرده باید بگم خدافظ!!! راستش امسال درسام خیلی سنگینه واسه همین باید برم.... و من میرم....البته نه اینکه برمـــــــــــــــا!!! یعنی میرم اما نه اینکه برم!درواقع اگه برم نمیرم!توجه می نمویییییییید؟!! دیر به دیر میام و پست میذارم!!! نگران منم نباشید مواظب خودم خواهم بود!! پسته هم میخورم تقویت شم!! عجب دردی است این درد دوری!! خب دیگه خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید. بعضی ها رو خیلی اذیت کردم از جمله احمد و منصور....همش شوخی بود واسه اینکه دور همی بخندیم یه موقع به دل نگیرید!! 

به قول شاعر که می فرماید:

اگر بار گران بودیم و رفتیم.............. اگر نامهربان بودیم و رفتیم.........

موفق و موید باشید.... خدانگهدار




برچسب ها : ما رفتیم , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , درس , مدرسه , خدافظی , tempter , the tempter ,
دسته بندی : خارج از کافه ,
سلام. تو این جلسه 3 تا نماد تک چشم و هرم و آبلیسک رو بررسی میکنیم


ادامه مطلب==>




برچسب ها : مبارزه با صهیونیسم جهانی , شیطان , شیطان پرستی , خواننده های شیطان پرست , بازیگران شیطان پرست , فراماسونری , ماسون ها , کارتون های ماسونی , نماد های فراماسونری , لژ های ماسونی , عکس های لو رفته از ۀز ماسونی در تهران , عکس های شیطان پرستان , عکس های لو رفته از مجلس های شیطان پرستی , عکس های لو رفته از مجلس های احضار جن و روح , عکس های لو رفته از مجله های غیر اخلاقی , مجله ماسون ترک , دانلود فیلم های شیطان پرستی , دانلود کتاب های شیطانی , دانلود انجیل شیطان آنتون لاوی , کلیسا , مسجد , ظهور , آخرالزمان , دجال , عکس های لو رفته از دجال , آرماگدون , یهودی ها , اسرائیل , بیت المقدس , قبه الصخره , فلسطین , اردن , لبنان , سید حسن نصر الله , سید یمانی , سید خراسانی , آمریکا , مسیحی های اوانجلیکال , بهایی ها , وهابیون , مثلث شیطان , ناسا , نظم نوین جهانی , هالیوود , حضرت موسی , حضرت سلیمان , ستاره داوود , تمدن مصر باستان , خانه های قساد و فحشا , عکس های لو رفته از خانه های فساد در دوبی , آبلیسک , رائفی پور , دانلود تمامی سخنرانی های علی اکبر رائفی پور , رائفی پور و سندمن , سندمن و رائفی پور , استاد رائفی پور در کافه جوان , سندمن , مرگ بر اسرائیل , افشاگری درباره شیطان پرستان , ایلومیناتی , ضد مسیح , نماد گرایی فراماسون ها , سفیانی , دروازه ستاره ای , star gate , بمب های اتمی آمریکا , بمب اتم , انرژی هسته ای , لینان , آبراهام لینکلن , جان اف کندی , نفت , عراق , صدام حسین , بهاییت , وهابیت , ستاره شش پر , ستاره پنج پر , ستاره هفت پر , ستاره هشت پر , ستاره نه پر , مار , جقد , خرگوش , بز بافومت , جرج واشنگتن , هرم و تک چشم , کافه جوان سایت کافه جوان , sandman , the sandman , cafejavan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : پروژه بیداری ,

خشی : سلام با قسمت سوم برنامه شام خارجی در خدمت شما هستیم که از قسمت دوم به بعد به یه برنامه ی رقابتی تبدیل شد. با عرض پوزش به خاطر تاخیری که در پخش این برنامه به وجود اومد باید توضیح بدم این برنامه یکم ممیزی خورد به دلیل الفاظ رکیکی که از طرف دوستان به کار برده شد. من از طرف این دوستان معذرت خواهی میکنم. اینم از قسمت سوم:

سندمن : با درود فراوان خدمت بینندگان عزیز. این جانب مفتخرم که ادب رو رعایت کردم و اول سلام کردم

تمپتر : سلام به روی ماهتون. به چشمون سیاهتون. از مدرسه ها چه خبر؟

سندمن : دکتر مدرسه ها که هنوز شروع نشده

تمپتر : شروع نشده که شروع نشده. به تو چه؟

سندمن : دختره ی بوووووووووووووووووق یه کار نکن بیام اون طرف بووووووووووووووق!

تمپتر : بوووووووووووق هم خودتیا. کصافط!

سندمن : نمیشه که! بووووووووووق صفتیه که به دخترا نسبت میدن!

تمپتر : خوب حالا! بریم سراغ غذامون. امروز قراره براتون آش پشت پا درست کنیم. نه که کوچولو ها میرن مدرسه. گفتیم اینو برتون بپزیم و شما از غذای هر کدوم که خوشتون اومد مال من رو درست میکنید و میریزید پشت پای بچه هاتون تا از مدرسه برگردن

سندمن : من الان مشکل دارم. مگه بچه ها میخوان برن کجا؟ مدرسه دو دیقه راهه! تازه گفتی آش رو بپزن چیکار کنن؟

تمپتر : بریزن پشت پای بچه هاشون دیگه

سندمن

تمپتر : خوب چرا اینطوری نگاه میکنی؟ نگفتم که داغ داغ بریزن! بذارن سرد شه بعد بریزن که پای بچه طفل معصوم نسوزه روز اول مدرسه ای.

خشی

فیلم بردار

کافه چی

بیژن بیرنگ

عادل فردوسی پور چه میکنه این بازیکن!

سندمن

خشی : صورت سندمن گیر کرده 

بیژن بیرنگ : اینطوری میخواستین با برنامه من رقابت کنین؟ 

عادل فردوسی پور چه میکنه این بازیکن!

تمپتر : نگاه کن گیر یه مشت روانی افتادیم! خودم برنامه رو ادامه میدم.خوب بینندگان عزیز. ما برای آماده کردن این آش پشت پا یه سری مواد لازم داریم. این مواد عبارتند از تریاک ، حشیش ، کوکائین و ماری جوانا. به اضافه یه قابلمه آش رشته که من از شب گذشت گفتم مامانم آماده کرده و الان با خودم آوردم. حالا مواد مونو میریزیم تو آش و میذاریم رو شعله آروم که بپزه

سندمن  (داره آشپزی میکنه ولی نمیتونه حرف بزنه. صورتش به حالت عادی بر نمیگرده. تا شما پیام های بازرگانی رو ببینید من تیم پزشکی رو خبر میکنم بیان ردیفش کنن)

پیام های بازرگانی(با ریتم آهنگ Papi جنیفر لوپز بخونید) بانک ملی ، بانک ملی ، ما توش حساب داریم ، چه بانک خوبیه ، چه بانک خوبیه ، این بانک ملی!

* ایرانسل تقدیم میکند! خبر های باشگاه پاناتینایکوس یونان برای مشترکان! هر خبر 9990 ریال! برای عضویت کافیست به شعور خودت توهین کنید!

* همراه اول شما را به دیدن ادامه این مسابقه فوتبال دعوت میکند

ایرانسل : احمق برنامه آشپزیه! مسابقه فوتبال کدومه؟

همره اول : من به فوتبال عادت دارم

ایرانسل

سندمن

بیژن بیرنگ

عادل فردوسی پور : چه میکنه این بازیکن!

 

تمپتر : خوب به ادامه برنامه خوش اومدین. این پسره ی بووووووووووق هم صورتش همینطوری مونده. درست شده بودا ولی این همراه اول باز  به حالت قبل برش گردوند. الان خشی بردتش بیرون یه هوایی بهش بخوره بلکه درست شه! خوب مواد ما کاملا با آش مخلوط شد. بذارین نیم ساعت قل بزنه برا خودش تا کاملا آماده شه و بتونین بریزین پشت پای بچه تون. من شنیدم حتی میشه مالیدش به پا و با باند بست که روز اول مدرسه برای بچه خوش شانسی بیاره. ای بابا خشی من تا کی آب ببندم به برنامه؟ بیارش دیگه. هی وای من! این چیه؟ صدای آژیر پلیسه؟

پلیس : ایست! کسی از جاش تکون نخوره! پلیس مبارزه با مواد مخدر اینجاست به ما خبر دادن تو این برنامه از مواد مخدر تو غذا ها استفاده میشه

بیژن بیرنگ : بله آقا. من خبر دادم! خودشه. همین دختره ی بوووووووووق تو آش مواد ریخت

پلیس : ابراهیمی برو یه مزه کن ببین چیا توش ریخته

تمپتر : این که همون امید ابراهیمی دستیار سندیه! رفتی قاطی دشمنا امید جون؟

ابراهیمی : بی پولی و هزار دردسر خانوم... قربان همه چی توش داره! جنساشم اصل اصله.

پلیس : خوب دختر کوچولو! جرمت سنگین شد! دست بند بزنید ببریدش زندان تا خودم بیام بووووووووق تو آستینش کنم!

ده دقیقه بعد

خشی : سندمن جان بهتری؟ میخوای بریم استودیو؟ برو غذاتو درست کن مردم منتظرن

سندمن

خشی : خوب پس بریم تا دیر نشده.

خشی و سندمن در حالی وارد استودیو میشن که در شکسته و همه جا خون آلوده و چند تا جای گلوله رو دیوار هاست و بیژن بیرنگ روی صندلی لم داده و داره قهقهه های شیطانی میزنه

خشی : نامرد چیکار کردی؟ 

بیژن بیرنگ

خشی : خاک به سرم شد 

بیژن بیرنگ 

سندمن

خشی : بوووووووووووووووووووووووووووووووووق همه تون!

بیژن بیرنگ

سندمن

عادل فردوسی پور : چه میکنه این بازیکن!

خشی




برچسب ها : ایرانسل , همراه اول , بفرمایید شام , sandman , the sandman , the tempter , cafe javan , cafejavan , cafjavan.irجنفیر لوپز , آهنگ جنیفر لوپز , شام خارجی , سندمن , تمپتر , عادل فردوسی پور , عادل فردوسی پور و سندمن , سندمن و عادل فردوسی پور , بیژن بیرنگ , شام ایرانی , امید ابراهیمی , آش پشت پا , دستور پخت آش پشت پا , پلیس مبارزه با مواد مخدر ,
دسته بندی :

سلــــــــــــــــــام...چطورین؟! من برگشتم! میدونم خیلی دلتون واسم تنگ شده بود! وااااای اینجا چقدر تغییر کرده!! وقتی اومدم نت که راهو گم کردم! انقدر از این و اون پرسیدم تا بالاخره کافه رو پیدا کردم!! احمد این تویی؟! چرا موهات سفید شده؟!! عصا دستته چرا؟! کمرتم خم شده که! این دنیا چه میکنه با آدم...!! سندی رو ببین... سیبیلش در اومده!! مردی شده واسه خودش! فک کنم یه نفر سومی هم تو این کافه بود...!! اها...منصور! کجاست؟! نگید که...!! خدا بیامرزدش! جوون خوبی بود.

منصور رو ول کنید بریم سراغ عشق و حال خودمون! اینجانب به همراه پدر و مادر گرامی خود به قصد تفریح به سوی اصفهان حرکت نموده و پس از شش روز به دیار خود برگشتم! از وضعیت جاده نپرسید که بنده هیچ گونه اطلاعی ندارم! از اول که رفتم تو ماشین بالشت رو گذاشتم ، خوابیدم! جا تنگ بود ولی به هرحال همونم خوب بود. تنها مواقعی هم که بیدار می شدم توی پمپ بنزین بود. به پمپ بنزین اول که رسیدیم مامانم صدام زد گفت تمپی نمیخوایی بیایی دستشویی؟! گفتم نه. پمپ بنزین دوم: مامان: تمی دستشویی؟ من: نه!! پمپ بنزین سوم:مامان: دستشویی؟ من: نه!! مامان: پاشو گم شو برو دستشویی دیگه! اعصاب واسه آدم نمیذاره. (این روزا دستشویی رفتن هم زور شده!) خلاصه با هزارجور بدبختی ما رو پرت کرد اون تو! شب رسیدیم اصفهان. از شانس گند ما 6-5 تا از رفیقای بابا اصفهانی ان! قرار بود  فقط خونه یکی از دوستای بابام بریم. خلاصه رفتیم خونشون و یه استقبال گرمی از ما کردن که نگو! خانمش شربت اورد تارف کرد دیدم شربتش سبزه! یه چیزای باریک و دراز سبز رنگی هم روش بود! از رنگ و مدلش خیلی خوشم اومد با اشتیاق یه لیوان برداشتم. همین که یه قطره خوردم حالم به هم خورد! یکی نیس بهش بگه آخه کسی خیارسبز رو هم میکنه شربت؟! خیار سبز رو با سکنجه بین مخلوط کرده یه چی در اومده حالا میخواد به خورد ما بده! یه دست پختی هم داشت که نگو! فقط جای سندی خالی بود!! خوب بود که از رستوران هم غذا گرفته بودن وگرنه باید گرسنه میخوابیدیم! انقدر دلم به حال شوهرش سوخت! چی میخوره بدبخت!! خلاصه شب رو اونجا خوابیدیم و فرداش زدیم به دل بازار. انقدر همه چی خریدم دلتون بسوزه!! ظهر هم رفتیم رستوران بعدشم بازار بعدشم رستوران بعدشم لالا!! خلاصه ما با این دو شب کاری نداریم و اما روز سوم! یکی دیگه از رفیقای بابام خبر دار شده بود که اومدیم اصفهان. زنگ زد به گوشی ددی  انقدر اصرار کرد که بساطتون رو جمع کنید و بیایید اینجا. ما هم قبول کردیم. اصلا حال نداشتم. به زور وسایلامو گذاشتم توی ساک!! وقتی رفتیم اونجا چهارتا چش در اوردم فقط نیگای دور و ورم کردم! بابا اگه اینا به من میگفتن که یارو خرپوله نمیدونه پولاشو چه جوری خرج کنه که زود تر از همه سوار ماشین میشدم! یه ویلا اجاره کرده بود خارج از شهر، کنار زاینده رود! وقتی از تو حیاطش رد میشدی بالا سرت انگور اویزوون بود. صاحب ویلا گفته بود انگورا رو نچینید توی باغچه هم نرید. همین که از در رفت بیرون بابام دستاشو قلاب کرد رفیق بابام رفت بالا چندتا انگور چید! منم دیدم خرتو خره پریدم تو باغچه افتادم به جون زال زالکا! خلاصه روز و شب جوجه کباب خوردیم! کم کم داشتم تبدیل می شدم به جوجه. بعد از چند روز هم ما رو برد خونه خودش. عجب خونه ای بود! سه طبقه بود یه طبقه ش خالی بود داد دست ما. چه سالنی داشت! وقتی میرفتی دست شوییش که دیگه دلت نمیومد بیایی بیرون! بعدشم رفتیم باغ گل ها. یه یارویی رو دیدم موهاش زرررررد خودشم سفییید!! حس شیشمم گفت خارجیه طرف! به مامانم چسبیده بودم بذار برم بهش بگم Hello  !! پشت سرش راه می رفتم یهو گوشیش زنگ خورد. گوشی رو ورداشت گفت الو سلام خوبی؟!!! ( عجب دور و زمونه ای شده! یارو تهرانی بود ما رو باش فکر کردیم خارجیه داشتیم واسش تلو تلو میخوردیم!)

واسه همتونم گز اوردم. واسه منصور هم اورده بودم منتهی الان دیگه خدا بیامرزدش دیگه!!! مال منصور رو بین خودمون تقسیم میکنیم! به قول شاعر که می فرماید:

 ای همه وجود من........ ای کسی که پا گذاشتی رو قلب من

ای کسی که در رو بستی به روی من........ درو باز کن!

                   دستم مونده لای در!!

دلتون شاد و لباتون خندون....




برچسب ها : هیج جا خونه خود ادم نمیشه! , اصفهان , سفر به اصفهان , منصور , احمد , سندمن , سیبیل , عصا , پیری , دیار , بالشت , خواب , پمپ بنزین , دست شویی , سفرنامه , سفرنامه اصفهان , طنز در سفرنامه , سفرنامه طنز , شربت , خیار سبز , سکنجه بین , رستوران , بازار , خرید , ساک , خرپول , ویلا , زاینده رود , ویلای زاینده رود , حیاط , انگور , زال زالک , باغچه , سالن , باغ گل ها , خارجی , گز , شاعر , قلب , دست , خاطره , خاطره در سفرنامه , جدیدترین مطالب طنز , مطالب جالب , مطالب خواندنی , دست نوشته های کافه جوان , کافه جالب انگیز , سایت کافه جوان , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , tempter , cafejavan.ir , the tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

سلام! دوستان یادشونه من دیشب حدود ساعت 11 یه بیانیه صادر کردم مبنی بر محکوم کردن فیلمی که به پیامبر اسلام توهین کرده بود. آقایی که شما باشی و خانومی که این خواهرا باشن ساعت 11 و نیم والده بنده از اندرونی داد زدن که سندمن جان فردا ساعت 12 جلو سفارت سوئیس قراره تجمع بشه و چند تا از روحانیون رده بالا هم این فیلم هتاک رو محکوم کردن. منو میگی؟ اومدم بیرون تا با چشم خودم ببینم کور شود هر آنکه نتواند دید که چه تاثیر شگرفی داشته این بیانیه!

پیش خودم گفتم ای بزرگ سخن ، ای نیکو سیرت ، ای تاثیر گذار ، ای منبرت همیشه داغ ، ای رهرویان راهت همیشه پایدار ، چرا این بیانیه رو زودتر ندادی؟ مگر نمی بینی آقایان تصمیمشان به زبان تو بند است؟ اگر تجمع فردا کم رونق باشد نیک بدان که تقصیر ز توست.

عزم خود جزم کرده به تجمع بروم و مشتی محکم در دهان استکبار خرد کرده ، باز گردم. لذا به سراغ نقشه خود رفته و سفارت سوئیس را یافتم و آنجا بود که جامه ها دریده و سر به بیابان گذاردم. بلی ای فرزندان. بدانید که سفارت سوئیس در الهیه سکنی گزیده و روی نقشه از خانه ما تا سفارت 5 وجب فاصله بود. اگر به مقیاس ببریم میشود حدود خیلی و چه کسی طی می کند این همه راه را؟

قریب این بودم که از تصمیم خود سر باز زده و صبح فردا بخسبم. کمی به کار های کافه جوان پرداخته و سایت را آب و جارویی زدم   ناگهان ساعت دو و نیم بامداد تصمیم گرفتم سری به سایت جنبش مصاف بزنم و در آنجا بود که مشاهده کردم بعد از بیانیه این جانب ، بقیه دانشجو های طهرون نیز دست به کار شده و استاد علی اکبر رائفی پور را سنخران این تجمع اعلان فرموده اند.

اینک نوبت آقایان بود که مرا دنبال خود بکشند! بر عقیده خود مبنی بر رفتن استوار ماندم و به یار غار خود زنگ هایی چند زدم. لیکن این از همه جا بی خبر در خواب تشریف داشت و مشغول فتح سنگر های دشمن و فرو بردن میخ اسلام در سرزمین های کفر بود. . نیکی در آن دیدم که به فردی زنگ بزنم که بانی این بیداری اسلامی در منطقه بود. بلی! بقال سر کوچه مان که رفاقتی عمیق با وی دارم. به وی اس داده و گفتم مهدی پاشو ساعت 10 بریم یه جایی! این بزرگوار دعوت مرا لبیک گفت و اصلا نپرسید کجا قرار است روانه شویم. این چنین است میزان اعتماد دوست های حقیقی مان به سرورشان. ساعت 9 صبح بود که از خواب برخیزیده و به گرمابه و گلستان و جاهای دگر رفتیم و سپس عازم شدیم.

هنگامی که به مقصد خود رسیدیم مشاهده فرمودیم که جمعیتی عظیم به سبب بیانیه ما به خیابان ها ریخته اند و استاد رائفی نیز بر کاپوت یه مزدا وانت ایستاده و سینه سپر کرده مشغول سخنرانیست. پس از سخنرانی من و مریدان سعی داشتیم برویم داخل سفارت و چند کنسولگر را از دم تیغ بگذرانیم که برادر های سبز پوش این اجازه را به ما ندادند و گفتند آسوده خیال باشید که اگر دست از پا خطا کنند خودمان ترتیبشان را میدهیم. نیمی از مریدان من با شنیدن این حرف نعره ها زده ، جامه ها دریدند و به کوه ها و پنت هاوس های اطراف سر گذاشتند. چه پنت هاوس هایی بود! خدا از این مبالغ هنگفت اندکی را هم روانه جیب ما کند به خودش قسم جای دوری نمی رود :

پس از نشان دادن اعتراض خود و کردنش در چشم دشمن ، به رستورانی رفتیم که مال پدر بزرگمان است به همین نام. چیپس و پنیر و چیز برگری چند بر این بدن نحیف و رنجور زدیم تا بلکه قوتی بگیرد و به پاهایمان بدهد تا توانایی خانه رفتن را داشته باشیم . وقتی قصد خانه کردیم این مهدی که همانا مصداق بارز آیه ی (( الذی یوسوس فی صدور الناس )) است گفت: یا شیخ! بیا تا گل بر افشانیم ز مهر ، دسته به دسته!

گفتیم منظورت چیست؟ فرمود : بیایید به مکانی برویم که با دسته های بازی گل می افشانند! همانا اسم این مکان گیم نت است!

گفتیم هرچه در آن گل باشد نیک است. پس به گیم نت رفته ساعاتی را مشغول بازی بودیم تا دیگر خسته شدیم از بردن. حسن این بازی ها این بود که به ترکیبی فوق العاده برای رئال مادرید دست یافتیم که بر هر درد بی درمانی دواست. سخن کوتاه میکنم و به شما توصیه میکنم از من نکنید خدافظی! 

----------------------------------------------------

پی نوشت : 1- اینم برای اون دوستانی که عین قدیم مطلب میخواستن!

2-  آقا ما از گشنگی مردیم تو الهیه و قیطریه! به جون خودم 1 ساعت پیاده رفتیم دریغ از یه بقالی! یعنی مردم اونجا چجوری زندگی میکنن؟ این شهرک ما یک هشتم اونجا هم نیست 10 تا بقالی فعال داره! شهرداری رسیدگی کنه به مولانا صواب داره 4 تا سوپری باز کنن اونجا!

3- از محله پولدارا بدم میاد. بو میده




برچسب ها : سندمن , بیانیه سندمن , بیانیه سندمن در محکومیت فیلم توهین کننده به پیامبر , داستان های شیخ و مریدان , آرشیو کامل شیخ و مریدان , الهیه , قیطریه , تجمع اعتراضی جلوی سفارت سوئیس , مراجع تقلید , استاد علی اکبر رائفی پور , علی اکبر رائفی پور و سندمن , سندمن و علی اکبر رائفی پور , سخنرانی رائفی پور , گیم نت , پیتزا پدربزرگ , کافه جوان , سایت کافه جوان , sandman , the sandman , cafe javan , cafejavan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز ,


با سلام و عرض عصبانیت خدمت همه شما عزیزان.

سال هاست دارن کاریکاتور می کشن. توهین میکنن. فیلم می سازن. قرآن آتیش میزنن. تا کی باید تحمل کنیم؟چرا هیچ فعالیتی تو ایران نمیشه؟

چند هفته پیش بود یه کشیش تو اروپا قرآن آتیش زد. کشور های همسایه و... اعتراض کردن. تظاهرات کردن. پرچم آتیش زدن. به سفارت های آمریکا و اسرائیل حمله کردن. ولی ما چی؟ هیچی

یعنی من از اینجا می سوزم که طالبان تو افغانستان داره اعتراض میکنه ولی ما ایرانی ها هیچ کاری نمیکنیم.

الان بازم یه یهودی اسرائیلی با 5 میلیون دلار ناقابل اومده یه فیلم ساخته و توش به پیامبر اسلام ، حضرت محمد (ص) توهین کرده. همه جا اعتراض کردن. دولت افغانستان ورداشته سایت یوتیوب رو فیلتر کرده که مردم نبینن وگرنه آشوب و شورش میشه. تو لیبی مردم به سفارت خونه آمریکا حمله کردن و 4 تا دیپلمات آمریکایی رو کشتن. تو مصر پرچم آمریکا رو پایین کشیدن و پاره کردن و آتیش زدن. تو تظاهرات چند تا مسیحی هم بودن. اما تو ایران چه خبره؟ اومدیم تظاهرات کنیم؟ اخبارمون چقدر رو این موضوع مانور داد؟ تا کی ما باید بشینیم و شاهد این باشیم که این حروم زاده ها به مقدسات ما توهین کنن؟

چند سال پیش طرف تو آلمان از پیامبر کاریکاتور کشید و همین آنجلا مرکل که الان صدر اعظمه اومد بهش جایزه داد و تو یه مراسم ازش تقدیر کرد. عکساشم موجوده اگه بخواین منتشر میکنم. یعنی اگه ما ایرانی ها غیرت داشتیم الان آلمان نباید تو ایران سفارت داشت.

الان بی بی سی داشت خبر اعتراض های مردمی به این فیلم رو نشون میداد جیگر من داشت پاره پاره میشد. اوباما برگشته گفته امنیت سفارت هامونو بیشتر میکنیم که اگه بار دیگه از این حمله ها شد کسی آسیب نبینه و از دولت ها میخوایم که همکاری کنن. همین دولت لیبی هم برگشته گفته اون افاد مسلح رو که به سفارت آمریکا حمله کردن رو محاکمه و مجازات میکنیم.

به خدا قسم اگه به این بی حرمتی هاشون جواب ندیم و ساکت بشینیم بیشتر حمله میکنن. این دفعه تو فیلم به پیامبر توهین کردن. سری بعدی میرن سراغ امام حسین. سراغ حضرت فاطمه که اطلاع دارین قبلا رفتن.

الان این اروپایی ها رو می بینید؟ نسبت به هیچی تعصب ندارن. انقدر از این حمله ها بهشون شد دیگه پوستشون کلفت شده. مگه فیلم نساختن حضرت عیسی (ع) رو با شرت و زیرپوش آوردن تو خیابون؟ نعوذ بالله عین اسکلا آواز میخوند و این ور و اون ور می پرید. مسیحی ها چیکار کردن؟ هیچی. اینا همش تاثیر نون حرومه. نون حروم وقتی بره تو گلوی آدم از اون طرف غیرت و تعصب میره بیرون.

نذارین ما هم عین مسیحی ها بشیم. کاش خودم امکاناتشو داشتم تا میتونم صهیونیست بکشم. اما انگار باید تا ظهور آقا صبر کنیم. اگه هم دست روی دست بذاریم و صبر کنیم هیچ موقع ظهور نمیکنه. باید مقدمات ظهور رو فراهم کنیم و اول از همه هم اینه که خودمونو اصلاح کنیم.

فعلا که تنها سلاح من همین قلم و تنها جبهه من همین کافه جوانه. به شدت منتظر اون روزیم که اسلحه واقعی بگیرم دستم و ریشه ی این شجره ملعونه رو بخشکونم. تا اون روز از من نکنید خدافظی.




برچسب ها : توهین به پیامبر اسلام , توهین به حضرت محمد , اعتراض به توهین به پیامبر اسلام , باز هم توهین به پیامبر ... باز هم سکوت , افغانستان , طالبان , لیبی , آمریکا , یهودی , صهیونیست , دولت لیبی , مصر , مسیحی , توهین و مسخره کردن حضرت عیسی , آتش زدن قرآن , کشیش , قبطی , آلمان , آنجلا مرکل , کاریکاتور کشیدن برای حضرت محمد , جنگ رسانه ای , سفارت آمریکا , حمله به سفارت آمریکا در لیبی , آتش زدن پرچم آمریکا در مصر , سندمن , کافه جوان , سایت کافه جوان , sandman , the sandman , cafe javan , cafejavan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : پروژه بیداری , کافه اجتماعی ,
با سلام خدمت دوستان و همراهان عزیز. با ادامه بحث نماد گرایی در فراماسونری در خدمت تون هستم. 

من نماد ها رو فقط نام می برم و در ادامه هر کدوم رو به مقدار کافی توضیح میدم. از قبل دستکش سفید و یینگ یانگ رو براتون معرفی کردم و شرح دادم. حالا ادامه نماد ها :


ادامه مطلب ==>



برچسب ها : مبارزه با صهیونیسم جهانی , شیطان , شیطان پرستی , خواننده های شیطان پرست , بازیگران شیطان پرست , فراماسونری , ماسون ها , کارتون های ماسونی , نماد های فراماسونری , لژ های ماسونی , عکس های لو رفته از ۀز ماسونی در تهران , عکس های شیطان پرستان , عکس های لو رفته از مجلس های شیطان پرستی , عکس های لو رفته از مجلس های احضار جن و روح , عکس های لو رفته از مجله های غیر اخلاقی , مجله ماسون ترک , دانلود فیلم های شیطان پرستی , دانلود کتاب های شیطانی , دانلود انجیل شیطان آنتون لاوی , کلیسا , مسجد , ظهور , آخرالزمان , دجال , عکس های لو رفته از دجال , آرماگدون , یهودی ها , اسرائیل , بیت المقدس , قبه الصخره , فلسطین , اردن , لبنان , سید حسن نصر الله , سید یمانی , سید خراسانی , آمریکا , مسیحی های اوانجلیکال , بهایی ها , وهابیون , مثلث شیطان , ناسا , نظم نوین جهانی , هالیوود , حضرت موسی , حضرت سلیمان , ستاره داوود , تمدن مصر باستان , خانه های قساد و فحشا , عکس های لو رفته از خانه های فساد در دوبی , آبلیسک , رائفی پور , دانلود تمامی سخنرانی های علی اکبر رائفی پور , رائفی پور و سندمن , سندمن و رائفی پور , استاد رائفی پور در کافه جوان , سندمن , مرگ بر اسرائیل , افشاگری درباره شیطان پرستان , ایلومیناتی , ضد مسیح , نماد گرایی فراماسون ها , سفیانی , دروازه ستاره ای , star gate , بمب های اتمی آمریکا , بمب اتم , انرژی هسته ای , لینان , آبراهام لینکلن , جان اف کندی , نفت , عراق , صدام حسین , بهاییت , وهابیت , ستاره شش پر , ستاره پنج پر , ستاره هفت پر , ستاره هشت پر , ستاره نه پر , مار , جقد , خرگوش , بز بافومت , کافه جوان , سایت کافه جوان , sandman , the sandman , cafejavan , cafe javan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : پروژه بیداری ,
سلام دوستان عزیز.
واقعا منو سورپرایز کردین با پیام هاتون برای نویسندگی در کافه جوان. جدا فکر نمیکردم انقدر استقبال بشه! از مرد 34 ساله تا دختر 16 ساله پیام داده بودن برای عضویت!. من تا جایی که میشد به همه رسیدگی کردم اما نتونستم فرد مناسبی رو پیدا کنم برای نویسندگی.  لطف کنید اگه وقت کافی برای نوشتن دارید و میتونید حداقل هفته ای یک یا دو تا پست بذارید ( حالا فرق نمیکنه در چه موضوعی ) پیام خودتونو برای عضویت بفرستید. هم میتونید از طریق فرم که تو صفحه عضویت قرار داره این کارو بکنید و هم میتونید از طریق همین نظات آمادگی خودتونو اعلام کنید که اگه خدا بخواد من از طریق یاهو با شما تماس خواهم گرفت.


 یه پیام هم برای اون دوستانی که به من لطف دارن و ازم میخوان به نوشته هام تنوع بدم دارم.  عزیزانم! این مسئله که من دارم راجع بهش مینویسم از هر چیزی تو زندگی ما مهم تره و اصلا شوخی نگیریدش. به هیچ وجه نمیشه این مسائل رو حاشیه ای دونست و کنارشون گذاشت. اما باز هم چشم. من مثل قدیم براتون نوشته های طنز و... میذارم که فکر نکنید ما غرق شدیم و به قولی تارک دنیا! 


از من نکنید خدافظی که کسی هم شک نکنه!



برچسب ها : عضویت در کافه جوان , سایت کافه جوان , کافه جوان , عضویت در سایت کافه جوان , کافه جوان نویسنده می پذیرد , سندمن , سندمن و کافه جوان , نوشته های سندمن , کافه طنز , شیطان پرستی , sandman , the sandman , cafejavan , cafe javan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : خارج از کافه ,

 

سلام خدمت گوگور مگوری های خودم!!

چیه؟چرا اینطوری نگام میکنید؟! این قیافه ی من نشان دهنده ی شوقیه که واسه مدرسه دارم! به من بنگرید! اصلا انرژی مثبت در من موج میزنه!! سیل نبردتون!! بچه ها اینم قیافه منصوره ببینید چه ذوقی واسه دانشگاه داره:....اوا منصور؟! بیدار شو برو دفتر باربی و مداد دارا و سارا بخر واسه دانشگات!منصور:... الان شما شاهد ذوق فراوانی در منصور بودید!!!... میریم سراغ سندمن ، مرد شنی!!... من الان جلو در اتاقشم! مطمئنم الان با خوشحالی داره کتابای دانشگاشو جلد میگیره تا واسه روز اول دانشگاه حاضر باشه!!...خب دستگیره در رو میگیرم و باز میکنم....سندی؟! اوا سندی کجایی؟! فک کنم جلد کم اورده رفته بخره. تازه میخواد کیف و کفش نو هم بخره!...اوفـــــــــــــــــ چقدر هوا گرمه! پنجره ها رو باز کنم...بچه ها این پایینو نگاه کنید. سندمن جان داره با رفیقاش فوتبال بازی میکنه!! به به... چه اشتیاقی داره این سندمن !!بیخیال...میریم پیش احمد بینیم داره چه میکنه!!... آورین اورین... احمد داری کتاب میخونی؟!! من میدونستم...میدونستم که داری خودتو واسه دانشگاه آماده میکنی!!رفقا ببیند از الان داره کتابا رو جلو جلو میخونه که بشه رتبه اول کلاس!! مامانت بهت افتخار میکنه!! حالا ببینم کتاب چی میخونی؟؟؟....سفیدبرفی و هفت کوتوله!!!....حالا اینم خوبه از هیچی که بهتره!

منم خیلی اشتیاق دارم واسه مدرسه!!

  ساعت 8شب بود. ناگهان صدای زنگ در به گوش رسید. یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟! در رو که باز کردم دیدم بابامه. یه پلاستیک داد دستم گفت بگیرش. بالاخره انتظارت به پایان رسید! بعدشم رفت. بدو بدو رفتم تو اتاق، همش فکر میکردم یعنی چی توشه!! شکلاته؟! لباسه؟!... با ترس و لرز پلاستیک رو باز کردم...یهو بغض گلوم رو گرفت!! رنگم پرید!! دستام سست شد!! کتابای مدرسه بود! یه گوشه عین جنازه افتادم و دونه دونه کتابا رو آوردم بیرون و به حجمشون نگاه کردم. سرگیجه گرفتم! این اموزش و پرورش هم نقطه ضعف من دستش اومده ها! میدونه دین و زندگی تو مغزم نمیره. واسه همین هرسال حجمشو بیشتر میکنه. ما خانواده تن با دین و زندگی مشکل داریم!!

با خالم اینا رفته بودیم باغ تا حال و هوا عوض کنیم. کنار پریسا دختر خالم نشستم و شروع کردیم به آواز خوندن! بعدشم فقط یه کوچولو غیبت کردیم! خواستم حال و هوا رو عوض کنم گفتم خب.... دیگه چه خبر؟!! وسایل مدرسه تو آماده کردی؟... یهو عین سگ پرید بهم!! گفتم چته؟! هار شدی؟!... گفت حالا بعد از مدت ها اومدیم باغ تفریح کنیم. میخوایی همه چی رو خراب کنی؟! حال آدمو به هم میزنی با این حرفات! گفتم مگه مدرسه چشه؟! این بار دستشو بلند کرد با همون ناخناش چنگ زد به دستم!! سه تا یادگاری رو دستم گذاشت گفت اگه ادامه بدی دهنتو سرویس میکنم!! منم که اعصابم خراب شد 9تا جای چنگ رو بر روی دست هایش به رسم یادبود برجای گذاشتم!!

رفتم پیش اون دختر خاله که نامزد داره کنارش نشستم. گفتم خب...از کی باید بری داشنگاه؟! آخـــــــی همسر گرامیت رو هم باید ول کنی بری!! دستاشو مشت کرد یکی کوبید تو بازوم گفت خفه میشی یا خفت کنم؟!( ماشالله دختر خاله های بنده هرکدوم از یکی دیگه پیشرفته ترن!!)

با خوشحالی دارم میام پیش مامانم میگم مامان مامان... آرزو پیام داد که فردا شب فقط دخترعموها مجردی بریم پارک صفا سیتی! برم؟...گفت برو. بعد نشستیم هی از این در و اون در حرف زدیم...بعد از 20 مین داره میگه مانتوت رو اتو زدی؟! آماده ست؟ گفتم واسه فردا شب؟ اون مانتو آبیه رو می پوشم. گفت نه.... مانتو شلوار مدرسه تو میگم!! چن دیقه تو شوک بودم بعدش گفتم نخیر!! پا شدم رفتم تو اتاقم.( مامانا کلا میزنن هوا رو طوفانی میکنن!)

خواهرم اومده خونمون رفتم کنارش نشستم باهاش حرف میزنم. بهم گفت امروز چندمه؟ گفتم یازدهم. گفت 20 روز دیگه چندم میشه؟!!( آخه خواهر من، یهو بگو میخوام برم رو اعصابت خودتو خلاص کن دیگه!!)

ساعت 10:30 صبح از خواب پریدم! وحشت کرده بودم اساسی! خواب دیدم که رفتم مدرسه ولی کیفمو یادم رفته با خودم ببرم! بدون اجازه معلم از سرجام بلند شدم پریدم بیرون کلاس تا کیفمو بیارم! وقتی برگشتم تو کلاس دیدم معلم با یه ماژیک قرمز یه منفی گنده که از شیش فرسخی به چشم میخورد جلو اسمم گذاشته!!

آخه چرا این کارو با من میکنید؟! چرا میرید رو اعصابم؟! از جون من چی میخوایید؟! به قول منصور طاقت بیار!!! طاقت بیار!!

و به قول شاعر که می فرماید(شاعر این بار شعر نیمایی می فرماید)

                      بیا به آرامش فکر کنیم، به زیبایی، به عشق

                               به بهشت،به درک، به جهنم،

                                    به تو چه،به من چه

                                    برو اعصاب ندارم!!!

مثل اینکه حال شاعر هم خرابه!!!

کیفتون پر از کتاب و دستتون پر از مداد!! گودلاک!!

 




برچسب ها : بازهم زنگ مدرسه , زنگ مدرسه , شاعر , مدرسه , اول مهر , دخترخاله , طاقت بیار , منصور , سندمن , نامزد , طنز در مدرسه , طنز مدرسه , کتاب , سرگیجه , خواهر , خواب , کیف , ناخن , چنگ , فوتبال , دست نوشته های تمپتر , نوشته های تمپتر , باغ , بغض , شکلات , لباس , طنز , جدیدترین مطالب طنز , مطالب طنز , شیش فرسخ , مانتو , اتو , دانشگاه , دارا و سارا , باربی , دفتر باربی , cafejavan.ir , the tempter , tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
سلام خدمت دوستان گل و بلبل و سمبل و فنچ و دیگر هیچ!
اصلا نمیخوام تمپترو فداتون کنم! این مسخره بازیا چیه؟! اصلا چه معنی داره تمپتر فدای شما بشه؟!
همش دارم این تمپترو واستون ذبح میکنم!آخرش کچی؟! چی به شما رسید؟! چی به من رسید؟! فقط الکی خون تمپترو ریختیم زمین! شما که قدر نمیدونید؟! ببینید سندی چقد ناراحته؟! شاکیه! بی چاره اون همه زحمت میکشه پست مینویسه! آخرش یه نفر نیست بهش بگه: آقا سندی! خسته نباشی! این نمادارو که واسمون نمایان کردی،خدا ایشالله نمایانت کنه! باو بهش نظر بدین! گناه داره!

رفتم سر یخچال،پارچ آبو برداشتم...یه نگاه به اینور اونور کردم
دیدم کسی حواسش نیست،آبو با جاش سر کشیدم! خیلی حال داد! مامی نفهمید بهم گیر بده! بعد همون لحظه به این نتیجه رسیدم که: لذتی که در سر کشیدن پارچ هست در گرفتن ماچ نیست!


چند روز پیش سندی داشت پشت تلفن با یه نفر دعوا میکرد و هی پشت سر هم میگفت ببین آقای محترم... یا با تمام احترامی که براتون قائلم....!
دیدم همین یه جمله استارتی برای قهوه ای کردن طرف مقابله!

چند روز یکی از بچه ها که تجربی میخونه بهم گفت: منصور نامزدم برگشته گفته اگه میخوای با من ازدواج کنی باید پزشکی بخونی!
میگم چرا؟! میگه من دوست دارم همه بهم بگن خانوم دکتر!(چه نسلی هستیم ما؟!)

دوتایی با پسرخاله هه رسیدیم خونشون، داریم از تشنگی له له میزنیم، دیدم قبل اینکه بریم سر یخچال رفته سیستم کامپیوترو روشن کرده!
من:
پسر خاله: چیه باز؟! باز تو این شکلکو در اوردی که! خو تا ما آب بخوریم،سیستم بالا بیاد که سریع بشینیم پای نت،بریم سر اصل مطلب!(نشونه های اعتیاد به نت،شما بخونید چه نسلی هستیم ما؟!)


یه کاسه ای هست بهش میگن کاسه‌ی صبر !
منتها من شک دارم که واقعا واسه من یکی ،کاسه باشه !
فک کنم از این لگن قرمزاااااس …!



چند روز پیش تو مترو از شلوغی،همه یخه به یخه به هم چسبسده بودن! گوشیمو در اوردم یه چندتا عکس نگاه کنم. به عکس سومی که رسیدم،یارو میگه بزن عکس قبلیو من کامل ندیدم...!
من:
مترو:
تبلیغات آویزون تو مترو:
اون خانومه که تو مترو ایستگاهارو اعلا میکنه:

احمد و سندی و همه بچه هایی که الان اسماشون یادم نیست:
تمپتر:


یه جا خوندم نوشته بود،دعاهای آپدیت شده آمد:

الهی مرغ بگیری !
مرغ به قبرت بباره !
التماس مرغ !
الهی دست به خاکستر بزنی مرغ بشه !
خدا مرغت بده جوون !
خیر از مرغت ببینی !



تو خونه یه پشه داریم دیگه جا افتاده شده ، از خودمونه …
امروز که اتاقم رو بعد از چند ماه مرتب کردم دیدمش از در اتاق اومد تو ،
بعد نشناخت ، فک کرد اشتباهی اومده، رفتش بیرون !


یادتونه یه شعر میخوندیم که میرسید به اینجاش میگفت:
سواد داری ؟ نچ نچ !

بی سوادی ؟ نچ نچ !

و بدین شکل بود که از بچگی با سرگردانی و اسکل بازی بزرگ شدیم …


دوستان عزیز من این هفته میرم شهرستان و تا هفته بعدش دیگه نمیام.
اگه بتونم قسمت 6 طاقت بیارو تکمیل کنم که تا قبل رفتن میذارم وگرنه باز هم باید ببخشید به خاطر وقفه ای که قراره بیفته!


شب همگیتون پر ستاره!
خدافظی!



برچسب ها : پارچ و ماچ....؟! , کافه جوان , منصور کبیر , طنز خنده دار , مقایسه پارچ و ماچ , سایت کافه جوان , طنز های خنده دار , دست نوشته های منصور کبیر , طنز های خنده دار از منصور کبیر , مطالب جالب و خنده دار , سایت طنز و سزگرمی , cafejavan , cafejavan.ir , mansour kabir , فضولی در مترو , مطالب خنده دار از منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

سلام به همه خوانندگان و نویسندگان کافه جوان.

می بینم که کافه تو این مدت که من سرگرم خود سازی و پژوهش و تحقیق بودم از در عقب حرفه ای شده و اگه قبلا رو هر پست 8-9 تا نظر مختلف اومده بود ، الان مشاهده میشه که رو پست آخر من که فوتبالی بود و توش یه تیکه کلفت نثار امیر قلعه نویی کردم فقط تمپتر اومده نظر داده و پرسیده که آیا لیدی گاگا شیطان پرسته؟

من 

امیر قلعه نویی 

فرهاد مجیدی 

لیدی گاگا 

بازم دمش گرم که حداقل یه سوال درست و حسابی پرسیده! والا!

به هر حال من با این دوستان کم لطف که نظر نمیدن کاری ندارم و خودشون باید اون دنیا پاسخگو باشن. حرف الان من با اون دسته آدم های پر لطفه که از پست های من و پروژه بیداری استقبال کردن و از طریق شناسه ی Yahoo  من ، چه به صورت ایمیل و چه به صورت چت سوال هایی رو پرسیدن. اونا که چت کردن رو که خوب به طور مستقیم جواب سوال هاشونو دادم. بقیه لطفا کمی صبور باشن چون سوال هایی کردن که هنوز به مباحثشون نرسیدیم. من الان میخوام جواب یه سوال رو بدم که پرسیده بودن آیا 33 پل نشانه ی شیطان پرستیه یا نه؟

در جواب این دوستمون باید بگم که به هیچ وجه اینطور نیست. ببینید نمیشه شما بشینید هر چیزی رو بشمرید و هر چیزی که به نحوی به این شماره ها ختم میشد رو نماد بدونید. من بعد از معرفی نماد ها تو یه پست نماد شناسی رو هم توضیح میدم که به مشکل بر نخوریم. درباره سی و سه پل هم باید بگم که شما خودت بشین یکم با دقت تر به 33 پل نگاه کن. یه 33 پل دیگه هم توی آب معلومه!  می بینی که 2 تا عدد 33 هست که جمعشون میشه عدد 66 که نماد خداست. پس این وصله ها اصلا به 33 پل نمی چسبه! این که عدد 66 عدد خداست رو من از خودم در نیاوردم و این مربوط میشه به علم عروف ابجد که برای خودش دریاییه. ما بعدا با این اعداد کار داریم ولی نه در حد تخصصی و گسترده. این جدول میتونه خیلی شما رو راهنمایی کنه:



)الف =1 )، (ب = 2 ) ، ( ج = 3 ) ، ( د = 4 ) ، (ه = 5 ) ، ( و = 6 ) ، ( ز = 7 ) ، ( ح = 8 )   ،   ( ط = 9 ) ، ( ی = 10 ) ،( ک = 20 ) ،( ل =30 ) ، ( م = 40 ) ، ( ن = 50 ) ، ( س = 60 )   ،   ( ع = 70 ) ،     ( ف = 80 ) ،( ص = 90 ) ، ( ق = 100 ) ، ( ر = 200 ) ، ( ش = 300 ) ، ( ت = 400 ) ، ( ث = 500 ) ، ( خ = 600 ) ، ( ذ = 700 ) ، ( ض = 800 ) ، ( ظ = 900 ) ، ( غ = 1000)


می بینید که با توجه به جدول وقتی بنویسید الله عدد 66 بدست میاد. در کتاب لوح محفوظ می تونید تمامی سئوال های خودتون رو در رابطه با حروف ابجد پاسخ بدید.

 

از 33 پل که بگذریم این وصله ها به من هم نمی چسبه! شما به این عکس پروفایل من نگاه کنید. می بینید که هر طرف 13 تا پر داره (یه دوستی در نظر خصوصی گفته بود که هر طرف 11 تا پر داره. اما باید دقت کرد که دو تا پر کوچیک هم داره که باید کمی ریز شد تا دید.) اما آیا من شیطان پرستم یا ماسون؟ نه! پس فردا خوبه یه نفر بیاد بگه اون حرف S  وسطش هم حرف اول Satan  یا همون شیطانه! یاد یکی از دوستام افتادم که اون اوایل رفته بود قبض جریمه پلیس کنترل نامحسوس رو دیده بود که توش یه چشم داره و اومده بود به من میگفت ببین دهن سرویسا تا کجا نفوذ کردن!! البته همین دوستمون به یه نکته ظریف در فیلم سنپطرزبورگ اشاره کرد که از قضا این فیلم بدجوری ماسونیه و حالا در مراحل بعدی نقد و بررسیش رو براتون میذارم.

درباره لوگوی خودمم باید بگم که با این که هیچ مشکلی نداره ولی میگن (( اجتنبوا من مواضع تهم )) یعنی از مواضع تهمت ها دوری کنید. یعنی مثلا اگه تو یه اتاقی بودی تو پر از پول شمرده نشده بود بهتره از اون اتاق بیای بیرون که بعدا نگن این تو این اتاقه بوده شاید پول ورداشته. منم به زودی و به محض این که یه لوگوی درست و حسابی ساختم عوضش میکنم که کسی هم شک نکنه!


در آخر هم میخوام بگم هر سوالی در این زمینه ها داشتید بپرسید که حتما جواب های کامل و مبسوطی میگیرین که حتی اگه خودم هم ندونم میرم از هرجا شده براتون تحقیق میکنم و جوابشو در میارم تا ابهام زدایی بشه. ببخشید که پست گذاشتنم یکم طول میکشه ولی خوب باید درک کنین که کار زیاد می بره. مرسی که حمایت میکنین ازم و...

از من نکن خدافظی!




برچسب ها : کافه جوان , امیر قلعه نویی , فرهاد مجیدی , سندمن و فرهاد مجیدی , فرهاد مجیدی و سندمن , تمپتر , لیدی گاگا , پروژه بیداری , آیا لیدی گاگا شیطان پرست است؟ , سی و سه پل , آیا 33 پل نشانه شیطان پرستی است؟ , آیا سی و سه پل نشانه فراماسونری است؟ عدد های ابجد , جدول اعداد ابجد , پلیس کنترل نامحسوس , سنپطرزبورگ , آیا سنپطرزبورگ فراماسونی است؟ نماد های فراماسونری , نماد شناسی فراماسونر ها , نماد های ماسونی در فیلم سنپطرزبورگ , نقد و بررسی فیلم سنپطرزبورگ , سندمن , سایت کافه جوان , cafejavan.ir , sandman , the sandman ,
دسته بندی : پروژه بیداری ,

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

تا ساعت 10 با هم صحبت کردیم و بیشتر با هم آشنا شدیم. خصوصیات نزدیک به هم زیاد داشتیم.  بعد از خوردن شام تو یه رستوران معمولی اونو تا دم خونشون همراهی کردم.
جلوی در خونه شون ماشینو پارک کردم. خونه شون یه برج بود که نمای ظاهری زیبایی داشت.
_طبقه چندمید؟!
_طبقه آخر....منصور یه روز باید بیای تا شبا از بالکن تهرانو با هم ببینیم. خیلی قشنگه
_انشالله سر فرصت.....طبقه آخر،چندم میشه اونوقت؟!
_طبقه 21
_اون یکش دیگه چیه؟! یارو چه کرمی داشته ها! 20 طبقه میزد رند میشد دیگه!!
_دیگه نمیدونم! باید از خودش بپرسی. من برم دیگه منصور...خیلی خوش گذشت. بابت امروز خیلی ممنونم...خیلی وقت بود که اینجوری بهم خوش نگذشته بود. مرسی
_خواهش میکنم، به منم خوش گذشت.
_رسیدی باهام تماس بگیر...فعلا خداحافظ
_شبت بخیر
و مینا با کشیدن دستگیره در از ماشین پیاده شد. منتظر شدم که مینا وارد خونه بشه تا حرکت کنم. با حرکت دست مینا، پای منم روی پدال گاز به حرکت در اومد و راه افتادم.
توی مسیر به سمت خونه داشتم به اتفاقاتی که امروز افتاده بود فکر میکردم.
از این رابطه جدید خیلی میترسیدم. همش فکر پریسا و اتفاقاتی که برام افتاده بود جلو چشام بود و میترسیدم اینبار هم به طرز دیگه ای،این رابطه جدید هم خراب بشه!
سر تموم شدن رابطه ام با پریسا خیلی ضربه خورده بودم. میخواستم اینبار یکم عاقلانه تر رفتار کنم و زود به مینا دل نبندم. وقتی چهره مینارو تو ذهنم تصور کردم،کمی ترسیدم....مینا تا الان خوب نشون داده بود و همونطور که گفته بود،به یه شونه محکم نیاز داشت که تکیه بده؛ بدون اینکه از لغزیدنشون بترسه. من هم تقریبا همینو میخواستم،ولی به دلیل اینکه شونه قبلی به جای اینکه نگه ام داره منو انداخته بود،یکم میترسیدم.
وقتی یاد لحظه ای که دست مینا رو گرفته بودم افتادم ناراحت شدم. به نظر خودم یه ذره عجله کرده بودم.چون فکر میکردم که مینا بالا شهر زندگی میکنه،من برای اینکه جلوش کم نیارم یا به عبارتی امل دیده نشم باید دستشو بگیرم ولی بعدا دیدم که مینا اخلاق و رفتارش خیلی نزدیک به قشر ماست و اصلا اخلاق هاش شبیه بیشتر آدمای پولداری که خودشون رو خیلی دست بالا میگیرن و پایبند بودن به سنت ها و مذهب هارو امل بودن میدونن نیست.
این جمله اش رو وقتی که داخل  رستوران بودیمو رو به خاطر اوردم:
منصور اصلا انتظار اینو که تو اولین برخورد دستمو بگیری نداشتم.اولش نمیخواستم بهت دست بدم ولی ازونجایی واسم مهمی، نمیخواستم خاطره بدی از من واست بوجود بیاد و تحقیر بشی.
منم همون لحظه به اشتباهم اعتراف کردم(و مورد قصاص قرار گرفتم:دی).
همینطور تو افکار خودم غوطه ور بودم که متوجه شدم رسیدم جلوی آپارتمان 3 طبقه خودمون. یاد اختلاف طبقاتی خودمون با مینا افتادم! تقریبا این اختلاف 19 طبقه بود!
لبخندی زدمو ماشین به سمت پارکینگ روندم.
تو ماشین نشسته بودم که آهنگ چینه چینه امید جهان داشت پخش میشد!
زنگ زدم به مینا و صدای ضبط ماشینو زیاد کردم.....
_الو
و امید جهان داشت میخوند: چینه چینه دامنت.....تو رو جون مادرت.....اینجوری بیرون نیااااااااااااااا......میدزدنت!
صدای آهنگو کم کردم و به صدای خنده های مینا گوش میدادم....یه لحظه صدای خنده هاش واسم خیلی قشنگ اومد....ساکت بودم و فقط به صدای خنده هاش گوش میدادم.
_منصور بگم خدا چیکارت کنه؟! منصور؟! چرا حرف نمیزنی؟! منصوووووووووووووووووووووووور!(با حالت نگرانی)
_.............جانم؟!
_ تو که منو نصف عمر کردی! چرا یهو ساکت شدی؟!
_داشتم به صدای خنده هات گوش میکردم...خیلی قشنگ بود...مینا دوست دارم همیشه واسم بخندی.
_هوووم....خوب باشه(با یه صدای ضعیف که نشون از خجالت کشیدن میداد)
_مرسی...من رسیدم. شبت خوش مینایی
_شب تو هم پر ستاره
_خدافظی
_خدافظ

داشتم چای میخوردم که گوشیم با یه زنگ کوتاه به صدا در اومد...بدون اینکه به سمت گوشی برم،به طرف در حرکت کردم و باز کردن در با سیاوش که با شوارک و رکابی گل منگلی معروفش جلو در ظاهر شد روبرو شدم.
_به به....چطوری قهرمان؟! عملیات به کجا رسید؟! موفق شدی مینارو خنثی کنی؟!
_سیا خفه شو! ساعت 11 شبه! ضایس! مامان اینا صداتو میشنون دهنم صاف میشه ها!
بابام که صدای سیاوشو شنیده بود گفت: آقا سیاوش بفرما تو یه چایی در خدمت باشیم!
_نوکرم آقا یوزارسیف!(سیا بعد سریال حضرت یوسف، بابامو یوزارسیف صدا میکرد!) الان میام! بدجورم دهنم کف کرده و هوس کردم!
و خواست به طرف داخل بیاد که جلوشو گرفتم و گفتم: هوووووووو کجا؟؟! چایی چیه؟! بیا بریم دم آبسردکن اونجا دهنتو شیرین کن!
_خو باشه! بریم! تو این هوا میچسبه پیاده روی!
_بابا من رفتم بیرون... شما بخوابید من دیر میام .
توی پارک با سیاوش داشتیم قدم میزدیم و سکوت کرده بودیم. خیلی کم پیش میومد که منو سیاوش سکوت میکردیم و حرفی نمیزدیم ولی وقتی سکوت میکردیم،جمفتمون سعی میکردیم نهایت لذت رو ببریم.....
_منصور تعریف کن بینم چیکار کردی؟! به کجا رسیدید؟!
_هووووم....؟! خوب ....تو پارک صحبت کردیمو شبم رفتیم یه رستوران شامو زدیم،بعدشم بردم رسوندمش دم خونشون و الانم که اینجا دارم واسه تو اعتراف میکنم!
_خوب خوب! منظورم اینه که نتیجه چی شد اوسکول؟! اینارو که همه میکنن!
_چیکار میکنن؟!!!
_همه این کارارو دیگه...چی بهش میگن؟!....همین جنگولک بازیا! نتیجه رو بگوووو! جواب داد یا هنوز میخوای عزب اوغلی بمونی؟!
_به کوری چشم تو هم شده آره! قراره یه چند وقت با هم رابطه داشته باشیم...اگه نتیجه داد تمدیدش کنیم!
_منصور خارج از شوخی.....جدی میخوای باهاش رابطه داشته باشی؟! این سری هم مثل اونسری نشه! اونسری 2 ماه طول کشید تا آدم بشی! دهنم صاف شد اونقدر با یه مرده متحرک راه میرفتم!سعی کن اینسری تجربه بشه و زود دل نبندی. اوکی؟!
_نه یادمه...همشون یادمه....امیدوارم اینسری خدا دلش به حالم بسوزه و نذاره اینبارم به بازی گرفته بشم.
_امیدوارم! راستی منصور یه برنامه بریز که هم من این مینای شمارو ببینم،هم این یاسی خودمو ببینم!
_اوهووو! یاسی خودم....! نشاشیده شب درازه!! چه سریع قید مالکیت میزنه تنگش!!
_خوب آخرش که قراره با هم آشنا بشیم!
_باشه حالا بذار ببینم چی میشه...بهش میگم!
_من عاشقتم منصور
و سیا با یه حرکت سریع سر منو گرفت و گوشه لبمو با یه حالت اکراه بوسید! و شروع کرد به دویدن!
_ای گوسفند حالمونو بهم زدی! مگه قرار نبود ازین اوسکول بازیا در نیارِی! یکی ببینه، فکر میکنه ما ازوناشیم!!
_آره مطمئنا همین فکرو میکنه!! اونم منو تو!
و در حالی که جفتمون داشتیم تف میکردیم به پیاده روی خودمون ادامه دادیم.
سیا رو از بچه گی میشناختم،وقتی که 6 سالم بود با هم همسایه شده بودیم.خیلی زود با هم عیاق شده بودیم و بیشتر وقتمونو با هم میگذروندیم.هر جا که میرفتیم،همه به خاطر صمیمیتمون، فکر میکردن با هم برادریم! البته فکرشونم اشتباه نبود. ما از دوتا برادر هم بهم نزدیکتر بودیم. سیا از همون بچه گی سر و گوشش میجنبید، همون موقع که 6 سالمون بود بیشتر دخترارو جمع میکرد دور خودش. منم کنار سیاوش با هم بازی میکردیم.
سیا تا الان که 16 سال ازون وقت میگذره با خیلی ها دوست شده بود ولی با نازی بیشتر از همه رابطه داشت. وقتی نازی اینا 6 سال پیش به آپارتمانمون اومده بود،سیا همون ماه
اول به نازی علاقه مند شده بود و باهاش طرح دوستی ریخته بود.
همیشه بهش میگفتم«سیا تو که نازی رو اینقد دوست داری چرا باز میری با دخترای دیگه دوست میشی؟!»
و جواب همیشگی سیا: آدم باید تو جوونیش تجربه کسب کنه! من نازی رو واسه ازدواج میخوام ولی آدم بدون تجربه که نمیتونه یه زندگی زناشویی رو اداره کنه!
جوابی که هیچوقت منو قانع نکرد!

ادامه دارد




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا , داستان های منصور کبیر , داستان طاقت بیار قسمت پنجم , کافه جوان , سایت کافه جوان , منصور کبیر , داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر , سیاوش و منصور کبیر , منصور کبیر کیست؟ , بهترین رمان سال ,
دسته بندی : کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] (تعداد کل صفحات:2)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت