کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

عشق و دوست داشتن واقعا چیز عجیبیه.
با خوشحالی کسی که دوستش دارید خوشحال می شید و با ناراحتیش، ناراحت.
وقتی ناراحته دوست دارید تمام تلاشتونو کنید تا حالشو عوض کنید. گاهی پیش میاد ک تلاش هاتون به بیراهه میره و حتی ناراحت ترش میکنید. گاهی هم درست پیش میرید ولی ناراحتیش از جنس ناراحتیاییه ک با هیچی خوب نمیشه جز تنهایی و گذر زمان و کنج عزلت نشینی. ازونا که خودش خود به خود میره. یه شب میخوابی، صبح بلند میشی میبینی دیگه ناراحت نیستی. بعضی ناراحتیای پریودی تو خانم ها به نظرم نزدیکه بهش. هرچند در مورد pms چیزی که من خوندم و دیدم و شنیدم اینجوریه که احساسات تشدید میشه. ولی خب به نظرم نسبت به مردا کمتر پیش میاد که با تنهایی و تنها موندن حالشون بهتر بشه. معمولا توجه میخوان از پارتنر یا همسرشون یا خانواده. ولی خب چیزی که در مورد خودم میدونم اینه که از اون جنس ناراحتیا کم نداشتم. اینکه فقط خودم میتونم حال خودمو خووب کنم. اونایی که دوستم داشتن ناراحت میشن از غمم و تلاش میکنن که بهتر بشم ولی خب بی نتیجه اس. باید تایم بگذره و با خودم خلوت کنم و حتی این وسطا قطره اشکی هم بریزم تا خوب شم.
حالا با این همه بازم تحمل ناراحتی اونی که دوستش داری سخته. :(

پ.ن: جدی جدی دارم می نویسماا :))
به تاریخ اولین روز پاییز 99
ساعت 14:34



برچسب ها : دوست دارم , زیاد , به چشماتم , خیلی میاد , :)) ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
هر گوشه این کافه یه خاطره اس! به تاریخ اولین پست نگاه میکنی کرک و پرت زخمی میشه. سال 1391!!
8 سال عمر این وبلاگه...چه آدمایی اومدن نویسنده شدن و چند خطی نوشتنو شوخی کردیم باهمو رفتن. بعضیاشون چند خط بیشتر نوشتن. بعضیا فقط نظر میذاشتن. بعضیارو دنبال میکردیم. وبلاگ گردی هم یجورایی مثل اینستاگرام بود..همدیگرو لینک میکردیم.به هم سر میزدیم. نوشته های همو میخوندیم و نظر میذاشیتم. 
روزای خوبی بود. زندگی تلخ بود ولی نه اینقدر. مشکل بود ولی نه اینقدر. الان زیر بار فشار اقتصادی داریم له میشیم. امیدوارم 8 سال دیگه اگ زنده بودم و اومدم این مطلبو خوندم لبخند تلخی نزنمو نگم صد رحمت به اون موقع.
91 یعنی من سال اول دانشگاه بودم. 91 یعنی من مهمانیم به داشنگاه لویزان اوکی شده بوده. 91 یعنی من اوج افسردگی و بیخیالی. 91 یعنی من فرار از دانشگاه. 91 یعنی روزای تلخ 2 ساعت تو مترو و اتوبوس سرپا ایستادنو هم خوردن با جمعیت و گرما و سرما و هرم نفس هاو عرق هاو دردو دردو پوچی و بی برنامگی و بی انگیزگی. 91 یعنی خیلی چیزها.
99 چی؟ 99 خوب بود اگر که اینقدر همه چی سخت نبود. اینقدر بی امنیتی و ناامیدی نبود. فرق 91 با 99 برای من اینجاست که 91 من بیشتر افسرده و ناامید بودم ولی 99 همه افسرده و نا امیدیم. منو تمام مردم. میشه گفت همون سال ها هم مردم خسته بودن ولی الان لهن. زیر فشار پتک زندگی له شدیم. جوری که دیگه نای 88 رو هم نداریم. آبان 98 رو داشتیم ولی زود خسته شدیم فشار پتک زود سرجامون نشوند مارو.
اینهارو می نویسم صرفا و صرفا از برای تاریخ و حالی که برا ما گذاشت در این سال: 98-99
گرانی بنزین 3000 تومانی
اعتراضات آبان 98
کشته شدن دست کم 1500 نفر
زدن موشک اشتباهی به هواپیما مسافربری و کشته شدن 176 نفر در دی 98
گران شدن دلار تا 28 هزار تومان(تا این لحظه...که بی شک ازین بالاتر هم خواهد رفت)
اعدام معترضان با بهانه های مختلف: #نوید-افکاری و تنی چند دیگر
و قطعا اتفاقات تلخ بیشتری افتادن ولی الان ذهن من بیشتر ازین یاری نمی کنه.
می نویسم از برای تو ای رفیق 8 سال بعد من...امیدوارم حال آن روزهای تو بهتر باشد.30 شهریور 99
16:32




برچسب ها : تلخ میگذرد روزهایمان , کمی شیرین شو ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام و درود خدمت همرزمان قدیمی، کافه خوانای دوست داشتنی. واقعا اگه کسی هنوزم بیاد کافه و بهمون سر بزنه باید بگم که واقعا دمت گرم. من خودم بیشتر از چند ماه بود که سایت رو بالا نیاورده بودم، چه برسه به اینکه پست بذارم. ولی خب امروز سرکار وقت خالی گیر اوردم و نشستم برای آزمون نظام مهندسی که جمعه قراره برگزار شه، درس خوندن. ازونجایی که همیشه موقع درس خوندن ذوق و قریحه من می جوشه یهو یاد کافه افتادم. دوتا پست آخرشو خوندم دیدم یا ابلفضل بیشتر از دو ساله که نیومدم و ننوشتم. ننوشتن به معنای واقعی کلمه. حتی اینستاگرام هم برام بی معنی شده. چی شد که به اینجا رسیدم نمیدونم. البته مهمم نیست. خیلی وقتا تصمیم به دوباره نوشتن گرفتم ولی معمولا نیمه کاره مونده. پس اینبار قول نمیدم که مدوام اینجا می نوسیم. ولی...ولی...باید بگم شدیدا دلم برای اینجا و حال و هواشو دورانی که داشتیم تنگ شده.
پست یکی مونده به آخر سرباز بودم...خیلی اتفاقات الان برام نیفتاده بود...تغییرات زندگی و کارو و الی آخر. خیلی چیزا عوض شده.خیلی چیزا تغییر کرده. الان یاد یه نوشته ام افتادم. :)) یادمه یه نامه نوشته بودم به فرزند آینده ام و گله کرده بودم از پراید 7 میلیونی یا 11 میلیونی....دوره دوم احمدی نژاد بود و من مخالفش. باورنکردنیه....الان همون پراید 100 میلیون به بالاست.
بذارید پیداش کنم لینکشو بذارم این زیر::
باورنکردنیه!!پیداش نکردم... قسمت سرچ قالبمونم خراب شده...نمیشه سرچ کرد...دسترسی منم محدوده...چون ادمین اصلی وبلاگ...سندمن بود...و من دسترسی کامل به همه چیز رو ندارم. یادمه آخرین بارم که باهاش حرف زدم گفتم رمزو این داستانای وبلاگو داری و فلان....گفت فراموش کردمو از سر دووند. حالا مهم نیست. هیمنجوری سر می کنیم بره. هرچند بعید میدونم از قدیمیا کسی هنوزم سر بزنه به اینجا. مگه اینکه مثل من یهو هوس رطب کنه...دلش برا کافه یهو تب کنه :))
تا اینجا بسه
شاید یه پست دگ بنویسم. ولی جمع و جورتر
اگ هستید نظر بذارید که متوجه بشم.
مرسی
30 شهریور 99
ساعت 15:38



برچسب ها : برگشت کافه شاید , بنویسم...ننویسم؟؟ , ککش افتاده به جونم فعلا , :)) ,
دسته بندی : کافه خاطره ,
بی خبر از همگانم و با کس خبرم نیست
مارا حوصله هیچ نگاه دلبرانه ای نیست

اکنون که کنج عزلت پذیرفتم
حال خرابم چنُین است و چنان می نماید


به وقت 30 تیر 97
ساعت 22:08







دسته بندی : کافه تنهایی ,
تولد امسالم خیلی عجیب بود.
خونه نبودم که بخوام بیام وبلاگ هرچند تو پادگان به نت دسترسی داشتم که بیام و طبق روال هر ساله پست اسفندی تولدو بذارم. ولی خب از لحاظ روحی جالب نبودم(طبق روال هر ساله). ولی تفاوت امسال با سال های قبل تو این بود که اینبار از لحاظ جسمی هم روبراه نبودم.آلرژیم جوری عود کرده بود که گوله گوله اشک از چشمام می ریخت. تلویزیون رو هم روشن کرده بودم که تو تنهایی آسایشگاه، صدایی باشه که بگن یه نفر هست که داره مداحی گوش میده. وفات حضرت فاطمه بود.
الانم که دارم مینویسم سرما خوردم بدددد! کاش حواسم می بود که از صبح تا حالا چندتا دستمالو آغشته به آب بینیم کردم ولی خب شما بدونید خیلی بوده...خیلی.
دکترم رفتم...یه پنی سلین نوش کان کردم ولی فعلا که بی تاثیر بوده. امیدوارم صبح اوک شده باشم.
دگر حرفی نیست جزو آرزوی سلامتی شما.
شبتان بخییییییییر


به وقت 10 اسفند 96
22:16




دسته بندی : کافه تنهایی ,
در یکی از عجیب ترین روزهای زندگیم به سر می برم. هر روز صبح 4:45 از خواب پا میشم...یه دستشویی ریز میرم...وضو میگیرم...لباسامو می پوشم و منتظر می مونم تا اذان بگه...سعی می کنم تو این دوره کوتاه وضوم باطل نشه و چون وقت محدوده، فرصتی به جز دستشویی ریز برای آدم نمی مونه، و قطعا خوابم اونقدری کم هست که 5 دقیقه هم حاضر نیستم زودتر بیدار شم تا دستشویی سنگین هم برم که با فراق بال منتظر اذان باشم. بدبختی این روزها اذان هم همینجوری داره ازم دور میشه و باید کم کم به فکر خوندن نماز تو پادگان باشم که اونم وافعا بدون دستشویی سنگین غیر ممکنه. باید خونه وضو بگیرم و بعد برم پادگان؛ چون واقعا با پوتین وضو گرفتن خیلی سخته. از بحث نماز که رد بشیم می رسیم به بحث کیک و آب میوه ای که تو دست میگیرم و تو خیابان محله به سمت ته شهرک سرازیر می شم و میخورم و می نوشم و راه میرم. حداقل یه ربع پیاده روی دارم تا برسم به جایی که بنی بشری پیدا بشه تا یک سربازو سوار کنه. می رسم جلو پادگان...وقت اونقدری نیست که برم سمت پل هوایی حداقل هفت دقیقه و سی پنج ثانیه فاصله داره باهام. صبح ها اگه شلوغ بود قطعا اون هفت دقیقه و سی پنج ثانیه رو به جون می خریدم و از رو پل رد می شدم ولیکن  خلوته و خیلی ریلکس تند تند به سمت دژبانی حرکت می کنم. دژبان پارکینگ هیچ کاری نداره. دژبان انسان ها هم که هیچی...سرباز ستادیم خیر سرمون....چی؟؟؟؟ برم درب پشت؟؟ سرباز ستادم هااا....درب پشت چرا؟؟ بابا الان سرویسمون میره...ساعت 5:30هاااا....بره بدبخت میشم...باید 30 دقیقه پیاده روی کنم....باشه ولی اگه اومدم رفته بود دهنتو سرویس می کنم....اوکی....................................................................... ای داد بیداد....رفت...................................................
جناب سروان صبح اومدنی دژبان درب بالا.........آره......اسمش؟.....نظری........منم میدونم خورده....ولی باید بفهمه چی خورده....مرسی.
بعد اینکه کارای نظافت عمومیمونو کردیم می رسیم به بحث شیرین ......اوه اوه....از اتاق فرمان اشاره می کنن که اطلاعات ستادو افشا نکنم....حفاظت میاد ...آره!
ببخشید دیگه...این سری تا همینجاشو داشته باشید تا من از فاز سربازی بیام بیرون یکم از خوشبختیام بگم.( که بعید میدونم حالا حالاها بیام بیرون)


پی نوشت: به خاطر حرف یه دوست که کامنت داده بود تا بنویسم...چند خطی نوشتم و از همین جا از اوشون و تمام ایشان ها معذرت می خوام بابت کم کاری(هیچ کاری در اصل) 
ایشالله من بعد تمام هزینه هام پای شما میشه!!

ساعت 9:17 شب
10 آبان 96



دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلامی دوباره

یه ماهی بود که دامنه کافه تموم شده بود و دو سه هفته اول نمیدونستم اصلا ولی هفته آخر متوجه شدم که دامنه پریده.
اولش واسم مهم نبود و گفتم که دیگه دوره کافه تموم شد. ولی دیشب با یه دوستی حرف می زدم و یاد کافه کردیم و اون موقع بود که دلم واسش تنگولید.
گفتم هرچی که می خواد باشه یا نباشه. میرم یا نمیرم. می نویسم یا نمی نویسم. هرچی که هست ....ما اینجا خاطره داریم و خاطره نوشتیم. سر همون یه پنج ساله شو تمدید کردم که اگه احیانا تو این یه سال و اندی خدمت حتی دسترسی به نت هم نداشتم...باز در کافه باز باشه حتی اگه درو دیوارشو خاک گرفته باشه.


دگر سخنی نیست

فقط خسته ایم


11 شهریور 96
ساعت 11:23 شب



برچسب ها : خسته ایم و حال ما با دگران جور نیست ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
بیست و دو روز چیزی ننوشتم اینجا بعد به این و اون می گم وبلاگم آپ میشه!
آخر کیو دیدی با این همه اختلاف زمانی باز هم به این خراب شده سر بزنه!
اگر سر می زنی و می خونی انصافا دمت گرم!
البته نه این باشه که اینجا نمی نویسم پس تو اینستا می نویسم! نه! کلا از پایبست خراب است. مشترک مورد نظر آشغال است.
پوچی و هیچی!
هیچی و پوچی!
تنهایی و تنهایی و تنهایی!
بی حوصلگی و بی کاری!
هدف دار بی هدف!
هدف دار بی حوصله= بی هدف
فااااااااااااااااااااااک
بای

یکشنبه
22 اسفند 95
ساعت 20:10



دسته بندی : کافه تنهایی ,
هرسال،یک اسفند، یکی از پست های کافه اختصاص داره به تولد اینجانب.
و هرسال یه جوره....یه بار شاده، یه بار غم، یه بار ترسناکه، یه بار شُلناک!
کلا وضعیت عجیبیه روز و شب تولد من!
شب های تولدم که همیشه پست می ذاشتم و غم عجیبی منو می گرفت برای اولین بار یادم رفت. یعنی نشستم به دیدن فیلم دکتر استرنج و بعد پشت بندش یه فیلم ترسناک انداختم بالا شد 2:30 بعدشم اینقد خسته بودم که خوابیدم. یعنی فقط خواب بود که می تونست همچین فیلمایی رو بشوره ببره! یعنی شب تولدم، تولدم یادم رفت! به همین سادگی
در نتیجه پست شبانه پرید و رسید به پست روزانه. هیچی دیگه....فعلا شلناک غمگینم. شلناک غمگینم یعنی حس و حال بیشتر نوشتن نیست. شمارو به خدای منان می سپارم!!
تولدمم مبارک!

1 اسفند 95
20:49




برچسب ها : تولدم مبارک ,
دسته بندی : کافه خاطره , کافه تنهایی ,
دنیا خیلی کثیفه
میگن زیباست
اوک هست ولی این کثیفیاست که همیشه چیره میشه.
 شما یه خونه تمیز و سفیدو در نظر بگیر... همه چیز توش نو و تمیز... حالا فکر کن یکی وسط اتاقش گوه و استفراغ کرده باشه. هنوزم خونه به نظرتون تمیز میاد... هنوزم درو دیوارو تمیز میبینید؟
نه گوه و کثافت رو میبینید که وسط اتاقه... همین گوه و کثافت، حالتونو به هم میزنه.... حالا هم هرچقدر سعی کنید به در و دیوار تمیز نگاه کنید ولی بوی گوه و کثافته که آخرش زیر دماغتون میاد و حالتونو بد می کنه.
دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه.

شنبه 16 بهمن 95
23:28  



دسته بندی : کافه تنهایی ,
دوستان شمام یادتونه یه زمان چقدر آهنگ های خودکشی مد بود!
هر خواننده ای حداقل تو یه آهنگش تیغو کشیده بود رو رگ هاش...تا بپاچه خونش رو عکسات!!
حالا به این شدتم خودکشی نکرده بود مثل دنیا جهانبخت خودشو خفه که کرده بود! نکرده بود؟؟!
مجید خراط ها هم استاد بزرگ این نوع خودکشی ها بود! جوری تیغ میزد که دست از جاش کنده می شد!!



پی نوشت::: واااای الان این شکلکرو دیدم!! یه زمان تو چت یاهو من عاشق چشم های این جیگر شده بودم!!     چشم هاش شروع یه واقعه اس  اصلا!!

پی تر نوشت: نمی دونم از کجا ولی یه چندتایی دوست اومدن کامنت گذاشتن! خوشحالمون کردن انصافا...اجرشون با آقا

دوشنبه 11 بهمن
ساعت 19:13



برچسب ها : مجید خراط ها , خودکشی در آهنگ های پاپ , خودکشی در آهنگ های قدیمی , می پاچه خونم رو عکسات ,
دسته بندی : کافه خاطره , کافه طنز ,
یادمه چند سال قبل تو همین کافه پستی گذاشتم بعد تهش پی نوشت زدم که مثلا این نوشته را در کمتر از ده دقیقه نوشتم یا مثلا سه دقیقه. می خوام بگم اون موقع خیلی راحت و سریع می نوشتم. الان نمی دونم چی شده . یک چیزی می خوام بنویسم هزار دقیقه طول می کشه. شاید الان خیلی روی انتخاب کلمات فکر می کنم. یا اون موقع جوون تر بودم راحت چرت و پرت می گفتم. یا الان پیر شدم دیگه دستم و دلم به چرت و پرت نمی ره.
ولی فکر می کنم یکی از دلایل اصلی این کم نویسیم خارج از محاوره و ادبی نوشتن باشه. هرچند خودم بارها چندتا نوشته محاوره در سبک ادبی نوشتم ولی نمی دونم چرا وقتی موضوع داستانی پیش میاد و می خوام در خصوص یک مسابقه یا تمرینی بنویسم، دست و دلم به نوشتن ساده نویسی نمی ره. ادبی کامل هم نوشتنی همه جام پاره می شه تا بتونم یک جمله از ذهنم رو کاغذ بیارم. تازه وقتی هم میارم، هشتاد بار جای کلماتو عوض میکنم. آخرشم خسته میشم ول می کنم، میرم سر فیلم و سریالم.
مثلا الان همین نوشته ای که نوشته ام راحت بود. ولی اگه بخوام اینو با حالت غیر محاوره بنویسم، خون میام!
در کل این چند وقته داستان عجیبی شده نوشتن من. خیلی حساس شدم روی کلمات. فکرم هم اصلا متمرکز نیست.
پیشنهادی ندارید؟
پی نوشت: راستی اصلا کسی دوباره می آد سر بزنه این خاراب شده؟؟

یک شنبه 10 بهمن
00:50 بامداد



برچسب ها : خاراب شده , سخت نویسی , مشکل داستان نویسی , مشکل نویسندگی , محاوره نویسی ,
گاهی یک نوشته و متن آنقدر زیبا نوشته می شود که تاثیر آن تا سال ها از ذهن آدم بیرون نمی رود. وقتی نشسته ای پشت صندلی و قلپ قلپ چایی می نوشی و با چشمان بسته دست می کشی روی برگه سفید سوزن زده ای تا شاید بتوانی حس کنی چه نوشته، میبینی که شدی شبیه یکی از شخصیت داستان هایی که تازه خواندی. تو کوری و چایی می نوشی. تو کوری و تلاش می کنی آخرین نامه دوست ناشناست را بخوانی. دوستی که تو تا آخر عمرت هم اورا نخواهی دید. توافقات بین دوستان نامه ای از بین نمی روند. این عهدی بود که هر دو باهم به آن رسیده بودید برای اینکه تا آخر عمر راحت با هم دردل کنید بدون اینکه ترسی از این داشته باشید که روزی، یکدیگر را قضاوت کنید. چه حوصله ای دارد دوستت که می نشیند یک بار سوزن زده های تورا می خواند و یک بار هم نوشته های خودش را سوزن سوزن می کند. راستی دوستت هم کور است. فقط این را به تو نمی گوید. این را از خون نوک انگشت سبابه اش که روی کاغذ خشک شده فهمیدی. هرچند خون را ندیدی. بوی خون را شنیدی.
فکر می کنی تو هم روزی خودت را جای شخصیت داستان من قرار بدهی؟ هرچقدر هم نوشته و متن من آنقدر زیبا نوشته نشده که تاثیر آن تا سال ها از ذهنت بیرون نرود؟ وقتی نشسته ای پشت صندلی وقلپ قلپ چایی می نوشی و با چشمان بسته دست می کشی روی برگه سفید سوزن زده ای تا شاید بتوانی حس کنی چه نوشته؟
می بینی شدی شبیه یکی از شخصیت های داستان من!


دوشنبه 3 دی 95
1:38 بامداد

پی نوشت: متن انگلیسی عنوان:: whos care? just write then shut the fuck up



برچسب ها : داستان نویسی , داستان پست مدرن ,
دسته بندی : کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» دوست داشتن زیاد ( سه شنبه 1 مهر 1399 )
» هر گوشه... ( یکشنبه 30 شهریور 1399 )
» کسی هست هنوز؟؟ ( یکشنبه 30 شهریور 1399 )
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:25)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات