کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلامی به گرمی بخاری نفتی
دوستان عزیز دوران خوش کودکی خیلی شیرنه و واقعا دنیاییه برای خودش و از اونجاییه که من کودکی پر افتخار آمیزی داشتم میخوام هر چند وقت یه بار براتون گوشه ای ازش رو بازگو کنم. لازم به ذکر نیست که این ها دوران کودکی بنده بوده و منم بچه بودم و بچه هم عقلش هنوز خوب نپخته و باید یکم زیرشو زیاد کنی تا بپزه پس واسه ما الکی داستانو حاشیه نسازید!
6 سالم بود که ما به محله ای که هم اکنون توش زندگی میکنیم وارد شدیم. قبل از اون یکم اونورترش زندگی میکردیم که حالا داستان های قبل از 6 سالگی رو هم براتون تعریف میکنم ولی خوب فعلا این داستان 6 سالگی افتاده تو مغز ام!
آره تازه اسباب کشی کرده بودیم و در زیرزمین خونه ای 2 طبقه مستاجر شدیم. حیاط خونه مون تقریبا بزرگ بود و میشد 3 چرخه سواری ای چیزی توش کرد. از اونجایی که بچه خاکی ای بودم، از همون بدو ورود به محله خودمو تو خاک و خل کوچه ولو کردم و با بقیه دوست شدم. آخ آخ.... دوستای دوران بچگی.... چقدر شیرین و ساده بود دوستی های دوران بچگی...بدون هیچ غل و غشی...من که خیلی دوستشون داشتم و هنوزم دارم.
به فاصله 2 ساختمان به مجاور خونه ما، یک همسایه داشتیم که سید بودند و با بابام آشنایی داشتند. سید 2 تا بچه داشت. یه پسر یه دختر....پسرش فک کنم یه 12-13 سالی داشت و اون موقع و بیشتر با همسنای خودش تو کوچه میگشت ولی دختر داستان ما الهام خانوم اون موقع 7 سالش بودو کلاس اول ابتدایی. از همون اول چون تو کوچمون پسر همسن خودم نبود من با الهام دوست شدم. یه روز من میرفتم خونه اونا یا یه روز اون میومد و بیشتر مواقع تو کوچه بودیم.ازونجایی هم که اون کلاس اول بود و من هنوز اُمی بودم، بعد از ظهرا که از مدرسه برمیگشت با هم بازی میکردیم، البته بعد از نوشتن مشخاش(نکته آموزشی )...خدارو شکر بچه با فهمی بودو بهمون فخر نمیفروخت و این با سوادیشو تو سر ما نمیزد. این رفاقت ما ادامه داشت تا اینکه یه پسر یچه بد اومد تو کوچمون، از شانسمون همسن هم بودیم. اینجوری شد که با هم رفاقت کردیم. بدبختی اینجاست که هرچی فکر میکنم اسم شریفشو یادم نمیاد. رفاقت من با بچه بی ادب همانا، دور شدن من از الهام هم همانا....البته طبیعی بود، چون منو پسربچه با هم همسن بودیم و از صبح تا ظهر لازم نبود که منتظر الهام باشم که بعد اونم مامانش بذاره بیاد بیرون...نذاره. خلاصه با پسربچه بد دوست شدمو خودم پسر بچه بد شدم! قضیه این "پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوت را به باد داد" در خصوص من یهو  صدق کرد! خیلی شر شدم....اینقد بی تربیت شده بودم که نگو! مامانم شبا با جارو میومد دم در....نکه منو بزنه ها...میومد جلوی درو جارو میزد!
یک سالی تو اون خونه نشستیم و بعدش به ته شهرکمون کوچ کردیم. و من با سیده الهام و بچه بد خدافظی کردم. رفتم مدرسه....بزرگ تر شدم و اینبار بعد از 5 سال برگشتم به همون کوچه....اینبار من پنجم ابتدایی بودم. پسر بد رفته بود. سیده اینا هنوز بودند ولی من دیگه اون پسر سابق نبودم. واسه خودم ارج و قربی به دست اورده بودم و از کوچه به جوب رسیده بودم و دیگه با دختر جماعت نمیگشتم. نکه از بچگی هم خجالتی بودم دیگه روم نمیشد برم سمت سیده الهام و بگم "چه خبرا؟ نیستی؟ نه یه زنگ میزنی نه اسمس میدی !" 
 یادش بخیر بچگی هامون...البته الان که فکر میکنم میبینم در کنار خجالته یکمم غد بودم
 بعد که این پسرای دیگه  باهاش راحت حرف میزدن منو حرص میداد! اونم این تازه به دوران رسیده ها من با اون همه دب دبه کب کبه مونده بودم با حوض  ام. بعد یه ماه دیگه کلا بیخیال رفاقت با الهامک شدم. چسبیدم به همون کارت بازی و دمپایی و هفت سنگ خودم با بچه های کوچه قبلی. قلعه...قایم موشک...دزد و پلیس...یادش بخیر.
این احساسات ما به جنس مخالف چقدر تو اون سن جالب بوده....الان که بهشون فکر میکنم کلی میخندم. چه فکر ها که نمیکردیم. چه شغلی قراره داشته باشیم...چه کارها که قرار نیست بکنیم.....و حتی تا اسم بچه هامون هم پیش میرفتیم.
خیلی خوب بود
پ.ن1: دوستان، من از نوشتن این خاطرات ام هیچ قصدو غرض خاصی ندارم، پس انتظار نداشته باشید تهش به جایی برسه یا یهو فیلم هندی بشه...من همینطوری واسه دل خودم میخوام بنویسم. حس میکنم شاید واسه شما هم جالب باشه! البته اینجا میخوام حرفایی در مورد خودم بزنم که تا حالا هیچ جا نگفتم و این واقعا سخته چون خیلی از دوستایی که بهمون سر میزنند آشنا هستن و احتمالا یه روزی این حرفا علیه ام توی دادگاه استفاده بشه. ولی چه شود. ما که حوصله نداریم بریم سایت رسمی کبیران 2 عالمو بزنیم. مجبوریم همینجا با صوت زیبا براتون تلاوت کنیم.
پ.ن2: دوستانی که خاطرات جالبی از دوران کودکیشون دارند میتونند به ایمیل بنده با نشانی mansour.kabir@yahoo.com ارسال کنند تا من اینجا با اسم خودشون بذارم. اگه ببینم استقبال خوبی بشه اصلا یه موضوع با عنوان "خاطرات شیرین کودکی" باز میکنیم.



برچسب ها : دوران خوش کودکی--شماره یک , دوران خوش کودکی , خاطرات شیرین کودکی , خاطرات کوکی منصور کبیر , دوران خوش ابتدایی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
با سلام خدمت دوستای گلمون
میدونم خیلی بی معرفتی کردم و اصن بهتون سر نمیزنم. واقعا خجلم!
امروز اومدم یه آمارگیری کنم ببینم کدوم دوستامون هنوز بهمون سر میزنند.
لطفا تو قسمت نظرات اظهار وجود کنید که من ببینم هنوزم کسی پشتمون هست که من براش بنویسم. اونایی هم که نامحسوس مارو دنبال میکردن لطفا نظر بدن و خودشونو معرفی کنن! اسمای جیگول میگولم ندیدا! یجور بگید بشناسیمتون! مثلا نذارید گوجه، خیار، نون پنیر بامیه یا دوست قدیمی و جدید....با اسمی که از اول اومدید و میشناسیمتون نظر بدید.
ایشالله ازین به بعد بتونم بیشتر فعالیت کنم.
سندی که بیشتر مشغول وبلاگ خودشه....منم وقتی اون وبلاگ خودشو زد یکم سرد شدم. ولی امروز یاد گذشته هام افتادم. گذشته های خودمو این وبلاگو قبلیا.
بدبختی اینه که ما هر چقدرم بخوایم از گذشته هامون جدا بشیم بازم بیخ ریشمونه و یجورایی باهامون داره راه میاد. پس نباید ازش فرار کنیم. پس پیشنهاد میکنم ما هم باهاش راه بیایم.
دیگه عرضی نیست.
منتظر همتونم....حتی اون دوستی که مارو تو بلاگفا دنبال میکرد.
شب بخیرررررر
پ.ن: "نودت" عزیز اگه این پستو میخونی سریعتر یه ایمیل بهم بده...کارت دارم



دسته بندی : کافه تنهایی ,
تا حالا عنوان به این بلندی ننوشته بودم!!
والله همین الان یه مورد پیش اومد که گفتم شمارو هم در  جریان بذارم که دونستنش خالی از لطف نیست.
مورد پیش اومده رفیقمون در کنار خونواده و فامیل نشسته، بعد همه سرشون تو گوشی بوده و هر چند وقت یک بار همگی با هم میخندن یا همگی با هم سرشونو تکون میدند.
هر چند وقت یک بار هم دو نفر سرشون بلند میکنن و بهم نگاه میکنن و با ارتباط چشمی به نفر سوم نگاه میکنن و دوباره سرشونو توی گوشی فرو میکنن.
تحقیق میشه میبینن که همه افراد خونواده توی گروپ دارند با هم چت میکنند و اون دو نفر هم توی خصوصی دارند با هم در مورد دختر همسایه که توی مهمونی شرکت داره حرف میزنند!



برچسب ها : جایگاه ویژه شبکه های اجتماعی و اینترنت و گوشی در بنیان خانواده!! , جایگاه ویژه شبکه های اجتماعی , معضلات شبکه های اجتماعی , مشکلات گوشی در خانواده , از بین رفتن تحکیم خانواده ها ,
دسته بندی : کافه طنز ,
در کنار تمام رزهای سفید خانه یمان، رز قرمز مانند لکه ای خون قرمز که بر روی پیراهن سفیدی خشک شده باشد دلبری میکرد.
در کنار تمام گلبرگ های قرمز رز، تک برگ سبز، مانند لکه ای جوهر سبز، بروی پیراهن سقید خونین دلبری میکرد.
در کنار تمام خارهای ساقه سبز رز قرمز، تک ریشه آن مانند تک ریشه پیوند فرزند تازه متولد شده و مادر دلبری میکرد.
دلبری ها چنان ادامه داشت که چشم های سرخ من، رز سرخ را سیراب کرد و کم کم خشکیده.
****
دود سیگار به سرعت راه فرارشو از میان شش هام پیدا میکنه و به آرومی از بین دندون های به هم فشرده ام حرکت میکنه و با دم دوباره به سمت خودم بر میگرده و روی چشم هام جا خوش میکنه. سوزش چشم...مطمئنا مال سیگاره...همونطور که سوزش سیگارو دست مال آتیشه...پرت شدن ته سیگار کنار ته سیگار مثل پرت شدن برگ پاییزی کنار برگ پاییزیه.
****
برای خوابیدن همیشه دیره....هر چقدر زودتر بخوابی، تایم بیشتری رو میتونی استراحت کنی،بیشتر میتونی  جدا بشی، بیشتر میتونی از رویاهات لذت ببری،راحت تر میتونی خودتو به دست کابوسات بسپری، چون میدونی که تهش خوابه...بذار این کابوس لعنتی تموم بشه...بذار این رویای قشنگ شروع بشه....خواب موهبتی که خدا نصیب انسان کرد تا با اون به هرجا که جسمش نمیتونه برسه با روحش اونو به چنگ بیاره.
بخواب فرزندم
بخواب
****
نقطه پشت نقطه
حرف پشت حرف
کلمه پشت کلمه
جمله پشت جمله
خط خطی پشت خط خطی
همین پروسه رو بگیر دوباره از بالا بیا پایین میرسی به حال من
****
****
پ.ن1: دوستان نوشته هارو جدی نگیرید....یعنی اینکه نبینم یکی بیاد بگه " آآآ منصورم سیگاری شد رفت!"
پ.ن2:هرکی هر چقدر میتونه واسه دیگری آرزوی خوشبختی بکنه.
پ.ن3: کم کاریمو بذارید به پای پرکاریم توی مشغله های ذهنی و جسمیم.
 





برچسب ها : تنهایی پشت تنهایی , نوشته های منصور کبیر , نوشته ای ادبی منصور کبیر , دل نوشته های منصور کبیر , دل نوشته های زیبا , متن های زیبا ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
*****
باید از اول شروع کنی. همه همین را می گویند. اما زندگی که شطرنج نیست؛آدم وقتی محبوبش را از دست می دهد که دیگر واقعا نمیتواند "از اول شروع کند". بیشتر چیزی است شبیه "ادامه دادن بدون او"
*****
کسی نمی داند دقیقا چه کسی تلفن را اختراع کرد. هرچند سازمان ثبت اختراعات امریکا آن را به نام الکساندر گزاهام بل اسکاتلندی تبار نوشته است، بسیاری تصور می کردند او این فکر از مخترعی امریکایی به نام الیشا گری دزدیده بوده.
دیگرانی هم اصرار دارند اعتبار این اختراع را باید به پای یک ایتالیایی به نام مانتزتی یا یک فرانسوی به نام بورسول یا یک آلمانی به نام رایس یا یک ایتالیایی دیگر به نام موچی نوشت.
نکته ای کهکسی تردید در آن ندارد این است که همه این مردان در اواسط قرن نوزدهم با ایده انتقال ارتعاشات صوتی از یک مکان به مکانی دیگز کلنجار می رفتند. اما اولین مکالمه ی تلفنی تاریخ،بین بل و توماس واتسون که در اتاق های جداگانه ایستاده بودند شامل این کلمات بود: بیا اینجا؛ میخواهم ببینمت.
در بی شمار تماس تلفنی بعد از آن،این مفهوم هرگز از زبان مان دور نشده. بیا اینجا. میخواهم ببینمت. عاشقان ناشکیبا،دوستان دور از هم،پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که با نوه هایشان حرف می زدند.
صدای تلفنی چیزی است از جنس اغوا؛از جنس نان تازه ترد برای اشتها. بیا اینجا. میخواهم ببینمت.
*****
*****
با سلام خدمت دوستان عزیزمون...نماز روزه هاتون قبول باشه. دوتا متن بالا قسمت هایی از کتاب "اولین تماس تلفنی از بهشت" هستش. کتاب خیلی قشنگیه. کتاب همونطور که از اسمش معلومه در مورد تماس هایی که از بهشت گرفته میشه و کسانی که اون دنیا هستن با عزیزاشون تو این دنیا صحبت میکنند. کتاب مسیر خیلی پیچیده ای داره.
در کل کتاب خیلی جالبی بود، مخصوصا از لحاظ ایده و تنها اشکالی که میتونم به کتاب بگیرم تعدد شخصیت هاست.
نویسنده کتاب، آقای میچ آلبوم هستش که کتاب های معروفی از جمله "سه شنبه ها با موری" و " در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند" که مثل اینکه اولین تماس تلفنی از همه این کتاب ها معروف تر بوده.
در خصوص قسمت دوم متنی که گذاشتم یه تیکه جالب که میشه بهش اشاره کرد این بود که الکساندر گراهام بل چند سال بعد با توماس واتسون تماس میگیره و دوباره بهش میگه که بیا اینجا میخوام ببینمت و این در حالیه که این فاصله از 7-8 متر به چهار-پنج هزار کیلومتر فاصله تبدیل شده.
کتاب از دو داستان تشکیل شده. یکی داستان اصلی(تماس ها از بهشت) و یکی هم قسمت کوچکی در مورد گراهام بل که در خلال داستان اصلی به زیبایی آورده شده.
دوستان عزیزم بهتون پیشنهاد میکنم حتما این کتابو بخونید....مطمئنا ازش خوشتون میاد.
****
پ.ن1: دوستان تو این شب های عزیز سر سفره های افطارتون منو هم فراموش نکنید...این معده من دوباره وضعیتش اوت کرده و امانمو بریده. دعا کنید تمام مریضا شفا پیدا کنند.
پ.ن2: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید





برچسب ها : نقد کتاب اولین تماس تلفنی از بهشت , سه شنبه ها با موری , در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند , در مورد میچ آلبوم , در مورد اختراع تلفن , مخترع تلفن که بود؟! , آیا تماس از بهشت به زمین ممکن است؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به بقال داد و گفت: مادرم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی...این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته  شده در کاغذ رو فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد. مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات خجالت میکشه، گفت : دخترم! خجالت نکش بیا جلو و خودت شکلات هارو بردار
دخترک پاسخ داد: عمو! نمیخوام خودم شکلات هارو بردارم، نمیشه شما بهم بدین؟
بقال با تعجب پرسید: مگه چه فرقی می کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
مرد  بقال  که تحت تاثیر هوش و ذکاوت دخترک قرار گرفته بود به او تجاوز کرد!
.
.
.
.

خودمم فکر نمیکردم اینجوری تموم بشه!!
*****
پ.ن1: دیدم این چند وقته برو بچه های وبلاگ جوگیر شدنو همش دنبال حاشیه اند، گفتم این داستانرو بذارم شما هم بخندید. ما که ساعت 2:30 شب تو خوابگاه ترکیده بودیم از خنده! 



برچسب ها : داستان دختر کوچول و بقال , منصور کبیر , داستان های اونجوری , داستان های باور نکردنی , داستان های بد , منصور کبیر داستان اونجوری نمینویسد.! , کافه جوانو آره ,
داستان اونجوری
.
.

.

.
.
.
.
.

.

.
.
-دختر : خیلی تنگه.... 

پسر : باشه آروم میکنم....

دختر : اخ دردم میاد.... 

پسر : فقط اولش درد داره بعد خوب میشه ...

دختر :اخ درش بیار... 

پسر : اره فایده نداره باید یه حلقه دیگه انتخاب کنیم...!

باز فکر های خا ک بر سری کردی بی ادب



برچسب ها : داستان اونجوری خفن , داستان اونجوری , داستان های اونجوری , سایت اونجوری , داستان های تنگ , آروم میکنم , دردم میاد ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
آنقدر نبش قبر کردم که آخر خود را به گور سپردم
    خاطرات او احیا شدند
                    زندگی من، زنده به گور
کنار سنگ قبر من، آنقدر غم کاشته اند
                     که بید مجنونم کمر لیلی اش را شکسته
سایه ای انداخته بر مزارم
                   آنقدر خنک که می توانی خاطرات جدیدت را زیر آن بسازی
                                                         و روی من
****
پ.ن1: این چند روزه فقط خاطرات کوفتیمو مرور کردم.
پ.ن2: نوشته شده در 13 خرداد 93....ساعت 5 عصر...کتابخونه
پ.ن3: با این اعصاب خراب انتظار نداری که واست پست خاطره انگیزم بذارم؟!
پ.ن4: عشقید همه تون....حتی اون مرد چاقی که که باسن گنده ای داره و اون ته نشسته



برچسب ها : نبش قبر , منصور کبیر , اشعار منصور کبیر , شعرای عاشقونه , شعری در مورد نبش قبر خاطرات , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
شنیدی میگن دنیا دو روزه؟!
همش خالی بندیه....من الان 21ساله دارم زندگی میکنم و اون 2 روز تموم نشده.
پس سعی کن از زندگیت لذت ببری و منتظر اون 2 روز نباشی.
******
پ.ن1: قسمتی از رمان نانوشته ام!!
پ.ن2: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید و ببینید!!




برچسب ها : شنیدی میگن؟! , دنیا 2 روزه , منصور کبیر , داستان های مشتی , طنز باحال ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,

"خوب میدانم که گریه های بزرگی در انتظارم هست. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می دانم. یعنی سال هاست که می دانم.
این را از همین حالا می دانم. از یادآوری اش  به وحشت می افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر  طوبی- خواهرم- بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت.
شانه های من از گریه بر گور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است.
نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند.
ما را اما شاید برساند."

پ.ن1: قطعه ای از کتاب " من گنجشک نیستم" نوشته مصطفی مستور
پ.ن2: "وقتی نمیتوانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن"
یه تیکه جالب دیگه از همین کتاب
پ.ن3: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید و ببینید



برچسب ها : من گنجشک نیستم , مصطفی مستور , داستان های مصطفی مستور , دانلود داستان های مصطفی مستور , داستان من گنجشک نیستم , قسمتی از داستان های مصطفی مستور ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه جالب انگیز , کافه داستان ,

همیشه میخواستم یه زندگی خوب داشته باشم. شاید زندگی حال حاضرم خوب باشه ولی من حس نمیکنم. آقا حس نمیکنم دیگه... مگه زوره؟! دوست داشتم زندگیم یه جور خاص بود. یه جور خیلی خیلی  خاص...ازونا که دیگران تا میبینن میگن کاش زندگی من مثل این آقا خاص بود....ازونا که بعد 60 سال زندگی، میان از آدم درخواست میکنن که داستان زندگیشو تعریف کنه تا چاپ کنن.

زندگی من از اولش یکنواخت شروع شد. مثل بیشتر بچه های دیگه 9 ماهه به دنیا اومدم و لزومی نداره که بگم طبیعی، چون راحت میتونید حدس بزنید. بیمارستانم به اقلام بالا اضافه کنید!

نمیگم دوست داشتم تو جوب به دنیا بیام ولی خوب تو بیمارستان هم یکم لوسه....فکر کن توی هواپیما یا وسط گروگانگیری، به دنیا بیای. اصلا زندگیت ازین رو به اون رو میشه!

 بچیگیم هم مثل بیشتر بچه های هم سن و سالم تو خونه، کوچه و خیابون گذشت. اگه این پروسه برعکس اتفاق میفتاد؛ خیابون، کوچه و خونه، الان شما داشتید به داستان یه خلافکار تحت تعقیب که رو سرش کلی پول جایزه گذاشتن گوش میکردید. خیلی دوست دارم پشت این موضوع، این جمله رو هم بگم " از کجا معلوم که الان این قضیه واقعیت نداشته باشه؟!"

ولی همین اول این تضمینو بهتون میدم که واقعیت نداره. یک درصد هم شک به خودتون راه ندید. من اونقدر زندگیم معمولیه که از اول تا آخرش رو، دقیقا اون اخرش که می میرم، راحت میتونید پیش بینی کنید. خیلی عادی تو خواب....خیلی عادیه عادی در سن 80 سالگی تو خواب می میرم. حتی اونقدر بدشانسم که تو سن 40 سالگی که خیلی خاصه، تو یه حادثه رانندگی یا بر اثر شلیک گلوله در یک بانک دزدی نمیمیرم.

البته من اون شخصی هستم که میخواد با فردین بازی دزدارو بگیره و وقتی با 6 تا دزد گلاویز شده یکی از پشت با شاتگان میچپونه تو مغزش و خونش روی سرو صورت مردم میپاشه.

دیروز برای یه دختری که زندگیش خیلی خاص بود،از زندگی معمولیم حرف میزدم. چنان محو حرفام شده بود که یاد مایع ظرفشویی افتادم که چرکای روی ظرفو محو میکرد.چند وقت بود تلویزیون یکسره تبلیغشو نشون میداد.

بعد اون  همه صحبت کسل کننده در مورد زندگی معمولیم، برگشته با کمال پررویی گفته "چه زندگی معمولی خوبی داری،کاش من جای تو بودم"

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردمو گفتم " آه"

همین....به نظرم همین "آه" کافیش بود. دختره وسط جنگ به دنیا اومده بود و مامانش مرده بود،باباش معتاد بود،خودش تا بوغ سگ کار میکرد، ترک تحصیل کرده بود و از سر اجبار میخواست با یه نفر که 30 سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کنه....خیلی زندگیش خاصه...خیلی جالبه....بعد اومده میگه "کاش من جای تو بودم،زندگی معمولی تورو داشتم"

مسخرست!

کاش میشد ولی نمیشه که عوض کرد و من باید تا 50 سال دیگه صبر کنم تا این زندگی معمولی تو خواب تموم بشه. هر چند فکر میکنم اون دنیا هم از بدشانسی بیفتم تو بهشت و این زندگی معمولی ادامه پیدا کنه!

******

پ.ن1: امیدوارم خوشتون اومده باشه.

پ.ن2:پست خاطره انگیز امروز: کلیک کنید و ببینید




برچسب ها : داستان جدید منصور کبیر , داستان زندگی معمولی , منصور کبیر , نوشته های منصور کبیر , سایت کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , دساتان های اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
سلامٌ عَلی آلِ کافه!
مطمئنا تمام کسانی که اینجا جمع شدیم و میایم و میریم و از بین نمیریم بلکه از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشیم، حداقل یکبار پای اینترنت ذغالی نشستیم. حالا بحث ما جدا که نسل سوخته هستیمو بیشتر از یک بار پای این اینترنت ذغالی هیزم ریختیم و کارهایی که الان با اینترنت بنزینی انجام نمیدیم، اونموقع انجام میدادیم.

دوران سختی بود. دشمن تو تمام کشور نفوذ کرده بود و ما تو اون گرما پشت دروازه های خونه، بدون هیچ آذوقه و مهماتی خودمونو میرسوندیم به نزدیک ترین مغازه و مهمات تهیه میکردیم. معمولا مهماتمون هم یک کارت 20 ساعت روزانه بود که 100 ساعت شبانه هم جایزه داشت! 2 تا 8 صبح! ساعات گرانبهایی بود.

یادمه یکبار که به اینترنت ذغالی وصل بودم، مادر جان با حالتی کاملا دوستانه گوش مبارک(منظور از مبارک، لعنت الله حسنی مبارک نیستا...خود را میفرمایم) را با عشقی که از دستانش میچکید پیچاند و زمزمه وار داد زد پاشو برو نون بگیر....چیه چسبیدی همش به این اینترنت...چی هست توش هان؟! به من نشون بده بینم تو این اینترنت چی هست؟ تحقیقته دیگه؟ از بابات کارت گرفتی بری تحقیق درسی انجام بدی؟ من هم که از خدا بی خبر، داشتم "عمامه" مبارک را جمع و جور میکرد( خدایش بیامرزدش...وبلاگ قبلی را میگویم) سریع گفتم خوب میرم میگیرم؟ چرا میزنی؟ اگه یه بار میگفتی میرفتم میگرفتم دیگه.
دیدم یه لحظه گشتاور نیروی وارد شده بر گوشم بیشتر شد و خانم والده گرامی فرمود من که 10 بار گفتم بیا برو نون بگیر بچه؟!
منم بهش گفتم آها...نکته همینجاست من گفتم یه بار بگو.....نه ده بار که! هیچی دیگه به هر زحمتی بود، کامپیترو خاموش نکرده با گوشی خون آلود به دست خودمو به نونوایی رسوندم. تو راهم یکی از بچه ها رو دیدم(بچه خودم نبود...بچه یکی از همسایه ها) و نشستیم به صحبتو بعد 2 ساعت اومدم خونه. اومدم دیدم ای دل غافل....یادم رفته بود شیر اینترنتو ببندم و خونه رو اینترنت برداشته و مادر بیچاره ام اگر شنا بلد نبود، یحتمل تو این دریای نت غرق میشد. 2 ساعت اینترنت روزانه به فنای ناباقی پیوسته بود.
سَن قَرا،مَن قَرا فاتـــــــــــــــــحه مع الصلوات!
حالا که اینترنت بنزینی داریم بعضا دیده شده تا 3 روز و به روایتی 5 روز یکسره شلنگ نت بازه و خونه رو آبیاری میکنه!

یادمه یکی از دوستان که اسمشو نمیخوام بگم ولی سندی نام داشت، یه فایل تقریبا 100 مگابایتی یا دقیق نمیدونم چقدری ولی این قدری رو با اینترنت ذغالی دانلود کرد. قشنگ روزی که گفت شروع کرده و روزی که گفت تموم شده رو یادمه. ریشو پشمی عظیم سرو صورتشو فرا گرفته بود.
همون دوست گرامی که اسمشو نگفتم و شما نفهمیدید سندی نام داره...دقیق میگم سندمن که متوجه نشید. چند وقت پیش به اینترنت بنزینی مجهز شده بود که به دلیل ندادن زکات و خمس، اینترنتشو قطع کردن و دوباره به جمع اندک افراد ذغال خر(بخر) پیوست.

دوستان اینارو گفتم تا بفهمید که ما با چه زجرها و مشقت هایی پایه های این وبلاگ رو بنا کردیم. 
باشد که ایمان بیاورید.
پس این جمله رو همیشه هنگام استفاده از اینترنت استفاده کنید تا خدایی نکرده همین اینترنت بنزینی هم که دارید یا اصلا همون ذغالی، رو ازتون نگیرند:
منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت. هر کیلوبایتی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر کیبوبایتی دو نعمت موجودست و بر هر میلی بایت شکری واجب

*******

پ.ن1: نسبت اینترنت پر سرعت ما به خارج مساوی است با نسبت بنزین به انرژی هسته ای!
پ.ن2: هنوزم که هنوزه بیشتر کارت اینترنت های مصرفیم رو نگه داشتم.....شاید بیشتر از 100تا باشه. با اینکار میخوام یادم بمونه که از کجا اومدم و به کجا میخوام برم!
پ.ن3:گشتاور: نیرو ضربدر فاصله نقطه ورود تا نقطه خروج!!
پ.ن4: پست خاطره انگیز امروز::کلیک کنید و ببینید!!





برچسب ها : اینترنت ذغالی.... , منصور کبیر , طنز نوشته های منصور کبیر , جدیدترین طنز کافه ای , بهترین طنزهای کافه جوان , طنز و سرگرمی , سایتی برای تمام سنین ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
.....
"کودکم،من در پی آن هستم تا برایت شرح دهم که مرد بودن به دُمی در پیش داشتن نیست،بلکه به مفهوم انسان بودن است. و آنچه بیش از هرچیز برای من اهمیت دارد این است که تو یک انسان باشی.
کلمه انسان، کلمه شگفت آوری است زیرا مرد و زن را محدود نمی کند و بین آنها که دُمی دارند و آنهایی که ندارند مرزی ترسیم نمی کند. ازین گذشته خطی که دم دارها را از بی دم ها جدا می سازد، ان قدر باریک و ظریف است که عملا منحصر می شود به توانایی رویاندن یا نرویاندن یک مخلوق در شکم دیگری.
قلب و مغز جنسیتی ندارند. رفتار هم جنسیت ندارد. اگر تو انسانی اهل دوست داشتن و اهل تفکر هستی، آن چه را که گفتم به خاطر داشته باش زیرا من از آنهایی نیستم که به صورتی تو را ملزم سازم که رفتارت زنانه یا مردانه باشد. من تنها از تو خواهم خواست که از معجزه تولد شدن بهره گیری و هرگز به پستی و بی همتی تن در ندهی.
پستی جانوری است همواره کمین کرده، او ما را هر روز می گزد و نادرند کسانی که نمیگذارند که این حیوان پاره شان کند. به نام احتیاط، به نام سود و زیان و گاهی به نام فرزانگی. 
آدمیان، هنگامی که خطری تهدیدشان میکند ترسو و بزدل اند، همین که خطر رفع شد، کوس خودستایی می زنند. هرگز نباید از خطر بگریزی، حتی اگر ترس و بیم تو را بر حذر دارد.
به دنیا آمدن خود نوعی خطر کردن است." ....

قسمتی از کتاب"نامه به کودکی هرگز زاده نشد"
نویسنده: اوریانا فالاچی
***********
من با اوریانا فالاچی توسط دوتا دوست آشنا شدم. یکی کتاب " زندگی، جنگ و دیگر هیچ" رو به عنوان یکی از بهترین رمان هاش معرفی کرد و اون یکی دوستم "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" رو گفت بخونم، چون موضوعش جالب و متفاوته.
منم قبل عید یه روز با دوست دوم رفته بودیم سمت ولیعصر تا فلش بخریم ولی نمیدونم چی شد که از انقلاب سر درآوردیمو من جفت کتابارو زدم تو رگ مبارک.
مطمئنا میتونید حدس بزنید که " زندگی، جنگ و دیگر هیچ " رو هنوز نخوندم . اونم دلیلش کاملا مشخصه، پول کتابو من تقبل کردم،دوست گرامی هم زحمت حملشو تا خونشون کشید. با خودش برد که بخونه. اونم آخرش نه خودش خوند و نه گذاشت من بخونم. آخرشم رفت ارومیه دانشگاه! کتابم مونده خونه شون....منم چون فعلا آذوقه ام پره، لزومی نمیبینم برم زنگ خونه شونو بسوزونم و کتابو بگیرم!

اندر احوالات اوریانا بگم که این خدابیا مرز آبجی ما(رفته فامیلیشو از کبیر به فالاچی تغیر داده....نمیخواسته با پشتوانه فامیلی من معروف بشه!) خبرنگار بوده و این داستان کتاب "زندگی و .... " اینا در مورد سفریه که وسط جنگ میره ویتنام.
این خانوم خبرنگار ما،کلی مصاحبه معروف داره که میشه از معروفاش به مصاحبه اش با محمدرضا شاه قبل از انقلاب و  امام خمینی بعد از انقلاب اشاره کنیم. بعد یجوریایی این آبجی مرحوم ما فمینیست میزنه و مدافع حقوق زناست اونم از جنبه مثبتش....نه این حقوق زنایی که امروزه تو اروپا به بی بندو باری زنا معروفه! پس اگه دختری حتما بهت پیشنهاد میکنم کتاباشو بخونی. و اگه پسری بازم پیشنهاد میکنم کتاباشو بخونی چون تو اون نامه ها یکم میتونی به درک کردن معجزه مادر شدن نزدیک بشی.
**********
پ.ن1: اول میخواستم یه پست طنز بنویسم، حسشم بود ولی یهو خونه شلوغ شد و حسش پرید. هیچی دیگه گفتم حالا که تا اینجا اومدم حداقل بذار این قسمت از کتابو که قشنگ بودو قبلا علامت زده بودمش واستون تایپ کنم. امیدوارم خوشتون اومده باشه.
پ.ن2: کی برسه دوباره من سازم کوک بشه واسه شما یکم طنز بنویسم؟! 
پ.ن3: ازین به بعد اگه چیزی یادم اومد میخوام یک پست خاطره انگیز  از کافه ته پستام بذارم.
پست خاطره انگیزی که الان یهو دیدم اینه:::: کلیک کنید و بیبینید!



برچسب ها : نامه به کودکی که هرگز زاده نشد... , نویسنده: اوریانا فالاچی , داستان های اوریانا فالاچی , درباره اوریانا فالاچی , زندگی اوریانا فالاچی , تمام کتاب های اوریانا فالاچی , اوریانا فالاچی و منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
آخرین مطالب
» دوست داشتن زیاد ( سه شنبه 1 مهر 1399 )
» هر گوشه... ( یکشنبه 30 شهریور 1399 )
» کسی هست هنوز؟؟ ( یکشنبه 30 شهریور 1399 )
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ ... ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ 11 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:25)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic