تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام

آقایون و خانوما من روم به دیوار! فعلا نتم قطعه که مزاحم نمیشم و الا من همیشه با شمام.

داشتم ایمیلم رو چک میکردم که یه ایمیل دیدم حاوی این تصاویر! کلا شرحی براشون ندارم و فقط میگم بخندین!نوش جونتون.فقط بگم این مال کشور ما با دین اسلام و قدمت6000ساله نیست.

من نمیدونم باید به اینا چی گفت ولی کم کم بهبود پیدا میکنن.ایشالا روز به روز زیباتر و میان جنسه تر!





               




خدا نگهدارتون




برچسب ها : این دو جنسه حساب میش یا یه جنسه؟ , داستان طنز , داستان , جوک ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,

سلام بر اهل کافه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ همه کافه ایا!!!!بیاین وسط ... . اوهوی کثافتِ منحرفِ بی شعورِ غرب زده باسن نلرزوناول بذارین من حرفم رو بزنم بعدا شروع کنین به قر دادن. میخواستم بگم اون بلندگوهای کنار خرابه بیاین وسط تا صدام به همتون برسه. خب بگذریم.

امروز هم یه داستان شاخ دیگه دارم.البته این داستان مال 3سال پیشه! اینو تو یه وبلاگ دیگم منتشر کردم ولی به یه دلایلی دیده نشد. حالا بازم منتشرش میکنم. ایشالا که براتون جدید باشه.

اینم داستان جدید:

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

خب قصه از اونجا شروع میشه که:


... ... ... . ( به علت مسائل اخلاقی از نوشتن این قسمت خودداری می کنیم ) تا اینکه جک از بالای دیوار کشتی داشته قسمت زنانه رو می دیده و رز متوجه میشه!!! و به جک میگه ساعت ... بیا سر کشتی منتظرم. خلاصه جک میره و اینا ... ( به علت مسائل اخلاقی از نوشتن این قسمت هم خودداری می کنیم ) و از رز خوشش می یاد و با هم قرار عروسی میزارند.


یه روز که رز و جک تو کشتی شون نشسته بودن ناگهان صدایی اومد. جک بلند شد و یه نگاهی به اطراف انداخت و دید که به به!! طوفان کاتریناست که داره میاد. یه مرتبه بلند شد و دست رز رو گرفت و گفت : تو برو تو پناه گاه سنگر بگیر، اسلحه من رو هم بنداز بالا می خوام باباش رو بیارم جلو چشاش و اینا ... .


رز بدبخت که تازه رفته بود کلاش جک رو پیدا کرده بود یه صدای دیگه شنید یه نگاهی به ته کشتی کرد دید که کشتی تا دسته فرو رفته تو آب (بر فکر بد لعنت). رز که ترسیده بود به جک گفت : اوی جکی بدو کشتی داره غرق میشه. جک دوید و رفت تو اتاقش و چراغ جادوش رو برداشت و دست کشید روی چراغ تا غوله اومد بیرون. غوله عصابش حسابی به هم ریخته بود . به جکی قصه ما گفت : مگه به توئه بابا سوخته نگفتم که هر وقت کار داشتی وقت قبلی بگیر و اینا و اینا ... (منظورم فحشه)


آقا غوله باز گفت : حالا من باید برات چی کار کنم بابامون رو در آوردی ... . جک گفت : والا این زیده که برا ما حواس مواس درست حسابی نذاشته که بینیم چی کار می کنیم. هر کاری بلدی بکن ما رو از شر این زیده راحت کن!!!! آقا غول ما هم که سرمای سختی خورده بود و حال درست حسابی نداشت الکی یه وردی خوند و رفت تو چراغش و گرفت تخت خوابید. جک یه نگاه به عقب انداخت دید که اوه اوه چه آب گوشتی شده!!!! هرکول اومده میگه سرش رو بگیر ( بازم فکر های بد بد نکنید ) و طناب رو انداخت و گفت ببند به سر کشتی تا بکشمش بالا ...


آره خلاصه جک سر طناب را گرفت و گره زد به ته کشتی. هرکول طناب رو تا کشید بالا کشتی بدتر غرق شد. جک یه مرتبه به زیر پاش نگاه کرد دید که آب تا زیر پاهاش بالا اومده. دوید و رفت رز رو بغل کرد و گفت: ای خدا بگم این هرکول رو چی کارکنه با این کار کردنش، که یه هو صدای چه چه بلندی شنید. کلش رو برگردوند ببینه کیه که دید مرد عنکبوتی با طناب( همون تار خودمون ) از تو آسمون آویزون شده و داره می یاد طرفشون. یه مرتبه با یه حرکت به طرز سامورایی جوفتشون رو بغل کرد و رفت خال آسمون!!! رز هم که مثل خر داشت کیف می کرد از اینکه پول کشتی درجه 3 داده بود و داشت با هواپیما درجه1 ( اینم شخصی ) سفر می کرد تا اینکه صدای تیر اومد!!


اوههههههههه نه آخه کی جایزه بگیر ها رو خبر کرده!!! بیچاره مرد عنکبوتی کلی آرزو داشت چه اتفاق بدی ...... (خیلی دلم سوخت براش من هم حســــــــــــــــاس)


خلاصه جک با رز و جنازه مرد عنکبوتی افتادن تو دریا. هرکول که حسابی تو فاز غیرت بود، پرید تو آب و یه 800_700 تایی ((آدم))رو نجات داد. جکی قصه ما هم  مثل خر کیف کرده بود _در حالی که دست رز تو دستش بود و داشت ماهی ها رو تماشا می کرد_ دید یه دلقک ماهی ناز و کوچولو کنارشه. جکی تا اومد ماهی کوچولو رو به رز نشون بده سر و کله یه کوسه کوچولوی ناز و توپل مپل پیدا شد و دلقک ماهی ر یه ضرب خورد!!!!! جک از ترسش خودشو خیس کرد ( شانسش گرفت که تو آب بود و کسی چیزی نفهمید ولی من چون آدم تیزیم فهمیدم!!!!) رز برگشت و دمپایی شو درآورد و زد تو سر کوسهه و هی پشت سر هم می گفت که توف کن بیرون!!!! توف کن بیرون!!!!!. کوسهه که عصبانی شده بود گذاشت دنبالشون. جفتشون از ترس با سرعت رفتن بالا و پریدن رو یه قایقا و به طرز سامورایی قایق رو خالی کردن ( ریختن تو دریا ) و خودشون رو رسوندن به ساحل.


خب قصه ما به سر رسید سندمن هم نیومد!!!

منصور: راست میگیا! سندمن کو؟؟؟

من: والا داداش اگه راستشو بخوای باید بگم که... چاق شد فروختمش!!!

منصور:

کافه چی:

این یارو جدیده:(اسمش چی بود؟آها! ونوس)

سندمن:

و من:

این بود قصه تایتانیک که میگن .

تا یادم نرفته بگم که : دانشمندها علت اصلی این حادثه دل خراش را غول چراغ مریض دانستند.

دوستتون دارم

خدانگهدار

..............................................................................................

نکته اخلاقی :

1- هیچ وقت از غول های چراغ تاریخ مصرف گذشته استفاده نکنید.

2-غول چراغ خود را دو ماه به دو ماه تعمیر کنید و از سلامت آن مطمعن شوید.

3-درصورت مریض بودن یا خراب بودن غول حتمآ به گارانتی مراجعه کنید.




برچسب ها : عکس و فیلم تایتانیک , قسمت های صحنه دار تایتانیک , داستان طنز , داستان اینجوری و داستان اونجوری , امید همچنان با داستان هایش میتازد... , جوک جدید , داستان جدید و مطالب طنز ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,

با سلام

خب دوستان اینم یه داستان دسته اول و زیبا:


در زمان حای قدیم وقتی شاه تیر اندازی میکرد . پسره دختر بازی میکرد . اون یکی کفتر بازی میکرد . دختره با دل پسره بازی میکرد . عدد 1234567-935-666 دختر ها را ضایع میکرد . امید در پی این بود که :


یکی بود یکی دیگه هم بود زیر گنبد کبود هیشکی نبود . توی یه دهکده کوچیک یه دختری بود که خیلی بلا بود. این دختر یه دوست پسر داشت که اسمش مارکو پلو بود که در روز تولد او یک تیشرت به او هدیه داد. یک تیشرت قرمز بد رنگ و ضایع و زشت و ایکبیری!!! با عکس آدمک یاهو در حال نیش خند.


دخترک بد سلیقه و کج سلیقه خیلی از این تیشرت خوشش اومده بود. از اون روز به بعد هر وقت که با این تیشرت می رفت بیرون بچه های محله شون می افتادند دنبالش و بهش متلک مینداختند!!! کار به جایی رسید که دختره دیگه هیچ وقت بدون این تیشرت ضایع بیرون نمیرفت!!! چون خوشش می یومد متلک بارش کنند. این بود که اُسکلان محلهِ شون لقبِ تیشرت قرمزی را بهش دادند. یه روز که تیشرت قرمزی می خواست بره سر قرار با اون دوست پسر اوران گوتانش، مامانش بهش گفت: بعدآ که کارت تموم شد یه سر به پدر بزرگت بزن چند وقته که مریضه!!!. تیشرت قرمزی از خونه که اومد بیرون دید چند تا از پسر های محله شون سر کوچشون نشستن وقتی که خواست از کوچه بره بیرون یکی از بچه پر رو های محله شون بهش گفت :" هی خانم کجا کجا !!! با ما این جوری نباش !!! "


تیشرت قرمزی هم برگشت بهش و گفت:" خفه شو پــــــــرووو " یکی دیگه از پسر های محله شون(این رو من میشناسم یه آدم سالوسیه که نگوووووووووووووووو) با مهربونی بهش گفت: کجا میری جیگر!!! تیشرت قرمزی هم گفت : دارم میرم خونه بابا بزرگم!!!  و به راهش ادامه داد و رفت و رفت و رفت تا به سر قرار با اون اوران گوتان رسید(( او با مارکو پلو تو جنگل قرار گزاشته بود )). ولی وقتی رسید از مارکو هیچ خبری نبود!!! تیشرت قرمزی یکم منتظر مارکو موند ولی از اون هیچ خبری نشد . تیشرت قرمزی حسابی ضایع شده بود و داشت بر میگشت که!!!!!!!!!! چشمش به جمال مبارک آقا مارکو افتاد که دست اون یکی دوست دخترش تو دستش بود و داشتن با هم مخندیدند و حال میکردن و لاس میزدن راه میرفتند!!!


تیشرت قرمزی که دختر بی جنبه و خود پسندی بود تا این صحنه را دید رفت جلو و گفت: بی شرفِ اوران گوتان منو میپیچونی؟؟ و یکی کشید زیر گوش مارکو پلو . مارکو پلو که حسابی ترسیده بود که یه وقت گندش جلو این دوست دختر جدیدش در بیاد برگشت و با کمال پر رویی به تیشرت قرمزی گفت : خانم چی کار می کنی  ؟؟ اصلآ شما کی باشین که من رو میزنین؟؟!!! و اومد که یه چشمک بزنه که یعنی آره حالا 3رو بگیر بعدن بهت میگم!!! که تیشرت قرمزی دست کرد تو کیفش و شمشیرش رو در اورد و مارکو را از وسط به دو نیم کره شرقی و غربی تقسیم کرد و با سرعت صحنه جنایت را به سوی خونه پدر بزرگش ترک کرد !!! ((خودم فکر نمیکردم اینقدر بی رحم باشه))


تو راه حسابی به مارکو فکر میکرد که " حیف شد عجب منبع درامدی بود "

فعلآ تا این جای داستان را داشته باشید


وقتی که تیشرت قرمزی داشت صحنه جنایت را ترک میکرد اُسکلان محله شون رسیده بودن دم در خونه بابا بزرگ تیشرت قرمزی !!!اسکلان محله تیشرت قرمزی در خونه پدر بزرگ تیشرت قرمزی را میزنند و وقتی که پدربزرگ تیشرت قرمزی در خونه را باز میکنه به اون حمله میکنند و دست و پاش رو می ببندند و میندازنش تو کمد لباسی و یکی شون هم به اسم پسر شجاع، لباس های بابا بزرگ تیشرت قرمزی رو پوشید و رفت جای پدر بزرگ خوابید و بقیه هم رفتند پشت کمد مخفی شدن.


تیشرت قرمزی هم که از همه جا بی خبر بود با عجله خودش را به خونه رسوند بدون این که دری بزنه یا بوقی موقی چیزی بزنه یهویی رفت تو و شروع کرد به پاچه خاری (( به عبارتی دیگه ...... )) !!!

    =-این هم متن مکالمه بین تیشرت قرمزی و پسر شجاع (( پدر بزرگ )) =-

 تیشرت قرمزی : سلام بابایی !!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : زهر مار عزیزم

 تیشرت قرمزی : چه خبر بابایی ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : دستهء تبر بابایی

 تیشرت قرمزی : تو اونجای آدم بی خبر بابایی

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : همچنین با خبر بابایی

 تیشرت قرمزی : بی ادب !!!

 تیشرت قرمزی : از کی تا حالا

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : از وقتی ایرانسل اومده !!

 تیشرت قرمزی : آره !؟!؟!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : نه دروغ گفتم !!

تیشرت قرمزی یه نگاهی به پدر بزرگش میکنه و متوجه یه تغیراتی تو چهره بابا بزرگش میشه و شروع میکنه به سوال پرسیدن !!!

 

 تیشرت قرمزی : بابایی چرا این قدر چشم هات تو رفته ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : از دست شما دخترای جیگره !!!

 تیشرت قرمزی : چرا دماغت این جوری شده ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : آخه مگه تو فوضولی ، مَد ساله !!

 تیشرت قرمزی : چرا گوش هات این جوری شده ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : باز هم مگه تو فوضولی آخه ، مادر زادیه !!

 تیشرت قرمزی : بابایی پس ریش و سیبی لت کو ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : با ژیلت زدم ، میگن بهم میاد ، نه ، یه 70_80 سالی انگاری جوون تر شدم  !!!

 تیشرت قرمزی : بابایی چرا اینقدر دهنت بزرگ شده !!!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : برا این که بتونم جیگرتو بخورم !!!

 

تا اینارو گفت همه اونایی که پشت کمد مخفی شده بودند پریدن بیرون و همه یک صدا با هم گفتن ما بوس می خوایم یالا ، ما بوس می خوایم یالا.

تیشرت قرمزی هم بدو معطلی شمشیرش رو در اورد و همشون را تیکه و پاره کرد .

 

نتیجه اخلاقی : هرکی چشمش در دور و بر دختر همسایشون باشه سزای کارش همینه !!!

**********************************************

دوستون دارم

بای




برچسب ها : داستان شنل قرمزی , داستان طنز , داستان اینجوری و اونجوری , امید و شنل قرمزی , داستان تجاوز به یه دختر ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
سلام دوستان
در ادامه مطلب 2تا عکس از دختران ایرانی براتون گذاشتم.یکمی مورد داره.پس بچه های زیر 18 سال نرن ادامه مطلب.
واقعا تاسف داره.مخصوصا اون عکس اولی که اندامش رو گذاشته بیرون.



برچسب ها : امید و دختران اونجوری و اینجوری , عکس اینجوری , عکس اونجوری , داستان اینجوری داستان اونجوری , عکس طنز ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه طنز ,
سلام
من متشکرم از آقای فامیل دور!اینم یکی از تجربیات ارزشمندشون:

فامیل: آقای مجری امروز قراره واس این بچه برم خواستگاری
مجری: چی!؟ این که بچه س...
فامیل: من نصف این بودم زن گرفتم! این که دیگه لندهوری شده واس خودش!!
مجری: آخه این نه درس خونده،نه کار داره...
بچه: نه کف کرده!
فامیل: شما مگه تلوزیون نمیبینی؟ همش میگن مهم تفاهمه
مجری: آخه این بچه اصلاٌ میفهمه تفاهم ینی چی؟
فامیل: بله که میفهمه خودم بهش یاد دادم،تازه خیلی چیزای دیگه هم بلده،بابایی اونایی که دیروز بهت یاد دادمو بگو به آقای مجری...
بچه: نهادینه سازی صرفه جویی در مصرف آب،مبارزه با ترویج فرهنگ غربی،مذاکرات پنج بعلاوه یک
مجری: ینی چون چارتا کلمه قلمبه سلمبه یاد گرفته دیگه وقت زن گرفتنشه؟
فامیل: آقای مجری زن گرفتن که چیزی نیس،مردم با همین چارتا کلمه وزیر میشن!

******************************
پی نوشت:
1-دروغ میگه؟؟



برچسب ها : داستان طنز , مطلب طنز , جوک , پست جنجالی , کلاه قرمزی ,
دسته بندی : کافه طنز ,
سلام به دوستان کافه

اول دلیل بیارم برای کم پست گذاشتنم! از یه طرف روزه فشار میاره از یه طرف کارآموزیام که باید بخاطرشون تا همدان برم، خیلی اذیت میکنه و تموم انرژیم رو میگیره. در هر صورت معذرت میخوام.

والا داشتم باشگاه خبرنگاران جوان رو میدیدم. یه پست نظرم رو جلب کرد. پست این بود:


به گزارش خبرنگار ورزشی باشگاه خبرنگاران،‌ ستاره‌های فوتبال یکی پس از دیگری در حال محکوم کردن جنایات رژیم اشغالگر قدس هستند.

دیروز نیز جرومه بوآتنگ، لیلیان تورام،‌ ادن هازارد، ریو فردیناند، جیان لوییجی بوفون و کریستیانو رونالدو جنایات رژیم صهیونیست را محکوم کردند.

همچنین کریستیانو رونالدو در پی دعوت رئیس جمهور رژیم صهیونیستی این دعوت را رد کرد و گفت: اگر من فقط یک بار بگویم رژیم اشغالگر قدس را دوست دارم، فیفا من را به عنوان بهترین بازیکن سال معرفی می‌تکند اما مردم می‌دانند که چند سال است که حق من را به راحتی از بین می‌برند من طرفداری از کودک گرسته و مظلوم فلسطینی را به دعوت رئیس جمهور رژیم اشغالگر قدس ترجیح می‌دهم.
****************
خب بذارین یه فلش بک بزنیم به یکی از پست های قبلی سندمن اینم لینکش(چهره واقعی بارسلونا!!)
****************
حالا میخوام یکم هم از پشت پرده فیفا بگم.(از پشت صحنه اشاره میکنن زیاد حرف مفت نزن که باد صهیونیستی میبرتت!) پس من فقط در این مورد میگم که تو گوگل یه نیمچه سرج کنین.
اگر یکم دقت کنین متوجه خواهید شد که بزرگان جهان خود به خود بزرگ نشدن. یکم دیگه که دقت کنین بزرگان جهان همه به کانون های قدرت در جهان وصل هستن.این کانون های قدرت در دست صهیونیست هاست(با اشاره به کتاب ﭘﺮوﺗﮑﻞ ﻫﺎی داﻧﺸﻮران صهیون  The Protocols of the Learned Elders of Zion) حالا شما اگه میخواین بزرگ باشید یا باید مثل ایران قانون ها و معادلاتشون رو بشکنین یا بزرگ نباشین. اینجا هم باید یه فلش بک دیگه به پست سندمن در این مورد بندازیم.اینم لینکش(هرم قدرت)

در آخر هم میتونم بگم شب های قدر رو از دست ندیدن. البته اینم باید بگم که تا میتونین گرد شمع علی(ع) جمع بشید.

دوستون دارم
خدانگهدار
.........................................................
پی نوشت:
1-شرمنده نتونستم مفصل توضیح بدم.انرژیم رو کامل از دست دادم و مخم کار نمیکنه!!!پس وقتی ریکاوری شدم مفصل میگم براتون این داستان رو.



برچسب ها : حمله اسرائیل به نوار غزه , پیشنهاد رئیس جمهور اسرائیل بنیامین نتانیاهو به کریستین رونالدو , The Protocols of the Learned Elders of Zion , آخرین اخبار از نوار غزه , صهیونیست ,
دسته بندی : پروژه بیداری ,

با سلام

 

چند شب پیش اتفاقی پیش اومد که دلم نیومد با شما درمیان نذارم. حدود ساعت 8 شب که همکاران به اتاق رست رفته بودن و اینجانب به اضافه یک دوست کارآموزتر از خود طبق معمول آماده باش در سنگرمون( ایستگاه پرستاری) نشسته بودیم و در حال حل کردن جدول بودم. سرم رو بلند کردم و مشاهده کردم دختر پسری البته دختر پسر که چه عرض کنم سن و سالشون یه کم از دختر پسرهای امروزی بالاتر بود، در حالی که دختر کیف دانشجویی بر شانه ی راست داشت و یک کتاب در دست چپ و دست پسر دور دختر مثل پیچکی گره خورده بود و دختر از دل درد شاکی بود وارد اورژانس شدن نوبت گرفتن و در سالن انتظار نشستن. پسر دست راستش رو که حدود یک متر بود، بالای صندلی گذاشت و دختر را همانند گنجشکی بی پناه لابه لای دستان پر قدرت و آرامش برانگیز خود قرار داد و دخترم سرش رو روی دستان پسر تکیه داد و کم کم سرش از حد مجاز فراتر رفت و روی سینه ی پسر قرار گرفت!!! سر پسر هم متقابلا مث آهن ربا خود به خود جذب سر دختر شده و محکم به سر دختر چسبید و هر دو آنچنان به دیوار روبرویشان خیره شده بودن و سکوت اختیار کرده بودن که گویی در کنار دریا نشسته اند و غرق امواج دریا اند!!!

 

منم که دورادور نظاره گر صحنه ی عاشقانه بودم، تا اینکه منشی محترم صداشون کرد و هر دوتا که انگار در پارک در حال قدم زدن هستن آسه آسه نزد پزشک رفتن و دختر آنچنان با ناز جواب سوالات پزشک را میداد که پزشک چندبار به دختر گوشزد کرد که خانم محکمتر حرف بزنید! خلاصه بعد از چند دقیقه پسر با یک کیسه سرم و آمپول پیشمون اومد و دخترم روی تخت دراز کشید منم سرم رو آماده کردم و برای وصل سرم بر بالین دختر حاظر شده و دختر به محض دیدن سرم در دستم شروع به ریختن اشک کرد و از اون طرف پسر هم کلی قربون صدقه دختر میرفت... .

 


  خلاصه با کلی مکافاتو ناز و عشوه های خانم آنژیوکت رو براش فیکس کردم و سرم تراپی رو شروع کردم و به سنگر برگشتم. چند دقیقه ی بعد متوجه ی صدای دختر شدم! آنچنان اصوات مختلفی از خودش در میاورد که منم خجالت زده شده بودم! یک آن برگشتم ببینم چش شده که دیدم دختر در حالیکه دست چپ رو کمی بالاتر از شکم روی قفسه ی سینه قرار داده پسر هم در حال نوازش کردن دستان دختر است!!! رک بگم منم که بدم نمی اومد دیدی بزنم هر چند ثانیه یک بار سرم رو 180 درجه میچرخوندم تا هدف رو زیرچشمی با زاویه 35 درجه نگاه کنم اما ایندفعه مشاهده کردم هدف داره کارش به جاهای باریک کشیده میشه!!!!! منم که دیدم فاجعه در حال وقوع است خجالت کشیدم و سرم رو با سرعت نور به حالت اولیه برگردوندم و به دیوار روبرو در حالیکه چشمانم از حدقه در اومده بود خیره شدم و سه چهار بار پلک زدم و پیش خودم گفتم در دیزی بازه حیای گربه کجاست!! البته ناگفته نماند دیزی خانم که بدش نمی اومد چه برسه به آقا گربهه! یک آن به خودم گفتم حالشون رو بگیر و از اونجاییکه نمیتونستم به آقا گربهه چیزی بگم برگشتم و به دیزی خانم با صدای بلند گفتم خانم این چه وضعشه؟؟؟؟ این اصوات چیه که از خودت درمیاری؟؟؟؟ آروم باش! اینجا رو اشتباه گرفتی!

 


آقا گربهه برگشت و گفت: شمایی که اینجا رو اشتباه گرفتی لطفا شما آروم باش. منم گفتم والا ما که آرومیم شمایی که گویا نا آرومی!! حداقل پرده رو بکش. پسر گفت مجبور نیستی نگاه کنی چشمت رو درویش کن منم گفتم فعلا شمایی که باید چشمات رو درویش کنی و در یک حرکت ضربتی رفتم و پرده رو  کشیدم. آقا گربهه که عصبی شده بود پرده رو با شدت هر چه تمامتر به حالت اولیه برگردوند. طوریکه 7،8 تا از گیره های پرده کنده شد و پرده روی چوب پرده به صورت نصفه نیمه آویزون موند. منم همونطور که با تعجب و عصبانیت به پسر خیره شده بودم تو این قیل و قال از نیم رخ یه هاله ی سیاه رو دیدم که دارد وارد اتاق رختکن برادران میشه که نزدیکه در ورودیه اورژانسه. منم مشکوک شده بودم که ساعت هشت و نیم شب کی میتونه باشه؟ موضوع دختر پسره رو ول کردم و سراسیمه به سمت سوژه ی جدید روانه شدم! نزدیکه اتاق برادران که شدم قدم هام رو آهسته برداشتم و جلو در ورودی اتاق ظاهر شدم و مشاهده کردم یک آقایی لاغر با لباس محلی یه استان دیگه با عجله در حال زیر و رو کردن کیف برادران محترم و زحمتکش اورژانسه! منم که با دیدن آقا دزده با اون سیبیلای هیتلریش انگار که خودم در حال ارتکاب جرم هستم رگ گردنم به به لرزه دراومد و متقابلا آقا دزده با دیدن من زهره ش ترکید!! وقتی ترسش رو دیدم به خودم مسلط شدم و یه کم از در فاصله گرفتم تا وقت محاکمه کردن آقا دزده احیانا اگر سلاح سرد داشته باشه راهی برای دفاع داشته باشم.

 


دست به کمر وایسادم و شروع به محاکمه کردنش کردم و گفتم آقا داری دزدی میکنی؟(با لحنی کاملا ریلکس) در جواب گفت: چند وقت پیش اومدم پیش دکتر برام یک قرصی تجویز کرد از اون روز به بعد دچار توهم شدم الان هم نمیدونم چرا اشتباهی وارد این اتاق شدم!! منم پیش خودم گفتم خودتی!! و بعد گفتم دفعه ی دیگه اگر خواستی دزدی کنی حداقل این لباس محلی رو تن نکن چون آبروی ایل و طایفت رو میبری. منم که دیدم خیلی ترسیده دیگه حراست رو خبر نکردم و گفتم همین حالا برو تا نیروی انتظامی رو خبر نکردم. برگشتم به استیشن. دوباره یاده پرده ی کنده شده افتادم و به آقا گربهه گفتم حداقل پرده رو به گیره ها وصل کن. جواب داد: این کار ما نیس کار امثال شماس. منم که حرصم گرفته بود نیم خیز شدم که برم بزنمش یه دفعه یادم اومد دفعه قبلی هم همین مورد پیش اومد و نزدیک بود به ناکجا آباد کشیده بشم، نشستم و گفتم خب بعد ازینکه سرم دوست دخترت رو از دستش کشیدم زحمت وصل پرده رو بکش. گربهه گفت عمرا!



تو این گیرو داد صدایی از ته سالن اومد که میگفت: آقای پرستار مشکلی پیش اومده؟ کسی چیزی بهتون گفته؟ بیام سراغش؟ یک لحظه برگشتم که ببینم کیه؟ دیدیم آقا دزده با کمال پر رویی بر روی صندلی کنار دیوار نشسته و شاهد ماجراس! منم که خشم وجودم رو گرفته بود نیم خیز شدم که همون مورد قبلی یادم اومد و دوباره نشستم و گوشی رو برداشتم نیروی انتظامی رو گرفتم. همونطور که در حال صحبت با همکاران انتظامی بودم آقا دزده پا به فرار گذاشتن و آقا گربهه هم که فکر میکرد من برا اونا با نیروی انتظامی تماس گرفتم گفت: پرستار. سرمش تا همین جا کافیه باید بریم....

 


اینم زندگی ماس دیگه!

 

دوستون دارم

بای




برچسب ها : داستان طنز , طنز , مطلب طنز , شیفت دادن امید , بدبختیه ما داریم؟؟؟؟ , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,
ساملکم

احوالات؟خوبین؟

شرمنده واقعا. چون در این ایام فاجعه بار امتحانات بالاجبار از نت دور شدم و گوشه عزلت و به اضافه کلی محدودیت قبول کردم تا بالاخره به این نحسی که در ترم قبل گریبانگیرم شد پایان بدم. خدارو شکر چون موفق شدم جزوه اعصاب رو به طور کامل بجوم و هضمش کنم تا بفهمم که عصب زوج دهم واگه و به قلب عصب رسانی میکنه. یا اینکه موفق شدم جزوه قلب رو مستقیما بچپونم تو کلم تا بفهمم طحال وقتی پاره میشه باید درش آورد و مراقبت های مخصوصش چیه. آقا جزوه تولید مثل روهم که قشنگ حفظ شدم! و الآن قابلیت تدریسش رو دارم.


متقاضی های عزیزی که دوس دارن این درس رو آموزش ببینن با من تماس بگیرن(شماره ها زیر نویس میشن). حالا یه تشکر خوب دارم از اون استاد دین و زندگیم که سر امتحان کل سوالات رو برام گفت. و یه عقده دارم از مدیرمون! لامصب صداش مث مته تو مخ من فرو میرفت.حالا با جیغ جیغش داد هم میزد و کل چیزای نصفه و نیمه ای هم که بلد بودم میپریدن. پس مسبب همه بدبختی های من اونه مطمئن باشین.ایشالا خدا بگیره از وسط نصفش کنه.

آقا اومده به من میگه تو خجالت نمیکشی لباس مدیوم میپوشی با این هیکلت؟؟تو آخر سال از من نمره انضباط نمیخوای؟؟.از شانس بدش من اون روز سگ بودم و از صبح پاچه میگرفتم. امونش ندادم و گفتم آخه تو 3ترم به من انضباط بالای17 ندادی.دیگه ازم چی میخوای؟؟؟؟میخوای از فردا یه گونی بیارم 3طرفش رو سوراخ کنم بپوشمش؟؟؟که یهو معاون و مامان مدرسمون!!! پریدن وسط و بردنم کنار چون شب چهارشنبه بود و خطر مرگ داشت براش!!

آقا به مرگ خودم و خودتون لباسم 3ایکس لارژ بود اون روز. از فردا هم یه لباس پوشیدم که خودش خجالت میکشید منو راه بده سر امتحان!حالا دیگه بماند لباسش چطور بود.(فقط بگم پریسال که برام خریدنش بهم تنگ بود و کل دوستان میگفتن که مونثه!)

در آخر هم یه شکایت دارم از شین گویی کانِ پدسگ که اون بانو خوشگله که اسمشو بلد نیستم رو کشت! آخه مرتیکه تو خجالت نمیکشی؟؟ با اون دختر معصوم و زیبا چه کار داشتی؟؟

به همین مناسبت یه روز عزای عمومی اعلام میکنم دوستان!

بای تا بعد
دوستون دارم

...................................................................................................................
پی نوشت:
نمراتم رو از همین تریبون اعلام میکنم. منتظر باشید



برچسب ها : فصل امتحانات , امید در امتحانات , نمرات پایانی , امید در این ترم خوشبخت میشود؟ , بدبخت میشود؟ , مرگ در انتظار اوست؟ , آخرش چه میشود؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,

* این دفعه ﺳﻼﻣــــﺘــﯽ همه ﭘﺴــــ ــــﺮﺍ *

ﭼﯿـﻪ؟؟؟؟

ﻓﮑــﺮ ﻣﯿﮑــﻨﯽ ﺧﺴــــﺘـــﻪ ﻧــﺸـﺪﻥ؟

ﻫﻤﯿﺸـــﻪ ﺑﻪ ﯾـﻪ ﺗﯿﮑــﻪ ﺁﻫـــﻦ ﻓـــﺮﻭﺧـﺘـــﻪ ﺷـــﺪﻥ

ﻭﻗﺘـﯽ ﭘﻮﻟﯽ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺸﻮﻥ ﻧﺒــﻮﺩ ﻣـﺤــﻞ ﺳـﮕـــﻢ بهشون ﻧـﺬﺍﺷــﺘــــــﻦ ...

ﺍﺯ ﺑــﯽ ﮐـﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺑـﯽ ﭘـﻮﻟـــﯽ ﺗــﻔﺮﯾـﺤـﺸــــﻮﻥ ﯾـﻪ ﺩﻭﻧــﻪﺳﯿــﮕـﺎﺭﻩ ﻭ ﮔـﺎﻫــﯽ ﻣـﺸـــﺮﻭﺏ ﺍﻭﻧـﻢ ﺑﺎ ﺗـﺮﺱ ﻭ ﻟـﺮﺯ ...

ﺭﻭ ﻫـﺮﮐــﯽ ﺩﺳــت ﮔـــﺬﺍﺷـﺘــﻦ ﯾـﺎ ﯾـﻪ ﺑﭽـــﻪ ﻣﺎﯾـﻪ ﺩﺍﺭ اﺯﺵ ﮔــﺮﻓـﺘــﻨــﺶ

ﯾﺎ ﯾﮑــﯽ ﺍﻭﻣــﺪ ﺍﺯ ﮔـــﺬﺷــﺘــﻪ ﯼ ﻧـﻨﮕـﻦ ﻃــﺮف وﺍﺳـــﺸـــﻮﻥ ﺗـــﻌﺮﯾـف ﮐـــﺮﺩ ...

ﺑـﺨـــﺪﺍ ﺑﺪﺟــﻮﺭ ﮐـﻢ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺍﻣــﺎ ﻏـــﺮﻭﺭ ﻣــﺮﺩﻭﻧـﺸـونﺑﻬﺸـــﻮﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤـﯿﺪﻩ ﺑﯿﺎﻥ ﺟﺎﺭ ﺑـﺰﻧــﻦ ..

همیشه هم آدم بده میشن!! 

ﮔـﺎﻫــﯽ ﺑﺎﯾــﺪ ﮔـــﻔت : ﻣﯿﻢ ﻣﺜـﻞ ﻣــــ  ـــﺮﺩ

.

.

.

.

به سلامتی دختری که خنده ها، شوخی ها و لوس بازیاش

فقط واسه عشقشه...

با پسر غریبه شوخی نمیکنه، نمیخنده

چون میدونه عشقش اذیت میشه

.

.

.

.

اینم حال و احوال امروز امید:

.

.

نه 
وجود نداره 
رفیق واقعی وجود نداره...اونیکه بدونی تو هر شرایطی باهات هس و پشتت بهش گرم باشه 
اونی ک با روزای سگیت هم کنار بیاد 
نه نیس....نداریم 
تا وقتی خوب باشی باهات خوبن 
ولی بازم خدا نگهشون داره...ک حداقل تو خنده ها و شادیامون شریکن




دسته بندی : کافه تنهایی ,
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :




برچسب ها : داستان , جملات عاشقانه , داستان عاشقانه ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
سلام رفقا

چقدر دلتون واسم تنگ شده بود! ولی ایراد نداره باز اومدم و باز درستش میکنم.

والا همینطور که تو این مدت من رو شناختین حتما میدونین که کلا یا زیاد شادم یا زیاد غمگین.بعداز اینکه سال نکبت92 تموم شد و سال ازون نکبت تر 93شروع شد یه تصمیم جنجالی گرفتم. تصمیم گرفتم که کلا رو مود شادی قدم نهم. در همین راستا چندتا کنفرانس برگزار کردم که شمارو دعوت میکنم به خوندن یکی ازون کنفرانس ها:

در اولین و مهمترین کنفرانس با سایر دوستان درمورد خواستگاری بحث میکردیم.بنده از دوستان سوال کردم که عزیزان شماها کی میرین خواستگاری؟ یهو تا این حرف از دهنم درومد همشون نطقشون باز شد.یکیشون صداشو صاف کرد و اومد تیریپ آدم بودن بذاره و تا گفت که من سر30 سالگی میرم خواستگاری... همه6نفرمون من جمله خودش گفتیم گ.ه نخوره!

نفر بعدی گفت والا من اصلا حال بچداری و بچه بزرگ کردن و اینارو ندارم و یه راس در سن 40سالگی میرم یه زن با2تا بچه میگیرم(اینم نظریه ی خوبیه!). انتظار واکنش نداشته باشین چون طرف سرهنگ بود و نمیشد واکنش نشون داد بهش(ما بهش میگیم سرهنگ و اکثر دور میدون و تو سفره خونه های سنتی و قیلون سراها مستقر میشه!!!!!!!)

نفر بعدی که به شخصه خیلی دوسش دارم تا اومد حرف بزنه همه عزیزان باهم فرمودن:((این دوباره زر زد؟؟)) البته اینا عادتشونه و زیاد تو ذوق این بچه من میزنن و استعدادش داره هرز میره!

نفر بعدی هم گفت که اصولا من زن نمیخوام! و خاک تو سر شماها که میخواین زن بگیرین. بعداز اینکه یکم ضرب شصت مارو نوش جان کرد و یکمی هم کل آبا و اجدادش رو صلوات دادیم به زبون اومد و با تته پته عرض کرد که کثافتاااااا آشغالاااااا شماها باید دختر بگیرین نه از الآن برین زن بگیرین!بدین صورت من به نکته سنجیش ایمان آوردم و بلایی به سرش آوردم که حتی سر کلاس هم که میاد جوری رد و بدل میشه که چشم به هیکلش نیوفته!

نفر بعدی هم زر زد و گفت من فردای روزی که شاغل شدم میرم خواستگاری!البته این مورد رو فاکتور میگیرم.چون یکم صحنه های مثبت 18داره و امکانش هست شبا خوابتون نبره.

مورد بعدی که خودم بودم و همگی عزیزان چشم بر قد رعنایم،زبان شیوایم،رخسار دختر بکشیم ،چشمان هاپودارم و سوراخ شلوارم داشتن و منتظر بودن تا من حرف بزنم و تیکه ای بپرونن و سریعن فرار کنن.منم زیاد منتظزشون نذاشتم و لپ مطلب رو گفتم:

-ببینید خوشگلای من، عزیزان، زیبارویان، آشغالا، عنترا، گوساله ها و ... شما که معنی سوال منو نفهمیدین غلط میکنین الکی زر میزنین. (همگی کپ کردن و آماده فرار شدن) منظورم اینه که شماها چه موقعی (چه زمانی،چه وقتی، چه ساعتی) به خواستگاری میرین؟ در همین حین یهو سرهنگ که از همه بزرگتره(طول و عرضش درحد خودمه ولی ارتفاعش از من کمتره)اومد جلو و گفت بگو ما باید کی بریم خواستگاری؟

-اول صبح!دقیقا جوری باید برین که خودتون دختر رو از خواب بیدار کنین. اینجوری فرصت آرایش رو از دختر میگیرین و ضربه مهلکی به پیکره وجودیتش میزنین! در این شرایط میتونین قیافه اورجینال دختر رو ببینید و بفهمید تمام عمرتون رو قراره با چه موجودی سر کنین.

بذارین یه مثال تصویری بزنم:

شما ها میرین تو خیابون و یه دختر با این مشخصات میبینین:


بعد که با این متد بنده برین خواستگاری میفهمین که با اینچنین دختری روبه رو هستین:

.
.
.
.
.
.
.
لطفا افرادی که مشکل قلبی و تنفسی دارن و افرادی که بالای65سالن یا زیر10سال نبینن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


  فاتحه برا رفتگانم بخونین که روشنتون کردم!فقط بنده از مسئولان تقاضای آب دارم!یکمی آب به دخترا برسونین که الآن دارن منفجر میشن.

شبتون خوش
دوستون دارم
بای
لطفا مراجع ذی ربط برای حفاظت از جون بنده یه عکس العملی نشون بدن!



برچسب ها : عکس لو رفته , آموزش مسائل و سوال های خواستگاری , مطلب طنز , جوک جدید , داستان طنز , کمپین حمایت از پسران دم بخت , الهی بمیری! ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,
*

ﮔـــﺎﻫﯽ ﺑــﺎﯾـﺪ ﯾــﻪ ﻧﻘــﻄـﻪ ﺑـــﺰﺍﺭﯼ . . .

ﺑــﺎﺯ ﺷــﺮﻭﻉ ﮐﻨــﯽ. . .

ﺑــﺎﺯ ﺑﺨــﻨـــﺪﯼ . . .

ﺑــﺎﺯ ﺑﺠـــﻨﮕـﯽ. . .

ﺑــﺎﺯ ﺑـﻴﻔــﺘﯽ ﻭ ﻣﺤﮑــﻤﺘﺮ ﭘــﺎﺷـﯽ . . ....

ﮔــﺎﻫــﯽ ﺑــﺎﯾــﺪ ﯾــﻪ ﻟﺒﺨـﻨﺪ ﺧـﻮﺷـﮕﻞ ﺑــﻪ ﻫﻤــﻪ ﺗﻠﺨـﯽ ﻫــﺎ ﺑــﺰﻧــﯽ . . .

ﻭ ﺑــــﮕـﯽ . . .

ﻣـﺮﺳـﯽ ﮐــﻪ ﯾــﺎﺩﻡ ﺩﺍﺩﯾــﻦ . . .

ﺟــﺰ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﯿـــﭻ ﮐﺴـﯽ ﺑــﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻤــﯿــﺮﺳــﻪ !!




برچسب ها : جملات زیبا , جملات حکیمانه ,

سلام

بله دوستان بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی درسراسر اماکن خصوصی وعمومی کشور ؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک(پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم :

اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است.

 

1) در مسیر برگشت از مهد کودک :

لضا لضا (همان رضا ) من مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها !

رضا : مامان چیه ؟!

 

2) 3 سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه

راننده رو به بچه های داخل سرویس :

همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم!

جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟

 

3 ) 5 سال بعد از 3 سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی

رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم.!!

جواد : چی ؟

رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم

جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا !

 

4) 4 سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا

رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا

جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.

صداش خیلی عجیب غریب بود.

یواشکی حرف میزد و میگفت یه دختره و از من میپرسید آیا پسرم ؟!

رضا : تو چی گفتی ؟

جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد !

 

5 ) 6 سال بعد ؛ دانشگاه

جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟!

رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن ؟

 

6 ) چند سال بعد ، شب خواستگاری

جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟!

 

7 ) چند ماه بعد ، شب ازدواج

جواد : خوب الان باید چیکار کنیم ؟!

خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب!

 

8 ) خیلی سال بعد ، دوران کهولت

جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟

خانم : از کجا بیاریم. تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟

 

9) خیلی سال بعد

نسل ایرانی منقرض شد.

 

 

شبتون به شادی و خنده




برچسب ها : داستان طنز , جوک جدید , طنز , داستان اونجوری , امید رازی بزرگ را کشف کرد , تفکیک جنسیتی در اماکن عمومی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] (تعداد کل صفحات:4)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت