تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

از تو آسمون چشات یه ستاره افتاده/بمیره زینب نفسات به شماره افتاده/به ضربه ی دست عدو گوشواره افتاده

بمیرم برای نفس نفس زدن تو/بمیرم برا زخمای روی تن تو/بمیرم پر خون شده پیراهن تو

بمیرم برای نفس نفس زدن تو/بمیرم برا زخمای روی تن تو/بمیرم پر خون شده پیراهن تو

زهرا تنها با یک لشگر وا ویلا/مانده بین دیوار و در وا ویلا

زهرا تنها با یک لشگر وا ویلا/مانده بین دیوار و در وا ویلا

کوچه، هیزم، آتش، مادر وا ویلا

کوچه، هیزم، آتش، مادر وا ویلا

مانده بین دیوا و در وا ویلا

مگه یادم میره من بودم و یه گل پرپر

مگه یادم میره خون آبه ی بال کبوتر

مگه یادم میره زخم روی بازوی مادر

زهرا تنها با یک لشکر وا ویلا / مانده بین دیوار و در وا ویلا

منو بزنید مادرم و نزنید منو بزنید مادرم و نزنید

زهرا تنها با یک لشکر وا ویلا / مانده بین دیوار و در وا ویلا

شکسته از ضرب بلا بازوان تو مادر

چه گویم از آتش از گیسوان تو مادر

چه گویم از ضرب در و استخوان تو مادر

الهی بمیرم برا زخمای پهلوت/ نبینم جای دست عدو رو ابروت/ نبینم باباجون داره میسازه تابوت

مگه یادم میره من بودم و کوچه ی غم ها

مگه یادم میره دست کسی که میره بالا

مگه یادم میره روی زمین چادر زهرا

زهرا تنها با یک لشکر وا ویلا / مانده بین دیوار و در وا ویلا

مگه یادم میره من بودم و یه گل پرپر

مگه یادم میره خون آبه بال کبوتر

مگه یادم میره زخم روی بازوی مادر

.

.

.

سلام

این آخرین مطلبی که تو سال92 منتشر میکنم. اولش باید بگم که خوشحالم ازینکه این سال رو در کنار شماها تموم کردم. و یه سری توضیحات درمورد سال جدید و حال و هواش دارم. از خرید عید تا شهادت حضرت صدیقه(س). و یه سری توضیح درمورد سالی که گذشت.

 

این اهدافم و پستایی که در سال جدید از من میبینین:

1-یه سری پست درمورد هندوئیسم

2-یه پک کامل درمورد مهدویت

3-پستای ورزشی مشترک با سندی

4-و در آخر هم پستای مبارزه با شیطان پرستی

البته پستایی متفرقه و خصوصا طنز هم زیاد داریم. پیشنهادتون در این مورد رو توی نظرات با گوش جان خواهم شنید.

 

بذارین درمورد سال جدید بگم. در یه جمله باید بگم((عشق است سال93!))سالی که با سینه ی کبود پای سفره هفت سین میشینم و دلم خوشه به کمک مادرم زهرا برای سالی جدید. سالی که هنوز نیومده یکم زد تو پرم! مخصوصا که چندین بار مشکلی جدید به نام((ساپورت مردانه)) رو مشاهده کردم و ناجور قاطی کردم! البته مشکل گرونی و عواقبش هم بود.

 

شهادت حضرت فاطمه رو به همتون تسلیت میگم و امیدوارم که تو ایام عید خدایی نکرده کاری نکنین که هتک حرمت مادر زجر کشیده و والا مقاممون بشه و رو سیاه آقامون مهدی(عج) بشیم. از همتون بابت تند روی هام و چرت و پرتایی که وقتتون رو گرفت معذرت میخوام و یه لطف کنین حلالم کنین!(خو میخوام سر سال جدید از گناهام کم بشه) تا یادم نرفته بگم که یه امید جدید رو تو سال93 خواهید دید که هدفمند شده و زیاد باری به هر جهت نیست. البته دوستان زیادی هستن که همین الآن پیام دادن و فرموردند: ((خفه شو! تو باید مث قبل باشی!)) ولی در جوابشون فقط میتونم بگم که امید جدید پخته تر و منطقی تره.

 

در آخر هم لیست تشکرات از کسانی که برا حودشون کسی بودن در سالی که گذشت. بنده متشکرم از:


1-جناب آقای روحانی که وعده های تو دل برو زیاد داد و امید است وعده هاش به تحقق بپیوندد.

 

2-جناب ظریف و تیمش که با اون توافق نیم بندشون دل مردم رو خوش کردن و امید به زندگی رو به مردم تزریق کردن.(حالا ببینین کی گفتم این توافق یا کنسل میشه یا ریشه انرژی هسته ای رو تو کشورمون میخشکونه و زحمات اون شهدا بی نتیجه میمونه. اگه میخواید بدونین اینو از کجا میدونم باید بگم که برین متن توافقنامه ای که علنی شد رو بخونین و بعدش اظهارات اونور آبی ها و جوابای ناکارآمد دکتر ظریف و مابقی مسئولین رو بخونین تا بفهمین شتر در خواب بیند پنبه دانه! و ما باید به اقتصاد مقاومتی تکیه کنیم و با یه یا علی بچسبیم به تولیدمون و از توافق بکشیم عقب تا نشیم مسخره دست اون نامعلوم خانواده ها!)

 

3-عطا ا... مهاجرانی!درست شنیدین. من تشکر میکنم از داش عطا که پوز نتانیاهو و اون مجری کثافت شبکهBBCرو زد و حالشون رو گرفت(به لفظ ماجرا بچسب چکار به هدفش داری؟؟) و طبق حدیثی از امیرالمومنین علی ( ع ): ((انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال)) ترجمه:نگاه کن ببین چه گفته شده است ، نگاه نكن ببین چه كسی این را گفته است، این تشکر واجب بود.

 

4-اون کشور عربی که پرچم ایران رو آتیش زد و باعث شد خودی رو از نخودی بشناسیم. روی سخنم با اون کسایی که میگفتن وقتی ما 30و خورده ای سال پرچم آمریکا و اسرائیل رو آتیش میزنیم باید هم یه کشور پیدا بشه و پرچممون رو آتیش بزنه.(چون آخر سال و نیاز به خوشی داریم بحث نمیکنم!)

 

5- کافه چی(سلامتی اون کافه چی که وقتی هق هقمو شنید صدایِ موزیکـو بُـرد بالاتر..!)

 

6-محمود احمدی نژاد که با این همه وصله که بهش چسبید(درست و غلطشو خدا میدونه) سکوت کرد و جو کشور رو متشنج نکرد.

 

7-تیم ملی. با صعودشون به جام جهانی واقعا مردم رو توی این سال سخت و جانگداز شاد کردن و ایشالا خدا دلشون رو شاد کنه!

 

8-مویس!آخه روایت داریم که: یه روز سرمت بازبی اومد تو خواب مویس ،مویس گفت : آقا بزار دستِتُ ببوسم. سر مت هم گفت : تو استعفا بده ، من پاتُ میبوسم! ولی استعفا نداد و کمر به مفتضح کردن این فصل برا ما طرفدارای منچستر کرد.

 

9-جواد نکونام، پژمان منتظری و آق فرهاد که امسال پشت استقلال رو خالی کردن و باعث شدن تو آسیا با این وضع ناجور با مخ بخوره زمین و آبروی ایران بره(درسته پرسپولیسیم ولی استقلال در آسیا نماینده ایرانه و همه پشتشیم)

 

10-بابک زنجانی. در این مورد توضیح نمیدم.

 

11-مجلس. از بیانیه هاشون درباره اظهارات اون طرفیا تا تحقیق و تفحص درمورد گندکاریای بعضیا تو اداره تامین اجتماعی.

 

12-کل حاج آقاهای روی زمین. که نمیدونم چرا هرچه بیشتر به خونه خدا میرن بیشتر طالب این دنیا و جدا ازون دنیا میشن.

 

13.شما هم کافه ای ها.

 

14-کسایی که امسال پشتم بودن.

 

15-کلیپس. بله من به پیشنهاد سندی از این هم تشکر میکنم چون روحیه 99/9درصد مردم رو شاد کرد( اون0/1 هم خودشون کلیپس تشریف داشتن.) البته کاربردای دیگه ای هم داشت مثل: جلوگیری از مرگ دختر قاتل، چتر، استفاده در بنادر برای حمل کانتینر ، سقوط هواپیما و ...


16- و ... 


خب دیگه این پست هم تموم شد و احتمالا آخرین پستم تو سال 92 به حساب میاد(مگر اینکه اتفاق غیر منتظره ای بیوفته). پیشاپیش عیدتون مبارک و سال جدیدتون پر از خوبی و خوشی ولی در اولین لحظات تحویل سال هم براتون یه پست میذارم و عید رو تبریک میگم!منتظر باشین و سعی کنین برا اون پست نظر زیاد بدین چون یه جور نوستالوژی به شما میره.

لحظه تحویل سال دعا کنین که تو این سالی که با جمعه شروع میشه و با جمعه تموم میشه و نیمه شعبان و تولد اون موعود هم روز جمعه ست،مرد جمعه هامون بیاد. کسی که دین و دنیامون دستشه و ایشالا دنیامون رو خوب میکنه.

 

خدانگهدارتون

یادتون نره دعام کنینا!




برچسب ها : شهادت حضرت فاطمه(س) , بابک زنجانی , هندوئیسم , مهدویت , شیطان پرستی , عطا الله مهاجرانی , امید در کافه جوان عوض میشود ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , خارج از کافه ,
شیخ و مریدان







شیخ را گفتند : علم بهتر است یا ثروت ؟!
شیخ بی درنگ شمشیر از میان بیرون آورد و مانند جومونگ مرید بخت برگشته را به سه پاره ی نامساوی تقسیم نمود و گفت : سالهاست که هیچ خری بین دو راهی علم و ثروت گیر نمیکند !!!
مریدان در حالی که انگشت به دندان گرفته و لرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند یا شیخ ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم .
شیخ گفت :در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب می رفتیم ،
دوستم ترک تحصیل کرد من معلم مکتب شدم...
حالا او پورشه دارد ، من پوشه...
او اوراق مشارکت دارد، و من اوراق امتحانی...
او عینک آفتابی من عینک ته استکانی...
او بیمه زندگانی ، من بیمه خدمات درمانی ...
او سکه و ارز ، من سکته و قرض . . .
سخن شیخ چون بدین جا رسید مریدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاسهای آموزش اختلاس گشتندی .


........................................................................................................................................

پی نوشت:

1-خدا شفا عنایت کنه!




برچسب ها : مطالب طنز , داستان طنز , جوک جدید , مطالب طنز و عاشقانه , کلاس آموزش اختلاس , ماجراهای شیخ و مریدان , امید در کافه جوان چه میکند؟؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,
یه داستان کوتاه جدید از خودم
امیدوارم خوشتون بیاد

داستان پونز
روزهای آخر فروردین بود و بچه ها هنوز تو حال و هوای تعطیلات عید بودند. کمتر به درس و مشق توجه میکردیم.
بیشترین کتک ها و اردنگی ها تو همین روها زده میشد. بچه به خاطر هوای مطبوع بهاری که معروف شده بود به فصل جفت گیری، عمیقا تو خواب و رویا بودند. پشت لب هامون کم و بیش یه کرکی دراومده بود. بعضی از بچه ها هم که تو خونه آزادی بیشتری داشتن، به همون کرک هم رحم نمیکردن و با تیغ به قصد بوکسوباد کردن مورچه روی صورت چندباری بالا پایین میکشیدن، که بعضا دیده میشد به دلیل عدم تجربه، چندتا جای زخم هم روی صورتشون میذاشتن.
سوم راهنمایی؛ اوج سن بلوغ، سال آخری بودن،حس بزرگ پنداری ، شرارت محض و در کنار اینها برای کسایی که کمی به درس توجه داشتن "امتحان نمونه دولتی" بود.
از همون اول سال بعضی از معلم ها که کمی احساس وظیفه میکردن، تو گوشمون یاسین میخوندن ولی کو گوش شنوا؟!
آقای رضایی که معلم دینی بود و به اصطلاح خودش نگران آینده ما ، شروع به نطق کردن کرد.مثل همیشه همچون منبردوستان بروی منبرش  نشسته و داد سخن رو آغاز کرد:
"بچه ها، شما سال آخر هستید، همونطور که میدونید یه آزمون تستی برای ورود به مدرسه نمونه دولتی دارید. مطمئن باشید اگه بتونید تو این مدرسه قبول بشید،بار خودتونو از الان واسه.....رجبی اینقدر وول نخور صاف بشین،مگه زیرت پونز گذاشتن؟.....اه ...چی میگفتم؟"
بچه های دو ردیف اول که با دقت به کلمات خارج شده از زبان رضایی گوش میدادن و هر لحظه میترسیدن نکنه آقای رضایی سکته بزنه و اینها بار خود را نبسته، ناکام بمونند، در جواب سوال سریع گفتند "آقا داشتید میگفتید بار خودمونو از الان واسه...."
رضایی با نگاهی غرور آفرین به بچه های ردیف اول ادامه داد " بله میگفتم...میتونید بار خودتونو از الان واسه  دانشگاه ببندید" و معلم ارجمند ما  ارشادهایش را در عرض یک ساعت برای ما روضه وار خوند.
 
                                                                                 *****
شیفت صبح برای دوره ابتدایی و شیفت عصر برای دوره راهنمایی بود. کلاسی که برای ما سومی ها اختصاص داده بودند، صبح ها برای اولی ها بود. به خاطر همین درو دیوار کلاس با نقاشی ها و کاردستی های کودکانه با پونز به دیوار نصب شده بود.
درباره موارد استفاده از این پونز ها در بیشتر مواقع توسط دانش آموز هارو رو توضیح نمیدهم. همینقدر بدونید که کسی جون سالم یا بهتر بگویم ما تحت سالم از دست این پونز ها بدر نکره بود. همه حداقل مزه یکبار سوزش ناگهانی و غیر منتظره رو چشیده بودیم.
داستان اصلی به زمانی بر میگرده که ما بعد از تعطیلی در مدرسه میموندیم و برای نمونه دولتی درس میخوندیم. 
یک بار نمیدونم این شیطان فلان فلان شده، از کجا به جلد من رسوخ کرد که من و یار شفیقم حدود 5-6 تا از پونز هارو زیر روکش پلاستیکی صندلی معلم جاساز کردیم. به طوری که اصلا مشخص نبود. وقتی از مدرسه خارج میشدیم از درگاه خداوند برای اون خانم معلم ابتدایی طلب صبر کردیم. 
اینقدر شرور بودیم که حسرت این رو میخوردیم که ای کاش لحظه موعود شاهد ماجرا میبودیم ولی اصلا امکان پذیر نبود.
ظهر فردای این موضوع، اولین چیزی که در مدرسه نظر من رو به خودش جلب کرد صندلی شکسته ای بود که در راهرو رها کرده بودن . نوک های تیز پونز به طرز وحشت آوری از زیر روکش خارج شده بود.

پایان

پ.ن:
دوستان گلم ازونجایی که من چند روز دیگه عازم سفرم و احتمالا تا آخر عید نباشم، پس جلو جلو به همتون عیدو تبریک میگم و امیدوارم سال خوب و خوشی رو داشته باشید.
امیدوارم هرچی کم و کاستی تو این سال جاری داشتید تو سال آتی همرو رفع و رجوع کنید.
التماس دعا
یا علی



برچسب ها : داستان پونز --نوشته منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , داستان های کوتاه , داستان های خفن , داستان های کوتاه خفن و باحال , داستان های اونجوری , داستان های طنز اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,



یادش بخیر پارسال این موقع همه مون انقدر علاف و بیکار بودیم که تا فرصت میکردیم میرفتیم بیرون...

تولد هر کدوممون میشد میرفتیم یه شب تو رستوران دور هم جمع میشدیم...

همش برنامه داشتیم برای اینکه جاهای جدید بریم و کارای جدید کنیم...

اما امسال

تولد هیچکدوم از بچه ها از جمله خودم بیرون نرفتیم...

الان بیشتر از 4 هفته س از پیاده روی شبانه خبری نیست...

خیلی وقته همه مون دور هم جمع نشدیم... انقدر از آخرین بارش گذشته که حساب زمانش از دستم در رفته...

CRAP...



برچسب ها : برچسب نداره خودتو خسته نکن ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام به همه عزیزان

من چند روزی تهران نبودم و به دوتا سفر کاری رفتم. اولیش به کاشان بود که دو روز اونجا بودم و دومی اصفهان بود که از ظهر پنج شنبه تا شب شنبه که همین الان باشه طول کشید. 

اولا میخوام تشکر کنم از مردم این دوتا شهر که خیلی مهمون نواز بودن مخصوصا مردم اصفهان. من نمیدونم کی برای این بنده های خدا حرف در آورده بود که وقتی ازشون آدرس بپرسی گیجت میکنن و میفرستنت نا کجا آباد! والا ما هرچی آدرس پرسیدیم انقدر خوب جواب دادن که ما شرمنده ی اخلاقشون شدیم. 

کاشان علیرغم اینکه شهریست تاریخی اما به من نچسبید. هرچند انقدر توی باغ فین خوش گذروندیم که جبران شد! اتفاق مهمی که توی کاشان افتاد این بود که من به خودم غلبه کردم و برای اولین بار توی زندگیم به یه حیوون دست زدم! یه اسب سفید و خیلی زیبا بود که حیف بود بهش دست نزنی! همه جای کاشان رو گشتیم و جای ندیده باقی نذاشتیم و برگشتیم تهران و پنج شنبه به محض اینکه از دانشگاه برگشتم راه افتادیم به سمت اصفهان. لازم به ذکره که این دو سفر کاملا مجردی انجام شد و به همین دلیل هم بود که چسبید!

تو اصفهان هم جای ندیده باقی نذاشتیم و خیلی خوش گذروندیم. فقط نکته ای که ضد حال بود ، دیدن یه زاینده رود عقیم بود و بدجوری توی چشم میزد. نکته ی جالبی که میتونم بهش اشاره کنم هایپر استار اصفهان بود که اگه بگم 8 برابر نمونه ی تهرانیش بود آبادانی حساب کردم! ولی خیلی بزرگ بود و جای پیشرفت زیادی داشت. اما اتفاق جالب صبح شنبه افتاد که به کلیسای وانک توی محله ی جلفای اصفهان رفتیم.

من انتظار داشتم یه کلیسای خیلی عادی رو ببینم که یه صلیب اون جلو باشه و یه سری نیمکت چیده باشن و مردم هم بشینن سرود های مذهبی بخونن. اما تنها چیزی که ندیدم همین بود! کلیسا فوق العاده زیبا بود و روی دیوار هاش تمام داستان های کتاب مقدس رو به شکل زیبایی نقاشی کرده بودن (تصاویر موجود است) جونم براتون بگه که ما اونجا تنها نبودیم و دانش آموزان یه مدرسه دخترونه اومده بودن برای بازدید از کلیسا. البته فقط دوتا کلاس بودن که با معلم دینی شون اومده بودن. اینا داشتن از یه آقای محترمی که اونجا نشسته بود در مورد نقاشی ها سوال میکردن. منم یکم وایسادم گوش کردم توضیحاتشو و کم کم خودم هم شروع کردم ازش سوال کردم. بعد باهاش مخالفت کردم و داستان ها رو به شکل درستش که توی قرآن نقل شده بود رو میگفتم و با قول تورات و انجیل مقایسه میکردم. یه لحظه به خودم اومدم دیدم این بچه ها دارن با علاقه و تعجب به حرفای من گوش میدن. ازشون پرسیدم معلم دینی تون مگه اینا رو بهتون نگفته؟ گفتن نه! گفتم خو ازش شکایت کنید! گفتن همینجا وایساده! منم قبل از اینکه وضع خراب شه بحثو جمع کردم و ادامه داستان ها رو گفتم. 

بعد یکی از این دوستان در مورد عکس به صلیب کشیده شدن حضرت عیسی ازم سوال کرد و داشتم توضیح میدادم که حضرت عیسی اصلا به صلیب کشیده نشد و این یهودی ها ، خود یهودا اسکاریوتی خائن رو به صلیب کشیدن و توضیح همین قسمت تو انجیل رو هم گفتم یه دفعه یه پیرمرده که اونجا بود دید اعتقاداتش داره به باد میره! قاطی کرد و گفت نـــــه! اینجوری نیست! بعد شروع کرد تعریف کردن فیلمنامه ی فیلم مصائب مسیح! حالا من هی میخوام به این بابا حالی کنم داره اشتباه میکنه مگه به خرجش میرفت؟ گفتم شما انجیل به زبان آرامی رو خوندی؟ انجیل بارنابئا رو خوندی؟ یهو برگشت گفت اگه میخوای حرف بزنی از اینجا برو بیرون محیط کلیسا رو خراب نکن!

منم رفتم بیرون و رفتیم توی موزه ی کلیسا. دوتا چیز توی موزه شون بود که منو خیلی اذیت کرد. یکیش یه تار مو بود که یه جمله به زبون ارمنی و از قول حضرت سلیمان روش نوشته شده بود و فقط با میکروسکوپ قابل دیدن بود. یکیش هم کوچک ترین کتاب مقدس دنیا بود که فقط با ذره بین قابل دیدن بود. همه میرفتن این دوتا رو نگاه میکردن و تعجب میکردن و آفرین میگفتن به هنر مسیحی ها. من احساس نیاز کردم که بازم سخنرانی کنم! ازشون پرسیدم خبر دارن چند سال پیش یه هنرمند ایرانی کل قرآن رو روی یه دونه ی برنج حک کرده؟ جوابشون قابل پیش بینی بود و هیچ کدوم هیچی از این داستان نمیدونستن. همش هم از بی عرضه بودن ما مسلمون هاست که خودمون بهترین چیز ها رو داریم بعد توانایی معرفی کردنشونو نداریم. صدا و سیما هم که کلا خواب تشریف داره و هر چی توش سود و منفعت برای خودش باشه رو نشون میده. 

یکم دیگه هم صحبت کردم در مورد مسائل مختلف و بعدشم آدرس کافه رو به همه شون دادم و اگه این پست رو میخونن به همه شون سلام میکنم و بابت اینکه وقتشون رو در اختیار من ( و نه راهنما های موزه و کلیسا ) قرار دادن تشکر میکنم. این که دانسته هام بالاخره داره به درد میخوره و میتونم به مردم در مورد مسائل مختلف آگاهی بدم واقعا خوشحالم میکنه و بهم انرژی میده. 

بعدشم رفتم با راهنما های موزه یکم بحث کردم و بهشون توصیه کردم برن تو گوگل سرچ کنن آیه های قرآن در مورد حضرت عیسی تا واقعا بفهمن پیغمبرشون کیه. باشد که به راه راست هدایت شوند. از یکیشون پرسیدم شما کتاب های یهودیا رو باید قبول داشته باشید؟ گفت آره. گفتم ولی اونا کتاب های شما رو قبول ندارن. گفت آره. گفتم چرا؟ بنده خدا تشتک هاش پرید! هیچ جوابی نداشت بهم بده! گفتم نصف انجیلتون رو اون پولس یهودی نوشته! معلومه که خودشون میدونه چیا وارد انجیل کردن! نباید هم قبول داشته باشن! گفت میرم تحقیق میکنم. منم دو سه تا کتاب بهش معرفی کردم و زدم بیرون! 

خلاصه که بعد از این همه مدت فعالیت سایبری ، برای اولین بار به صورت میدانی احساس مفید بودن کردم و خدا رو شکر میکنم

از من نکن خدافظی!



برچسب ها : سندمن , سندمن در کلیسای وانک اصفهان , سفرنامه سندمن , بحث در مورد تحریف های مسیحیت , آیا مسیح به صلیب کشیده شد؟ , پاسخ به شبهات مسیحیت از طریق انجیل , همانا دین در نزد خدا اسلام است ,
دسته بندی : پروژه بیداری ,
این پست درمورد این زنیکه(گوگوش) و اون آکادمی گور به گور شد که به قول معروف هر دم ازین باغ بری میرسد!
جدیدترینش رو هم تو ادامه مطلب گذاشتم.برین ببینین.



برچسب ها : در آکادمی گوگوش چه میگذرد؟ , عکس لو رفته از آکادمی گوگوش , دختر محجبه در آکادمی گوگوش , آهنگ جدید گوگوش برای طرفداری از همجنسبازان , تصویر طنز , مطلب طنز , جوک جدید ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,

با سلام


مخاطب این پستم مربیمه!


خانم معصومه مالمیر سلام


اینجا تنها جایی که میتونم ازت تشکر کنم. بابت زحماتی که میکشی. هیچوقت فکرشو نمیکردم که به جز پدر و مادرم بخوام دست کس دیگه ای رو ببوسم ولی اگه نامحرم نبودی مطمئن باش میگفتم گور پدر این غرور و جلوی بچه ها دستتو میبوسیدم. من تو کلاس302درس میخونم. همون کلاسی که تو تاریخ بهیاری تکه و هیچوقت رو دستش کلاسی نیست. ما شلوغترین کلاسی بودیم که داشتی ولی اینم قبول کن که تو صبورترین و مهربونترین مربی بودی که ما داشتیم. امروز صبح طبق معمول خیلی سر کلاست اذیت کردم و بازم خجالت رفتارت موندم. ولی بازهم شلوغ بازی های من ادامه داره.

 

منتظر شلوغ بازیام باش


شاگردت امید




برچسب ها : خانوم معصومه مالمیر , معلم , نامه یک دانش آموز به معلمش , طنز , داستان , خاطرات دوران مدرسه ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام به همه عزیزان

با توجه به درخواست هایی که ازم شد و احساس نیازی که کردم ، این پست رو درباره موسیقی نوشتم. تمام اظهار نظر هایی تو این پست درباره سبک های موسیقی و افراد میشه ، نظر شخصی خودمه و قبول کردن یا قبول نکردنش به خودتون بستگی داره و قصد القای مطالب رو ندارم اما لطف کنید که بی طرف قضاوت کنید و هرچی پیش زمینه ذهنی درباره سبک های مختلف و یا افراد مختلف دارید برای لحظاتی بذارید یه گوشه و بدون تعصب این متن رو بخونید.

به دلیل وجود برخی اسم ها و داستان ها پست رو توی ادامه مطلب گذاشتم.





برچسب ها : نقد و بررسی موسیقی ها , معرفی و بررسی انواع سبک های موسیقی , ساز های موسیقی , نقد خواننده های آنور آبی , نقد موسیقی پاپ داخلی , راک بهترین و کامل ترین سبک موسیقی است , سندمن و اوانسنس ,
دسته بندی : خارج از کافه ,
چشم هارا باید شست
چون میدانم دیگر چشم هایم عادت دیدن تو را ندارد.

----

12:08 بامداد شنبه...



دسته بندی : کافه تنهایی ,

ضمن عرض سلام

چند روز پیش یه سوال با محور هدف مطرح کردم که همونطور که انتظارشو داشتم، با استقبال کمی مواجه شد. البته برخی از دوستان نظرات جالبی داشتند که خیلی در زمینه صحبت های من بهم کمک میکنه.

 

حالا سوال اینجاست چرا استقبال کم شد؟ مگه نظرات هر پست وبلاگ ما کمه؟ 

یک سوال ساده از شما پرسیده شده.... 5 هدف بزرگ زندگی خود را بنویسید؟ (لینک سوال)

بهتون حق میدم که نتونید به این راحتیا بهش جواب بدید. چون تا حالا برای اینکه ببینیم هدف آینده زندگیمون چیه، بهش درست حسابی فکر نکردیم. یا اصلا تا حال هدفی نداشتیم.

برخی از هدف های دوستانی که برامون فرستادن رو به صورت چکیده براتون مینویسم(هدف هایی که قبلا هم شنیدمو بهشون اضافه کردم):

- من کلا هدفم اینه که زندگی با آرامشی داشته باشم.

- من میخوام یه سفر خارجه برم.

- بتونم در رشته ی تحصیلی جدیدم یعنی مترجمی زبان موفق باشم و بتونم با استفاده از مدرکش تدریس کنم ترجیحا توی مدرسه

-  من یه عالمه پول میخوام

- میخوام خوشبخت بشم

- میخوام زندگی خوبی رو در کنار بچه ها و همسرم تجربه کنم

-یه زن خوب میخوام

و چندتا نظر دیگه که به نظرم همین مقدار کافیه تا صحبتامو تکمیل کنم.

 

 تفاوت بین هدف و مقصد و آرزو رو تشخیص بدهیم.

خوشبختی، زندگی آرام، کمال، سعادت و ... مقصده،نه هدف. مطمئنا همه ما آرامش و خوشبختی رو در زندگیمون خواستاریم ولی این هدف نیست.

برای مثال سندی خیلی خوب متوجه سوال شد و تقریبا خوب و کامل جواب داد. به نظر شما اگر سندی به تمام اهدافی که در نظر داره برسه، آدم خوشبختی تو زندگیش نمیشه؟ زندگی آرومی نداره؟

تعریف هدفخواسته ای دقیق و روشن که پس از اعلام بیشتر، ذهن مارا درگیر خود میکند تا احتمال رسیدن به آن بیشتر شود.

هدف ها باید دقیق و روشن باشند. 

دقیقا باید بگیم چی میخوایم و کِی میخوایم؟

اگر پول میخواید باید دقیقا بگید چقدر میخواید و کی میخواید؟

- چی میخوای؟     -  پول میخوام    - چقدر میخوای؟    - یه عالمه    - واسه کی میخوای؟    - هر چه زودتر بهتر

دیدید بعضی وقتا  هوس یه چیزی میکنیدو میگید کاش الان داشتمش . یهو یکی از دم در با همون چیز میاد تو. شما به جای اینکه خوشحال بشید چی میگید؟!! کاش از خدا یه چیز دیگه(پول) خواسته بودم!! خوب بخواه

ولی حواستون باشه وابسته دنیا نشید. امام رضا میگه: از ما نیست کسی که دنیا را به خاطر دینش رها کند و دینش را به خاطر دنیا

یا یه حدیث دیگه هست که میگه دنبال دنیا برو ولی وابسته اش نشو.

ما هم خیر مدرسه ساز داریم، هم بابک زنجانی و دزدای 3000 میلیارد......شما سعی کنید اون خیر مدرسه ساز باشید.

اینکه من در کنکور قبول بشم کافی نیست.  اگر با این تفکر جلو برید که میخواهید تو کنکور قبول بشید، من این نویدو بهتون میدم که حتما یه روزی تو کنکور قبول میشید ولی کی و کجا معلوم نیست. اینکه در رشته تحصیلیی که درس میخونید میخواهید فارغ التحصیل بشید ولی زمان مشخص نکنید، به هدفتون نزدیک نمیشید. مطمئنا همه ما یه روزی فارغ اتحصیل میشیم ولی با چه معدلی و در چه سالی؟   برای مثال هدف من اینه که تا پاییز 94 با معدل نسبتا خوبی(اینجا نمیگم چون وضعیت خرابه ) مدرک لیسانسمو بگیرم و آماده بشم برای هدف بعدیم یعنی شرکت در کنکور کارشناسی ارشد و قبولی در رشته مکانیک سیالات در دانشگاه خواجه نصیر.

هدف های بزرگ را به اهداف کوچکتر تبدیل کنید.

اول اینکه باید بگم هدف های بزرگی داشته باشید. بعدش این اهداف بزرگو به اهداف کوچکتر تبدیل کنید.

یعنی چی؟ یعنی اینکه مثلا اگه میخوایم برای دکترا در دانشگاه خوبی قبول بشیم باید این هدف بزرگ رو به به چند هدف کوچکتر تبدیل کنیم. مثلا برای یک ماه آینده سعی کنیم در یک یا دو درس نمره 20 بگیریم.در این ترم معدل خودمون رو 2 نمره افزایش بدیم. اگه همین رویه رو پیش بگیریم، به هدف اصلیمون نزدیک میشیم. بیایم بزرگ فکر کنیم و کوچک عمل کنیم.

هدف ها را یادداشت کنیم.

وقتی یه هدفی رو تو ذهنمون پرورش میدیم، اونو یادداشت کنیم.جوری که بیشتر مواقع جلوی چشممون باشه. حالا چرا باید این کارو بکنیم؟ چرا تو ذهنمون نگه نداریمش؟ اینجوری که جاش امن تره!!

خوب جواب من به شما اینه: روزانه ذهن ما درگیر اتفاقات مختلفی میشه. هی یسری چیز میاد تو ذهن، یسری ازونور میره بیرون.

مثلا تا حالا واستون پیش نیومده که قرار بوده یه کاریو انجام بدید ولی یهو از ذهنتون خارج شده و اصلا یادتون نمونده. نمیگم از ذهنتون کار نکشید و هرچی دستتون اومد رو کاغذ بنویسید ، بلکه میگم هدف هاتونو رو کاغذ بنویسید. شما هر سری،هدفی که روی کاغذ نوشتیدو میبینید، یادتون میفته که دارید واسه چی زندگی میکنید؟

  و سخن آخر

دوستان گلم اگه خدایی نکرده شکست خوردید و به هدفتون نرسیدید، نامید نشید. دوباره بلند شید و تلاش کنید.

یه داستان جالب در مورد ادیسون هست که خالی از لطف نیست تعریفش نکنم.

میگن یه روز یه روزنامه نگار قبل ازینکه ادیسون لامپو اختراع کنه ازش میپرسه، تو هزار بار آزمایش کردیو نتونستی لامپو اختراع کنی، چرا بیخیال نمیشی؟ ول کن بره...اگه قرار بود موفق بشی تا الان شده بودی. ادیسون جواب میده که تو به این فکر میکنی که من 1000 بار شکست خوردم و من به این فکر میکنم که  1000بار به اختراع لامپ نزدیکتر شدم.

این دو جمله زیرو هیچ وقت یادتون نره:

انسان های موفق همیشه بیشتر از آدم های ناموفق شکست میخورند.

آدم های موفق هیچ وقت تسلیم نمی شوند، آنهایی که تسلیم میشوند، موفق نمیشوند.

-------

حالا اگه هدف هاتونو نوشتید پاشید برید و برید هدف هاتونو بنویسید:  (لینک سوال)

امیدوارم به همه هدف های زندگیتون برسید.

 

 

 

 




برچسب ها : هدف دار زندگی کنیم , هدف های زندگیمون چیه؟ , زندگی هدف دار , تو زندگیم هدف ندارم , کمک , پست هدف دار ,
مطالب مرتبط : هدف داری؟! ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی ,

کافه اعترافت جایی است که ما نویسنده ها و شما خواننده ها ، اشتباهاتی که توی زندگی انجام داده و از آنها پشیمانیم را برای استفاده همدیگر در آن به اشتراک میذاریم. فرقی نمیکند اشتباه در چه موردی ، در چه سنی و به چه شدتی باشد! مهم این است که در جمع مطرح شده و از نظر روانی برای خود فرد پیامد های مثبتی داشته باشد. منتظر متن های شما هستیم!


این متن رو کاربر محترم (الی) برامون نوشته و فرستاده که ازش تشکر می کنیم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام خدمت کلیه دوستان گرامى! با خودتون کار ندارما!! فقط کلیه هاتون! لامصب گرون شده بدجور!! آخ آخ گفتم ؟اى واى! میخواستم یکم رو مختاتون کار کنم بلکه بتونم گیر بیارم! ولى حالا که نشد میرم سر بحث اصلى!

من اعتراف میکنم که:یه بار سر کلاس بودیم ،به یکى از دوستام گفتم میخوام از این به بعد جلو همه بهت احترام بذارم تا بچه ها قدرتو بدونن! طرف عین چى کیف کرد! گفت باشه! روز بعد وقتى رفتم مدرسه همچین که از در وارد شدم دیدمش.دستمو بلند کردم و با صداى بلند گفتم: سلام! چطورى بزرگوار ؟؟دیدم علاوه بر خودش نیش بقیه بچه ها هم که از نقشم خبر داشتن شل شد! ولى اون خوشى کجا و خوشى این رفیق ما کجا! قرار بر این بود که بعد از چند بار گفتن ،بقیه بچه هام بهش بگن تا حسابى لذت ببره! از اون روز تا دو سه روز بعدش بچه ها هروقت میدیدنش یا کارش داشتن از لفظ بزرگوار استفاده میکردن! تو این سه روز طرف بدجور جو گرفته بودش! خوب یادمه …روز چهارم بود.صبح من زودتر از اون رسیدم مدرسه. سرجام نشسته بودم که یهو دیدم وارد کلاس شد. ولى چه وارد شدنى!! صورت ،عینهو لبو! دستا مشت شده …خلاصه از دور میشد دودى رو که از سوراخاى دماغش بیرون میزدو دید!! بدبختى اینجا بود که همونجور پا کشون داشت مى اومد طرف من!! (اصلا فکر نکنید که من منظورم گاومیش بودا!!)همونطور که اون نزدیک میشد من لحظه به لحظه بیشتر خوف برم میداشت! آخه طرف کم کسى نبود!! گردن کلفت کلاس بود!

حالا بشنوید مکالمه بین ما دوتارو:

-به من میگى خر ؟؟؟بوق ………(در جاهاى خالى خودتون کلمات مناسب اون شرایطو بذارید!! )

خودمو زدم به کوچه ممد چپ و چول :

-چى ؟من کى به تو گفتم خر مریم جون ؟؟

-حرف نزن !دستت رو شد ! تو و بقیه نقشه ریخته بودین منو ضایع کنین ؟هه! کور خوندین! حالیتون میکنم!

و باز با همون حالتى که وارد شده بود عین چى از کلاس رفت بیرون!

از اونجایى که این طرف بخاطر خرپول بودنش پشتش به مدیر و بقیه عوامل گرم بود ،پنج دقیقه نکشیده با ناظممون اومد تو کلاس!

-خانم توسلى فلانی به من فحش میده!

و با اون انگشت گوشتالوش که دو سه کیلویى گوشت بهش آویزون بود و موقع حرکت دادنش عین پاندول ساعت تکون میخورد به من اشاره کرد!

-آره فلانی ؟

-نه خانم! من فقط خواستم احترامشو بگیرم بهش گفتم بزرگوار!!

جان خودم صداى بچه هارو پشتم میشنیدم که در مرز انفجار بودن!!

-خب چه اشکالى داره ؟این که حرف بدى نیست!

-آخه شما که نمیدونید! چیزه! یعنى من خودمم تازه فهمیدم!بزرگوار معنیش میشه خر!!

اى واى!! اینا که شدن دوتا گاومیش!! الفرار!!

-راس میگه ؟؟

بار رفتم تو جلد به قول معروف موش مردگى!

-نه بخدا خانوم! من نمیدونستم!

ناظممنون خیلى سعى کرد منو متهم کنه ولى چون مدرکى نداشت دمشو گذاشت رو کولشو رفت!

بعله دوستان عزیزم! اینجورى بود که حال قلدر کلاس رفت تو قوطى! اونم چه قوطى ای! الان که دارم اینارو مینویسم اون بنده خدا تو قوطى نفس کم اورده!!

تا درودى دیگر …بدرود

.............................................................................................................................

پى نوشت:

1. درسته که اون طرف قلدر بود مثلا ولى به اندازه همون قلدریش خنگ بود و خیلى زود به هرکسى که طرفداریشو میکرد یا ازش خوب میگفت اعتماد میکرد! بخاطر همین بود که من خیلى راحت تونستم باهاش گرم بگیرم!

2- شاید خیلی از شما ها بگید کارم خوب نبوده ولی خودم معتقدم خیلی هم خوب بوده! دقیقا کاری رو کردم که خودش با بچه ها میکرد! همه از دستش شاکی بودن! وگرنه منو چه به اذیت و آزار!




برچسب ها : اعترافات تکان دهنده یک دانش آموز , معلم و دانش آموز , داستان طنز , کافه جوان , کافه اعترافات , اعترافات بچه های کافه جوان , cafejavan.ir ,
دسته بندی : ﻛﺎﻓﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ , مهمان کافه ,
سلام به همه عزیزان

استقبال از سوال دوم بیشتر شده بود و این خیلی منو خوشحال میکنه

حالا میخوام جوابو بگم

اولین کسی که دستور داد یهودیان به سمت سرزمین موعود خودشون برگردن ، خلیفه دوم یعنی عمر بود تحت تاثیر مشاور یهودیش.

جواب درست رو فقط مادام داد که به زودی شارژ دو تومنی بهش تعلق میگیره

سوال بعدی رو به زودی میذارم و البته یه موضوع هم برای سوال ها درست میکنم
از من نکن خدافظی!

-----------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : هدف از طرح این سوال این بود که کمی تحقیق و مطالعه در تاریخ اسلام داشته باشیم و یه سری خیانت ها رو که از زیر سبیل دوستان رد شده رو هایلایت کنیم. باشد که از تاریخ عبرت گرفته و در زندگی امروزمون به کار ببریمش



برچسب ها : سوال های کافه جوان , سندمن , پست های جایزه دار کافه جوان , از کافه جوان شارژ هدیه بگیرید , شارژ رایگان ایرانسل و همراه اول در کافه جوان , سوال های جایزه دار , وای وای ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] (تعداد کل صفحات:2)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت