تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

_ گوش کن ببین چی میگم دختر، همون انگلیسیا یه ضرب المثل دارن که میگه « به مردی که سیگار نمی کشه و عرق نمیخوره اعتماد نکن.»  البته سیگار و عرق چیز خوبی نیست، اینو انگلیسیا هم میفهمن. اما منظور اینه که مردی که پنچری های کوچیک نداره،شاید یه پنچری بزرگ داشته باشه؛ برا همین به این آسونیا بهش اعتماد نکن. تو همون موقع که شوهرت گیاهخوار شد باید بهش شک میکردی. نه اینکه وایسی آشپزی کنیو خودتم گیاهخوار بشی. اینجورآدما که میخوان زیادی خوب باشن، خیلی خطرناکن، اینا از آدم بودن خودشون خجالت می کشن، از دندون نیش خودشون شرمنده ان. من شنیدم اونجا مردایی هستن که فمینیستن؟! آره؟!

_ بله هستن...زیادن.

_ زیادن؟! مرد فمینست چیطوری میشه؟! مرد فمینیست یه چیزی مثل کچل موفرفریه،مگه نه؟!

هه هه. اینا زیادی نازنین شدن...نمیخوان آدم باشن،میخوان فرشته باشن...اما معمولا کارشون به جنایت می کشه؛ چون که فرشته نمی تونه وسط آدما باشه...فرشته اصلا از آدمبدش میاد. میدونی وقتی خدا می خواست آدمو خلق کنه، فرشته ها گفتن «میخوای اینو درست کنی که تو دنیا خونریزی راه بیفته.» خدا گفت « من یه چیزایی میدونم که شماها شعورتون نمی رسه...نمی فهمید.»

****

 پ.ن1: قسمتی از دیالوگ های فیلم« آذر،شهدخت،پرویز و دیگران » از بهروز افخمی

پ.ن2: فیلم جالبی بود. تقریبا خیلی خوشمان آمد. نمیدونم اون رفیقی که دیگه رفیق نیست چرا می گفت فیلم خوبی نبوده. اوشون وقتی پارسال تو سینما دیده بود میگفت مسخره بوده. هرچند درکش میکنم...تو بعضی مسائل سلیقه هامون زیاد باهم جفت و جور نبود. نخ سوزن در زمینه موسیقی!

پ.ن3: عید نزدیک است و همچنان اینترنت خانه مان از ما فراری است. با گوشی دورادور سری در اختیار ضربات سر مبارک شما قرار میدهیم و میاییم. مزیت دیگر اینترنت گوشی همراهی بنده در روز های عید هستش. هستم در خدمتتون. امیدوارم باشید.

یا علی

منصور کبیر 25 اسفند 93

ساعت 1:14 بامداد

رخت خواب

شلوار و تی شرت مشکی

هوا بارونی

چیز دیگه ای به ذهنم نرسید...یعنی همون لحظه نرسید، چون اگه فکر میکردم می رسید ولی نخواستم که فکر کنم که برسه.

 




برچسب ها : پنچری های کوچیک , دیالوگ های فیلم« آذر , شهدخت , پرویز و دیگران » از بهروز افخمی , « آذر شهدخت پرویز و دیگران » از بهروز افخمی , دیالوگ های فیلم« آذر شهدخت پرویز و دیگران » , منصور کبیر در فیلم بهروز افخمی ,
عصری ساعت 5 دلم خواست تنها باشم. با اینکه خونه تنها بودم ولی دلم یه تنهایی پر از شلوغی میخواست. از خونه به قصد خریدداستان همشهری زدم بیرون و تا دکه نزدیک خونه رفتم. چند روز پیش تو سایت همشهری خونده بودم که 3تا داستان اول مسابقات روچاپ کردن. خیلی کنجکاو بودم بدونم من چی کمتر از این برنده ها دارم، که متوجه شدم فقط حوصله و تمرین کم دارم. حوصله ندارمزیاد توصیف کنم. شایدم حوصله دارم زیاد توصیف کنم.احتمالا حوصله ندارم زیاد بنویسم.....نه، یادم اومد....دوست دارم کاریو که انجاممیدم همون بار اول تمومش کنم. مثلا داستانی که شروع می کنم به نوشتن اگه نصفه بمونه و ننویسمش، برگشتنم برای کاملکردنش خیلی سخته ولی خوب مورد زیاد داشتیم که برگشتم. حالا اینا به کنار، وقتی از خونه زدم بیرون سوز سردی میومد و کلاهکاپشن امو کشیدم رو سرم. بر خلاف انتظارم دکه نزدیک خونه، کتابو داشت. همشهری برای عید تدارک ویژه دیده بود و 8 هزار تومانیخرج رو دستم گذاشت. کنار کتاب یک سی دی هم بود که توش چندتا داستان صوتی با صدای خود نویسنده ها گذاشته اند.(قبل اینکهیادم  بره اینو بگم که دو تاشون رو گوش کردم که خیلی خوشم اومد، مخصوصا داستان برادر ارزشی من آقای سروش صحت....خیلیخوب بود). کتاب بدست رفتم سمت پارک که نزدیکش ایستگاه اتوبوس هم هست. با دیدن اتوبوس دو دل شدم سوار بشم یا نشم، کهنشدم. رفتم داخل پارک و جلد روی کتابو باز کردم. نشستم 10-20 صفحه تبلیغات اول کتاب رو نگاه کردن تا برسم به فهرست کتاب کهتو این برهه داشتم از سرما یخ میکردم. سوار اتوبوس شدم و قصد کافه ای کردم. در اتوبوس نشستن همانا و داستان خواندنهمانا....وقتی شروع کردم، یاد دوران کنکور افتادم که می نشستم توی اتوبوس و مسیر بین مدرسه تا خونه یا برعکس رو کتابمیخوندم. دیدم کجا بهتر از اتوبوس؟ کافه رو بیخیال شدم و تو اتوبوس تا آخرین ایستگاه که میدون آزادی باشه نشستم داستان اولو تادو صفحه مونده به آخرش خوندم. به محض پیاده شدن، دوباره سوار اتوبوس برگشت شدم و شروع کردم به خوندن. وقتی داستان نفراول مسابقات رو تموم کردم، دو موضوع رو متوجه شدم؛ یک اینکه طرف نویسنده قهاری بوده و من حالا حالاها کار دارم و دو اینکه چندصفحه آخرو توی تاریکی خوندم و به سختی میشد داستان بعدی رو شروع کرد.
هندزفری هارو به گوش کردم و چندتا آهنگ رندوم از آلبوم جدید رضا صداقی گوش کردم که همون انتخاب اولم که آهنک "یه نفر" بود،آهنگ سازیش خیلی بهمان چسبید.
داستان دوم رو هم تو خونه خوندم. اون هم خیلی خوب بود. خیلی متفاوت تر از داستان اول بود.
الانم که ساعت 9:48 پنج شنبه شبه
14 اسفند
به دلیل نداشتن اینترنت، با تاخیر این نوشته گذاشته میشه. ولی هیچ دخل و تصرفی با گذر زمان در اون به وجود نمیاد.
پ.ن: اون حالی که بین ساعات 5 تا 7 داشتم خیلی غمگینانه ترو زیباتر از این حالی بود که موقع نوشتن این متن داشتم. الان بیشتر توفاز داستان دومم و این متنو جنگی رزمی نوشتم.
 




برچسب ها : یکم تنهایی , داستان های همشهری , مجله داستان های همشهری , وِیژه کتاب همشهری عیدداستان , برندگان داستان تهران , داستان های برندگان مسابقه داستان تهران , منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام
نیم ساعت گذشته
نیم ساعت از به دنیا اومدنم گذشته و من مثل هر سال براتون از حالی که امروز دارم میگم. 
اینسری قصد نداشتم چیزی بنویسم ولی وقتی اینقدر تنها موندم و جایی نرفتم و با کسی حرف نزدم که گفتم الان منفجر بشم. 
هیچی دیگه... حال خوبی ندارم.  یک سال پیرتر شدم. کاش الان بچگیامو میدیدم و میگفتم بیا... بزرگ شدی... خوب چی شد؟ 
هرچند وقتی راهنمایی بودم فهمیدم بزرگ بودن هم اونقدر آش دهن سوزی نیست.  میخواستم تو همون دوره میموندم.  تو همون سن و سال و حال و هوا! 
بزرگ شدم.... خخخخ.... عمرا... هنوز کلی راه واسه بزرگ شدن من مونده که باید بریم.... من به این سادگیا بزرگ نمیشم. 
راستی تو این ساعت بامداد بفرمایید یکم احسان گوش کنیم.

ساعت 00:48
نوت گوشی
1 اسفند سال 93



















برچسب ها : تولدمه , منصور , منصور کبیر , تولد منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت