تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

mythe
عمو قصه باف. . .
بلــــــــــــــــه. . . 
قصه منو بافتی؟
بلـــــــــــــــــه. . .
به مردم انداختی؟
بلـــــــــــــــــه. . . 
بابا اومده. . .
چی چی اورده؟
نویستده جدید. . .
با صدای چی؟
Mythe. . .

بله دوستان. . .همونطور که عمو قصه گو   زحمت کشیدن و گفتن (همزمان یه چشم غره اساسی به عمو  قصه گو میره   که عمو    قصه گو    زیر لب لب فاتحه میخونه برا خودش!!) یه نویسنده جدید داریم که من همینجا بهتون میگم قراره رسما با پستای چرت و پرتش به مرز جنون بکشوندتون!!
 
mythe :عه عه عه!!مگه من چه هیزم تری به تو فروختم بشر؟؟؟
نه بچه ها این میخواد منو خراب کنه!من بچه خوبیم باور کنید!!به جان مش قلی خان نوه ی ملانصرالدین قمصری راست میگم!!
واسه رونق و رشد بیشتر کافه هر کمکی از دستم بر بیاد انجام میدم حتی اگه لازم باشه هر روز بشین  پاشو برم!!فقط تروخدا منو از شنا معاف کنید که یبار رفتم شنا برم  دشمن شاد شدم!!

حالا بذارید یکم در مورد خودم بگم : یه آدم خیلی خیلی مهربون ، در سلامت عقلی کامل ،مغز متفکر ، استاد همه کاره!
فقط شما یه زحمت بکشید همه اینارو برعکس کنید 

حالا به مرور بهتر باهم آشنا میشیم. . . منتظر چرند و پرند های بعدیم باشد. . . تا بعد




برچسب ها : عمو قصه باف , یادداشت های یک دیوانه , mythe ,
دسته بندی : کافه طنز ,

با سلام

خب دوستان اینم یه داستان دسته اول و زیبا:


در زمان حای قدیم وقتی شاه تیر اندازی میکرد . پسره دختر بازی میکرد . اون یکی کفتر بازی میکرد . دختره با دل پسره بازی میکرد . عدد 1234567-935-666 دختر ها را ضایع میکرد . امید در پی این بود که :


یکی بود یکی دیگه هم بود زیر گنبد کبود هیشکی نبود . توی یه دهکده کوچیک یه دختری بود که خیلی بلا بود. این دختر یه دوست پسر داشت که اسمش مارکو پلو بود که در روز تولد او یک تیشرت به او هدیه داد. یک تیشرت قرمز بد رنگ و ضایع و زشت و ایکبیری!!! با عکس آدمک یاهو در حال نیش خند.


دخترک بد سلیقه و کج سلیقه خیلی از این تیشرت خوشش اومده بود. از اون روز به بعد هر وقت که با این تیشرت می رفت بیرون بچه های محله شون می افتادند دنبالش و بهش متلک مینداختند!!! کار به جایی رسید که دختره دیگه هیچ وقت بدون این تیشرت ضایع بیرون نمیرفت!!! چون خوشش می یومد متلک بارش کنند. این بود که اُسکلان محلهِ شون لقبِ تیشرت قرمزی را بهش دادند. یه روز که تیشرت قرمزی می خواست بره سر قرار با اون دوست پسر اوران گوتانش، مامانش بهش گفت: بعدآ که کارت تموم شد یه سر به پدر بزرگت بزن چند وقته که مریضه!!!. تیشرت قرمزی از خونه که اومد بیرون دید چند تا از پسر های محله شون سر کوچشون نشستن وقتی که خواست از کوچه بره بیرون یکی از بچه پر رو های محله شون بهش گفت :" هی خانم کجا کجا !!! با ما این جوری نباش !!! "


تیشرت قرمزی هم برگشت بهش و گفت:" خفه شو پــــــــرووو " یکی دیگه از پسر های محله شون(این رو من میشناسم یه آدم سالوسیه که نگوووووووووووووووو) با مهربونی بهش گفت: کجا میری جیگر!!! تیشرت قرمزی هم گفت : دارم میرم خونه بابا بزرگم!!!  و به راهش ادامه داد و رفت و رفت و رفت تا به سر قرار با اون اوران گوتان رسید(( او با مارکو پلو تو جنگل قرار گزاشته بود )). ولی وقتی رسید از مارکو هیچ خبری نبود!!! تیشرت قرمزی یکم منتظر مارکو موند ولی از اون هیچ خبری نشد . تیشرت قرمزی حسابی ضایع شده بود و داشت بر میگشت که!!!!!!!!!! چشمش به جمال مبارک آقا مارکو افتاد که دست اون یکی دوست دخترش تو دستش بود و داشتن با هم مخندیدند و حال میکردن و لاس میزدن راه میرفتند!!!


تیشرت قرمزی که دختر بی جنبه و خود پسندی بود تا این صحنه را دید رفت جلو و گفت: بی شرفِ اوران گوتان منو میپیچونی؟؟ و یکی کشید زیر گوش مارکو پلو . مارکو پلو که حسابی ترسیده بود که یه وقت گندش جلو این دوست دختر جدیدش در بیاد برگشت و با کمال پر رویی به تیشرت قرمزی گفت : خانم چی کار می کنی  ؟؟ اصلآ شما کی باشین که من رو میزنین؟؟!!! و اومد که یه چشمک بزنه که یعنی آره حالا 3رو بگیر بعدن بهت میگم!!! که تیشرت قرمزی دست کرد تو کیفش و شمشیرش رو در اورد و مارکو را از وسط به دو نیم کره شرقی و غربی تقسیم کرد و با سرعت صحنه جنایت را به سوی خونه پدر بزرگش ترک کرد !!! ((خودم فکر نمیکردم اینقدر بی رحم باشه))


تو راه حسابی به مارکو فکر میکرد که " حیف شد عجب منبع درامدی بود "

فعلآ تا این جای داستان را داشته باشید


وقتی که تیشرت قرمزی داشت صحنه جنایت را ترک میکرد اُسکلان محله شون رسیده بودن دم در خونه بابا بزرگ تیشرت قرمزی !!!اسکلان محله تیشرت قرمزی در خونه پدر بزرگ تیشرت قرمزی را میزنند و وقتی که پدربزرگ تیشرت قرمزی در خونه را باز میکنه به اون حمله میکنند و دست و پاش رو می ببندند و میندازنش تو کمد لباسی و یکی شون هم به اسم پسر شجاع، لباس های بابا بزرگ تیشرت قرمزی رو پوشید و رفت جای پدر بزرگ خوابید و بقیه هم رفتند پشت کمد مخفی شدن.


تیشرت قرمزی هم که از همه جا بی خبر بود با عجله خودش را به خونه رسوند بدون این که دری بزنه یا بوقی موقی چیزی بزنه یهویی رفت تو و شروع کرد به پاچه خاری (( به عبارتی دیگه ...... )) !!!

    =-این هم متن مکالمه بین تیشرت قرمزی و پسر شجاع (( پدر بزرگ )) =-

 تیشرت قرمزی : سلام بابایی !!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : زهر مار عزیزم

 تیشرت قرمزی : چه خبر بابایی ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : دستهء تبر بابایی

 تیشرت قرمزی : تو اونجای آدم بی خبر بابایی

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : همچنین با خبر بابایی

 تیشرت قرمزی : بی ادب !!!

 تیشرت قرمزی : از کی تا حالا

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : از وقتی ایرانسل اومده !!

 تیشرت قرمزی : آره !؟!؟!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : نه دروغ گفتم !!

تیشرت قرمزی یه نگاهی به پدر بزرگش میکنه و متوجه یه تغیراتی تو چهره بابا بزرگش میشه و شروع میکنه به سوال پرسیدن !!!

 

 تیشرت قرمزی : بابایی چرا این قدر چشم هات تو رفته ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : از دست شما دخترای جیگره !!!

 تیشرت قرمزی : چرا دماغت این جوری شده ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : آخه مگه تو فوضولی ، مَد ساله !!

 تیشرت قرمزی : چرا گوش هات این جوری شده ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : باز هم مگه تو فوضولی آخه ، مادر زادیه !!

 تیشرت قرمزی : بابایی پس ریش و سیبی لت کو ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : با ژیلت زدم ، میگن بهم میاد ، نه ، یه 70_80 سالی انگاری جوون تر شدم  !!!

 تیشرت قرمزی : بابایی چرا اینقدر دهنت بزرگ شده !!!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : برا این که بتونم جیگرتو بخورم !!!

 

تا اینارو گفت همه اونایی که پشت کمد مخفی شده بودند پریدن بیرون و همه یک صدا با هم گفتن ما بوس می خوایم یالا ، ما بوس می خوایم یالا.

تیشرت قرمزی هم بدو معطلی شمشیرش رو در اورد و همشون را تیکه و پاره کرد .

 

نتیجه اخلاقی : هرکی چشمش در دور و بر دختر همسایشون باشه سزای کارش همینه !!!

**********************************************

دوستون دارم

بای




برچسب ها : داستان شنل قرمزی , داستان طنز , داستان اینجوری و اونجوری , امید و شنل قرمزی , داستان تجاوز به یه دختر ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
سلام دوستان
در ادامه مطلب 2تا عکس از دختران ایرانی براتون گذاشتم.یکمی مورد داره.پس بچه های زیر 18 سال نرن ادامه مطلب.
واقعا تاسف داره.مخصوصا اون عکس اولی که اندامش رو گذاشته بیرون.



برچسب ها : امید و دختران اونجوری و اینجوری , عکس اینجوری , عکس اونجوری , داستان اینجوری داستان اونجوری , عکس طنز ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه طنز ,
سلام
من متشکرم از آقای فامیل دور!اینم یکی از تجربیات ارزشمندشون:

فامیل: آقای مجری امروز قراره واس این بچه برم خواستگاری
مجری: چی!؟ این که بچه س...
فامیل: من نصف این بودم زن گرفتم! این که دیگه لندهوری شده واس خودش!!
مجری: آخه این نه درس خونده،نه کار داره...
بچه: نه کف کرده!
فامیل: شما مگه تلوزیون نمیبینی؟ همش میگن مهم تفاهمه
مجری: آخه این بچه اصلاٌ میفهمه تفاهم ینی چی؟
فامیل: بله که میفهمه خودم بهش یاد دادم،تازه خیلی چیزای دیگه هم بلده،بابایی اونایی که دیروز بهت یاد دادمو بگو به آقای مجری...
بچه: نهادینه سازی صرفه جویی در مصرف آب،مبارزه با ترویج فرهنگ غربی،مذاکرات پنج بعلاوه یک
مجری: ینی چون چارتا کلمه قلمبه سلمبه یاد گرفته دیگه وقت زن گرفتنشه؟
فامیل: آقای مجری زن گرفتن که چیزی نیس،مردم با همین چارتا کلمه وزیر میشن!

******************************
پی نوشت:
1-دروغ میگه؟؟



برچسب ها : داستان طنز , مطلب طنز , جوک , پست جنجالی , کلاه قرمزی ,
دسته بندی : کافه طنز ,



به نام خدا بچه ها سلام. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خیلی خوشحالیم درخدمتتون هستیم. اما امروز میخوایم درباره اون بچه هایی حرف بزنیم که تنبلن و همش تو خونه میخورن و میخوابن. نه به کسی کمک میکنن و نه کاری انجام میدن. این رفتار اصلا خوب نیست ... عه ببینید کی اومده! گابی! 

گابی : هه هه سلام آقای مجری خوبی؟ 

مجری : سلام بله شما خوبی؟

- هه

- اتفاقا خوب شد اومدی گابی. من داشتم با بچه ها صحبت میکردم. میتونی برامون بگی از صبح تا حالا چیکار میکردی؟

- آقای مجری من دیشب که نخوابیدم ، این خوابی دیدم که رفتم یه سیاره دیگه که به جای علف نون خشک از زمین میومد بیرون. منم گشنم بود این دل من کوچیک کوچیک شده بود دیگه شروع کردم به خوردن نون خشکا و هرچی بود من خوردم! الانم تازه بیدار شدم میخوام برم ببینم چی داریم من بخورم آقای مجری

- بله بچه ها. این یکی از اون بچه هایی بود که داشتم میگفتم. باشه گابی تو برو ما مهمون داریم. یکی از دوستای من یعنی آقای سندمن میخواد بیاد یکم براتون صحبت کنه. عه خوب تشریف آوردن. سلام علیکم. خوب هستی شما؟

سندمن: من هم سلام عرض میکنم خدمت شما و همه بینندگان عزیز. امیدوارم خوب و سلامت باشن.

- خوب جناب سندمن من داشتم با بچه ها در مورد تنبلی و بیکاری حرف میزدم. این که همش خوردن و خوابیدن نمیشه زندگی. شما توضیح خاصی دارین؟

سندمن : بله. ببینید آقای مجری من از زندگی خودم میگم تا بچه ها استفاده کنن. من همین دیروز امتحانام تموم شد و به آغوش جامعه باز گشتم. معمولا همسن و سال های من بعد از امتحانات به خودشون یه مقدار استراحت میدن که هم خستگی از تنشون در بره و هم کسی شک نکنه. اما من همین امروز عازمم شمال برای کار و احتمالا تا آخر هفته هم اونجا بمونم. در نتیجه زیبا ترین بازی های جام جهانی که همون مرحله نیمه نهایی باشه رو از دست میدم. مسلما هیجان بازی فینال به بازی های نیمه نهایی نمیرسه. اما چه کنم که باید برم. وقتی هم برگردم بازم باید به کار بپردازم و کسب درآمد کنم برای گذران زندگی. یه سری خرج دارم که حالا گفتن نداره. 

اما صحبت از جام جهانی فوتبال شد. بیاید یکم از فوتبال فاصله بگیریم و به جاهای دیگه دنیا سر بزنیم. ببینید ما در سال های اخیر هر تورنومنت بزرگ ورزشی که داشتیم در پشت پردش و زمانی که حواس مردم همه دنیا به اون Event بود ، اتفاق هایی تو جاهای دیگه میفتاد. مثلا جام جهانی 2006 آلمان که بود اسرائیل به لبنان حمله کرد ولی صدای هیچ کس در نیومد. همینطور در سال های 2008 که هم المپیک پکن بود و یورو 2008 و به همین ترتیب 2010 آفریقای جنوبی و سال 2012 که اومدن گفتن مسلمون ها میخوان تو لندن بمب گذاری کنن و مسابقات المپیک رو مختل کنن. حواس همه مردم رفت به لندن ولی در جاهای دیگه جهان به خصوص در کشور های سوریه ، فلسطین و برمه شروع کردن به کشتار جمعی مسلمونا. الان یه ساله که مردم جهان رو جنگ سوریه زوم کردن قبلش حواسشون جاهای دیگه بود. (نکته: برای دونستن دقیق اتفاقات اون سال ها که ذکر کردم به گوگل مراجعه کنید و سرچ کنید اتفاقات سال فلان)

حالا امسال هم که جام جهانی داره پر زرق و برق تر از همیشه تو برزیل انجام میشه و همه جهان یا حواسشون اونجاس یا به لیگ جهانی والیبال ، این داعشی ها دارن عراق رو به خاک و خون میکشن. من نظرم این بود که عکس جنایت هاشونو بذارم ولی پشیمون شدم و نخواستم فضای کافه رو کثیف کنم. عکس هایی رو دیدم که حتی آدمی به سنگدلی خودم رو به وحشت میندازه. پلیس های عراق رو گرفته بودن سلاخی کرده بودن همنطوری سر و بدن جدا ریخته بودن کنار جاده. اینا اصلا معلوم نیست چه جونورایی هستن. 

اگر اخبار گوش میکنید سه گروهید. یا اخبار ایرانو گوش میدید که میگه گروهک تروریستی داعش ، یا اخبار ماهواره به خصوص شبکه من و تو رو گوش میکنید که میگه مبارزان سنی داعش و یا اخبار سایت های داخلی رو دنبال میکنید که میگن وهابی های داعش. به نظر من همون گروهک تروریستی از همش درست تره. چراکه اینا وقتی تو سوریه و لبنان بودن نه به شیعه رحم کردن نه به سنی. الان تو عراف هم فقط دارن مسلمون می کشن. رو پیشونی یارو ننوشته شیعه یا سنی که. هرکی دم دستشون بیاد رو می کشن. دختر بچه سه ساله رو میکشن تا پیرمرد 90 ساله. پس سنی نیستن و گول این شبکه عوضی رو نخورید که فقط هدفش اختلاف اندازی بین شیعه و سنیه. اگه اخبار سایت ها رو بخوایم ملاک قرار بدیم بازم اوضاع قاطی میشه. اینا اگه وهابی هم باشن باید به پایتخت وهابیت یعنی عربستان سعودی متعهد باشن ولی دو ماه پیش بود من دیدم رهبر داعش علیه عربستان سعودی هم فتوای جهاد داده! اینا اصلا به هیچ چیزی اعتقاد ندارن و فقط میخوان روی خون های ریخته شده ، دولت اسلامی عراق و شام رو بنا کنن که هرگز هم موفق به این کار نخواهند شد چراکه ارتش عراق با کمک ایران داره ترتیبشونو میده. 

من یکم تاریخ خوندم و جنگ ها رو مطالعه کردم. تاریخ یهود رو هم خوندم و میدونم چه سرتق هایی تشریف دارن. ولی انصافا تو خلقت این داعشی ها موندم. یعنی از عوضی بازی و کثافت کاری و وحشی گری و سرتق بودن ، چکیده و برگزیده تمام آدمهای دنیا از اول تاریخ تا همین الانن. اگه فیلم 300 رو دیده باشین که مسخره بازی محضه ولی اومده به قول خودش وحشی گری رو نشون داده ، اینا از اونا هم وحشی ترن. یعنی من وقتی می بینم چه بلایی دارن سر بقیه کشور های اسلامی میارن بیشتر از همیشه خدا رو شکر میکنم که دارم تو ایران زندگی میکنم که از لحاظ امنیتی عالیه. ما سالانه کلی به مرز هامون تجاوز میشه و حمله های تروریستی ریز و درشت میکنن و شهید میدیم اما اصلا صداش در نمیاد و آب تو دل مردم تکون نمیخوره. پیش خودم میگفتم اینا پاشون برسه ایران از صدامی ها بدتر میکنن ولی بعدش جواب خودمو دادم و گفتم اینا اصلا پاشون به ایران نخواهد رسید. اون بی شعور هایی هم که نشستن دارن میگن ما واسه چی داریم به عراق و سوریه کمک میکنم اگه جرات دارن برن یه هفته تو مرز های خودمون با عراق زندگی کنن. اگه پوشک واجب نشدن بعدا بیان حرف بزنن.

امیدوارم چشم همه مون باز باشه و تحت تاثیر زرق و برق ، اتفاق های مهم تر رو نادیده نگیریم.

وقتی از سفر برگردم احتمالا دوتا نویسنده به کافه اضافه بشن که رونق بیشتری بگیریم. دلم میخواست به آقای مجری اجازه بدم خودش برنامه رو تموم کنه ولی همین که نصف وقت با ارزش همه مونو گرفت اول پست ، تصمیم گرفتم نذارم حرف بزنه و خودم همه تونو به خدا میسپارم!

از من نکن خدافظی...!



برچسب ها : سندمن در کلاه قرمزی , داعشی ها سنی نیستند , داعشی ها سنی ها رو هم می کشند , در پشت پرده جام جهانی برزیل چه می گذرد؟ , سندمن : ما با داعش مبارزه خواهیم کرد , سندمن , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,
*****
باید از اول شروع کنی. همه همین را می گویند. اما زندگی که شطرنج نیست؛آدم وقتی محبوبش را از دست می دهد که دیگر واقعا نمیتواند "از اول شروع کند". بیشتر چیزی است شبیه "ادامه دادن بدون او"
*****
کسی نمی داند دقیقا چه کسی تلفن را اختراع کرد. هرچند سازمان ثبت اختراعات امریکا آن را به نام الکساندر گزاهام بل اسکاتلندی تبار نوشته است، بسیاری تصور می کردند او این فکر از مخترعی امریکایی به نام الیشا گری دزدیده بوده.
دیگرانی هم اصرار دارند اعتبار این اختراع را باید به پای یک ایتالیایی به نام مانتزتی یا یک فرانسوی به نام بورسول یا یک آلمانی به نام رایس یا یک ایتالیایی دیگر به نام موچی نوشت.
نکته ای کهکسی تردید در آن ندارد این است که همه این مردان در اواسط قرن نوزدهم با ایده انتقال ارتعاشات صوتی از یک مکان به مکانی دیگز کلنجار می رفتند. اما اولین مکالمه ی تلفنی تاریخ،بین بل و توماس واتسون که در اتاق های جداگانه ایستاده بودند شامل این کلمات بود: بیا اینجا؛ میخواهم ببینمت.
در بی شمار تماس تلفنی بعد از آن،این مفهوم هرگز از زبان مان دور نشده. بیا اینجا. میخواهم ببینمت. عاشقان ناشکیبا،دوستان دور از هم،پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که با نوه هایشان حرف می زدند.
صدای تلفنی چیزی است از جنس اغوا؛از جنس نان تازه ترد برای اشتها. بیا اینجا. میخواهم ببینمت.
*****
*****
با سلام خدمت دوستان عزیزمون...نماز روزه هاتون قبول باشه. دوتا متن بالا قسمت هایی از کتاب "اولین تماس تلفنی از بهشت" هستش. کتاب خیلی قشنگیه. کتاب همونطور که از اسمش معلومه در مورد تماس هایی که از بهشت گرفته میشه و کسانی که اون دنیا هستن با عزیزاشون تو این دنیا صحبت میکنند. کتاب مسیر خیلی پیچیده ای داره.
در کل کتاب خیلی جالبی بود، مخصوصا از لحاظ ایده و تنها اشکالی که میتونم به کتاب بگیرم تعدد شخصیت هاست.
نویسنده کتاب، آقای میچ آلبوم هستش که کتاب های معروفی از جمله "سه شنبه ها با موری" و " در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند" که مثل اینکه اولین تماس تلفنی از همه این کتاب ها معروف تر بوده.
در خصوص قسمت دوم متنی که گذاشتم یه تیکه جالب که میشه بهش اشاره کرد این بود که الکساندر گراهام بل چند سال بعد با توماس واتسون تماس میگیره و دوباره بهش میگه که بیا اینجا میخوام ببینمت و این در حالیه که این فاصله از 7-8 متر به چهار-پنج هزار کیلومتر فاصله تبدیل شده.
کتاب از دو داستان تشکیل شده. یکی داستان اصلی(تماس ها از بهشت) و یکی هم قسمت کوچکی در مورد گراهام بل که در خلال داستان اصلی به زیبایی آورده شده.
دوستان عزیزم بهتون پیشنهاد میکنم حتما این کتابو بخونید....مطمئنا ازش خوشتون میاد.
****
پ.ن1: دوستان تو این شب های عزیز سر سفره های افطارتون منو هم فراموش نکنید...این معده من دوباره وضعیتش اوت کرده و امانمو بریده. دعا کنید تمام مریضا شفا پیدا کنند.
پ.ن2: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید





برچسب ها : نقد کتاب اولین تماس تلفنی از بهشت , سه شنبه ها با موری , در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند , در مورد میچ آلبوم , در مورد اختراع تلفن , مخترع تلفن که بود؟! , آیا تماس از بهشت به زمین ممکن است؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
داستان اونجوری
.
.

.

.
.
.
.
.

.

.
.
-دختر : خیلی تنگه.... 

پسر : باشه آروم میکنم....

دختر : اخ دردم میاد.... 

پسر : فقط اولش درد داره بعد خوب میشه ...

دختر :اخ درش بیار... 

پسر : اره فایده نداره باید یه حلقه دیگه انتخاب کنیم...!

باز فکر های خا ک بر سری کردی بی ادب



برچسب ها : داستان اونجوری خفن , داستان اونجوری , داستان های اونجوری , سایت اونجوری , داستان های تنگ , آروم میکنم , دردم میاد ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,

با سلام

 

چند شب پیش اتفاقی پیش اومد که دلم نیومد با شما درمیان نذارم. حدود ساعت 8 شب که همکاران به اتاق رست رفته بودن و اینجانب به اضافه یک دوست کارآموزتر از خود طبق معمول آماده باش در سنگرمون( ایستگاه پرستاری) نشسته بودیم و در حال حل کردن جدول بودم. سرم رو بلند کردم و مشاهده کردم دختر پسری البته دختر پسر که چه عرض کنم سن و سالشون یه کم از دختر پسرهای امروزی بالاتر بود، در حالی که دختر کیف دانشجویی بر شانه ی راست داشت و یک کتاب در دست چپ و دست پسر دور دختر مثل پیچکی گره خورده بود و دختر از دل درد شاکی بود وارد اورژانس شدن نوبت گرفتن و در سالن انتظار نشستن. پسر دست راستش رو که حدود یک متر بود، بالای صندلی گذاشت و دختر را همانند گنجشکی بی پناه لابه لای دستان پر قدرت و آرامش برانگیز خود قرار داد و دخترم سرش رو روی دستان پسر تکیه داد و کم کم سرش از حد مجاز فراتر رفت و روی سینه ی پسر قرار گرفت!!! سر پسر هم متقابلا مث آهن ربا خود به خود جذب سر دختر شده و محکم به سر دختر چسبید و هر دو آنچنان به دیوار روبرویشان خیره شده بودن و سکوت اختیار کرده بودن که گویی در کنار دریا نشسته اند و غرق امواج دریا اند!!!

 

منم که دورادور نظاره گر صحنه ی عاشقانه بودم، تا اینکه منشی محترم صداشون کرد و هر دوتا که انگار در پارک در حال قدم زدن هستن آسه آسه نزد پزشک رفتن و دختر آنچنان با ناز جواب سوالات پزشک را میداد که پزشک چندبار به دختر گوشزد کرد که خانم محکمتر حرف بزنید! خلاصه بعد از چند دقیقه پسر با یک کیسه سرم و آمپول پیشمون اومد و دخترم روی تخت دراز کشید منم سرم رو آماده کردم و برای وصل سرم بر بالین دختر حاظر شده و دختر به محض دیدن سرم در دستم شروع به ریختن اشک کرد و از اون طرف پسر هم کلی قربون صدقه دختر میرفت... .

 


  خلاصه با کلی مکافاتو ناز و عشوه های خانم آنژیوکت رو براش فیکس کردم و سرم تراپی رو شروع کردم و به سنگر برگشتم. چند دقیقه ی بعد متوجه ی صدای دختر شدم! آنچنان اصوات مختلفی از خودش در میاورد که منم خجالت زده شده بودم! یک آن برگشتم ببینم چش شده که دیدم دختر در حالیکه دست چپ رو کمی بالاتر از شکم روی قفسه ی سینه قرار داده پسر هم در حال نوازش کردن دستان دختر است!!! رک بگم منم که بدم نمی اومد دیدی بزنم هر چند ثانیه یک بار سرم رو 180 درجه میچرخوندم تا هدف رو زیرچشمی با زاویه 35 درجه نگاه کنم اما ایندفعه مشاهده کردم هدف داره کارش به جاهای باریک کشیده میشه!!!!! منم که دیدم فاجعه در حال وقوع است خجالت کشیدم و سرم رو با سرعت نور به حالت اولیه برگردوندم و به دیوار روبرو در حالیکه چشمانم از حدقه در اومده بود خیره شدم و سه چهار بار پلک زدم و پیش خودم گفتم در دیزی بازه حیای گربه کجاست!! البته ناگفته نماند دیزی خانم که بدش نمی اومد چه برسه به آقا گربهه! یک آن به خودم گفتم حالشون رو بگیر و از اونجاییکه نمیتونستم به آقا گربهه چیزی بگم برگشتم و به دیزی خانم با صدای بلند گفتم خانم این چه وضعشه؟؟؟؟ این اصوات چیه که از خودت درمیاری؟؟؟؟ آروم باش! اینجا رو اشتباه گرفتی!

 


آقا گربهه برگشت و گفت: شمایی که اینجا رو اشتباه گرفتی لطفا شما آروم باش. منم گفتم والا ما که آرومیم شمایی که گویا نا آرومی!! حداقل پرده رو بکش. پسر گفت مجبور نیستی نگاه کنی چشمت رو درویش کن منم گفتم فعلا شمایی که باید چشمات رو درویش کنی و در یک حرکت ضربتی رفتم و پرده رو  کشیدم. آقا گربهه که عصبی شده بود پرده رو با شدت هر چه تمامتر به حالت اولیه برگردوند. طوریکه 7،8 تا از گیره های پرده کنده شد و پرده روی چوب پرده به صورت نصفه نیمه آویزون موند. منم همونطور که با تعجب و عصبانیت به پسر خیره شده بودم تو این قیل و قال از نیم رخ یه هاله ی سیاه رو دیدم که دارد وارد اتاق رختکن برادران میشه که نزدیکه در ورودیه اورژانسه. منم مشکوک شده بودم که ساعت هشت و نیم شب کی میتونه باشه؟ موضوع دختر پسره رو ول کردم و سراسیمه به سمت سوژه ی جدید روانه شدم! نزدیکه اتاق برادران که شدم قدم هام رو آهسته برداشتم و جلو در ورودی اتاق ظاهر شدم و مشاهده کردم یک آقایی لاغر با لباس محلی یه استان دیگه با عجله در حال زیر و رو کردن کیف برادران محترم و زحمتکش اورژانسه! منم که با دیدن آقا دزده با اون سیبیلای هیتلریش انگار که خودم در حال ارتکاب جرم هستم رگ گردنم به به لرزه دراومد و متقابلا آقا دزده با دیدن من زهره ش ترکید!! وقتی ترسش رو دیدم به خودم مسلط شدم و یه کم از در فاصله گرفتم تا وقت محاکمه کردن آقا دزده احیانا اگر سلاح سرد داشته باشه راهی برای دفاع داشته باشم.

 


دست به کمر وایسادم و شروع به محاکمه کردنش کردم و گفتم آقا داری دزدی میکنی؟(با لحنی کاملا ریلکس) در جواب گفت: چند وقت پیش اومدم پیش دکتر برام یک قرصی تجویز کرد از اون روز به بعد دچار توهم شدم الان هم نمیدونم چرا اشتباهی وارد این اتاق شدم!! منم پیش خودم گفتم خودتی!! و بعد گفتم دفعه ی دیگه اگر خواستی دزدی کنی حداقل این لباس محلی رو تن نکن چون آبروی ایل و طایفت رو میبری. منم که دیدم خیلی ترسیده دیگه حراست رو خبر نکردم و گفتم همین حالا برو تا نیروی انتظامی رو خبر نکردم. برگشتم به استیشن. دوباره یاده پرده ی کنده شده افتادم و به آقا گربهه گفتم حداقل پرده رو به گیره ها وصل کن. جواب داد: این کار ما نیس کار امثال شماس. منم که حرصم گرفته بود نیم خیز شدم که برم بزنمش یه دفعه یادم اومد دفعه قبلی هم همین مورد پیش اومد و نزدیک بود به ناکجا آباد کشیده بشم، نشستم و گفتم خب بعد ازینکه سرم دوست دخترت رو از دستش کشیدم زحمت وصل پرده رو بکش. گربهه گفت عمرا!



تو این گیرو داد صدایی از ته سالن اومد که میگفت: آقای پرستار مشکلی پیش اومده؟ کسی چیزی بهتون گفته؟ بیام سراغش؟ یک لحظه برگشتم که ببینم کیه؟ دیدیم آقا دزده با کمال پر رویی بر روی صندلی کنار دیوار نشسته و شاهد ماجراس! منم که خشم وجودم رو گرفته بود نیم خیز شدم که همون مورد قبلی یادم اومد و دوباره نشستم و گوشی رو برداشتم نیروی انتظامی رو گرفتم. همونطور که در حال صحبت با همکاران انتظامی بودم آقا دزده پا به فرار گذاشتن و آقا گربهه هم که فکر میکرد من برا اونا با نیروی انتظامی تماس گرفتم گفت: پرستار. سرمش تا همین جا کافیه باید بریم....

 


اینم زندگی ماس دیگه!

 

دوستون دارم

بای




برچسب ها : داستان طنز , طنز , مطلب طنز , شیفت دادن امید , بدبختیه ما داریم؟؟؟؟ , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,
ساملکم

احوالات؟خوبین؟

شرمنده واقعا. چون در این ایام فاجعه بار امتحانات بالاجبار از نت دور شدم و گوشه عزلت و به اضافه کلی محدودیت قبول کردم تا بالاخره به این نحسی که در ترم قبل گریبانگیرم شد پایان بدم. خدارو شکر چون موفق شدم جزوه اعصاب رو به طور کامل بجوم و هضمش کنم تا بفهمم که عصب زوج دهم واگه و به قلب عصب رسانی میکنه. یا اینکه موفق شدم جزوه قلب رو مستقیما بچپونم تو کلم تا بفهمم طحال وقتی پاره میشه باید درش آورد و مراقبت های مخصوصش چیه. آقا جزوه تولید مثل روهم که قشنگ حفظ شدم! و الآن قابلیت تدریسش رو دارم.


متقاضی های عزیزی که دوس دارن این درس رو آموزش ببینن با من تماس بگیرن(شماره ها زیر نویس میشن). حالا یه تشکر خوب دارم از اون استاد دین و زندگیم که سر امتحان کل سوالات رو برام گفت. و یه عقده دارم از مدیرمون! لامصب صداش مث مته تو مخ من فرو میرفت.حالا با جیغ جیغش داد هم میزد و کل چیزای نصفه و نیمه ای هم که بلد بودم میپریدن. پس مسبب همه بدبختی های من اونه مطمئن باشین.ایشالا خدا بگیره از وسط نصفش کنه.

آقا اومده به من میگه تو خجالت نمیکشی لباس مدیوم میپوشی با این هیکلت؟؟تو آخر سال از من نمره انضباط نمیخوای؟؟.از شانس بدش من اون روز سگ بودم و از صبح پاچه میگرفتم. امونش ندادم و گفتم آخه تو 3ترم به من انضباط بالای17 ندادی.دیگه ازم چی میخوای؟؟؟؟میخوای از فردا یه گونی بیارم 3طرفش رو سوراخ کنم بپوشمش؟؟؟که یهو معاون و مامان مدرسمون!!! پریدن وسط و بردنم کنار چون شب چهارشنبه بود و خطر مرگ داشت براش!!

آقا به مرگ خودم و خودتون لباسم 3ایکس لارژ بود اون روز. از فردا هم یه لباس پوشیدم که خودش خجالت میکشید منو راه بده سر امتحان!حالا دیگه بماند لباسش چطور بود.(فقط بگم پریسال که برام خریدنش بهم تنگ بود و کل دوستان میگفتن که مونثه!)

در آخر هم یه شکایت دارم از شین گویی کانِ پدسگ که اون بانو خوشگله که اسمشو بلد نیستم رو کشت! آخه مرتیکه تو خجالت نمیکشی؟؟ با اون دختر معصوم و زیبا چه کار داشتی؟؟

به همین مناسبت یه روز عزای عمومی اعلام میکنم دوستان!

بای تا بعد
دوستون دارم

...................................................................................................................
پی نوشت:
نمراتم رو از همین تریبون اعلام میکنم. منتظر باشید



برچسب ها : فصل امتحانات , امید در امتحانات , نمرات پایانی , امید در این ترم خوشبخت میشود؟ , بدبخت میشود؟ , مرگ در انتظار اوست؟ , آخرش چه میشود؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,
آنقدر نبش قبر کردم که آخر خود را به گور سپردم
    خاطرات او احیا شدند
                    زندگی من، زنده به گور
کنار سنگ قبر من، آنقدر غم کاشته اند
                     که بید مجنونم کمر لیلی اش را شکسته
سایه ای انداخته بر مزارم
                   آنقدر خنک که می توانی خاطرات جدیدت را زیر آن بسازی
                                                         و روی من
****
پ.ن1: این چند روزه فقط خاطرات کوفتیمو مرور کردم.
پ.ن2: نوشته شده در 13 خرداد 93....ساعت 5 عصر...کتابخونه
پ.ن3: با این اعصاب خراب انتظار نداری که واست پست خاطره انگیزم بذارم؟!
پ.ن4: عشقید همه تون....حتی اون مرد چاقی که که باسن گنده ای داره و اون ته نشسته



برچسب ها : نبش قبر , منصور کبیر , اشعار منصور کبیر , شعرای عاشقونه , شعری در مورد نبش قبر خاطرات , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
شنیدی میگن دنیا دو روزه؟!
همش خالی بندیه....من الان 21ساله دارم زندگی میکنم و اون 2 روز تموم نشده.
پس سعی کن از زندگیت لذت ببری و منتظر اون 2 روز نباشی.
******
پ.ن1: قسمتی از رمان نانوشته ام!!
پ.ن2: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید و ببینید!!




برچسب ها : شنیدی میگن؟! , دنیا 2 روزه , منصور کبیر , داستان های مشتی , طنز باحال ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:24)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت