تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به بقال داد و گفت: مادرم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی...این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته  شده در کاغذ رو فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد. مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات خجالت میکشه، گفت : دخترم! خجالت نکش بیا جلو و خودت شکلات هارو بردار
دخترک پاسخ داد: عمو! نمیخوام خودم شکلات هارو بردارم، نمیشه شما بهم بدین؟
بقال با تعجب پرسید: مگه چه فرقی می کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
مرد  بقال  که تحت تاثیر هوش و ذکاوت دخترک قرار گرفته بود به او تجاوز کرد!
.
.
.
.

خودمم فکر نمیکردم اینجوری تموم بشه!!
*****
پ.ن1: دیدم این چند وقته برو بچه های وبلاگ جوگیر شدنو همش دنبال حاشیه اند، گفتم این داستانرو بذارم شما هم بخندید. ما که ساعت 2:30 شب تو خوابگاه ترکیده بودیم از خنده! 



برچسب ها : داستان دختر کوچول و بقال , منصور کبیر , داستان های اونجوری , داستان های باور نکردنی , داستان های بد , منصور کبیر داستان اونجوری نمینویسد.! , کافه جوانو آره ,
سلام خدمت همه دوستان

همینطور که می بینید جام جهانی شروع شده و هیجان همه جام دوستان جهان رو در بر گرفته. همه از پیر و جوون گرفته تا جوون و پیر میشینن پای فوتبال و لذت میبرن. ما توی جام جهانی چند جور آدم داریم:

1- افرادی که هر دوره جام جهانی تیم مورد علاقه شون میشه رنک اول فیفا !! سال 2010 اسپانیا رو تشویق میکردن ، سال 2006 تا دقیقه ای که زیدان اون کله رو حواله ماتراتزی نکرده بود طرفدار فرانسه بودن و یهو خونشون لاجوردی میشه ، سال 2002 برزیلی بودن و سال 98 فرانسوی و به همین ترتیب. اینا همونایین که امسال رفتن پیج اتلتیکو مادرید رو لایک کردن و پارسال پیج دورتموند رو و از بچگی هم عاشق لیورپول بودن و با سبک بازی تماشاگر پسندش خو گرفتن!!

2- افرادی که برا خودشون یه تیم دارن که هر سال طرفدار همونن و فارغ از برد و باختش دوسش دارن. تو این مورد میتونم به خودم اشاره کنم که از 10 سالگی طرفدار دو آتیشه تیم ملی انگلیس بودم و با اینکه هر جام شکست و تحقیر شدنشو دیدم ولی پاش وایسادم. 

3- افرادی که به خاطر ترس از باخت و استرس به خودشون و بقیه تلقین میکنن که تیمی در مسابقات ندارن و فقط میخوان از تماشا لذت ببرن. بعضیا هم هستن که واقعا اینطورین و تعلق خاطر به تیم خاصی ندارن.

4- گروهی که من علاوه بر گروه 2 جزوشونم و خیلی باهاشون حال میکنم. گروهی که هر بازی یه طرف رو انتخاب میکنن و طرفدارش میشن تا طرفدار تیم مقابل که بغل دستشون نشسته رو به ستوه بیارن. جنگ روانی راه میندازن از مورینیو بهتر و ته دلشون قاه قاه میخندن به حرص خوردن اون دوستمون!

5- این گروه گروه کارشناساش که خودش به دو زیر گروه تقسیم میشه : 1- کارشناسایی که قبل از بازی از تیمی که روی کاغذ قوی تره تعریف میکنن و بعد از بازی هم از تیمی که برده تعریف میکنن و میگن چیزی ار ارزش های اون تیم بازنده کم نمیشه و خیلی سعی میکنن مردم دار(!) باشن. اغلب کارشناسا همینن مثل محصص یا حاج رضایی و...   2- حمیدرضا صدر! یعنی از وقتی من این آدم رو شناختم عشقم به فوتبال 600 برابر شده! کسی که وقتی از فوتبال حرف میزنه انگار حافظ داره شعر عرفانی میگه . انگار شخص افلاطون دارن فلسفه درس میده. انگار زگریای رازی داره آبجو یعنی چیز! الکل درست میکنه. آدم لذت می بره. همیشه هم تو تقابل تیم های بزرگ و کوچیک دوست داره تیم کوچیک برنده بشه. من هنوز تو کف اینم که بازی اروگوئه و کاستاریکا که همه آقایون کارشناس و مدعی کارشناسی رای به برد پرگل اروگوئه دادن یهو صدر برگشت خیلی مطمئن گفت اروگوئه نمیتونه این بازی رو ببره. تازه همینطوری هم نگفت که! قبلا به عادل گفته بود اینو بعد موقع پیش بینی که شد عادل با یه حالت اکراه و خجالت جلوی بینندگان از صدر پرسید بگم که شما میگید اروگوئه بازی رو نمی بره؟! بعدم که همه دیدید کاستاریکا اروگوئه رو 3-1 برد!

خدا رو شکر جام جهانی خوبی رو داریم یگذرونیم و میانگین گلهای رد و بدل شده بالاس و بازی ها اونطوری بسته و تماشاگر ناپسند نیست. حتی یونان نفرت انگیز هم قشنگتر از جام های دیگه داره بازی میکنه. اما من چه کیفی کردم از بازی اسپانیا و هلند! من که خودم از فلسفه ی فوتبال بی رحم میام و طرفدار تیمی ام که در عین اینکه خودش اون چندان قوی نبود ولی وقتی آرسنال رو ضعیف گیر آورد 8 تا گل بهش زد و فصل بعدش هم بهترین گلزن همون آرسنال رو با قیمتی واقعا پایین به تیم خودش آورد و همون بازیکن با زدن 31 گل در طول فصل کمک کرد به قهرمانی تیم جدیدش و همون بازیکن یعنی رابین فن پرسی اسپانیای باد کرده از قهرمانی های اخیرش رو چنان پنچر کرد که هیچ آپاراتی ای قبولش نکنه! هر سال وقتی بازی های اسپانیا رو می دیدیم چیزی که مشاهده میکردیم فوتبال نبود. 10 تا بچه بودن و 10 تا اسب!

بدین صورت که 10 تا بچه توپ رو گرفتن دست خودشون و به اونای دیگه نمیدن و 10 تا اسب هم میدیدیم که دنبال توپ میدویدن تا خسته شن و راه رو باز کنن که اون بچه ها بیان گل بزنن. ما یه پاس بلند و درست حسابی از اسپانیا یا باشگاه مسخره شون یعنی بارسلونا ندیدیم. همش پاسهای 5 متری و رو به عقب میدن. حوصله آدم از فوتبالشون سر میره واقعا. فکر هم میکنن که همه چیز تو اون مالکیت توپ مسخرس. خدا رو شکر میکنم به خاطر وجود مورینیو و امثال مورینیو که این سبک رو تو اروپا تحقیر کردن به خصوص رئال مادرید که در دو بازی پیاپی  نماد این سبک یعنی گواردیولا رو تحقیر کرد و نشون داد مرگ زودرس این سبک فرا رسیده. 

اینا خیلی تلاش داشتن توتال فوتبال هلند رو که به سردستگی یوهان گرایوف در دهه 70 میلادی بازی میشد تقلید کنن ولی کلا معنی توتال فوتبال رو با خرس وسط اشتباه کرفتن. توتال فوتبال واقعی اگه بود خورد نمیشد. اما برسیم به عشق من یعنی تیم ملی انگلیس که 12 ساله همه دارن میگن این نسل طلایی شامل : فردیناند ، تری ، اشلی کول ، برادران نویل ، پل اسکولز ، لمپارد ، جرارد ، دیوید بکهام ، جو کول ، اندی کول ، تدی شرینگهام ، آلن شیرر ، باید یه جام جهانی رو قهرمان شن ولی هر سال همه این ستاره ها که تریلی اسمشونو نمیکشه میومدن و در قالب تیم ملی خراب کاری میکردن. اما هر سری که میباختن من تیم عوض نمیکردم. یعنی هیچ وقت مثل گروه اول که مثال زدم Glory Hunter یا همون حزب باد نبودم. هر بار با حذف انگلیس ملت شروع میکنن منو مسخره کردن و تسلیت میگن و زنگ میزنن میخندن ولی با این کارا فقط خود بی هویت شونو کوچیک میکنن. من که قرار نیست دست از هواداری و دوست داشتن انگلیس بردارم که! هر بار هم سر بازی های انگلیس شرط می بندم و برد و باخت هم برام مهم نیست. حس میکنم با این کار دارم نشون میدم که این تیم خیلی بیشتر از این حرفا برام مهمه تا حدی که حاضرم براش شرط ببندم.

فعلا که انگلیس بازی اول رو به ایتالیا باخته ولی مهم نیست. انقدر خوب بازی کردن جلوی ایتالیا که امیدوار شم به برد در بازی های آینده شون. تیم ملی ما هم که گفتن نداره و من در بهترین حالت امیدارم با سه باخت آبرومندانه یا دو باخت و یه مساوی جام رو ترک کنیم و فقط از کیروش شاکی ام. اون که میدونه ما میریم اونجا جر میخوریم در حق بازیکن های جوون کشورمون خیانت کرد. با دعوت نکردن از سردار آزمون ، پیام صادقیان و محسن مسلمان تاثیر بذی رو آینده شون گذاشت. ممکن بود در عین باخت تیم ملی ، این بازیکن های جوون و آینده دار ترانسفر شن به تیم های بزرگتر و ممکن بود ما دوره ی بعدی چندین اشکان دژاگه داشته باشیم و به صعود از گروه امیدوار باشیم نه باخت و مساوی آبرومند.

از من نکن خدافظی...!



برچسب ها : سندمن , جام جهانی فوتبال , سندمن در جام جهانی برزیل , تحلیل و بررسی جام جهانی برزیل , واکنش ها به تحقیر اسپانیا توسط هلند , سندمن و رابین فن پرسی , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه فوتبال ,
داستان اونجوری
.
.

.

.
.
.
.
.

.

.
.
-دختر : خیلی تنگه.... 

پسر : باشه آروم میکنم....

دختر : اخ دردم میاد.... 

پسر : فقط اولش درد داره بعد خوب میشه ...

دختر :اخ درش بیار... 

پسر : اره فایده نداره باید یه حلقه دیگه انتخاب کنیم...!

باز فکر های خا ک بر سری کردی بی ادب



برچسب ها : داستان اونجوری خفن , داستان اونجوری , داستان های اونجوری , سایت اونجوری , داستان های تنگ , آروم میکنم , دردم میاد ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,

با سلام

 

چند شب پیش اتفاقی پیش اومد که دلم نیومد با شما درمیان نذارم. حدود ساعت 8 شب که همکاران به اتاق رست رفته بودن و اینجانب به اضافه یک دوست کارآموزتر از خود طبق معمول آماده باش در سنگرمون( ایستگاه پرستاری) نشسته بودیم و در حال حل کردن جدول بودم. سرم رو بلند کردم و مشاهده کردم دختر پسری البته دختر پسر که چه عرض کنم سن و سالشون یه کم از دختر پسرهای امروزی بالاتر بود، در حالی که دختر کیف دانشجویی بر شانه ی راست داشت و یک کتاب در دست چپ و دست پسر دور دختر مثل پیچکی گره خورده بود و دختر از دل درد شاکی بود وارد اورژانس شدن نوبت گرفتن و در سالن انتظار نشستن. پسر دست راستش رو که حدود یک متر بود، بالای صندلی گذاشت و دختر را همانند گنجشکی بی پناه لابه لای دستان پر قدرت و آرامش برانگیز خود قرار داد و دخترم سرش رو روی دستان پسر تکیه داد و کم کم سرش از حد مجاز فراتر رفت و روی سینه ی پسر قرار گرفت!!! سر پسر هم متقابلا مث آهن ربا خود به خود جذب سر دختر شده و محکم به سر دختر چسبید و هر دو آنچنان به دیوار روبرویشان خیره شده بودن و سکوت اختیار کرده بودن که گویی در کنار دریا نشسته اند و غرق امواج دریا اند!!!

 

منم که دورادور نظاره گر صحنه ی عاشقانه بودم، تا اینکه منشی محترم صداشون کرد و هر دوتا که انگار در پارک در حال قدم زدن هستن آسه آسه نزد پزشک رفتن و دختر آنچنان با ناز جواب سوالات پزشک را میداد که پزشک چندبار به دختر گوشزد کرد که خانم محکمتر حرف بزنید! خلاصه بعد از چند دقیقه پسر با یک کیسه سرم و آمپول پیشمون اومد و دخترم روی تخت دراز کشید منم سرم رو آماده کردم و برای وصل سرم بر بالین دختر حاظر شده و دختر به محض دیدن سرم در دستم شروع به ریختن اشک کرد و از اون طرف پسر هم کلی قربون صدقه دختر میرفت... .

 


  خلاصه با کلی مکافاتو ناز و عشوه های خانم آنژیوکت رو براش فیکس کردم و سرم تراپی رو شروع کردم و به سنگر برگشتم. چند دقیقه ی بعد متوجه ی صدای دختر شدم! آنچنان اصوات مختلفی از خودش در میاورد که منم خجالت زده شده بودم! یک آن برگشتم ببینم چش شده که دیدم دختر در حالیکه دست چپ رو کمی بالاتر از شکم روی قفسه ی سینه قرار داده پسر هم در حال نوازش کردن دستان دختر است!!! رک بگم منم که بدم نمی اومد دیدی بزنم هر چند ثانیه یک بار سرم رو 180 درجه میچرخوندم تا هدف رو زیرچشمی با زاویه 35 درجه نگاه کنم اما ایندفعه مشاهده کردم هدف داره کارش به جاهای باریک کشیده میشه!!!!! منم که دیدم فاجعه در حال وقوع است خجالت کشیدم و سرم رو با سرعت نور به حالت اولیه برگردوندم و به دیوار روبرو در حالیکه چشمانم از حدقه در اومده بود خیره شدم و سه چهار بار پلک زدم و پیش خودم گفتم در دیزی بازه حیای گربه کجاست!! البته ناگفته نماند دیزی خانم که بدش نمی اومد چه برسه به آقا گربهه! یک آن به خودم گفتم حالشون رو بگیر و از اونجاییکه نمیتونستم به آقا گربهه چیزی بگم برگشتم و به دیزی خانم با صدای بلند گفتم خانم این چه وضعشه؟؟؟؟ این اصوات چیه که از خودت درمیاری؟؟؟؟ آروم باش! اینجا رو اشتباه گرفتی!

 


آقا گربهه برگشت و گفت: شمایی که اینجا رو اشتباه گرفتی لطفا شما آروم باش. منم گفتم والا ما که آرومیم شمایی که گویا نا آرومی!! حداقل پرده رو بکش. پسر گفت مجبور نیستی نگاه کنی چشمت رو درویش کن منم گفتم فعلا شمایی که باید چشمات رو درویش کنی و در یک حرکت ضربتی رفتم و پرده رو  کشیدم. آقا گربهه که عصبی شده بود پرده رو با شدت هر چه تمامتر به حالت اولیه برگردوند. طوریکه 7،8 تا از گیره های پرده کنده شد و پرده روی چوب پرده به صورت نصفه نیمه آویزون موند. منم همونطور که با تعجب و عصبانیت به پسر خیره شده بودم تو این قیل و قال از نیم رخ یه هاله ی سیاه رو دیدم که دارد وارد اتاق رختکن برادران میشه که نزدیکه در ورودیه اورژانسه. منم مشکوک شده بودم که ساعت هشت و نیم شب کی میتونه باشه؟ موضوع دختر پسره رو ول کردم و سراسیمه به سمت سوژه ی جدید روانه شدم! نزدیکه اتاق برادران که شدم قدم هام رو آهسته برداشتم و جلو در ورودی اتاق ظاهر شدم و مشاهده کردم یک آقایی لاغر با لباس محلی یه استان دیگه با عجله در حال زیر و رو کردن کیف برادران محترم و زحمتکش اورژانسه! منم که با دیدن آقا دزده با اون سیبیلای هیتلریش انگار که خودم در حال ارتکاب جرم هستم رگ گردنم به به لرزه دراومد و متقابلا آقا دزده با دیدن من زهره ش ترکید!! وقتی ترسش رو دیدم به خودم مسلط شدم و یه کم از در فاصله گرفتم تا وقت محاکمه کردن آقا دزده احیانا اگر سلاح سرد داشته باشه راهی برای دفاع داشته باشم.

 


دست به کمر وایسادم و شروع به محاکمه کردنش کردم و گفتم آقا داری دزدی میکنی؟(با لحنی کاملا ریلکس) در جواب گفت: چند وقت پیش اومدم پیش دکتر برام یک قرصی تجویز کرد از اون روز به بعد دچار توهم شدم الان هم نمیدونم چرا اشتباهی وارد این اتاق شدم!! منم پیش خودم گفتم خودتی!! و بعد گفتم دفعه ی دیگه اگر خواستی دزدی کنی حداقل این لباس محلی رو تن نکن چون آبروی ایل و طایفت رو میبری. منم که دیدم خیلی ترسیده دیگه حراست رو خبر نکردم و گفتم همین حالا برو تا نیروی انتظامی رو خبر نکردم. برگشتم به استیشن. دوباره یاده پرده ی کنده شده افتادم و به آقا گربهه گفتم حداقل پرده رو به گیره ها وصل کن. جواب داد: این کار ما نیس کار امثال شماس. منم که حرصم گرفته بود نیم خیز شدم که برم بزنمش یه دفعه یادم اومد دفعه قبلی هم همین مورد پیش اومد و نزدیک بود به ناکجا آباد کشیده بشم، نشستم و گفتم خب بعد ازینکه سرم دوست دخترت رو از دستش کشیدم زحمت وصل پرده رو بکش. گربهه گفت عمرا!



تو این گیرو داد صدایی از ته سالن اومد که میگفت: آقای پرستار مشکلی پیش اومده؟ کسی چیزی بهتون گفته؟ بیام سراغش؟ یک لحظه برگشتم که ببینم کیه؟ دیدیم آقا دزده با کمال پر رویی بر روی صندلی کنار دیوار نشسته و شاهد ماجراس! منم که خشم وجودم رو گرفته بود نیم خیز شدم که همون مورد قبلی یادم اومد و دوباره نشستم و گوشی رو برداشتم نیروی انتظامی رو گرفتم. همونطور که در حال صحبت با همکاران انتظامی بودم آقا دزده پا به فرار گذاشتن و آقا گربهه هم که فکر میکرد من برا اونا با نیروی انتظامی تماس گرفتم گفت: پرستار. سرمش تا همین جا کافیه باید بریم....

 


اینم زندگی ماس دیگه!

 

دوستون دارم

بای




برچسب ها : داستان طنز , طنز , مطلب طنز , شیفت دادن امید , بدبختیه ما داریم؟؟؟؟ , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,
ساملکم

احوالات؟خوبین؟

شرمنده واقعا. چون در این ایام فاجعه بار امتحانات بالاجبار از نت دور شدم و گوشه عزلت و به اضافه کلی محدودیت قبول کردم تا بالاخره به این نحسی که در ترم قبل گریبانگیرم شد پایان بدم. خدارو شکر چون موفق شدم جزوه اعصاب رو به طور کامل بجوم و هضمش کنم تا بفهمم که عصب زوج دهم واگه و به قلب عصب رسانی میکنه. یا اینکه موفق شدم جزوه قلب رو مستقیما بچپونم تو کلم تا بفهمم طحال وقتی پاره میشه باید درش آورد و مراقبت های مخصوصش چیه. آقا جزوه تولید مثل روهم که قشنگ حفظ شدم! و الآن قابلیت تدریسش رو دارم.


متقاضی های عزیزی که دوس دارن این درس رو آموزش ببینن با من تماس بگیرن(شماره ها زیر نویس میشن). حالا یه تشکر خوب دارم از اون استاد دین و زندگیم که سر امتحان کل سوالات رو برام گفت. و یه عقده دارم از مدیرمون! لامصب صداش مث مته تو مخ من فرو میرفت.حالا با جیغ جیغش داد هم میزد و کل چیزای نصفه و نیمه ای هم که بلد بودم میپریدن. پس مسبب همه بدبختی های من اونه مطمئن باشین.ایشالا خدا بگیره از وسط نصفش کنه.

آقا اومده به من میگه تو خجالت نمیکشی لباس مدیوم میپوشی با این هیکلت؟؟تو آخر سال از من نمره انضباط نمیخوای؟؟.از شانس بدش من اون روز سگ بودم و از صبح پاچه میگرفتم. امونش ندادم و گفتم آخه تو 3ترم به من انضباط بالای17 ندادی.دیگه ازم چی میخوای؟؟؟؟میخوای از فردا یه گونی بیارم 3طرفش رو سوراخ کنم بپوشمش؟؟؟که یهو معاون و مامان مدرسمون!!! پریدن وسط و بردنم کنار چون شب چهارشنبه بود و خطر مرگ داشت براش!!

آقا به مرگ خودم و خودتون لباسم 3ایکس لارژ بود اون روز. از فردا هم یه لباس پوشیدم که خودش خجالت میکشید منو راه بده سر امتحان!حالا دیگه بماند لباسش چطور بود.(فقط بگم پریسال که برام خریدنش بهم تنگ بود و کل دوستان میگفتن که مونثه!)

در آخر هم یه شکایت دارم از شین گویی کانِ پدسگ که اون بانو خوشگله که اسمشو بلد نیستم رو کشت! آخه مرتیکه تو خجالت نمیکشی؟؟ با اون دختر معصوم و زیبا چه کار داشتی؟؟

به همین مناسبت یه روز عزای عمومی اعلام میکنم دوستان!

بای تا بعد
دوستون دارم

...................................................................................................................
پی نوشت:
نمراتم رو از همین تریبون اعلام میکنم. منتظر باشید



برچسب ها : فصل امتحانات , امید در امتحانات , نمرات پایانی , امید در این ترم خوشبخت میشود؟ , بدبخت میشود؟ , مرگ در انتظار اوست؟ , آخرش چه میشود؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,
آنقدر نبش قبر کردم که آخر خود را به گور سپردم
    خاطرات او احیا شدند
                    زندگی من، زنده به گور
کنار سنگ قبر من، آنقدر غم کاشته اند
                     که بید مجنونم کمر لیلی اش را شکسته
سایه ای انداخته بر مزارم
                   آنقدر خنک که می توانی خاطرات جدیدت را زیر آن بسازی
                                                         و روی من
****
پ.ن1: این چند روزه فقط خاطرات کوفتیمو مرور کردم.
پ.ن2: نوشته شده در 13 خرداد 93....ساعت 5 عصر...کتابخونه
پ.ن3: با این اعصاب خراب انتظار نداری که واست پست خاطره انگیزم بذارم؟!
پ.ن4: عشقید همه تون....حتی اون مرد چاقی که که باسن گنده ای داره و اون ته نشسته



برچسب ها : نبش قبر , منصور کبیر , اشعار منصور کبیر , شعرای عاشقونه , شعری در مورد نبش قبر خاطرات , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
سلام به همه عزیزان

بالاخره من کیبورد خریدم. هرچند مثل قبلی نمیشه ولی بدک نیست
از اونجا که فصل امتحانات فرا رسیده میزان پست ها و بازدید های کافه هم کم شده. بالاخره دوستان دبیرستانی مون که الان مشغول امتحاناتن و ما دوستان دانشگاهی هم تو زمان فرجه ها قرار داریم و باید برای امتحاناتمون آماده بشیم.

این روزها حتی سوژه های خوبی هم برای نوشتن نیست. البته من چند تا سوژه خیلی خوب دارم که فعلا نمیخوام بنویسمشون چون در این بازه زمانی ناجور حیف میشن. ترجیح میدم بذارم تب امتحانات و جام جهانی که افتاد شروع کنم به نوشتن مطالب مهم که دغدغه های فکری ملت جلوی کافه اومدنشونو نگیره.

گفتم جام جهانی یاد هاشم افتادم که خبر مصدومیتش شادی رو به اردوی آرژانتینی ها برد. البته من به شخصه براش ناراحت شدم و امیدورم به بازی ها برسه. فوتبالیست از هاشم مظلوم تر و ساده دل تر نداریم. بنده خدا نه حاشیه داره ، نه قرارداد بالا می بنده ، نه سر خواستن و نخواستنش دعواس ، نه ضعیف بازی میکنه نه قوی ، تیم حریف نه ازش میترسه نه دست کمش میگیره و یه سری دیگه از مشخصه های کاملا معمولی. هاشم نماد یه فوتبالیست کاملا معمولیه که تو معمولی بودن ستاره س. البته که تو با جنبه بودن هم ستاره س. هر کی دیگه رو اینطوری سوژه ش میکردن و از تیم خودی هم فحش میخورد بالاخره کم میاورد و جا میزد. شاید اصن از فوتبال خدافظی میکرد ولی هاشم موند و جنگید. حقشه جام جهانی فیکس بازی کنه. خیلی بیشتر از امثال نکونام حقشه.

حالا واسه جام جهانی اومدن یه آلبوم درست کردن که خواننده های مختلف توش آهنگ خوندن به مناسبت جام جهانی. آهنگ اولیش رو که پیت بول و جنیفر لوپز خوندن رو به هیچ وجه از دست ندین. مخصوصا اونجا که جنیفر میگه Forza Forza Come On Sing  With me خیلی قشنگه . اسم آهنگش هم اینه : Put Your Flags Up In The Sky . حالا فک کنین شب افتتاحیه جام جهانیه و قراره این آهنگ اجرای زنده بشه بعد جنیفر لوپز داد میزنه هاشم رو صدا می کنه که بره بالا رو سن و باهاشون همخونی کنه اما هاشم نمیره. به نظرتون چرا؟؟





برچسب ها : هاشم بیگ زاده , هاشم و جنیفر لوپز , جنیفر لوپز و هاشم در افتتاحیه جام جهانی همخوانی میکنند , عکس های لو رفته از جنیفر لوپز , cafejavan.ir , کافه جوان , سندمن در جام جهانی برزیل ,
دسته بندی : کافه فوتبال ,
شنیدی میگن دنیا دو روزه؟!
همش خالی بندیه....من الان 21ساله دارم زندگی میکنم و اون 2 روز تموم نشده.
پس سعی کن از زندگیت لذت ببری و منتظر اون 2 روز نباشی.
******
پ.ن1: قسمتی از رمان نانوشته ام!!
پ.ن2: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید و ببینید!!




برچسب ها : شنیدی میگن؟! , دنیا 2 روزه , منصور کبیر , داستان های مشتی , طنز باحال ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,

"خوب میدانم که گریه های بزرگی در انتظارم هست. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می دانم. یعنی سال هاست که می دانم.
این را از همین حالا می دانم. از یادآوری اش  به وحشت می افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر  طوبی- خواهرم- بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت.
شانه های من از گریه بر گور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است.
نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند.
ما را اما شاید برساند."

پ.ن1: قطعه ای از کتاب " من گنجشک نیستم" نوشته مصطفی مستور
پ.ن2: "وقتی نمیتوانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن"
یه تیکه جالب دیگه از همین کتاب
پ.ن3: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید و ببینید



برچسب ها : من گنجشک نیستم , مصطفی مستور , داستان های مصطفی مستور , دانلود داستان های مصطفی مستور , داستان من گنجشک نیستم , قسمتی از داستان های مصطفی مستور ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه جالب انگیز , کافه داستان ,
آخرین مطالب
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
» خانه من ( پنجشنبه 19 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت