تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

همیشه میخواستم یه زندگی خوب داشته باشم. شاید زندگی حال حاضرم خوب باشه ولی من حس نمیکنم. آقا حس نمیکنم دیگه... مگه زوره؟! دوست داشتم زندگیم یه جور خاص بود. یه جور خیلی خیلی  خاص...ازونا که دیگران تا میبینن میگن کاش زندگی من مثل این آقا خاص بود....ازونا که بعد 60 سال زندگی، میان از آدم درخواست میکنن که داستان زندگیشو تعریف کنه تا چاپ کنن.

زندگی من از اولش یکنواخت شروع شد. مثل بیشتر بچه های دیگه 9 ماهه به دنیا اومدم و لزومی نداره که بگم طبیعی، چون راحت میتونید حدس بزنید. بیمارستانم به اقلام بالا اضافه کنید!

نمیگم دوست داشتم تو جوب به دنیا بیام ولی خوب تو بیمارستان هم یکم لوسه....فکر کن توی هواپیما یا وسط گروگانگیری، به دنیا بیای. اصلا زندگیت ازین رو به اون رو میشه!

 بچیگیم هم مثل بیشتر بچه های هم سن و سالم تو خونه، کوچه و خیابون گذشت. اگه این پروسه برعکس اتفاق میفتاد؛ خیابون، کوچه و خونه، الان شما داشتید به داستان یه خلافکار تحت تعقیب که رو سرش کلی پول جایزه گذاشتن گوش میکردید. خیلی دوست دارم پشت این موضوع، این جمله رو هم بگم " از کجا معلوم که الان این قضیه واقعیت نداشته باشه؟!"

ولی همین اول این تضمینو بهتون میدم که واقعیت نداره. یک درصد هم شک به خودتون راه ندید. من اونقدر زندگیم معمولیه که از اول تا آخرش رو، دقیقا اون اخرش که می میرم، راحت میتونید پیش بینی کنید. خیلی عادی تو خواب....خیلی عادیه عادی در سن 80 سالگی تو خواب می میرم. حتی اونقدر بدشانسم که تو سن 40 سالگی که خیلی خاصه، تو یه حادثه رانندگی یا بر اثر شلیک گلوله در یک بانک دزدی نمیمیرم.

البته من اون شخصی هستم که میخواد با فردین بازی دزدارو بگیره و وقتی با 6 تا دزد گلاویز شده یکی از پشت با شاتگان میچپونه تو مغزش و خونش روی سرو صورت مردم میپاشه.

دیروز برای یه دختری که زندگیش خیلی خاص بود،از زندگی معمولیم حرف میزدم. چنان محو حرفام شده بود که یاد مایع ظرفشویی افتادم که چرکای روی ظرفو محو میکرد.چند وقت بود تلویزیون یکسره تبلیغشو نشون میداد.

بعد اون  همه صحبت کسل کننده در مورد زندگی معمولیم، برگشته با کمال پررویی گفته "چه زندگی معمولی خوبی داری،کاش من جای تو بودم"

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردمو گفتم " آه"

همین....به نظرم همین "آه" کافیش بود. دختره وسط جنگ به دنیا اومده بود و مامانش مرده بود،باباش معتاد بود،خودش تا بوغ سگ کار میکرد، ترک تحصیل کرده بود و از سر اجبار میخواست با یه نفر که 30 سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کنه....خیلی زندگیش خاصه...خیلی جالبه....بعد اومده میگه "کاش من جای تو بودم،زندگی معمولی تورو داشتم"

مسخرست!

کاش میشد ولی نمیشه که عوض کرد و من باید تا 50 سال دیگه صبر کنم تا این زندگی معمولی تو خواب تموم بشه. هر چند فکر میکنم اون دنیا هم از بدشانسی بیفتم تو بهشت و این زندگی معمولی ادامه پیدا کنه!

******

پ.ن1: امیدوارم خوشتون اومده باشه.

پ.ن2:پست خاطره انگیز امروز: کلیک کنید و ببینید




برچسب ها : داستان جدید منصور کبیر , داستان زندگی معمولی , منصور کبیر , نوشته های منصور کبیر , سایت کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , دساتان های اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
سلام به همه عزیزان

این اواخر زمزمه های رفع فیلتر فیسبوک بلندتر از همیشه به گوش میرسه. چند روز پیش تو لینکدونی پی سی دانلود یه خبر رفته بود با عنوان : اولین کتاب آموزش فیسبوک چاپ شد و به فروش رسید. شما تو همون لینک هم فک کنم با قیمت 3900 میتونستی آنلاین خریداریش کنی.

من اصلا به این کاری ندارم که فیسبوک سایت بدیه یا خوبه ، خانه فساده یا تکنولوژی ، مفیده یا وقت تلف کردنه و غیره.

سوال من اینه که آگه رفع فیلتر شه  ،آدم میتونه آزادنه بره پیج هایی مثل جسی جیمز؟ برندان راجرز؟ نیکی میناژ؟ مرسدس بنز؟ الکسیس سانچز؟ گروپ بچه های تگزاس؟

یکی پاسخگو باشه!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : زیاد درگیر اسامی نباشید! مشت بود نمونه خروار! دانه معنی بگیرد مرد عقل!



برچسب ها : رفع فیلتر فیسبوک , اولین کتاب آموزش فیسبوک چاپ شد , خرید کتاب آموزش فیسبوک , فیسبوک رفع فیلتر شد , سندمن , کافه جوان , سندمن در فیسبوک ,
دسته بندی : کافه طنز ,

* این دفعه ﺳﻼﻣــــﺘــﯽ همه ﭘﺴــــ ــــﺮﺍ *

ﭼﯿـﻪ؟؟؟؟

ﻓﮑــﺮ ﻣﯿﮑــﻨﯽ ﺧﺴــــﺘـــﻪ ﻧــﺸـﺪﻥ؟

ﻫﻤﯿﺸـــﻪ ﺑﻪ ﯾـﻪ ﺗﯿﮑــﻪ ﺁﻫـــﻦ ﻓـــﺮﻭﺧـﺘـــﻪ ﺷـــﺪﻥ

ﻭﻗﺘـﯽ ﭘﻮﻟﯽ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺸﻮﻥ ﻧﺒــﻮﺩ ﻣـﺤــﻞ ﺳـﮕـــﻢ بهشون ﻧـﺬﺍﺷــﺘــــــﻦ ...

ﺍﺯ ﺑــﯽ ﮐـﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺑـﯽ ﭘـﻮﻟـــﯽ ﺗــﻔﺮﯾـﺤـﺸــــﻮﻥ ﯾـﻪ ﺩﻭﻧــﻪﺳﯿــﮕـﺎﺭﻩ ﻭ ﮔـﺎﻫــﯽ ﻣـﺸـــﺮﻭﺏ ﺍﻭﻧـﻢ ﺑﺎ ﺗـﺮﺱ ﻭ ﻟـﺮﺯ ...

ﺭﻭ ﻫـﺮﮐــﯽ ﺩﺳــت ﮔـــﺬﺍﺷـﺘــﻦ ﯾـﺎ ﯾـﻪ ﺑﭽـــﻪ ﻣﺎﯾـﻪ ﺩﺍﺭ اﺯﺵ ﮔــﺮﻓـﺘــﻨــﺶ

ﯾﺎ ﯾﮑــﯽ ﺍﻭﻣــﺪ ﺍﺯ ﮔـــﺬﺷــﺘــﻪ ﯼ ﻧـﻨﮕـﻦ ﻃــﺮف وﺍﺳـــﺸـــﻮﻥ ﺗـــﻌﺮﯾـف ﮐـــﺮﺩ ...

ﺑـﺨـــﺪﺍ ﺑﺪﺟــﻮﺭ ﮐـﻢ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺍﻣــﺎ ﻏـــﺮﻭﺭ ﻣــﺮﺩﻭﻧـﺸـونﺑﻬﺸـــﻮﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤـﯿﺪﻩ ﺑﯿﺎﻥ ﺟﺎﺭ ﺑـﺰﻧــﻦ ..

همیشه هم آدم بده میشن!! 

ﮔـﺎﻫــﯽ ﺑﺎﯾــﺪ ﮔـــﻔت : ﻣﯿﻢ ﻣﺜـﻞ ﻣــــ  ـــﺮﺩ

.

.

.

.

به سلامتی دختری که خنده ها، شوخی ها و لوس بازیاش

فقط واسه عشقشه...

با پسر غریبه شوخی نمیکنه، نمیخنده

چون میدونه عشقش اذیت میشه

.

.

.

.

اینم حال و احوال امروز امید:

.

.

نه 
وجود نداره 
رفیق واقعی وجود نداره...اونیکه بدونی تو هر شرایطی باهات هس و پشتت بهش گرم باشه 
اونی ک با روزای سگیت هم کنار بیاد 
نه نیس....نداریم 
تا وقتی خوب باشی باهات خوبن 
ولی بازم خدا نگهشون داره...ک حداقل تو خنده ها و شادیامون شریکن




دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلامٌ عَلی آلِ کافه!
مطمئنا تمام کسانی که اینجا جمع شدیم و میایم و میریم و از بین نمیریم بلکه از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشیم، حداقل یکبار پای اینترنت ذغالی نشستیم. حالا بحث ما جدا که نسل سوخته هستیمو بیشتر از یک بار پای این اینترنت ذغالی هیزم ریختیم و کارهایی که الان با اینترنت بنزینی انجام نمیدیم، اونموقع انجام میدادیم.

دوران سختی بود. دشمن تو تمام کشور نفوذ کرده بود و ما تو اون گرما پشت دروازه های خونه، بدون هیچ آذوقه و مهماتی خودمونو میرسوندیم به نزدیک ترین مغازه و مهمات تهیه میکردیم. معمولا مهماتمون هم یک کارت 20 ساعت روزانه بود که 100 ساعت شبانه هم جایزه داشت! 2 تا 8 صبح! ساعات گرانبهایی بود.

یادمه یکبار که به اینترنت ذغالی وصل بودم، مادر جان با حالتی کاملا دوستانه گوش مبارک(منظور از مبارک، لعنت الله حسنی مبارک نیستا...خود را میفرمایم) را با عشقی که از دستانش میچکید پیچاند و زمزمه وار داد زد پاشو برو نون بگیر....چیه چسبیدی همش به این اینترنت...چی هست توش هان؟! به من نشون بده بینم تو این اینترنت چی هست؟ تحقیقته دیگه؟ از بابات کارت گرفتی بری تحقیق درسی انجام بدی؟ من هم که از خدا بی خبر، داشتم "عمامه" مبارک را جمع و جور میکرد( خدایش بیامرزدش...وبلاگ قبلی را میگویم) سریع گفتم خوب میرم میگیرم؟ چرا میزنی؟ اگه یه بار میگفتی میرفتم میگرفتم دیگه.
دیدم یه لحظه گشتاور نیروی وارد شده بر گوشم بیشتر شد و خانم والده گرامی فرمود من که 10 بار گفتم بیا برو نون بگیر بچه؟!
منم بهش گفتم آها...نکته همینجاست من گفتم یه بار بگو.....نه ده بار که! هیچی دیگه به هر زحمتی بود، کامپیترو خاموش نکرده با گوشی خون آلود به دست خودمو به نونوایی رسوندم. تو راهم یکی از بچه ها رو دیدم(بچه خودم نبود...بچه یکی از همسایه ها) و نشستیم به صحبتو بعد 2 ساعت اومدم خونه. اومدم دیدم ای دل غافل....یادم رفته بود شیر اینترنتو ببندم و خونه رو اینترنت برداشته و مادر بیچاره ام اگر شنا بلد نبود، یحتمل تو این دریای نت غرق میشد. 2 ساعت اینترنت روزانه به فنای ناباقی پیوسته بود.
سَن قَرا،مَن قَرا فاتـــــــــــــــــحه مع الصلوات!
حالا که اینترنت بنزینی داریم بعضا دیده شده تا 3 روز و به روایتی 5 روز یکسره شلنگ نت بازه و خونه رو آبیاری میکنه!

یادمه یکی از دوستان که اسمشو نمیخوام بگم ولی سندی نام داشت، یه فایل تقریبا 100 مگابایتی یا دقیق نمیدونم چقدری ولی این قدری رو با اینترنت ذغالی دانلود کرد. قشنگ روزی که گفت شروع کرده و روزی که گفت تموم شده رو یادمه. ریشو پشمی عظیم سرو صورتشو فرا گرفته بود.
همون دوست گرامی که اسمشو نگفتم و شما نفهمیدید سندی نام داره...دقیق میگم سندمن که متوجه نشید. چند وقت پیش به اینترنت بنزینی مجهز شده بود که به دلیل ندادن زکات و خمس، اینترنتشو قطع کردن و دوباره به جمع اندک افراد ذغال خر(بخر) پیوست.

دوستان اینارو گفتم تا بفهمید که ما با چه زجرها و مشقت هایی پایه های این وبلاگ رو بنا کردیم. 
باشد که ایمان بیاورید.
پس این جمله رو همیشه هنگام استفاده از اینترنت استفاده کنید تا خدایی نکرده همین اینترنت بنزینی هم که دارید یا اصلا همون ذغالی، رو ازتون نگیرند:
منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت. هر کیلوبایتی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر کیبوبایتی دو نعمت موجودست و بر هر میلی بایت شکری واجب

*******

پ.ن1: نسبت اینترنت پر سرعت ما به خارج مساوی است با نسبت بنزین به انرژی هسته ای!
پ.ن2: هنوزم که هنوزه بیشتر کارت اینترنت های مصرفیم رو نگه داشتم.....شاید بیشتر از 100تا باشه. با اینکار میخوام یادم بمونه که از کجا اومدم و به کجا میخوام برم!
پ.ن3:گشتاور: نیرو ضربدر فاصله نقطه ورود تا نقطه خروج!!
پ.ن4: پست خاطره انگیز امروز::کلیک کنید و ببینید!!





برچسب ها : اینترنت ذغالی.... , منصور کبیر , طنز نوشته های منصور کبیر , جدیدترین طنز کافه ای , بهترین طنزهای کافه جوان , طنز و سرگرمی , سایتی برای تمام سنین ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
.....
"کودکم،من در پی آن هستم تا برایت شرح دهم که مرد بودن به دُمی در پیش داشتن نیست،بلکه به مفهوم انسان بودن است. و آنچه بیش از هرچیز برای من اهمیت دارد این است که تو یک انسان باشی.
کلمه انسان، کلمه شگفت آوری است زیرا مرد و زن را محدود نمی کند و بین آنها که دُمی دارند و آنهایی که ندارند مرزی ترسیم نمی کند. ازین گذشته خطی که دم دارها را از بی دم ها جدا می سازد، ان قدر باریک و ظریف است که عملا منحصر می شود به توانایی رویاندن یا نرویاندن یک مخلوق در شکم دیگری.
قلب و مغز جنسیتی ندارند. رفتار هم جنسیت ندارد. اگر تو انسانی اهل دوست داشتن و اهل تفکر هستی، آن چه را که گفتم به خاطر داشته باش زیرا من از آنهایی نیستم که به صورتی تو را ملزم سازم که رفتارت زنانه یا مردانه باشد. من تنها از تو خواهم خواست که از معجزه تولد شدن بهره گیری و هرگز به پستی و بی همتی تن در ندهی.
پستی جانوری است همواره کمین کرده، او ما را هر روز می گزد و نادرند کسانی که نمیگذارند که این حیوان پاره شان کند. به نام احتیاط، به نام سود و زیان و گاهی به نام فرزانگی. 
آدمیان، هنگامی که خطری تهدیدشان میکند ترسو و بزدل اند، همین که خطر رفع شد، کوس خودستایی می زنند. هرگز نباید از خطر بگریزی، حتی اگر ترس و بیم تو را بر حذر دارد.
به دنیا آمدن خود نوعی خطر کردن است." ....

قسمتی از کتاب"نامه به کودکی هرگز زاده نشد"
نویسنده: اوریانا فالاچی
***********
من با اوریانا فالاچی توسط دوتا دوست آشنا شدم. یکی کتاب " زندگی، جنگ و دیگر هیچ" رو به عنوان یکی از بهترین رمان هاش معرفی کرد و اون یکی دوستم "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" رو گفت بخونم، چون موضوعش جالب و متفاوته.
منم قبل عید یه روز با دوست دوم رفته بودیم سمت ولیعصر تا فلش بخریم ولی نمیدونم چی شد که از انقلاب سر درآوردیمو من جفت کتابارو زدم تو رگ مبارک.
مطمئنا میتونید حدس بزنید که " زندگی، جنگ و دیگر هیچ " رو هنوز نخوندم . اونم دلیلش کاملا مشخصه، پول کتابو من تقبل کردم،دوست گرامی هم زحمت حملشو تا خونشون کشید. با خودش برد که بخونه. اونم آخرش نه خودش خوند و نه گذاشت من بخونم. آخرشم رفت ارومیه دانشگاه! کتابم مونده خونه شون....منم چون فعلا آذوقه ام پره، لزومی نمیبینم برم زنگ خونه شونو بسوزونم و کتابو بگیرم!

اندر احوالات اوریانا بگم که این خدابیا مرز آبجی ما(رفته فامیلیشو از کبیر به فالاچی تغیر داده....نمیخواسته با پشتوانه فامیلی من معروف بشه!) خبرنگار بوده و این داستان کتاب "زندگی و .... " اینا در مورد سفریه که وسط جنگ میره ویتنام.
این خانوم خبرنگار ما،کلی مصاحبه معروف داره که میشه از معروفاش به مصاحبه اش با محمدرضا شاه قبل از انقلاب و  امام خمینی بعد از انقلاب اشاره کنیم. بعد یجوریایی این آبجی مرحوم ما فمینیست میزنه و مدافع حقوق زناست اونم از جنبه مثبتش....نه این حقوق زنایی که امروزه تو اروپا به بی بندو باری زنا معروفه! پس اگه دختری حتما بهت پیشنهاد میکنم کتاباشو بخونی. و اگه پسری بازم پیشنهاد میکنم کتاباشو بخونی چون تو اون نامه ها یکم میتونی به درک کردن معجزه مادر شدن نزدیک بشی.
**********
پ.ن1: اول میخواستم یه پست طنز بنویسم، حسشم بود ولی یهو خونه شلوغ شد و حسش پرید. هیچی دیگه گفتم حالا که تا اینجا اومدم حداقل بذار این قسمت از کتابو که قشنگ بودو قبلا علامت زده بودمش واستون تایپ کنم. امیدوارم خوشتون اومده باشه.
پ.ن2: کی برسه دوباره من سازم کوک بشه واسه شما یکم طنز بنویسم؟! 
پ.ن3: ازین به بعد اگه چیزی یادم اومد میخوام یک پست خاطره انگیز  از کافه ته پستام بذارم.
پست خاطره انگیزی که الان یهو دیدم اینه:::: کلیک کنید و بیبینید!



برچسب ها : نامه به کودکی که هرگز زاده نشد... , نویسنده: اوریانا فالاچی , داستان های اوریانا فالاچی , درباره اوریانا فالاچی , زندگی اوریانا فالاچی , تمام کتاب های اوریانا فالاچی , اوریانا فالاچی و منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
سلام به همه عزیزان

بعد از چند وقت دوباره میخوام بنویسم و البته درست حسابی هم بنویسم.

بحث امروزمون فقط یه جمله س که میگم و تفسیرش میکنم :

دم بازی های کامپیوتری گرم که بهمون یاد دادن اگه تو مسیرمون دشمن میبینیم یعنی داریم راهو درست میریم.


تو زندگی هم دقیقا همینطوره. چه از دیدگاه دینی و چه غیر دینی. اول غیر دینیشو توضیح میدم. مسلما با مفهوم چالش آشنا هستید. چالش یعنی عملی که در نگاه اول خیلی سخت یا غیر ممکن به نظر برسه و در صورتی که با موفقیت به پایان برسه حداقل چیزی که به دنبال خودش میاره رضایت شخصی فردیه. به همون نسبت که چالش سخت تر میشه ، اون چیزایی که با خودش میاره بزرگتر و با ارزش تر میشن. حالا اینا میتونه شامل موفقیت مالی ، شغلی ، اجتماعی یا خانوادگی باشه. حالا افراد در مقابل چالش ها به سه دسته تقسیم میشن :

دسته اول کلا از چالش ها میترسن. البته این خود چالش نیست که اونا رو میترسونه. بلکه ترس از شکست مانع شرکتشون در مسابقه میشه. گروه اول به هیچ وجه اهل ریسک نیستن و چلوی ورود هیجان به زندگیشونو می گیرن تا مبادا حریم امنی که برای خودشون ساختن از بین بره. اینا فقط اسمشون آدمه.

دسته دوم میشن آدمای محافظه کار. هم برد دارن هم باخت اما انقدر کوچیکه که قابل ذکر نیست.  دست و دلشون میلرزه اما کارو انجام میدن. اگه همه نفری 100 هزار تومن روی اسبشون شرط ببندن ، اینا 5000 تومن می بندن یا نهایت 10 هزار تومن. اگه بخوان دزدی کنن نمیرن بانک بزنن. فوقش یه دکه روزنامه فروشی رو گنگ میکنن. حتی اگه بانک بزنن سراغ بانک مرکزی نمیرن ، میرن این موسسه انصار و امثالهم. پادشاه بشن و بخوان یه کشور رو فتح کنن سراغ آمریکا و روسیه نمیرن! میرن حمله میکنن به امثال سودان ، جزایر فارو ، اندونزی ، مغولستان و...

و اما دسته سوم میشن آدمای جاه طلب. جاه طلب که باشی یا خیلی میری بالا یا خیلی سقوط میکنی. اینش بستگی به نوع چالشی داره که واردش میشی. کره زمین دیگه واست اونقدر هم بزرگ و ترسناک نیست چون خودتو توش محدود نکردی. خودتو بزرگتر از این می بینی که با چند تا چیز کوچیک زمین گیر بشی. ایده های بزرگ داری ، کار های بزرگ میکنی ، تو فوتبال میشی فرگوسن ، شرط های سنگین می بندی ، بزرگترین انجمن خیریه رو میسازی ، بزرگترین دزدی قرن رو انجام میدی و همه کارایی که انجام میدی پر از هیجان و چالش های سختن اما در عوض به بزرگترین چیزها میرسی که گروه اول و دوم تو خواب شب هم نمی بینن.

وقتی پای دین میاد وسط هم جریان همینه. فقط متغیر ها عوض میشن. دسته اول فقط اسمشون مسلمونه و در باطن معلوم نیست چی تشریف دارن. نه میشه بهشون بگی مسلمون نه میشه بگی کافر چون نه علنی خدا پرستی میکنن نه علنی با خدا میجنگن. دسته دوم یا یه خورده مسلمونن یا یه خورده کافر. مثل اکثر افرادی که اطرافمون می بینیم.

اما اصل بحث میشه گروه سوم. گروهی که یا دارن تمام تلاش شونو میکنن ظهور منجی وعده داده شده رو برسونن یا دارن تمام تلاش شونو میکنن که ظهوری صورت نگیره. غیر از این گروه بقیه سیاهی لشگر به حساب میان. دشمن ما آمریکا یا انگلیس یا اسرائیل نیست. نگاهمون به دشمن نباید محدود باشه. دشمن ما جریان مقابله با ظهوره. چه سیاسی ، چه فرهنگی و چه دینی. دشمن امروز تو خاک خودمونه. تو خیابونامونه ، تو کتاب فروشی هامونه ، تو تلویزیون مونه ، تو همین فضای مجازیه. دیدنش فقط به خودمون بستگی داره. به این که میخوایم چه واکنشی نشون بدیم؟ سر مونو بکنیم زیر برف و وانمود کنیم همه چیز مثبته و آرومه؟ خودمونو خنثی نشون بدیم؟ یا بپذیریم که دشمن هست ولی چون زورمون بهش نمیرسه بکشیم کنار و بذاریم هر کاری خواست باهامون بکنه؟

دشمن ما جاه طلبه اونم از نوع ضد دینی. اگه ما سر مونو بکنیم زیر برف یا بی حرکت وایسیم عین مار نیست که از کنارمون رد شه. دقیقا مثل گرگ عمل میکنه. تا حالا دیدید گرگ به یه گله گوسفند حمله کنه؟ برای سیر شدن گرگ یک گوسفند کافیه اما گرگ وقتی حمله کنه میزنه همه رو تیکه پاره میکنه و آخرشم میشینه اون یه گوسفندو میخوره و میره. درست مثل همین صدام که میخواست 3 روزه بیاد تهران. یا آمریکا که به ژاپن و ویتنام و عراق و افغانستان حلمه کرد و تا تونست خون ریخت آخرشم پاشد رفت. فکر میکنید به ایران رحم میکنن اگه پاشون برسه؟

البته جنگ امروز ما جنگ نرمه یعنی توش آدم کشی نیست. جنگ فرهنگیه. هر کدوم از نیرو های خودی بعد از شست و شوی مغزی کشته نمیشن بلکه به نیرو های خودش اضافه میشن. راهش هم ساده س : ایجاد احساس نیاز. نیازمند و وابسته که باشی به هر سمتی افسارتو بکشن مجبوری بری و قدرت اراده از خودت نداری. دیگه آزاد نیستی و این از درون تو رو به قتل میرسونه.

اما آخر حرفم با بچه های خودیه. دشمن اصلی ما از روز اول کسی نبوده جز وسیله آزمایش الهی یعنی شیطان. کارش هم وسوسه کردن آدمای خوبه وگرنه آدمای بد که خودشون میرن دنبالش. اگه تو مسیر درست وارد شدین می بینین که وسوسه هاش از در و دیوار میریزه. تو موقعیت هایی قرار میگیرید که گناه نکردن خیلی سخته. نزدیک ترین دوستاتون رنگ عوض میکنن و میشن بزرگترین مخالفان تون. هیچ فرصتی رو برای مسخره کردن تون از دست نمیدن. اصلا هم براشون مهم نیست توهین به اعتقادات شخصی یه نفر چه معنی ای داره. 

اینجا باید چیکار کرد؟ باید جا زد؟ باید سکوت کرد؟ باید عقیده رو پنهان کرد؟ نه

شاید کاری که من میکنم به دردتون بخوره : من اتفاقا رابطه مو با اینا نزدیک تر کردم و تا تونستم باهاشون رفتم بیرون و از عقایدم صحبت کردم تا مسخره م کنن. هرجا مسخره کردن و توهین به شخصیت شروع میشه یعنی اونجا تو مسیر درستم و خنده های اونا رو مهر تاییدی میدونم بر عقاید خودم و هر بار محکم تر میشم. حدا رو هم شکر میکنم که همچین نشونه های واضحی رو برام فرستاده تا تو مسیرم بهم کمک کنن. هر بار هم برای کاری وسوسه میشم یا زمینه گناه برام پیش میاد حواسم جمع میشه که کارم درسته و نباید خطا کنم. وقتایی باید نگران باشیم که همه چیز بر وفق مراده و نه وسوسه میشیم و نه مشکلی هست و نه مسخره کردنی و نه مخالفتی. اونجاست که انقدر وضعمون خرابه که خدا ما رو به حال خودمون گذاشته.

پس یادتون باشه هرجا دشمن دیدید یعنی تو مسیر درستید.

از من نکن خدافظی...!



برچسب ها : سندمن , کافه جوان , جنگ نرم , بازی های کامپیوتری , جمله های نظامی آمریکا به عراق و افغانستان , cafejavan.ir ,
دسته بندی : پروژه بیداری ,
سلام یه داستان کوتاه،داخل یه کتاب خوندم که گفتم بودنش تو وبلاگ خالی از لطف نیست.
هر چند نمیشه گفت داستان چون بیشتر شبیه نقل قوله ولی قشنگ بود.

"مردی بود که فنجانی جادویی پیدا کرد و فهمید که اگر تویش اشک بریزد، اشک ها بدل به مروارید می شوند. اما هرچند از مال دنیا جیزی نداشت، شاد و خندان بود و کمتر اشک می ریخت.
پس در صدد برآمد راه هایی پیدا کند و غمگین بشود تا بتواند با اشک هایش ثروتمند شود. همانطور که مرواریدها تلنبار می شد،طمعش گل کرد.
داستان به اینجا ختم می شد که مرد کارد در دست روی کوهی از مروارید نشته است و بی اختیار در فنجان اشک می ریزد و جسد همسر مقتولش در دست های اوست."

دوستانی که به داستان و نویسندگی علاقه دارند باید متوجه نکته ای داخل داستان شده باشند.
اگه گفتید نکته اش چیه؟!



برچسب ها : فنجان جادویی , داستان فنجان جادویی , منصور کبیر , داستان هایی از منصور کبیر , بهترین رمان های سال ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
سلام به همه عزیزان

با اینکه وقت این مسابقه از بقیه خیلی بیشتر بود اما کسی نتونست جواب مد نظر من رو بده. هرچند جواب های خیلی جالبی از جمله : خیار شور ، حلیم ، لازانیا ، پیتزا استیک ، باقالی پلو با ماهیچه ، الویه ، شکلات ، بیف استراگانوف ، نون خامه ای ، سمبوسه و کباب کوبیده رو داشتیم که همه شون خوبن. توصیه من به همه تون اینه که ساندویچ استیک فیله سعید رو حتما امتحان کنید که از وقتی پیداش کردم به مراتب بالاتری از عرفان رسیدم!

اما جواب درست این سوال کوکتل پنیریه! کسایی که خوردن میدونن من چی میگم. حتی وقتی خام خام بخوریدش عالیه. اون پنیرای توش آدمو دیوونه میکنه. وقتی هم سرخ بشه که دیگه هیچی... یادتون باشه مصرفش با نون و سس شرعا حرامه چون برا خودش یه وعده غذایی کامله. عین این میمونه که شما پیتزا یا لازانیا زو بذارین لای بربری بخورین! جنایتی که از هولوکاست معروف ولی ساختگی هم دردناک تره! فک کنید مثلا هولوکاست واقعی بود و هیتلر یهودی ها رو می برد به شیوه های مشتی ترتیبشونو میداد بعد عین فیلم/مستند جذاب Jackass ازشون فیلم میگرفت! تا آخر عمر سوژه خنده داشتیم چون به قول اینا 6 میلیون یهودی بودن دیگه! کم کمش 30 ترابایت میشد :)) اون وقت به جای سایت هولو کارتون که توسط بچه های داخل کشور درست شده و خیلی پر بازدید هم هست چه از داخل و چه از خارج کشور ، الان سایت Jackcaust یا Holoass داشتیم! اما فعلا که اون در دسترس نیست حتما به سایت هولو کارتون سر بزنید. ایشالا با ظهور آقا خودمون میریم ارشون مستند میسازیم. لینک های دانلود همون روز با کیفیت های 480 - 720 - 1080 و 4K ( به زودی ) در کافه جوان قرار خواهد گرفت !


اون روزی که اون سوال رو مطرح کردم خودم رفتم 15 تا کوکتل پنیری گرفتم و 3 تاشو خام خوردم و 12 تاشو سرخ کردم و نوش جان فرمودم و دیدم اگه بازم بود میتونستم بدون توقف بخورم! خیلی خوب بود البته به آشپزش هم بستگی داره که بلد باشه چطور برش بده و چه میزان سرخ کنه که اینطور فوق العاده بشه و کیه که ندونه شما دارید با Master Fast Food صحبت میکنید!

تا مسابقه های بعدی از من نکن خدافظی...!



برچسب ها : مسابقه های کافه جوان , مسابقه های جایزه دار کافه جوان , از کافه جوان جایزه بگیرید , از کافه جوان شارژ ایرانسل جایزه بگیرید , شارژ رایگان در کافه جوان , سندمن , کافه چوان ,
دسته بندی : مسابقه های جایزه دار ,
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :




برچسب ها : داستان , جملات عاشقانه , داستان عاشقانه ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
سلام رفقا

چقدر دلتون واسم تنگ شده بود! ولی ایراد نداره باز اومدم و باز درستش میکنم.

والا همینطور که تو این مدت من رو شناختین حتما میدونین که کلا یا زیاد شادم یا زیاد غمگین.بعداز اینکه سال نکبت92 تموم شد و سال ازون نکبت تر 93شروع شد یه تصمیم جنجالی گرفتم. تصمیم گرفتم که کلا رو مود شادی قدم نهم. در همین راستا چندتا کنفرانس برگزار کردم که شمارو دعوت میکنم به خوندن یکی ازون کنفرانس ها:

در اولین و مهمترین کنفرانس با سایر دوستان درمورد خواستگاری بحث میکردیم.بنده از دوستان سوال کردم که عزیزان شماها کی میرین خواستگاری؟ یهو تا این حرف از دهنم درومد همشون نطقشون باز شد.یکیشون صداشو صاف کرد و اومد تیریپ آدم بودن بذاره و تا گفت که من سر30 سالگی میرم خواستگاری... همه6نفرمون من جمله خودش گفتیم گ.ه نخوره!

نفر بعدی گفت والا من اصلا حال بچداری و بچه بزرگ کردن و اینارو ندارم و یه راس در سن 40سالگی میرم یه زن با2تا بچه میگیرم(اینم نظریه ی خوبیه!). انتظار واکنش نداشته باشین چون طرف سرهنگ بود و نمیشد واکنش نشون داد بهش(ما بهش میگیم سرهنگ و اکثر دور میدون و تو سفره خونه های سنتی و قیلون سراها مستقر میشه!!!!!!!)

نفر بعدی که به شخصه خیلی دوسش دارم تا اومد حرف بزنه همه عزیزان باهم فرمودن:((این دوباره زر زد؟؟)) البته اینا عادتشونه و زیاد تو ذوق این بچه من میزنن و استعدادش داره هرز میره!

نفر بعدی هم گفت که اصولا من زن نمیخوام! و خاک تو سر شماها که میخواین زن بگیرین. بعداز اینکه یکم ضرب شصت مارو نوش جان کرد و یکمی هم کل آبا و اجدادش رو صلوات دادیم به زبون اومد و با تته پته عرض کرد که کثافتاااااا آشغالاااااا شماها باید دختر بگیرین نه از الآن برین زن بگیرین!بدین صورت من به نکته سنجیش ایمان آوردم و بلایی به سرش آوردم که حتی سر کلاس هم که میاد جوری رد و بدل میشه که چشم به هیکلش نیوفته!

نفر بعدی هم زر زد و گفت من فردای روزی که شاغل شدم میرم خواستگاری!البته این مورد رو فاکتور میگیرم.چون یکم صحنه های مثبت 18داره و امکانش هست شبا خوابتون نبره.

مورد بعدی که خودم بودم و همگی عزیزان چشم بر قد رعنایم،زبان شیوایم،رخسار دختر بکشیم ،چشمان هاپودارم و سوراخ شلوارم داشتن و منتظر بودن تا من حرف بزنم و تیکه ای بپرونن و سریعن فرار کنن.منم زیاد منتظزشون نذاشتم و لپ مطلب رو گفتم:

-ببینید خوشگلای من، عزیزان، زیبارویان، آشغالا، عنترا، گوساله ها و ... شما که معنی سوال منو نفهمیدین غلط میکنین الکی زر میزنین. (همگی کپ کردن و آماده فرار شدن) منظورم اینه که شماها چه موقعی (چه زمانی،چه وقتی، چه ساعتی) به خواستگاری میرین؟ در همین حین یهو سرهنگ که از همه بزرگتره(طول و عرضش درحد خودمه ولی ارتفاعش از من کمتره)اومد جلو و گفت بگو ما باید کی بریم خواستگاری؟

-اول صبح!دقیقا جوری باید برین که خودتون دختر رو از خواب بیدار کنین. اینجوری فرصت آرایش رو از دختر میگیرین و ضربه مهلکی به پیکره وجودیتش میزنین! در این شرایط میتونین قیافه اورجینال دختر رو ببینید و بفهمید تمام عمرتون رو قراره با چه موجودی سر کنین.

بذارین یه مثال تصویری بزنم:

شما ها میرین تو خیابون و یه دختر با این مشخصات میبینین:


بعد که با این متد بنده برین خواستگاری میفهمین که با اینچنین دختری روبه رو هستین:

.
.
.
.
.
.
.
لطفا افرادی که مشکل قلبی و تنفسی دارن و افرادی که بالای65سالن یا زیر10سال نبینن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


  فاتحه برا رفتگانم بخونین که روشنتون کردم!فقط بنده از مسئولان تقاضای آب دارم!یکمی آب به دخترا برسونین که الآن دارن منفجر میشن.

شبتون خوش
دوستون دارم
بای
لطفا مراجع ذی ربط برای حفاظت از جون بنده یه عکس العملی نشون بدن!



برچسب ها : عکس لو رفته , آموزش مسائل و سوال های خواستگاری , مطلب طنز , جوک جدید , داستان طنز , کمپین حمایت از پسران دم بخت , الهی بمیری! ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,
*

ﮔـــﺎﻫﯽ ﺑــﺎﯾـﺪ ﯾــﻪ ﻧﻘــﻄـﻪ ﺑـــﺰﺍﺭﯼ . . .

ﺑــﺎﺯ ﺷــﺮﻭﻉ ﮐﻨــﯽ. . .

ﺑــﺎﺯ ﺑﺨــﻨـــﺪﯼ . . .

ﺑــﺎﺯ ﺑﺠـــﻨﮕـﯽ. . .

ﺑــﺎﺯ ﺑـﻴﻔــﺘﯽ ﻭ ﻣﺤﮑــﻤﺘﺮ ﭘــﺎﺷـﯽ . . ....

ﮔــﺎﻫــﯽ ﺑــﺎﯾــﺪ ﯾــﻪ ﻟﺒﺨـﻨﺪ ﺧـﻮﺷـﮕﻞ ﺑــﻪ ﻫﻤــﻪ ﺗﻠﺨـﯽ ﻫــﺎ ﺑــﺰﻧــﯽ . . .

ﻭ ﺑــــﮕـﯽ . . .

ﻣـﺮﺳـﯽ ﮐــﻪ ﯾــﺎﺩﻡ ﺩﺍﺩﯾــﻦ . . .

ﺟــﺰ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﯿـــﭻ ﮐﺴـﯽ ﺑــﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻤــﯿــﺮﺳــﻪ !!




برچسب ها : جملات زیبا , جملات حکیمانه ,


مهر حضرت

مهر حضرت؟؟

مهر حضرت؟؟؟؟

برای افراد بیمار و سالمندان جهت انجام فریضه نماز؟؟

مهر حضرت؟؟؟؟؟؟

افراد سالمند؟؟؟

بیمار؟؟؟

مهر؟؟

62000 تومن؟؟

فقط شصت و دو هزار تومن؟؟؟

پایه مهر؟؟

62؟؟؟

شیب؟

بام؟

بام با چی درست میکنن؟ جنگل یعنی چه سرمایه ملی است؟؟

ماشین لباس شویی رو خودت روشن میکنی؟؟

شما اسمت چیه؟ کلیم! چی؟ کـــــلیم!



برچسب ها : برچسب؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی , خارج از کافه ,
آخرین مطالب
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت