تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

با درودی فــــــــراوان...خوبیــــــد؟ نماز روزه هاتون قبول درگاه حق. بابت غیبت طولانیم عذرخواهی میکنم. گرفتار بودیم دیگه.... ولی به جاش با کلی ایده جدید اومدم!!! قراره طنز تصویریمونو بیشتر کنیم. مسئولیتشم با این جانبه! چاکر شما!

بگذریـــــــم....این بار خاطرات سوسکیمو جمع آوری کردم گفتم واستون بنویسم تا بفهمید ســــــوسک ، در زندگی چه نقش هایی رو ایفا میکنه:

4-5 سالم بود، داشتم با مامانم می رفتم دستشویی(!) یهو دیدم یه سوسک رو سنگ دستشوییه!! همینطور به هم خیره شده بودیم و چشم به چشم هم دوخته بودیم که یهو از دستشویی پریدم بیرون. مامانم گفت چی شده؟! گفتم هیچی دفتر و مداد من کو؟!گفت واسه چته؟! گفتم مامان هیچی نگو فقط بگو کجاست! مامانم بدو بدو رفت دفتر و مدادمو آورد منم یه بیضی کشیدم، سه تا خط یه ورش کشیدم، سه تا خطم یه ور دیگش! دوتا خط هم بالاش کشیدم! با ذوق مرگی تمام رفتم نقاشیمو نشون مامانم دادم گفتم اینم ســـــــــوسک!! بفر مایـــیــــد!! ینی مشوق و پدید آورنده هنر نقاشی در من همین سوسک بود!!

من:

مامانم:

بیمه سینا:

شارژ ایرانسل:

2- با خالم اینا رفته بودیم باغ...خواهرزادم 2-3 سالشه هی می رفت کنار در.مامانمم به من چسبیده بود که برم بیارمش! خلاصه ما هم رفتیم هر بهانه ای جور کردیم نیومد!! دیدم یه سوسک رو زمین راه میره...بهش گفتم کیــــــــانــــــا ســـــــــوسک!!! زود باش بریم...الان میــــــــخورتمــــــون!!دیدم یهو پاشو بلند کرد، زد روش گفت خب بکشش!! ینی میخواستم بزنم تو گوشش، که بپره هوشش، بخوره تو دک و پوزش!! ولکنش هم که نبود لامصب! هی پا میزد روش! بدبخت فلک زده جنازشم واسه خانوادش نموند!!

3-قبلانا خیلی ترسو بودم می رفتم رو زمین جفت خواهرم می خوابیدم!! نصف شب حس کردم یکی داره کنار بینیمو قلقلک میده! زدمش کنار...گفتم لابد موهامه!بازم قلقلک داد! بازم زدم کنار...برای سومین بار قلقلک داد! این بار عصبی شدم چشامو وا کردم دیدم سوسکه!!هیچی دیگه...نصف شب زدم زیر گریه مامانم اومد گفت چته؟!گفتم دیگه بالشتمو نمیخوام...سوسک اومد روش! برگشت با نیشخند گفت پس کلتو هم ازش بکن دیگه!چون سوسک رو صورتتم اومده!!ینی حس محبت مادرانه در مامانه من موج میزنه...شما بگید من سرمو کجا بکوبم؟!!

شاعرم که نیست!!کلا روزه بود حال نداشت فکشو تکون بوده!پس:

تا درودی دیگر...بدروووووووووود


خاطرات سوسکی خود را به اشتراک بگذارید...





برچسب ها : خاطرات سوسکی , سوسک , مامان , کیانا , باغ , دستشویی , سوسک در دستشویی , نقاشی , نقاشی سوسک , بالشت , طنز سوسک , طنز کافه ای , کافه طنز , جدیدترین مطالب طنز , جدیدترین مطلب طنز , طنز جدید , طنز , نوشته های تمپتر , the tempter , cafejavan.ir , طنز تصویری , دست نوشته های کافه ای , کافه جوان , سایت کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,


بقیه عکس ها در ادامه مطلب...




برچسب ها : عکس های بهنوش بختیاری , بهنوش بختیاری , جدیدترین عکس های بهنوش بختیاری , عکس های زن بازیگران ایرانی , عکس بازیگران ایرانی , بهنوش بختیاری92 , بهنوش بختیاری91 , عکس های بهنوش بختیاری92 , عکس های شخصی بهنوش بختیاری , عکس های خصوصی بهنوش بختیاری , عکس های لو رفته بهنوش بختیاری , عکس های لو رفته از بهنوش بختیاری , بهنوش بختیاری و دوستانش , بهنوش بختیاری با دوستانش , بهنوش بختیاری و مادرش , عکس های بهنوش بختیاری ومادرش , بهنوش بختیاری و همسرش , عکس های بهنوش بختیاری و همسرش , عکس های بی حجاب بازیگران زن ایرانی , عکس های بی حجاب بازیگران ایرانی , عکس های بی حجاب بهنوش بختیاری , عکس های جدید بهنوش بختیاری , عکس های تبلیغاتی بهنوش بختیاری , گالری عکس های بهنوش بختیاری , دانلود عکس های بهنوش بختیاری , دانلود جدیدترین عکس های بهنوش بختیاری , پست های تمپتر , سایت کافه جوان , کافه عکس , the tempter , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه جالب انگیز ,
ســــــــــلـــــــــــــام..خوبین؟؟؟...دوباره اینجانب پساپس عید رو تبریک میگم!!!...خب در کل مقدمه رو بیخیال شیم بریم سراغ زندگینامه سندمن،مرد شنی....

هیچکس ندانست وی در چه سالی چشم به جهان گشود اما نظریاتی وجود دارد که او با جنتی دوستان قدیمی هستند.پدرش مجسمه ساز بود و همه او را پدر شپتو صدا میزدند.دریک روز بارانی که پدر شپتو در ساحل آرام طوفانی مشغول آفتاب گرفتن بود(!)،تصمیم گرفت با ماسه های ساحل آدمکی بسازد...او ابتدا سر، بدن و سپس دست ها و پاهایش را ساخت.اما به دلیل کم آوردن ماسه،بدنش کوچکتر از سرش شد...در همان هنگام فرشته ی پلید مهربان ظاهر شد و به مجسمه ی پدر شپتو زندگی بخشید...واینگونه شد که سندمن چشم به جهان گشود!
سندمن روزها به مکتب خانه می رفت و به آموختن کتاب های بوستان سعدی،منطق الطیرعطار،قانون ابن سینا و مهمونی خاله کوکب می پرداخت و شب ها نیز، به دور از چشم پدرش، در زیر نور کرم های شب تاب به مطالعه ی کتاب "زن ها را بشناسیم" می پرداخت.وی در نوجوانی با مارکوپلو همسفر شد و از کشورهای زیادی دیدن کرد. پس از بازگشت از سفر در 21 سالگی عاشق شهین خانم سرکوچه شد....او بارها به خواستگاری رفت اما با مخالفت شدید پدر شهین روبه رو شد... سرانجام 4سال بعد در شبی تاریک که مهتاب به درخشانی می درخشید با شهین جون فرار کردند....آنها در جنگل های امازون ساکن شدند...غذای ان ها گیاه آدم خوار و کاکتوس و لباس آن ها خارهای بیابان آفریقا بود....سندمن در 35سالگی صاحب 6قلوهایی با نام های بتمن،اسپایدرمن،تارزان،مهین،پروین و نسرین شد... وی 10 سال بعد شهین جون را از دست داد و از فرط ناراحتی و افسردگی دست به خودکشی زد....اما هیچگاه نمرد!!!!! سرانجام نیز فرزندانش را رها کرد و سر به کوه و بیابان نهاد. چندقرنی از دیدهمه پنهان بود تا اینکه کافه چی او را در فیسبوک،درحال مخ زدن پیدا کرد و او را دانلود نمود و در کافه جوان استخدام کرد....

تمــــــــــــــــــوم شد....خوب بیـــــــــــــــــد؟؟!!...بروبچ خودم راز کشتن سندمن رو کشف کردم!!!...باید یه سطل آب روش خالی کنیم،بعد تبدیل به شل میشه و از بین میره...احسنت به خودم!!!!چشم حسود کـــــــــــــــــــــــــور....تف تف
اینبار شاعرهم نداریم مرخصی گرفته تا عیال و بچه هاشو ببره مسافرت!!!
پس تا درودی دیگر بدرووووووووووووود....



برچسب ها : زندگینامه سندمن , جنتی , طنز جنتی , مجسمه , مجسمه ساز , مکتب خانه , بوستان سعدی , منطق الطیرعطار , مهمونی خاله کوکب , زن ها را بشناسیم , قانون ابن سینا , تارزان , بتمن , اسپایدرمن , کرم شب تاب , شهین , مهین , پروین , مارکوپلو , فرشته ی مهربان , فیسبوک , طنز فیسبوک , کافه چی , دانلود , شاعر , جنگل امازون , گیاه آدم خوار , کاکتوس , خار , بیابان آفریقا , طنز , مطلب طنز , مطالب طنز , جدیدترین مطالب طنز , متن خنده دار , متن طنز , متن طنز جدید , بروزترین مطالب طنز , کافه جوان , سایت کافه جوان , تمپتر , نوشته های تمپتر , کافه طنز , کافه جالب انگیز , سندمن , the tempter , the sandman , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

سلوووووم...خوبین؟ اینجانب پساپس عیدو تبریک میگم....ایشالله که هرروزتون عید باشه....

 

♥ سوز به دل همتـــــــــــون...67تومن عیدی گرفتم چشتـــــــــــون در آد!!!...کی گفته عیدی مال بچه هاست؟!! کسی نیست به اینا بگه بابا خرج زیـــــــــاده...یکم درک کنید...ماهم خیر سرمون آدمیم!!...البته 50تومنشو ددی جونم داد که مامان خانم همون لحظه گفت تمی جـــــــــــــــونم؟؟؟ الهی مامان فدات شــــــــــه؟؟!!... همین که به خودم اومدم دیدم 50تومنم دست مامانمه!! اصلا نفهمیدم چی شد....

 

♥ قابل توجه بعضیا که توی GEM TV  تبلیغ حراج فروشگاه green house رو دیدن بعدشم جوگیر شدن واسه خرید رفتن اونور آب(دبی) بعدشم با قیمت های 60درهم(60هزارتومن) و 50 درهم(50هزارتومن) مواجه شدن....یه پیغام واسشون دارم:بوی سوخته میاد!!!!چیزی سوخته؟؟؟؟!!فکر کنم دماغتون ســــــــوخته!!!پریسا جون لااقل توی فرودگاه چهارتا کاکائو و شکلات بگیر دستت نگن دست خالی برگشتن...!!!خخخخخخخخخ....خودتون مسخره اید!!!!

 

♥ امسال سفره هفت سینمون کامل نبود!!مامی از سر بی حوصلگی رفته یه سفره هفت سین اماده از توی انباری ورداشته آورده که سمنوش خشک شده بود،سرکه هم نداشت!! گفتم پس سبزه چی؟؟؟...سفره هفت سینو ورداشت کنار درخت مصنوعی توی خونه گذاشت،گفت اینم سبزه!!گفتم پس ماهی چی؟؟ آکواریومو ورداشت کنار سفره گذاشت،گفت اینم ماهی!!گفتم سرکه چی؟؟...گفت تمی با جارو میفتم دنبالتا!! گفتم خب مادر من لااقل بیا دبه ی سرکه رم بذاریم کنارش رزق و روزی بهش برنخوره نیاد خونمون!!!شایدم نصفه اومد!!!....به سلامتی همه ی مادرای ایرووووووونی.......

 

♥ دارم آهنگ عید گوش میدم،یارو اولش یه دم عمــــــــــــــیق میکشه میگه: بوی عیدی،بوی تو!!!بوی کاغذ رنگی...بوی تند تپش قلب من از دیدن تو...!!!وسطاشم میگه بوی عکسو بوی قابو بوی فنجونو بوی قهوه...!!!!یارو فقط داره بو میکشه!! به جون همین 11تا بچه و 8تا نوه و 14نتیجه هام سگ همچین مشامی نداره ها!! دست هرچی سگه از پشت بسته لامصب!!!آوووووووریـــــــــــــن....

 

♥ گفتیم اینبار واسه عید ایرانسلو شارژ کنیم که کلی خدمات به عنوان عیدی میده...نمیدونم اینبار این ایرانسله جوگیر شده بود یا زده بود به سرش!!! هر پیامی که میفرستادم به جای 10تومن،50تومن کم میکرد نامرد....تهشم پیامو ارسال نمیکرد!!....داری با دم شیر بازی میکنی ایرانسل خان!!حالا دیگه به جای عیدی دادن، عیدی میگیری؟؟؟!!...همین امشب همراه اولو شارژ میکنم تا چشت درآد!!! ایرانسل بـــــــــــــــــــــــــــــــــــوق....!!

 

به قول شاعر که میفرماید:

 

ای کاش که هر لحظه بهاری باشی
هر روز پر از امیدواری باشی
هر ۳۶۵ روز امسال
سرگرم شمردن هزاری باشی!

دلتون خندون و لباتون شاد!!!(آرایه لف و نشر استفاده کردمــــــــــــا!!!) بدروووووووووووووود....




برچسب ها : عید , ویژه نامه عید , ویژه نامه عیدتمپتر , مطالب طنزعید , عیدی , پول , gem tv , green house , دبی , درهم , پریسا , شکلات , کاکائو , فرودگاه , سفره هفت سین , سفره هفت سین92 , سفره هفت سین جدید , سرکه , سمنو , سبزه , ماهی , سکه , آکواریوم , درخت مصنوعی , مادر , آهنگ عید , آهنگ عید نوروز , قهوه , فنجون , عکس , سگ , مشام سگ , ایرانسل , همراه اول , طنز ایرانسل , طنز همراه اول , خدمات ایرانسل , مطالب طنز , طنز جدید , طنز92 , نوشته های تمپتر , tempter , cafejavan.ir , دست نوشته های تمپتر , عید 92 , سال 92 , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

نه من سلام نمیکنم!!!نــــــــــــــــه....خرزو گفتم سلام نمیکنم اصرار نکن...میگم نــ مــ یـــ کـــــ نــــ مــــــ....!!! واااااااااای سلام!!! دلت خنک شد؟؟؟!!! راحت شدی؟؟؟؟!!...حالا برو اونور به من نچسب! اووووووووف این خرزوخان هی بهم گیر میده سلام کنم!!!....بگذریم... یه چی میخواستم بگما!!! یادم رفت.... اها یادم اومد:

این نه منم، ننم، منم،من (!)                  ذره ی خاک وطنم من

ایران خاک دلیران،ایران کنام شیران،ایران همیشه جاویــــــــــــدان!!!

 

سوپرااااااااااایز....پستم راجع به ایرانه...اینجوری نیگام نکنین....خب وقت نکردم زندگینامه سندی رو حاضر کنم!!! حالا مینویسم میذارم دیه....

خانما....آقایون!!!... ما کشوری داریم سرشار از...خیابان، فروشگاه،خونه، بزرگراه...!!! من از پشت همین تریبون میخوام واستون دلیل بیارم که چرا باید به کشورمون افتخار کنیم!! ای مردم.... ای مسلمانان... ای ایرانیان...!! واااااااااااای این جو دوباره به من دست داد!!! به جون خودم من بهش دست ندادم!!...ناگهانی دستمو گرفت. بریم سراغ ایرانمون!! :

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که وقتی میخوایی بری نون بخری طرف ماشین حسابشو بیرون میاره!!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که وقتی توی خیابوناش یه پراید رو میبینی...دستاتو به هم حلقه میکنی و تو دلت میگی: ینی میشه یه روز منم با عینک آفتابی سوار این ماشینا شم و جلوی دختر پسرا گازشو بگیرم و تو افق مـــــــــــــــــــــحو شم!!!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که قیمت شلوار لی شده 150 هزارتومن !!! تازه از اون مزخرفاش...کسی یه درخت انجیر سراغ نداره ما با برگش یه قسمت از بدنمونو بپوشونیم؟؟؟!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که مردمش روز 22 بهمن میریزن تو خیابونا و میگن نه مرغ میخواییم نه ریکا/مرگ بر امریکا....از اونور هم وقتی از خرید بر میگردن میگن نه مرغ داریم نه ریکا/ گه خوردیم امریکا!!!!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که برگه A4  شده دونه ای 70 تومن!!! اون روز یکی از معلما خواست امتحان بگیره، برگه A4 بینمون پخش کرد که سوالا رو خودمون بنویسیم.. یهو یکی از بچه ها از اونور کلاس داد زد گفت تمی برگه تحقیق CNG تو دست منه هــــــــا!!! حالا که پشت برگه ها رو نگاه کردیم دیدیم بلـــــــه!!!کلا برگه های تحقیق بچه ها رو بهمون دادن!!!پس بگو واسه چی معلما تحقیقامونو ازمون میگیرن!!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که شبر شده 3000 تومن،خرما هم شده کیلویی 6000 تومن! باید بهتون اطلاع بدم که دیگه نمیشه مثل دوره پیامبرا ساده زندگی کرد...!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که ارزش پولش اونقدر شده که به جای دستمال توالت میشه ازش استفاده کرد!!! تازه رنگ رنگی هم هست...!!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که پشتمونو با یارانه چرب میکنن،وقتی هم که به این روغن کاری ها عادت میکنیم میگن دیگه نمیدیم!! همین هم که میایی داد و فریاد راه بندازی، اونقدر چربت کردن که دیگه صدات بالا نمیاد!!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که گوشی شده قیمت خون آدم!!!گوشیم دست مامانم بود بهش گفتم مامان امسال واسه روز تولدم چی بهم میدین؟؟؟...مامانم گوشیمو نوازش کرد، آروم و با دقت گذاشت رو میز و گفت پارسال بهت گوشی دادیم هر روز هم قیمت گوشی داره میره بالا.... این اضافه شدن قیمت، هدیه تولدته....تولدت مبارک عزیزم!!!!

 

واااااااااای چقد خوشمزه ست.... به به....ممممممم.... به شماها نمیدم!!!! تو پراید نشستم دارم پسته میخورم!!! الان همتون فهمیدین ما پولداریم؟؟؟!!!! سوز به دل همتون...پسته جمع کردم میخوام باهاش گوشی آیفون 5 بخرم!!!!

 

به قول شاعر که می فرماید:

همه چی آرومه/ همه چی تامینه....این چقدر خوبه که/ قیمتا پایینه.....همه چی اروما/مسئولا خوابیدن.... شک نداری دیگه/تو به اوضاع من....همه چی ارومه/من چقدر خوشحالم....صدتومن تو جیبم/به خودم میبالم... تو داری میمیری/از چشات معلومه....من فقط بیکارم/همه چی آرومه...بگو این ارامش/تا ابد پابرجاست.... بگو از یارانه/این تورم بی جاست...

لباتون خندون....پیشاپیش عیدتون هم مبارک....بدرووووووووووود




برچسب ها : خروز , خرزوخان , کشور , ایران , راجع به ایران , طنز ایران , وطن , یارانه , تریبون , بزرگراه , فروشگاه , ایارنیان , پراید , طنز پراید , طنز جدید پراید , ماشین حساب , نان , نانوایی , جک های پراید , شلوار لی , جک گرانی , درخت انجیر , 22بهمن , آمریکا , مرغ , تحقیق , شیر , خرما , دستمال توالت , پول , پول ایران , چرب , گوشی , پسته , آیفون5 , شعرهمه چی آرومه , طنز , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین , به روزترین مطالب طنز , مطالب جالب , کافه طنز , کافه اجتماعی , کافه جالب انگیز , من افتخار میکنم به , نوشته های تمپتر , تمپتر , دست نوشته های کافه جوان , دست نوشته های تمپتر , cafejavan.ir , the tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی ,

ایــــــــــــــش!!!...خسته شدم از بس اول پستام سلام کردم!! از دفعه ی دیگه سلام نمیکنم منتظر نمونید!!!... میگید نه برگردید پستای قبلی... نه جون من!!... این تن کفن شه برگردید پستای قبلی یه نیگاه کنید همش سلام کردم!!! بگذریم... من این بار تصمیم گرفتم یه کار مفید انجام بدم و زندگینامه ی دو تن از عزیزان کشورمون رو نوشتم.

افتخاری بود که نصیب من شد! هروقت به این دو بزرگوار فکر میکنم مو به تنم سیخ میشه! من این دو بزرگوار رو سرلوحه ی زندگیم قرار دادم... و به همه هم میهنانم پیشنهاد میکنم که راه این سرمایه های ارزشمند ملی رو در پیش بگیرن.

بخشی از زندگینامه ی یکی از این عزیزان عالی قدر رو با هم میخونیم:

 

وی پس از 7 ماه مهمانی در شکم مادر در سال 1310 در تهران چشم به جهان گشود. به دلیل ریزه میزه بودن او را تا 2 ماه درون شیشه نوشابه خانواده اشی مشی حبس کردند. پس از 2 ماه دوباره از شیشه نوشابه به جهان چشم گشود. به دلیل کوچکی اندام مادرش نام او را منصور صغیر گذاشت. وی دوران جنینی خود را به کش رفتن خون مادر و دوران نوزادی خود را به خوردن انگشت شست سپری کرد. در یک سالگی هنر خود را به نمایش گذاشت... او با دستان خویش پای چپ خود را می گرفت و انگشت بزرگ پایش را در سوراخ سمت راست دماغش می کرد!!

منصور علاقه ی خاصی به پوشک داشت و بدین جهت تا 8 سالگی پوشک را از خود جدا نکرد و به دلیل تیتیش بودن، از پوشک مارک دار مولفیکس استفاده می کرد. در 8 سالگی به دلیل شباهت زیادش با کفتار، دوستانش او را به چاه فاضلاب انداختند. او 2 روز از زندگی گهربارش را در فاضلاب سپری کرد و پس از 2 روز رفتگر محل او را پیدا کرد و به خانواده اش سپرد. 4 ماه بعد، به دلیل بزرگ بودن شکم  و یکسان بودن پهنای دماغ با صورتش، مادرش نام او را به منصور کبیر تغییر داد. وی پس از 8 سال تلاش و کوشش و بیداری شبانه در 11 سالگی موفق شد که شعر " حسنی نگو بلا بگو " را حفظ کند. منصور در 12 سالگی به سان کنه به مادرش چسبید که برایش تولدی برگزارکند. سرانجام نیز والدینش تسلیم خواسته ی او شدند و به عنوان هدیه خری با گوش های دراز خالخالی به او دادند.

او تا 15 سالگی در کلاس پنجم دبستان به سر برد و سرانجام در 15 شهریور توانست مدرک سیکل خود را دریافت نماید.

در 25 سالگی از 279 دختر خواستگاری کرد، اما موفق به دریافت جواب مثبت نشد. در 30 سالگی به دلیل تبعیت از تام و جری انگشت خود را در پریز برق کرد و یکباره همان 4نخ مویی که بر روی سرش سبز شده بود هم ریخته شد!

10سال بعد به دلیل افسردگی شدید از کچلی اش شروع به نوشتن کتاب کرد. از اثار او می توان به جدایی مو از منصور، در آغوش کچلی و موزارسیف را نام برد. مهم ترین اتفاق دوران حیات وی، درگیری اش با کوروش کبیر بود!آن ها به دلیل یکسان بودن لقبشان که همان کبیر بود با هم جنگیدند. منصور برای اطمینان، از ایزی لایف استفاده کرد اما در همان ابتدای جنگ .... از ایزی لایف به شلوارش سرایت نمود و خود را خیس کرد. به همین دلیل کجبور به عقب نشینی شد.

تا 70 سالگی لقبش "صغیر" بود تا اینکه بعد از مرگ کوروش، وی دوباره به "کبیر" تخلص یافت. او هم اکنون نیز 81 ساله است و از بیماری "بچه های مردم" رنج می برد. به قول منصور کبیر که می فرماید:

روزی بود که روزگاری نداشت/جنگلی بود که درختی نداشت

شکارچی بود که تفنگی نداشت/ روزی این شکارچی با تفنگی که فشنگی نداشت

آهویی شکار کرد که سر نداشت/ انداختش تو کیسه ای که ته نداشت

این شعر منصوری است که مو نداشت/اگرچه این شعر سر وته نداشت

ولی ارزش سرکار گذاشتن تو یکی را داشت....

ازخداوند باری تعالی سلامتیشان را خواستاریم.

 

خب همتون دیدید که ایشون چه شخصیت بزرگی بودن!! ما واقعا باید به خاطر داشتن همچون شخصیت های بزرگی به خود ببالیم...

وعده ی پست بعدی من : زندگینامه سندمن!!!!!

خوش باشیـــــــــــــــــــــــــــــد... بدروووووووووووووود




برچسب ها : زندگینامه , زندگینامه منصورکبیر , منصورکبیر , تمپتر , نوشته های تمپتر , کشور , اشی مشی , نوشابه خانواده , منصور صغیر , کوچکی اندام , پوشک , مولفیکس , پوشک مولفیکس , فاضلاب , رفتگر , دماغ , شکم , سوراخ دماغ , پا , جنین , دوران جنینی , خون مادر , انگشت شست , شعر , حسنی نگو بلا بگو , شعر حسنی نگوبلا بگو , کنه , تولد , خر , گوش دراز , خالخالی , خواستگاری , دختر , ایزی لایف , کوروش کبیر , جنگ کوروش کبیر , کچلی , تام و جری , پریز برق زندگینامه سندمن , شکارچی , کافه طنز , کافه جالب انگیز , سایت کافه جوان , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , طنزجدید , تفنگ , آهو , کیسه , جنگل , شلوار , the tempter , tempter , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

بووووووووژژژژژژووووووخخخخ....من اومدما!!! تمپتر امد...تمپتر با موتور امد... تمپتر با فرغون امد...تمپتر با ماشین امد....!!!بالاخره امتحانام تموم شد!! در پوست خود نمیگنجم!اون قدر خوشحالم که اگه همین الان یه اهنگ هیپ هاپ بذارن واستون کردی می رقصم!!!... موقع امتحان برنامه ها داشتیم!!

 

*یه روز قبل امتحان زبان فارسی هی داشتم فک میکردم که اگه تو امتحان سوال داد که جمع ازدها را بنویسید من چی بنویسم!!...اژدهاها؟!...اژدهاجات؟!...اژدهایون؟!... اژدهایان؟!...خیلی اژدها؟!...وایــــــــــــــــی چقد اژدها!!!

 

*داشتم فیزیک میخوندم به یه مسئله رسیدم که هر کاری میکردم حل نمیشد! همون موقع اگه کسی چشم بصیرت داشت دودایی رو که از سرم بلند میشد میتونست ببینه... ناگهان جرقه ای در ذهن اینجانب زده شد!! یهو به خودم گفتم عاششششقتم!الهی قربونت برم....!!... یه چند ثانیه به دیوار نگاه کردم یهو گفتم خدا نکنه عزیزمـــــــــــــــــــــــــ !!!

 

*امتحان زبان داشتیم یه سوال تستی بود نوشته بود: this star film…  ! همون موقع شوصمدتا فحش به کسی که تایپ کرده بود دادم!! گفتم اخه مردیکه بووووووق بی سواد چشای کورتو وا کن یکم! املاشون غلط مینویسی که دانش اموز گیج بشه؟! ... خودم با کمال اطمینان خودکارو ورداشتم star  رو کردم stor  !! گفتم حالا شد "داستان فیلم"!!!... از سر جلسه که اومدم بیرون رو نیمکت نشستم تا وسایلامو جمع و جور کنم. یهو گفتم خــــــــــــــــــــــــــــــر!!!! خب story  رو اینجوری مینویسن!!...اون "ستاره ی فیلم" بوده!!!!!!!!!

 

*بعد امتحان ریاضی، اومدیم تو حیاط،همه با هم جمع شدیم داریم راجع به سوالات بحث میکنیم. بعدشم همگی باهم یورش بردیم به طرف معلم گفتیم اخه این چه سوالایی بود؟!!اینجوری که ما میفتیم...!!! معلم نیشش تا بناگوش بازه میگه خب چه اشکالی داره؟! بالاخره ما میخواییم چند نفرو از این مدرسه بیرون کنیم! قسمت شما شده دیگه...!!حیف که درسا منو گرفته بود وگرنه بهش میپریدم موهاشو میکندم، دماغشو با صورتش صاف میکردم، یه مشت میزدم گونه هاشم میفرستادم تو تا مجبور شه بره عمل زیبایی کنه، اون وقت بهش بگیم معلم پلاستیکی جیگرم حال بیاد!! ( واااااااای مو به تنم سیخ شد!!)

 

*امتحان ادبیاتو زود دادم،داشتم تو حیاط واسه خودم ول میگشتم... یهو دیدم معلم زمین که معلم امادگی دفاعی هم هست داره اون طرف میچره!! رفتم پیشش گفتم ببخشید یه سوال داشتم. گفت بپرس. گفتم اینکه اسرائیل گفته میخواد به ایران حمله کنه راسته؟!...وایساد با اون چشای بابا قوریش زل زد بهم گفت غلط کرده!!! گفتم خیلی ممنون از توضیحاتتون... این بنده ی حقیر از اطلاعات شما منور گشتم... اصلا بمباران علمی شدم!!... رامو کشیدم رفتم...!!!ایـــــــــــــــش!!

 

*تا دیقه ی آخر سرجلسه امتحان زیست نشسته بودیم... تو یه سوال 75 صدمی گیر کرده بودیم! معلم هم گرخیده بود! سوال هم این بود که در صورت آسیب رسیدن به کبد در جذب کدام ویتامین ها اختلال ایجاد میشود؟...به مراقبای جلسه میگفتیم اخه این تو کتاب نبوده!چطوری جواب بدیم؟!...یهو معلم زبان انگلیسی با اعتماد به نفس مطلق اومد گفت من رشته م تجربی بوده...تو کدوم سوال مشکل دارین؟!... کنار همه بچه ها رفت بعدشم اومد بالا سرمن...گفت کجا مشکل داری تمی؟ گفتم همین سوال کبده!.. گفت عزیزمن این که خیلی آسونه! دیگه سوال واضح تر از این؟! به من توجه کن...کدوم ویتامین هست که اگه توی کبد اختلال ایجاد شه جذب نمیشه؟!!!! بعدشم با یه لبخند رفت! گفتم خسته نباشی! من الان کاملا ملتفت شدم!!.. عجب راهنمایی کردی!.. دمت گرم...تو اصلا باید معلم زیست میشدی... و تا اخر جلسه در بهت و شگفتی ذهن بیدار و پر از اطلاعات اوشون بودم!!

بعد امتحاناهم به مدت سه روز به خواب زمستانی مطلق رفتم جاتون خالی!!!

و در اخر شاعر خطاب به جی افش می فرماید:

پریا! به جهنم که مرا دوست نداری

از بهر تو هرگز نکنم گریه و زاری

اگر روزی به جز من یار گیری

الهی تب کنی فرداش بمیری

الهی سرخک و عریون بگیری

تب مالت و فشار خون بگیری

اگر بردی از این ها جون سالم

الهی درد بی درمون بگیری!!!

شب عالی مستحکم....




برچسب ها : still alive , tempter , the tempter , cafejavan.ir , امتحان , هیپ هاپ , کردی , آهنگ هیپ هاپ , آهنگ کردی , برنامه , زبان فارسی , اژدها , فیزیک , مسئله , مسئله فیزیک , جرقه , زبان , زبان انگلیسی , فحش , املا , star , stor , داستان فیلم , ستاره فیلم , نیمکت , خر , ریاضی , معلم , مدرسه , دماغ , عمل زیبایی , ادبیات , حیاط , زمین , امادگی دفاعی , اسرائیل , ایران , اطلاعات , زیست , کبد , کتاب , ویتامین , شاعر , جی اف , دوست دختر , پریا , تب مالت , فشار خون , سرخک , عریون , طنز مدرسه , طنز امتحانات , به روز ترین , به روزترین مطالب طنز , کافه طنز , طنز کافه , کافه جوان , سایت کافه جوان , نوشته های تمپتر , طنز ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

سلامممممممممم....خوبین؟.. چیه؟؟؟!!! چرا اینطوری نگام می کنید؟!! خب درس دارم.... 4هفته پشت سرهم دارم امتحان میدم هنوزم تموم نشده!!!

این بار یه نوشته متفاوت نوشتم!! موضوعش اجتماعیه... دیگه حوصله هیچ گونه توضیحی ندارم خودتون بخونید دیگه.... اسمشم هست: خواب

-----------------------------------------------

می شنوی؟!!! صدای صاعقه و رعد و برق را می گویم!! مثل اینکه میخواهد چیزی بگوید... می بینی؟!! تگرگ به زمین میخورد،با صدای ظریفی می شکند و به چای آدمیان برخورد میکند تا شاید تلنگری باشد برای آن ها.... این روز ها زمین بیشتر خود را  می تکاند به امید اینکه بتواند با لرزش خود انسان ها را بیدار کند!! اما چه سود؟! چه فایده؟!... این خواب آنقدر سنگین است که حتی هزاران شیپور هم نمیتوانند آن را بشکنند! خواب زیاد انسان ها را دیوانه کرده است!!!... دخترها شده اند پسر و پسرها شده اند دختر!! پسر ابرو برمیدارد و گردنبند می اندازد، دختر صدایش را کلفت می کند و در خیابان ها اخاذی میکند!

کجا رفت آن انسانیت؟!! کجا رفت آن شرف و غیرت؟! با یک خواب به باد فراموشی سپرده شد؟! افسوس.... افسوس و هزاران افسوس....! انسان ها ، انسانیت را با پول مبادله میکنند... پله های ترقی و کمال و منزلت خود را با پول می سازند و با غرور و هیبت از آن بالا می روند...گوش های خود را پر از لالایی پول می کنند و ان را مانند دیواری دورتا دور خود می کشند که مبادا فریاد مظلومی را بشنوند یا ظلم و بی عدالتی را ببینند!!...

واقعا که چه دنیای کثیفیست!!... آن روز انسان ها خدا را به دادگاه فراخواندند و از او تعهد گرفتند که بیشتر از مرز تعیین شده به زمین نزدیک نشود و به جایش آسمان خراش هایشان را تا آسمان برافراشتند!!... یهودیان موسی (ع) را احضار کردند،تورات را به او پس دادند و به جایش کتابی با عنوان"تورات موسی" نوشتند و آن را به جامعه یهودیت عرضه کردند!!.... مسیحیان عیسی (ع) را  از کلیسا ها به بیرون رانده اند و انجا را به محلی برای ایجاد ترس و شکار هیولا و خون آشام و شیطان تبدیل کرده اند!!

خواب عجیبی است نه؟! خوابی که در آن می شود حرف زد،عمل کرد،شنید...خوابی که در ان انسانیت به فروش می رسد، مقدسات به بازی گرفته می شوند،غیرت معنایی ندارد...

دیگر داد و فریاد سودی ندارد... صدا به صدا نمی رسد!! پس ای آسمان، آسوده باش...زجه نزن... گریه نکن! انسان در خواب است... آن هم خوابی عمیق...صدایت را نمی شنود....!! بگذار سال ها در خواب بماند به امید اینکه با صدای لا اله الا الله فردی که قرار است روزی درهایت را به سویش بگشایی، بیدار شود....

                                 آمین

-------------------------------------------------

تموم شد.... خوب بود؟....کوچیک شما پروفسور تمپی هستم!!

اگه به نظرتون جاییش اشکال داشت حتما بگین چون من به شدت انتقاد پذیرم!!! فقط موقع انتقاد مواظب باشید بعدش اینجوری نشید:!!!

خب دیگه عرضی نیست.... چی؟؟!! چی میگی تو؟؟!! اها.... الان شاعر به من گفت که میخواد شعر بگه...با هم گوش جان میسپاریم به شاعر:

هرکجا هستی باش به درک.... پنجره،آب ، هوا، عشق، زمین مال خودت...

اصلا خاک تو سرت!!!

اووووووووووووووه.... چه بی اعصاب!!!

به قول منصور: شباتون پرستاره.... بدروووووووووووووووود




برچسب ها : دست نوشته های تمپتر , ادبی , مقاله بیداری , مقاله ادبی , خواب , عیسی , حضرت عیسی , موسی , حضرت موسی , کلیسا , یهودیت , مسیحیت , مسیحیان , مسیحی , تورات , انسانیت , شرف , غیرت , انسان , داستان انسان , لا اله الا الله , پول , لالایی , پسر , دختر , کافه اجتماعی , کافه جالب انگیز , دادگاه , خدا , آسمان خراش , آسمان , زمین , تگرگ , باران , زلزله , شیپور , گردنبند , غرور , فریاد , دیوار ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی ,

با درووووووود فراوان بر شما...منو شناختید؟! من همونم که یه روز/ میخواستم دریا بشم/ میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم/آروز داشتم برم/تا به دریا برسم/شب رو آتیش بزنم/ تا به فردا برســـــــــــــم.. اینم قیافم: بزرگ شدم نه؟!! چه قدی کشیدم!! برنج محسنه اخه!! بابت یک ماه و دوهفته تاخیر بسیار پوزش می طلبم...چه کنیم دیگه درسا سنگینه... از این ور باید درس بخونی از اون ور هم باید کار کنی تا پول تحصیل و زندگیتو در بیاری.... بری خونه کارای خونه رو انجام بدی...مس بسابی، یخ حوض بشکنی،از چشمه قله کوه دماوند آب شیرین بیاری!!!

عجب دور و زمونه ای شده! آدم شاخ در میاره..... نمیتونی تشخیص بدی با ساز زندگی خودت که عربی و بندری مینوازه برقصی و قر بدی یا با ساز زندگی مردم که هی ریتمو عوض میکنه!!

*ساعت 2 بعداز ظهر تعطیل شدیم سوار سرویس شدم که برگردم خونه... توی راه یه کامیون دیدم که پشتش نوشته بود: همه اسیر عشق اند ما اسیر مرغ!!! دور و زمونه رو میبینی....

 *ساعت آخر تو کلاس زیست نشستیم گرسنگی و تشنگی و خواب داره بهمون فشار میاره هیچی تو مغزمون نمیره! کلا اون بالا بالاهاییم... یهو رفیقم داره میگه تمی یه دیقه خودکار شانسیتو بده!! میگم چی؟!!! خمیازه میکشه میگه منظورم اینه که خودکار قرمزتو بده....( این هم دور و زمونه نسل جوان!!)

·        امتحان فیزیک داشتیم سوالا به شدت سخت بود!! سر جلسه آدم گریه ش میگرفت!!! یه هفته بعد معلم برگه ها رو تصحیح کرده آورده سر کلاس بعد از نیم ساعت فحش و ناسزا و دعوا برگه ها رو داد... داشتم ذوق مرگ میشدم!!! امتحان به این سختی از 10 نمره شده بودم 8!!! با شوق رفتم خونه گفتم مامان مامان اون امتحان سخته رو 8 گرفتم!! برگه مو گرفت پشت و روشو با سرعت جت یه نیگاه انداخت بعدشم چپ چپ نیگاه بنده کرد انگار میخواد منو بخوره گفت خاک تو سرت!!!( اینم دور و زمونه مادر و دختری)

·        رفتیم خونه مامان بزرگم پسرخاله نیم وجبی بنده، اول دبیرستانه اومده نشسته جلوم میگه خب دوستات خوبن؟!!! میگم حالا شماره شقایق رو نمیدی؟؟؟!! داره به دختر خالم میگه خب شما فردا ساعت چند میخوایین برین اردو؟!! گفت 12 تا 4 بعداز ظهر... نیشش تا بناگوشش باز شد گفت واقعــــــــــــا؟!!! خب حالا یه سر میام اونورا...َیکی نیس بهش بگه آخه کدوم ادم اسگولی به تو کوتوله نیگاه میکنه؟؟!!! ما زمانی که اول دبیرستان بودیم نمی فهمیدیم اصلا" پسر" به چه موجودی گفته میشه!!!( اینم از دور و زمونه پسرا)

  زنگ تفریح بود من و درسا کنار هم نشستیم داریم با صدای رسا اهنگ مای بیبی رو میخونیم یهو یکی از در داره میاد تو کلاس میگه آخــــــــــــــــی... قربون شما دوتا نوجوان نو شکفته برم من!!! ( اینم از دور و زمونه من و درسا و امرسان!!)

   دارم به شاعر میگم شاعر!! شعری بفرما... شاعر سرما خورده بود لیکن با صدایی گرفته فرمود:

عـــــــــشق یعنی علاقه، نه کفگیر و ملاقه      دوست دارم یه عالمه اندازه یه قابلمه

 من عاشق تو هستم تو قابلمه نشستم         یه لنگه کفش تو دستم منتظر تو هستم!!

  دلتون شاد و لباتون خندون.... بدرووووووووود




برچسب ها : عجب دور و زمونه ای شده , تمپتر , برنج محسن , قد , زندگی , پول , قله دماوند , دماوند , آب شیرین , شاخ , ساز زندگی , سرویس , کامیون , مرغ , طنز مرغ , مغز , گرسنگی , تشنگی , خودکار قرمز , نسل جوان , امتحان , فیزیک , فحش , جت , مادر , دختر , مامان بزرگ , پسر خاله , نیم وجبی , شماره , اردو , زنگ تفریح , مای بیبی , امرسان , شاعر , عشق , علاقه , کفگیر , ملاقه , قابلمه , دوست دارم , لنگه کفش , the tempter , Tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

... میبینید؟!!! اینا اشکای منن!!....سلام نکرده باید بگم خدافظ!!! راستش امسال درسام خیلی سنگینه واسه همین باید برم.... و من میرم....البته نه اینکه برمـــــــــــــــا!!! یعنی میرم اما نه اینکه برم!درواقع اگه برم نمیرم!توجه می نمویییییییید؟!! دیر به دیر میام و پست میذارم!!! نگران منم نباشید مواظب خودم خواهم بود!! پسته هم میخورم تقویت شم!! عجب دردی است این درد دوری!! خب دیگه خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید. بعضی ها رو خیلی اذیت کردم از جمله احمد و منصور....همش شوخی بود واسه اینکه دور همی بخندیم یه موقع به دل نگیرید!! 

به قول شاعر که می فرماید:

اگر بار گران بودیم و رفتیم.............. اگر نامهربان بودیم و رفتیم.........

موفق و موید باشید.... خدانگهدار




برچسب ها : ما رفتیم , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , درس , مدرسه , خدافظی , tempter , the tempter ,
دسته بندی : خارج از کافه ,

سلــــــــــــــــــام...چطورین؟! من برگشتم! میدونم خیلی دلتون واسم تنگ شده بود! وااااای اینجا چقدر تغییر کرده!! وقتی اومدم نت که راهو گم کردم! انقدر از این و اون پرسیدم تا بالاخره کافه رو پیدا کردم!! احمد این تویی؟! چرا موهات سفید شده؟!! عصا دستته چرا؟! کمرتم خم شده که! این دنیا چه میکنه با آدم...!! سندی رو ببین... سیبیلش در اومده!! مردی شده واسه خودش! فک کنم یه نفر سومی هم تو این کافه بود...!! اها...منصور! کجاست؟! نگید که...!! خدا بیامرزدش! جوون خوبی بود.

منصور رو ول کنید بریم سراغ عشق و حال خودمون! اینجانب به همراه پدر و مادر گرامی خود به قصد تفریح به سوی اصفهان حرکت نموده و پس از شش روز به دیار خود برگشتم! از وضعیت جاده نپرسید که بنده هیچ گونه اطلاعی ندارم! از اول که رفتم تو ماشین بالشت رو گذاشتم ، خوابیدم! جا تنگ بود ولی به هرحال همونم خوب بود. تنها مواقعی هم که بیدار می شدم توی پمپ بنزین بود. به پمپ بنزین اول که رسیدیم مامانم صدام زد گفت تمپی نمیخوایی بیایی دستشویی؟! گفتم نه. پمپ بنزین دوم: مامان: تمی دستشویی؟ من: نه!! پمپ بنزین سوم:مامان: دستشویی؟ من: نه!! مامان: پاشو گم شو برو دستشویی دیگه! اعصاب واسه آدم نمیذاره. (این روزا دستشویی رفتن هم زور شده!) خلاصه با هزارجور بدبختی ما رو پرت کرد اون تو! شب رسیدیم اصفهان. از شانس گند ما 6-5 تا از رفیقای بابا اصفهانی ان! قرار بود  فقط خونه یکی از دوستای بابام بریم. خلاصه رفتیم خونشون و یه استقبال گرمی از ما کردن که نگو! خانمش شربت اورد تارف کرد دیدم شربتش سبزه! یه چیزای باریک و دراز سبز رنگی هم روش بود! از رنگ و مدلش خیلی خوشم اومد با اشتیاق یه لیوان برداشتم. همین که یه قطره خوردم حالم به هم خورد! یکی نیس بهش بگه آخه کسی خیارسبز رو هم میکنه شربت؟! خیار سبز رو با سکنجه بین مخلوط کرده یه چی در اومده حالا میخواد به خورد ما بده! یه دست پختی هم داشت که نگو! فقط جای سندی خالی بود!! خوب بود که از رستوران هم غذا گرفته بودن وگرنه باید گرسنه میخوابیدیم! انقدر دلم به حال شوهرش سوخت! چی میخوره بدبخت!! خلاصه شب رو اونجا خوابیدیم و فرداش زدیم به دل بازار. انقدر همه چی خریدم دلتون بسوزه!! ظهر هم رفتیم رستوران بعدشم بازار بعدشم رستوران بعدشم لالا!! خلاصه ما با این دو شب کاری نداریم و اما روز سوم! یکی دیگه از رفیقای بابام خبر دار شده بود که اومدیم اصفهان. زنگ زد به گوشی ددی  انقدر اصرار کرد که بساطتون رو جمع کنید و بیایید اینجا. ما هم قبول کردیم. اصلا حال نداشتم. به زور وسایلامو گذاشتم توی ساک!! وقتی رفتیم اونجا چهارتا چش در اوردم فقط نیگای دور و ورم کردم! بابا اگه اینا به من میگفتن که یارو خرپوله نمیدونه پولاشو چه جوری خرج کنه که زود تر از همه سوار ماشین میشدم! یه ویلا اجاره کرده بود خارج از شهر، کنار زاینده رود! وقتی از تو حیاطش رد میشدی بالا سرت انگور اویزوون بود. صاحب ویلا گفته بود انگورا رو نچینید توی باغچه هم نرید. همین که از در رفت بیرون بابام دستاشو قلاب کرد رفیق بابام رفت بالا چندتا انگور چید! منم دیدم خرتو خره پریدم تو باغچه افتادم به جون زال زالکا! خلاصه روز و شب جوجه کباب خوردیم! کم کم داشتم تبدیل می شدم به جوجه. بعد از چند روز هم ما رو برد خونه خودش. عجب خونه ای بود! سه طبقه بود یه طبقه ش خالی بود داد دست ما. چه سالنی داشت! وقتی میرفتی دست شوییش که دیگه دلت نمیومد بیایی بیرون! بعدشم رفتیم باغ گل ها. یه یارویی رو دیدم موهاش زرررررد خودشم سفییید!! حس شیشمم گفت خارجیه طرف! به مامانم چسبیده بودم بذار برم بهش بگم Hello  !! پشت سرش راه می رفتم یهو گوشیش زنگ خورد. گوشی رو ورداشت گفت الو سلام خوبی؟!!! ( عجب دور و زمونه ای شده! یارو تهرانی بود ما رو باش فکر کردیم خارجیه داشتیم واسش تلو تلو میخوردیم!)

واسه همتونم گز اوردم. واسه منصور هم اورده بودم منتهی الان دیگه خدا بیامرزدش دیگه!!! مال منصور رو بین خودمون تقسیم میکنیم! به قول شاعر که می فرماید:

 ای همه وجود من........ ای کسی که پا گذاشتی رو قلب من

ای کسی که در رو بستی به روی من........ درو باز کن!

                   دستم مونده لای در!!

دلتون شاد و لباتون خندون....




برچسب ها : هیج جا خونه خود ادم نمیشه! , اصفهان , سفر به اصفهان , منصور , احمد , سندمن , سیبیل , عصا , پیری , دیار , بالشت , خواب , پمپ بنزین , دست شویی , سفرنامه , سفرنامه اصفهان , طنز در سفرنامه , سفرنامه طنز , شربت , خیار سبز , سکنجه بین , رستوران , بازار , خرید , ساک , خرپول , ویلا , زاینده رود , ویلای زاینده رود , حیاط , انگور , زال زالک , باغچه , سالن , باغ گل ها , خارجی , گز , شاعر , قلب , دست , خاطره , خاطره در سفرنامه , جدیدترین مطالب طنز , مطالب جالب , مطالب خواندنی , دست نوشته های کافه جوان , کافه جالب انگیز , سایت کافه جوان , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , tempter , cafejavan.ir , the tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] (تعداد کل صفحات:4)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت