تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

 

 دوستان من داخل امتحانات ترم بودم نتونستم چیزی بنویسم ولی این جالبه

صبح سوار سرویس شدم با کتاب دینی اخه امتحان دینی داشتم شبش هم تا صبح نخوابیدم یعنی حول و حوش ساعت چهار.وقتی رفتم تو سرویس دوباره مرادخان راننده سرویسو دیدم؛از همه بدتر این پنکه بخاریش.یعنی وقتی روشنش میکنه منو نابود میکنه،انقد بادش داغه حالا هیچکس هم مشکلی نداره غیر از من.منخودمو همینجوری میپوشونم وقتی وارد سرویس میشم چشمتون روز بد نبینه چنان باد گرمی ازش به صورتم میخوره که تا اخر روز گرمای بدنمو تنظیم میکنه؛یگذریم با قیافه مچاله رفتم نشستم پیش رفیقم،  علیرضا،یعنی خشک تر،منگ تر،بی مزه تر از این موجود من به دنیا ندیدم حتی سلام هم بلد نیست من باید بهش سلام کنم عین مونگلا وایمیسته نگاه میکنه وقتی هم سلام میکنی میخوای باهاش دست بدی فقط نگاه میکنه ت بیست دیقه بعد اونوقت میفهمه معنی حرکتت چیه؛از این هم بگذریم شروع کردیم دوباره دینی خوندن تا اونجا من سه لیتر عرق کردم تا میومدم پنجره رو باز کنم اقا علیرضا سردش میشد.

خلاصه مارو با اعمال شاقه تا دم مدرسه رسوندن عین گنجشکیو که 100 ساله که توی قفسه از در پریدم بیرون یعنی این باد خوش سرد زمستونی خورد به صورتم اصلا میخواستم امتحانو ول کنم بچسبم به باد ولی وقتی قیافه خانواده گرامی رو هنگام گفتن این موضوع توی تخیلاتم دیدم عین برق از جام پریدم رفتم تو مدرسه.

دیگه زیاد حس خوندن درسو نداشتم فقط داشتم از باد لذت میبردم و قدم میزدم و به حرف های بچه ها گوش میدادم تا شاید نکته ای یادم بیاد بعد از 10 دقیقه قدم زدن رسیدم به دوست های اقا علیرضا سریع خواستم فرار کنم که یکیشون گفت ونتوس این جا رو خوندی منم برگشتم ببینم چی میگه که ناگهان چشمم خورد به نکته ای که دیشب قبل از خواب ولش کردم گفتم صبح میخونم اقا سریع کتاب رو در اوردم شروع کردم به خوندنش یه دور که خوندم دیدم صدای نکره ناظممون میاد که میگه بچه ها جزوه ها رو بزارین کنار بعدش هم بیایین سر صف هاتون منم به همون یه دور بسنده کردمو رفتم سر صف وقتی رفتم هی داشتم با خودم مرورش میکردم که یادم نره که دیگه ملکه ذهنم شد بعد رفتیم بالا و سر جاهامون نشستیم و منتظر موندیم تا برگه ها رو پخش کنن وقتی پخش کردن شروع کردم به نوشتن تا رسیدم به سواله، اونم حل کردمو خلاصه همه رو حل کردم تا رسیدم به یه سوال که درباره صفات ثبوتی و سلبی خداوند بود؛سه جای خالی 1/25 نمره من دو تاشو نوشتم دیدم یکیش یه کلمه نامفهوم نوشته بود.نوشته بود ((الباری)) با خودم گفتم ولش کنم برم بقیه رو بنویسم بعد بیام سراغ این خلاصه همه رو حل کردم فقط موند همون یه دونه سوال بعد از ناظممون که مراقب باشه خواستم که بیاد اینو واسم بخونه گفت:الباریه حالا ما هم موندیم که این چیه؟ بعد از 5 دقیقه  تو بلندگو اعلام کردند این کلمه سوال فلان انباریه حالا ما دوباره تعجب اخه کی به خدا صفت انباری رو میده هیچی دیگه دوباره تو حال تعجب بودیم که اعلام کردن اون کلمه سوال فلان انبازیه منم گفتم: چی؟ انبازییییی انبازی یعنی چی اخه یه ذره خجالت بکشید هیچی دیگه الکی زدم سلبی بعد از مدتی که امتحانام تموم شد معلم دینیمونو که دیدم و ازش پرسیدم گفت همون الباریه که میشه ثبوتی منم داشتم اتیش میگرفتم گفتم اقا دقیقا معنی این چی میشه یه چیزی گفت که یادم نمیاد خلاه هیچی دیگه ولش کردم 75/ که این حرفا رو نداره فقط از ناظممون معترض شدم که معلممون گفت باید زنگ میزدن میپرسیدن.

منتظر پستای دیگه م باشید راستی نظر یادتون نره

 




درود دوستان
من امروز اومدم یه نظرسنجی کوچولو بکنم.همه حاضرین؟...
خوب شروع میکنیم: از چه نوع سبک داستانی خوشتون میاد؟
1.جنایی                       2.طنز خانواده                              3.طنز دوستانه                            4.عشقی
داستان سریال باشه یا کوتاه؟
1.سریال                           2.کوتاه
دوستان لطفا نظر بدید که من رای بگیرم به نسبت رای براتون داستان بزارم.
پ.ن:یک پیام برای سندی دوست خوبم: دیگه سندی جان شما هم بیا یه نظر بده گهگاهی چرا انقد کوتاهی میکنی یک نظر هم به زور میدی اخه این چه وضعشه...این بود ارمان های امام...  واقعا که خجالت داره بیایی اینجا هرچی مطلب غمگین داری میایی این جا پیاده میکنی ولی میری اون ور چنان میگی و میخندی ملت میگن این یارو همیشه شاده 



سلام خدمت دوستان گلم
من تو این چند روزی که نبودم،در شهر مشهد تشریف داشتم.
یه جاهایی خوب بود،یه جاهایی بد و من در این چند روز به یک سری چیز های عجیب رسیدم.
1-ایا میدانستید اب موج های ابی را سالی یک بار تعویض میکنند و در اخر روز وقتی همه رفتند به ان اب کلر  می زنند و فردای همان روز اب را به داخل میفرستند و همین الان شما میتوانید فرض کنید: یک عرب  به داخل ان ابها برود و هر کار کثیفی با ان بکند و  یک مرد بسیار بسیار متمدن در حال شوخی کردن با دوستش به او اب دهد و ان انسان متمدن از ان اب بخورد و همچنین من بگم که بخاطر کلر زیاد چشماتون به شدت اونجا میسوزه و البته این نکته حایز اهمیت است؛ که سقوط ازادش خیلی خوبه ولی خواهشا مسؤلان رسیدگی کنند.
2-ارامگاه فردوسی بزرگ،کسی که زبان پارسی در حال انقراض رو زنده کرد،باید بهتر بشه ولی بدتر شده و این خودش شامل دو نکته میشه که الان بنده خدمت شما دوستان عرض مینمایم:
(1)-اول میریم سر مسأله جا،من وقتی عکسهای قدیمی ارامگاه فردوسی رو دیدم فهمیدم از در ورودی یک ابشار بزرگ داشته که الان ازش کندن.خیر سرشون اومدن درستش کنن،کردنش حوضچه اخه این چه وضعشه.بعد من اونجا شنیدم که قبلا بسیار سرسبز تر از این حرفها بوده اما حالا کم شده.
(2)-مسأله بعدی راجع به قیمت کتابهاست،وقتی وارد بخش زیر زمینی ارامگاه میشید یک کتابفروشی میبینید که ادمو به سمت خودش جذب میکنه وقتی میری توش پر کتاب های شاهنامه .یک کتاب شاهنامه منو جذب کرد رفتم دستم رو گذاشتم روش از شخص فروشنده پرسیدم:این چند؟
شخص فروشنده:100 با تخفیف 93 
من:
فردوسی در قبر:
پدر گرامی:
برادر عزیز:
بقیه ی مشتریان:
منم گفتم:این پاسخه تو داری به من میدی؟
شخص شخیص فروشنده:خریدار نیستی از مغازه برو بیرون.
یعنی قیمت کتاب با تخفیفت تو حلق سندی.
و رفتم بیرون.خلاصه مسؤلان به این قسمت هم رسیدگی کنند.
3-رفتم پیتزا فروشی معروف مشهد یعنی پیتزا کندز (که مطمینم سندی جان خورده و توصیفش رو میسپارم به ایشون چون به هر حال هر چی بگی سندی خورده و خوب بلده مقایسه کنه) از  دماغم خون اومده یعنی یک سطل اشغال نباشه اونجا.وقتی هم رفتم تو دستشویی دیدم توی سطل خالیه؛سرشو برگردوندن روش مردم تو سرش دستمال بریزن و خواهشا مسؤلان به این قسمت هم یک سری بزنند.
ولی در کل با همه بدیها و خوبیهاش خوش گذشت و به شما هم توصیه میکنم که حتما برین و البته اینقدر مجذوب خوبیها و بدیهاش نشین که امام گرامی،یعنی امام رضا(ع) رو فراموش کنید.



برچسب ها : مشهد , سفر به مشهد , جاهای مشهد , امام رضا ,
دسته بندی : کافه طنز ,
با سلام
کسی نیس سلااااام
هووووووووووو چه خبره صدای اعتراضات بازدید کنندگان 
این صدای کیه که یعنی می خواد خیر سرش ارو مشون کنه فک کنم سندیه
کافه چی:سلام ventus کجا بودی تا حالا.
من:مهمون شهرستانی داشتیم کار داشتم برا چی؟مگه چی شده؟
کافه چی:از اون روزی که رفتی،هی بازدید کننده ها میان اینجا میگن این یارو ventus کدوم گوریه؟
من:مهمون داشتیم سرم شلوغ بود.
کافه چی:خوب مهمون داشتی حد اقل میومدی اینجا نظر ها رو جواب میدادی.
من:خوب یادم رفت حالا دیشب جواب دادم راستی سندی از اون روزی که رفتم چیزی نگفته؟
کافه چی:از اون روزی که رفتی یه روز کامل خوشی زده بود زیر دلش هی داد میزد میخندید.رفتم بهش میگم چه مرگته بازدید کننده ها عصبی ان،میگه ventus رفته و از این چرت و پرت ها.
من:یعنی چی حالا چرا رفته اون جا به مردم چرت و پرت میگه.
کافه چی:فک کرده رییسه بقیه رو تحویل نمیگیره.
من:الان میرم بهش نشون میدم رییس کیه.
و پای کوبان به سمتش رفتم و دیدمش،جلو چشمامو خون گرفته بود؛ با یه قیافه ضایع منو نگاه میکنه پرستیج شبیه قارچ خور میگیره.
سندمن:به به اقای ventus چه عجب از این طرفا یه یادی از ما کردی نکنه راه گم کردی؟
حالا میکروفون هم تو دستش داره منو نگاه میکنه بعد همه مردم هم ساکت شدن دارن گوش میدن من هم یه بشکن زدم یکی از بچه های پشت صحنه رفت برام میکروفون اورد.
من:با سلام خدمت دوستان معذرت از این که دیر کردم مهمون شهرستانی داشتیم.
سندمن:این دلیل نمیشه تو باید بنویسی افتاد؟؟
من:سندی دوباره داری چرت و پرت میگیا؛ کاری نکن دوباره جلو بازدید کننده ها سکّه ی پولت کنم دیگه هم از این جور کلمه ها نمیگیا افتاد و نیفتاد و چه میدونم از این حرفا.
بعد دیدم بغض کرده می خواد گریه کنه.
من:خوب اون وقت اقا می خواد بره هزار تا کار با نخست وزیر اسراییل بکنه.
بعد دیدم زود فرار کرد بعدش هم شروع کردم به سخن برای بازدید کنندگان.
من:سلام و عذر خواهی مجدد من سعی میکنم از این به بعد تند تند پست بزارم برای شما دوستان من داخل این چند وقت میخواستم پست بزارم، ولی سرم شلوغ بود.
 از تمام نویسندگان به غیر از سندی که دوباره چرت و پرتو شرع کرده بود ...... حالا از سندی هم عذر خواهی میکنیم و همینطور از بازدید کنندگان گرامی عذر خواهی میکنم.
مردم هم یه ذره صبر کردن بعد همه اومدن تو کافه ما هم رفتیم سر کار خودمون.



سلام دوستان این هم از اولین داستان
سامویل:انا ببین من میرم
انا:کجا؟
سامویل:از گروه مقاومت زنگ زدن گفتن امشب عملیات داریم
انا:نه نرو لطفا
سامویل:اخه چرا تاحالا این همه عملیات انجام دادم هیچی نگفتی حالا الان یه دفعه چی شد؟
انا:نمیدونم یهو دلم یه جوری شد لطفا این یکی رو نرو خواهش می کنم
سامویل:نه میرم نگران نباش 
انا(در حالی که اشک ارام ارام از چشمانش پایین می اید):باشه برو ولی مواظب خودت باش
سامویل:باشه عزیزم
سپس بر گونه های علی فرزند شش ساله اش بوسه میزند وهمچین بر گونه های اشک الود همسرش و  از انا خدا حافظی می کند و در را پشت سرش میبندد و میرود.
بعد از سه روز زنگ در به صدا در میاد که علی میره درو باز میکنه یه دفعه  یه مرد درشت هیکلیو میبینه که مرد با صدای کلفتی میگه: مامانت هست پسر جان؟
 بعد علی میگه: اره
 و بعد به سمت مامانش که داره غذا درست میکنه میره ومیگه: مامان جان یه اقایی اومده دم در با تو کار داره. بعد انا میره سمت در و وقتی که یه مرد با لباس نظامی رو میبینه دلش زیر و رو میشه بعد هم سریع میپرسه سامویل کجاس و بعدش علی صدای شیون مادرشو میشنوه اولش میترسه بره پیشش اما بعدش  میره پیشش و از مامانش میپرسه: چی شده 
انا: میگه هیچی پسرم میخواستم درو ببندم دستم موند لای در.
 بعد علی ازش میپرسه پس چرا  گریه میکنی.
 انا:هیچی فقط چون خیلی درد داشت.
 بعد علی از انا میپرسه:مامان جانم پس بابا کی میاد؟ سه روزه که منتظرشم.
 بعد انا دوباره اشکاش سرازیر میشه و میگه: که بابات چن روزه دیگه میاد.
 تا مدت یکماه خالد برادر سامویل وسایل امرار معاش خونه رو تامین میکرد اما اونم بعد از مدتی دیگه نیومد. و علی دوباره وقتی زنگ خونه به صدا در امد و دوباره همان مرد ارتشی رو دید. 
مرد بهش گفت: سلام کوچولو مامانت هست؟ 
علی:بله الان صداش میکنم.
بعد به سوی انا رفت و گفت: مامان دوباره همون اقا صدا کلفته اومده دم در.
 و انا سریع رفت دم در  اما علی اینبار نرفت توی اتاق با اسباب بازیاش بازی کنه بلکه فالگوش ایستاد و این را شنید.
مرد:واقعا متاسفم که همیشه خبر های بد دارم.
انا:چی شده؟
مرد:متاسفانه در عملیاتی که 2 روز پیش داشتیم خالد هم به شهادت رسید و روحش رفت به بهشت کنار سامویل
باشنیدن این حرف علی گریه اش گرفت و بعد سریع دوید و به سمت در رفت و چهره ی اشک الود مادرش و چهره ی جدی اون مرد رو از نظر گذروند وبه بیرون خونه رفت.
سپس سریع از کنار خیابان یک سنگ برداشت و دوید مادرش با نگرانی دنبالش دوید.
بعد از چند دقیقه پسر به سربازان اسراییلی رسید و به جیبش نگاه کرد که اسلحه ی اسباب بازیش در ان بود و به دست دیگرش که در ان سنگ بود و سپس سنگ را به سوی یکی از سربازان اسراییلی پرتاب کرد که به سرش برخورد کرد و سپس سرباز با عصبانیت برگشت و یک بچه ی بیگناه  با چهره ای معصوم رو دید.
علی تفنگش رو دراورد و به سمت سر سرباز اسراییلی گرفت و گفت که شما هم پدرم و هم عمویم رو کشتید حالا نوبت منه که شما رو بکشم تا شما دست از سرزمین من و مردمم بردارید سپس سرباز اسلحه ی کمریش رو دراورد وعلی زودتر شلیک کرد اما شلیکش قلبی بود و از تفنگی بدون تیر شلیک کرد و سرباز اسراییلی شلیک کرد ولی علی پدرش و عموش رو دید که با لبخند به سویش می ایند و بغلش کردند و رفتند اما انا همان لحظه که جنازه ی علی را دید زانو هایش به زمین خورد و جیغ بنفشی کشید وسرباز اسراییلی ماشه رو کشید و هدف بعدیش رو نشونه گرفت یعنی انا و تیر بعدی رو به مغز انا زد و انا هم جان سپرد اما علی و سامویل و خالد رو دید که دارند با لبخند نگاهش می کنند انا هم به سمت انها رفت.
به امید روزی که غزه ازاد شود



برچسب ها : غزه , ازادی غزه , خانواده شهدا , خانواده غزه ای , زندگی در غزه , خالد , مردم غزه ,
کافه چی:سلام و درود خدمت نویسندگان و بازدید کنندگان گرامی که به این سمینار تشریف اوردن
سندمن(اروم به منصور کبیر):باز این کافه چی اومد شروع کرد به ادبی حرف زدن انقد بدم میاد وقتی اینجوری حرف می زنه اه اه اه
کافه چی:اقای سندمن شنیدم
سندمن:
کافه چی:بله داشتم عرض می کردم که امروز موضوع سمینار راجع به یک نویسنده ی جدید هست و من مفتخرم که ایشان را به شما معرفی کنم جناب اقای ventus به افتخارش
سندمن(در حال دست زدن به منصور):یه نویسنده ی دیگه ای بابا من نمیفهمم
منصورکبیر:خیلی حرف میزنی سندی
سندمن:
من:اهم با سلام خدمت حضار محترم من امروز مفتخرم که در خدمت شما بازدید کنندگان گرامی و در کنار نویسندگان عزیز و با همکاری جناب کافه چی نویسندگی کنم
سندمن:بیا تو رو خدا حرف زدنش رو نگاه کن انگار داره از روی درس سوم کلاس دوم دبستان روخوانی میکنه
من:سندی جان این دهن شما کی بسته می شه که من ادامه بدم خیلی روی اعصابی شما
سندمن:
من:بله داشتم عرض میکردم که من راجع به موضوعات مختلفی می نویسم از همه چی مینویسم ولی بیش تر داستان مینویسم
سندمن:همینو کم داشتی یه داستان نویس دیگه منصور کبیر کم بود حالا این یکی هم اضافه شد
من:سندی جان شما کی زیپ دهنتو می کشی
سندمن:وقتی خوابم
من:با این وضعی که شما داری فک کنم تو خواب هم جرت و پرت می گی
سندمن:
من:بله دیگه بنده بیش تر از این چیزی نمیتونم بگم امیدوارم در کنار شما دوستان عزیز لحظات خوب و خوشی رو داشته باشیم 



آخرین مطالب
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت