تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

همیشه میخواستم یه زندگی خوب داشته باشم. شاید زندگی حال حاضرم خوب باشه ولی من حس نمیکنم. آقا حس نمیکنم دیگه... مگه زوره؟! دوست داشتم زندگیم یه جور خاص بود. یه جور خیلی خیلی  خاص...ازونا که دیگران تا میبینن میگن کاش زندگی من مثل این آقا خاص بود....ازونا که بعد 60 سال زندگی، میان از آدم درخواست میکنن که داستان زندگیشو تعریف کنه تا چاپ کنن.

زندگی من از اولش یکنواخت شروع شد. مثل بیشتر بچه های دیگه 9 ماهه به دنیا اومدم و لزومی نداره که بگم طبیعی، چون راحت میتونید حدس بزنید. بیمارستانم به اقلام بالا اضافه کنید!

نمیگم دوست داشتم تو جوب به دنیا بیام ولی خوب تو بیمارستان هم یکم لوسه....فکر کن توی هواپیما یا وسط گروگانگیری، به دنیا بیای. اصلا زندگیت ازین رو به اون رو میشه!

 بچیگیم هم مثل بیشتر بچه های هم سن و سالم تو خونه، کوچه و خیابون گذشت. اگه این پروسه برعکس اتفاق میفتاد؛ خیابون، کوچه و خونه، الان شما داشتید به داستان یه خلافکار تحت تعقیب که رو سرش کلی پول جایزه گذاشتن گوش میکردید. خیلی دوست دارم پشت این موضوع، این جمله رو هم بگم " از کجا معلوم که الان این قضیه واقعیت نداشته باشه؟!"

ولی همین اول این تضمینو بهتون میدم که واقعیت نداره. یک درصد هم شک به خودتون راه ندید. من اونقدر زندگیم معمولیه که از اول تا آخرش رو، دقیقا اون اخرش که می میرم، راحت میتونید پیش بینی کنید. خیلی عادی تو خواب....خیلی عادیه عادی در سن 80 سالگی تو خواب می میرم. حتی اونقدر بدشانسم که تو سن 40 سالگی که خیلی خاصه، تو یه حادثه رانندگی یا بر اثر شلیک گلوله در یک بانک دزدی نمیمیرم.

البته من اون شخصی هستم که میخواد با فردین بازی دزدارو بگیره و وقتی با 6 تا دزد گلاویز شده یکی از پشت با شاتگان میچپونه تو مغزش و خونش روی سرو صورت مردم میپاشه.

دیروز برای یه دختری که زندگیش خیلی خاص بود،از زندگی معمولیم حرف میزدم. چنان محو حرفام شده بود که یاد مایع ظرفشویی افتادم که چرکای روی ظرفو محو میکرد.چند وقت بود تلویزیون یکسره تبلیغشو نشون میداد.

بعد اون  همه صحبت کسل کننده در مورد زندگی معمولیم، برگشته با کمال پررویی گفته "چه زندگی معمولی خوبی داری،کاش من جای تو بودم"

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردمو گفتم " آه"

همین....به نظرم همین "آه" کافیش بود. دختره وسط جنگ به دنیا اومده بود و مامانش مرده بود،باباش معتاد بود،خودش تا بوغ سگ کار میکرد، ترک تحصیل کرده بود و از سر اجبار میخواست با یه نفر که 30 سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کنه....خیلی زندگیش خاصه...خیلی جالبه....بعد اومده میگه "کاش من جای تو بودم،زندگی معمولی تورو داشتم"

مسخرست!

کاش میشد ولی نمیشه که عوض کرد و من باید تا 50 سال دیگه صبر کنم تا این زندگی معمولی تو خواب تموم بشه. هر چند فکر میکنم اون دنیا هم از بدشانسی بیفتم تو بهشت و این زندگی معمولی ادامه پیدا کنه!

******

پ.ن1: امیدوارم خوشتون اومده باشه.

پ.ن2:پست خاطره انگیز امروز: کلیک کنید و ببینید




برچسب ها : داستان جدید منصور کبیر , داستان زندگی معمولی , منصور کبیر , نوشته های منصور کبیر , سایت کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , دساتان های اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
سلام به همه عزیزان

این اواخر زمزمه های رفع فیلتر فیسبوک بلندتر از همیشه به گوش میرسه. چند روز پیش تو لینکدونی پی سی دانلود یه خبر رفته بود با عنوان : اولین کتاب آموزش فیسبوک چاپ شد و به فروش رسید. شما تو همون لینک هم فک کنم با قیمت 3900 میتونستی آنلاین خریداریش کنی.

من اصلا به این کاری ندارم که فیسبوک سایت بدیه یا خوبه ، خانه فساده یا تکنولوژی ، مفیده یا وقت تلف کردنه و غیره.

سوال من اینه که آگه رفع فیلتر شه  ،آدم میتونه آزادنه بره پیج هایی مثل جسی جیمز؟ برندان راجرز؟ نیکی میناژ؟ مرسدس بنز؟ الکسیس سانچز؟ گروپ بچه های تگزاس؟

یکی پاسخگو باشه!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : زیاد درگیر اسامی نباشید! مشت بود نمونه خروار! دانه معنی بگیرد مرد عقل!



برچسب ها : رفع فیلتر فیسبوک , اولین کتاب آموزش فیسبوک چاپ شد , خرید کتاب آموزش فیسبوک , فیسبوک رفع فیلتر شد , سندمن , کافه جوان , سندمن در فیسبوک ,
دسته بندی : کافه طنز ,
سلامٌ عَلی آلِ کافه!
مطمئنا تمام کسانی که اینجا جمع شدیم و میایم و میریم و از بین نمیریم بلکه از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشیم، حداقل یکبار پای اینترنت ذغالی نشستیم. حالا بحث ما جدا که نسل سوخته هستیمو بیشتر از یک بار پای این اینترنت ذغالی هیزم ریختیم و کارهایی که الان با اینترنت بنزینی انجام نمیدیم، اونموقع انجام میدادیم.

دوران سختی بود. دشمن تو تمام کشور نفوذ کرده بود و ما تو اون گرما پشت دروازه های خونه، بدون هیچ آذوقه و مهماتی خودمونو میرسوندیم به نزدیک ترین مغازه و مهمات تهیه میکردیم. معمولا مهماتمون هم یک کارت 20 ساعت روزانه بود که 100 ساعت شبانه هم جایزه داشت! 2 تا 8 صبح! ساعات گرانبهایی بود.

یادمه یکبار که به اینترنت ذغالی وصل بودم، مادر جان با حالتی کاملا دوستانه گوش مبارک(منظور از مبارک، لعنت الله حسنی مبارک نیستا...خود را میفرمایم) را با عشقی که از دستانش میچکید پیچاند و زمزمه وار داد زد پاشو برو نون بگیر....چیه چسبیدی همش به این اینترنت...چی هست توش هان؟! به من نشون بده بینم تو این اینترنت چی هست؟ تحقیقته دیگه؟ از بابات کارت گرفتی بری تحقیق درسی انجام بدی؟ من هم که از خدا بی خبر، داشتم "عمامه" مبارک را جمع و جور میکرد( خدایش بیامرزدش...وبلاگ قبلی را میگویم) سریع گفتم خوب میرم میگیرم؟ چرا میزنی؟ اگه یه بار میگفتی میرفتم میگرفتم دیگه.
دیدم یه لحظه گشتاور نیروی وارد شده بر گوشم بیشتر شد و خانم والده گرامی فرمود من که 10 بار گفتم بیا برو نون بگیر بچه؟!
منم بهش گفتم آها...نکته همینجاست من گفتم یه بار بگو.....نه ده بار که! هیچی دیگه به هر زحمتی بود، کامپیترو خاموش نکرده با گوشی خون آلود به دست خودمو به نونوایی رسوندم. تو راهم یکی از بچه ها رو دیدم(بچه خودم نبود...بچه یکی از همسایه ها) و نشستیم به صحبتو بعد 2 ساعت اومدم خونه. اومدم دیدم ای دل غافل....یادم رفته بود شیر اینترنتو ببندم و خونه رو اینترنت برداشته و مادر بیچاره ام اگر شنا بلد نبود، یحتمل تو این دریای نت غرق میشد. 2 ساعت اینترنت روزانه به فنای ناباقی پیوسته بود.
سَن قَرا،مَن قَرا فاتـــــــــــــــــحه مع الصلوات!
حالا که اینترنت بنزینی داریم بعضا دیده شده تا 3 روز و به روایتی 5 روز یکسره شلنگ نت بازه و خونه رو آبیاری میکنه!

یادمه یکی از دوستان که اسمشو نمیخوام بگم ولی سندی نام داشت، یه فایل تقریبا 100 مگابایتی یا دقیق نمیدونم چقدری ولی این قدری رو با اینترنت ذغالی دانلود کرد. قشنگ روزی که گفت شروع کرده و روزی که گفت تموم شده رو یادمه. ریشو پشمی عظیم سرو صورتشو فرا گرفته بود.
همون دوست گرامی که اسمشو نگفتم و شما نفهمیدید سندی نام داره...دقیق میگم سندمن که متوجه نشید. چند وقت پیش به اینترنت بنزینی مجهز شده بود که به دلیل ندادن زکات و خمس، اینترنتشو قطع کردن و دوباره به جمع اندک افراد ذغال خر(بخر) پیوست.

دوستان اینارو گفتم تا بفهمید که ما با چه زجرها و مشقت هایی پایه های این وبلاگ رو بنا کردیم. 
باشد که ایمان بیاورید.
پس این جمله رو همیشه هنگام استفاده از اینترنت استفاده کنید تا خدایی نکرده همین اینترنت بنزینی هم که دارید یا اصلا همون ذغالی، رو ازتون نگیرند:
منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت. هر کیلوبایتی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر کیبوبایتی دو نعمت موجودست و بر هر میلی بایت شکری واجب

*******

پ.ن1: نسبت اینترنت پر سرعت ما به خارج مساوی است با نسبت بنزین به انرژی هسته ای!
پ.ن2: هنوزم که هنوزه بیشتر کارت اینترنت های مصرفیم رو نگه داشتم.....شاید بیشتر از 100تا باشه. با اینکار میخوام یادم بمونه که از کجا اومدم و به کجا میخوام برم!
پ.ن3:گشتاور: نیرو ضربدر فاصله نقطه ورود تا نقطه خروج!!
پ.ن4: پست خاطره انگیز امروز::کلیک کنید و ببینید!!





برچسب ها : اینترنت ذغالی.... , منصور کبیر , طنز نوشته های منصور کبیر , جدیدترین طنز کافه ای , بهترین طنزهای کافه جوان , طنز و سرگرمی , سایتی برای تمام سنین ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
سلام رفقا

چقدر دلتون واسم تنگ شده بود! ولی ایراد نداره باز اومدم و باز درستش میکنم.

والا همینطور که تو این مدت من رو شناختین حتما میدونین که کلا یا زیاد شادم یا زیاد غمگین.بعداز اینکه سال نکبت92 تموم شد و سال ازون نکبت تر 93شروع شد یه تصمیم جنجالی گرفتم. تصمیم گرفتم که کلا رو مود شادی قدم نهم. در همین راستا چندتا کنفرانس برگزار کردم که شمارو دعوت میکنم به خوندن یکی ازون کنفرانس ها:

در اولین و مهمترین کنفرانس با سایر دوستان درمورد خواستگاری بحث میکردیم.بنده از دوستان سوال کردم که عزیزان شماها کی میرین خواستگاری؟ یهو تا این حرف از دهنم درومد همشون نطقشون باز شد.یکیشون صداشو صاف کرد و اومد تیریپ آدم بودن بذاره و تا گفت که من سر30 سالگی میرم خواستگاری... همه6نفرمون من جمله خودش گفتیم گ.ه نخوره!

نفر بعدی گفت والا من اصلا حال بچداری و بچه بزرگ کردن و اینارو ندارم و یه راس در سن 40سالگی میرم یه زن با2تا بچه میگیرم(اینم نظریه ی خوبیه!). انتظار واکنش نداشته باشین چون طرف سرهنگ بود و نمیشد واکنش نشون داد بهش(ما بهش میگیم سرهنگ و اکثر دور میدون و تو سفره خونه های سنتی و قیلون سراها مستقر میشه!!!!!!!)

نفر بعدی که به شخصه خیلی دوسش دارم تا اومد حرف بزنه همه عزیزان باهم فرمودن:((این دوباره زر زد؟؟)) البته اینا عادتشونه و زیاد تو ذوق این بچه من میزنن و استعدادش داره هرز میره!

نفر بعدی هم گفت که اصولا من زن نمیخوام! و خاک تو سر شماها که میخواین زن بگیرین. بعداز اینکه یکم ضرب شصت مارو نوش جان کرد و یکمی هم کل آبا و اجدادش رو صلوات دادیم به زبون اومد و با تته پته عرض کرد که کثافتاااااا آشغالاااااا شماها باید دختر بگیرین نه از الآن برین زن بگیرین!بدین صورت من به نکته سنجیش ایمان آوردم و بلایی به سرش آوردم که حتی سر کلاس هم که میاد جوری رد و بدل میشه که چشم به هیکلش نیوفته!

نفر بعدی هم زر زد و گفت من فردای روزی که شاغل شدم میرم خواستگاری!البته این مورد رو فاکتور میگیرم.چون یکم صحنه های مثبت 18داره و امکانش هست شبا خوابتون نبره.

مورد بعدی که خودم بودم و همگی عزیزان چشم بر قد رعنایم،زبان شیوایم،رخسار دختر بکشیم ،چشمان هاپودارم و سوراخ شلوارم داشتن و منتظر بودن تا من حرف بزنم و تیکه ای بپرونن و سریعن فرار کنن.منم زیاد منتظزشون نذاشتم و لپ مطلب رو گفتم:

-ببینید خوشگلای من، عزیزان، زیبارویان، آشغالا، عنترا، گوساله ها و ... شما که معنی سوال منو نفهمیدین غلط میکنین الکی زر میزنین. (همگی کپ کردن و آماده فرار شدن) منظورم اینه که شماها چه موقعی (چه زمانی،چه وقتی، چه ساعتی) به خواستگاری میرین؟ در همین حین یهو سرهنگ که از همه بزرگتره(طول و عرضش درحد خودمه ولی ارتفاعش از من کمتره)اومد جلو و گفت بگو ما باید کی بریم خواستگاری؟

-اول صبح!دقیقا جوری باید برین که خودتون دختر رو از خواب بیدار کنین. اینجوری فرصت آرایش رو از دختر میگیرین و ضربه مهلکی به پیکره وجودیتش میزنین! در این شرایط میتونین قیافه اورجینال دختر رو ببینید و بفهمید تمام عمرتون رو قراره با چه موجودی سر کنین.

بذارین یه مثال تصویری بزنم:

شما ها میرین تو خیابون و یه دختر با این مشخصات میبینین:


بعد که با این متد بنده برین خواستگاری میفهمین که با اینچنین دختری روبه رو هستین:

.
.
.
.
.
.
.
لطفا افرادی که مشکل قلبی و تنفسی دارن و افرادی که بالای65سالن یا زیر10سال نبینن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


  فاتحه برا رفتگانم بخونین که روشنتون کردم!فقط بنده از مسئولان تقاضای آب دارم!یکمی آب به دخترا برسونین که الآن دارن منفجر میشن.

شبتون خوش
دوستون دارم
بای
لطفا مراجع ذی ربط برای حفاظت از جون بنده یه عکس العملی نشون بدن!



برچسب ها : عکس لو رفته , آموزش مسائل و سوال های خواستگاری , مطلب طنز , جوک جدید , داستان طنز , کمپین حمایت از پسران دم بخت , الهی بمیری! ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,


مهر حضرت

مهر حضرت؟؟

مهر حضرت؟؟؟؟

برای افراد بیمار و سالمندان جهت انجام فریضه نماز؟؟

مهر حضرت؟؟؟؟؟؟

افراد سالمند؟؟؟

بیمار؟؟؟

مهر؟؟

62000 تومن؟؟

فقط شصت و دو هزار تومن؟؟؟

پایه مهر؟؟

62؟؟؟

شیب؟

بام؟

بام با چی درست میکنن؟ جنگل یعنی چه سرمایه ملی است؟؟

ماشین لباس شویی رو خودت روشن میکنی؟؟

شما اسمت چیه؟ کلیم! چی؟ کـــــلیم!



برچسب ها : برچسب؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی , خارج از کافه ,

سلام

بله دوستان بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی درسراسر اماکن خصوصی وعمومی کشور ؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک(پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم :

اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است.

 

1) در مسیر برگشت از مهد کودک :

لضا لضا (همان رضا ) من مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها !

رضا : مامان چیه ؟!

 

2) 3 سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه

راننده رو به بچه های داخل سرویس :

همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم!

جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟

 

3 ) 5 سال بعد از 3 سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی

رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم.!!

جواد : چی ؟

رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم

جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا !

 

4) 4 سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا

رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا

جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.

صداش خیلی عجیب غریب بود.

یواشکی حرف میزد و میگفت یه دختره و از من میپرسید آیا پسرم ؟!

رضا : تو چی گفتی ؟

جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد !

 

5 ) 6 سال بعد ؛ دانشگاه

جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟!

رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن ؟

 

6 ) چند سال بعد ، شب خواستگاری

جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟!

 

7 ) چند ماه بعد ، شب ازدواج

جواد : خوب الان باید چیکار کنیم ؟!

خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب!

 

8 ) خیلی سال بعد ، دوران کهولت

جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟

خانم : از کجا بیاریم. تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟

 

9) خیلی سال بعد

نسل ایرانی منقرض شد.

 

 

شبتون به شادی و خنده




برچسب ها : داستان طنز , جوک جدید , طنز , داستان اونجوری , امید رازی بزرگ را کشف کرد , تفکیک جنسیتی در اماکن عمومی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,

سلام بر عزیزان


این هم یه سری ضرب المثل که بین ما پرستارا رواج داره.هرکدوم از این اصطلاحات رو هم بلد نبودین لطفا بپرسین تو نظرات.


.

.

.

.

برانکاردسواری دولا دولا نمیشه.


.

بیمارما ازبچگی رگ نداشت.

.

.
رگ بیمار که پاره شد چه یک سانت چه صد سانت.

.

.
نرمال سالین نطلبیده مراده.

.

.
با آنژیوکت آنژیوکت گفتن سرم وصل نمیشه نمیشه

.

.
پنبه الکلی دزد بتادین دزد می شود.

.

.
آنژیوکت بزرگ نشانه رگ نگرفتنه

.

.
بیمار نمیر بهار میاد،دگزا متازون با ویال میاد.

.

.
تب بیمار که بالا میره،سرپرستار ابوعطا می خونه.

.

.
سرش بوی بتادین میده.

.

.
یه سرسوزن به خودت بزن،یه سوند به بیمار

.

.

سرپرستار که دوتا شد،بیمار یا برادی کارد میشه یا تاکی کارد.

.

.
هرکه شیفتش بیش ، آفش بیشتر.

.

.
گهی ست به سرم و گهی سرم به ست

.

.
ست پانسمان بازه حیای بیمار کجاست.

.

.
از هول همراه بیمار افتاد تو سطل زرد.

.

.
رگ از خودت نیست گارو که از خودته

.

.
پرونده گمشده باز اید به استیشن غم مخور.

.

.

تراشه تو ترالی اورژانس و ما گرد بخش می گردیم.

.

.

با یه آنژیوکت نمیشه دوتا رگ گرفت

.

.
.NGT خالته،گاواژ کنی پاته ، لاواژ کنی پاته.

.

.

نخوردیم مورفین یا که کورتون ولی دیدم دست مردم.

.

.

نابرده درد ،خون گرفته نمی شود.

.

.
اگردیدی پرستاری ب تختش تکیه کرده بدان مریضش توشوک رفته سکته کرده

.

.
سطل زرد برادر سیفتی باکسه

.

.
ترامادولی که به پرستار رواست به بیمار حرام است.

.

.
شوخی شوخی با سوند فولی مریض هم شوخی.

.

.
پرستاردستش به مترون نمی رسه میگه پیف پیف.

.

.
بادعای سرپرستار بخش خلوت نمیشه.

.

.
تو بخش بی سرپرستار خدماتی هم آمپول می کشه.

.

.
رگی که فلبیت نشده عوض نمی کنن.

.

.
رینگر لاکتات نخورده ، دهن سوخته

.

.
هرچقدر پول بدی آنتی بیوتیک میخوری.

.

.
نابرده ترالی،CPR میسر نمی شود ، مزد آن گرفت جان پرستار که TeamWork کار کرد

.

.
کارهرکس نیست بخیه دوختن، سوزن تیز می خواد و نرس کهن.

.

.
راندمابه سر رسید مریضه به قرصش نرسید.

.

.
یه هپارین لاک هم از بخش بیاری غنیمته.

.

.
سرسوزن سرنگ خودشو نیدل استیک نمیکنه.

.

.
با یه ترخیصی بخش خلوت نمیشه.

.

.
لنگه دستکشی در بیمارستان نعمته.

.

.
قلبش یاد ECG کرده



این هم حال و احوال بنده!


ای دریغا که ندانسته پرستار شدم

-

اول عیش و خوشی همدم بیمار شدم


دوستون دارم


بای




برچسب ها : جملات طنز , جوک جدید , رشته پرستاری , ضرب المثل های جدید , رشته امید چیست؟ , آیا هیکل امید به پرستاری میخورد؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی , خارج از کافه ,
شیخ و مریدان







شیخ را گفتند : علم بهتر است یا ثروت ؟!
شیخ بی درنگ شمشیر از میان بیرون آورد و مانند جومونگ مرید بخت برگشته را به سه پاره ی نامساوی تقسیم نمود و گفت : سالهاست که هیچ خری بین دو راهی علم و ثروت گیر نمیکند !!!
مریدان در حالی که انگشت به دندان گرفته و لرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند یا شیخ ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم .
شیخ گفت :در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب می رفتیم ،
دوستم ترک تحصیل کرد من معلم مکتب شدم...
حالا او پورشه دارد ، من پوشه...
او اوراق مشارکت دارد، و من اوراق امتحانی...
او عینک آفتابی من عینک ته استکانی...
او بیمه زندگانی ، من بیمه خدمات درمانی ...
او سکه و ارز ، من سکته و قرض . . .
سخن شیخ چون بدین جا رسید مریدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاسهای آموزش اختلاس گشتندی .


........................................................................................................................................

پی نوشت:

1-خدا شفا عنایت کنه!




برچسب ها : مطالب طنز , داستان طنز , جوک جدید , مطالب طنز و عاشقانه , کلاس آموزش اختلاس , ماجراهای شیخ و مریدان , امید در کافه جوان چه میکند؟؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,
یه داستان کوتاه جدید از خودم
امیدوارم خوشتون بیاد

داستان پونز
روزهای آخر فروردین بود و بچه ها هنوز تو حال و هوای تعطیلات عید بودند. کمتر به درس و مشق توجه میکردیم.
بیشترین کتک ها و اردنگی ها تو همین روها زده میشد. بچه به خاطر هوای مطبوع بهاری که معروف شده بود به فصل جفت گیری، عمیقا تو خواب و رویا بودند. پشت لب هامون کم و بیش یه کرکی دراومده بود. بعضی از بچه ها هم که تو خونه آزادی بیشتری داشتن، به همون کرک هم رحم نمیکردن و با تیغ به قصد بوکسوباد کردن مورچه روی صورت چندباری بالا پایین میکشیدن، که بعضا دیده میشد به دلیل عدم تجربه، چندتا جای زخم هم روی صورتشون میذاشتن.
سوم راهنمایی؛ اوج سن بلوغ، سال آخری بودن،حس بزرگ پنداری ، شرارت محض و در کنار اینها برای کسایی که کمی به درس توجه داشتن "امتحان نمونه دولتی" بود.
از همون اول سال بعضی از معلم ها که کمی احساس وظیفه میکردن، تو گوشمون یاسین میخوندن ولی کو گوش شنوا؟!
آقای رضایی که معلم دینی بود و به اصطلاح خودش نگران آینده ما ، شروع به نطق کردن کرد.مثل همیشه همچون منبردوستان بروی منبرش  نشسته و داد سخن رو آغاز کرد:
"بچه ها، شما سال آخر هستید، همونطور که میدونید یه آزمون تستی برای ورود به مدرسه نمونه دولتی دارید. مطمئن باشید اگه بتونید تو این مدرسه قبول بشید،بار خودتونو از الان واسه.....رجبی اینقدر وول نخور صاف بشین،مگه زیرت پونز گذاشتن؟.....اه ...چی میگفتم؟"
بچه های دو ردیف اول که با دقت به کلمات خارج شده از زبان رضایی گوش میدادن و هر لحظه میترسیدن نکنه آقای رضایی سکته بزنه و اینها بار خود را نبسته، ناکام بمونند، در جواب سوال سریع گفتند "آقا داشتید میگفتید بار خودمونو از الان واسه...."
رضایی با نگاهی غرور آفرین به بچه های ردیف اول ادامه داد " بله میگفتم...میتونید بار خودتونو از الان واسه  دانشگاه ببندید" و معلم ارجمند ما  ارشادهایش را در عرض یک ساعت برای ما روضه وار خوند.
 
                                                                                 *****
شیفت صبح برای دوره ابتدایی و شیفت عصر برای دوره راهنمایی بود. کلاسی که برای ما سومی ها اختصاص داده بودند، صبح ها برای اولی ها بود. به خاطر همین درو دیوار کلاس با نقاشی ها و کاردستی های کودکانه با پونز به دیوار نصب شده بود.
درباره موارد استفاده از این پونز ها در بیشتر مواقع توسط دانش آموز هارو رو توضیح نمیدهم. همینقدر بدونید که کسی جون سالم یا بهتر بگویم ما تحت سالم از دست این پونز ها بدر نکره بود. همه حداقل مزه یکبار سوزش ناگهانی و غیر منتظره رو چشیده بودیم.
داستان اصلی به زمانی بر میگرده که ما بعد از تعطیلی در مدرسه میموندیم و برای نمونه دولتی درس میخوندیم. 
یک بار نمیدونم این شیطان فلان فلان شده، از کجا به جلد من رسوخ کرد که من و یار شفیقم حدود 5-6 تا از پونز هارو زیر روکش پلاستیکی صندلی معلم جاساز کردیم. به طوری که اصلا مشخص نبود. وقتی از مدرسه خارج میشدیم از درگاه خداوند برای اون خانم معلم ابتدایی طلب صبر کردیم. 
اینقدر شرور بودیم که حسرت این رو میخوردیم که ای کاش لحظه موعود شاهد ماجرا میبودیم ولی اصلا امکان پذیر نبود.
ظهر فردای این موضوع، اولین چیزی که در مدرسه نظر من رو به خودش جلب کرد صندلی شکسته ای بود که در راهرو رها کرده بودن . نوک های تیز پونز به طرز وحشت آوری از زیر روکش خارج شده بود.

پایان

پ.ن:
دوستان گلم ازونجایی که من چند روز دیگه عازم سفرم و احتمالا تا آخر عید نباشم، پس جلو جلو به همتون عیدو تبریک میگم و امیدوارم سال خوب و خوشی رو داشته باشید.
امیدوارم هرچی کم و کاستی تو این سال جاری داشتید تو سال آتی همرو رفع و رجوع کنید.
التماس دعا
یا علی



برچسب ها : داستان پونز --نوشته منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , داستان های کوتاه , داستان های خفن , داستان های کوتاه خفن و باحال , داستان های اونجوری , داستان های طنز اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
این پست درمورد این زنیکه(گوگوش) و اون آکادمی گور به گور شد که به قول معروف هر دم ازین باغ بری میرسد!
جدیدترینش رو هم تو ادامه مطلب گذاشتم.برین ببینین.



برچسب ها : در آکادمی گوگوش چه میگذرد؟ , عکس لو رفته از آکادمی گوگوش , دختر محجبه در آکادمی گوگوش , آهنگ جدید گوگوش برای طرفداری از همجنسبازان , تصویر طنز , مطلب طنز , جوک جدید ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,


آخه نونت کم بود ...

آبت کم بود ...

تهدید کردنت چی بود ...

مگه نمیدونی؟؟!!

ما ایستاده ایم...



برچسب ها : جملات طنز , عکس طنز , طنز فیسبوکی , داستان طنز , گزینه های روی میز آمریکا , تهدید حمله نظامی آمریکا به ایران ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه طنز , خارج از کافه ,

سلام به شما عزیزان

 

امروز میخوام یکم از کلاسام براتون بگم.

 

عاغا(سندی دقیقا منظورم همونه!)جانم برایتان فک بزند که که ما یک خواجه(معلم) تاریخ معاصر داریم که کلا طول و عرضش یکسان میباشد! یعنی حضرت طرف همش یه ربع قد ندارندی. ولی تا دلتان بخواهد زبون دارندی. صبحدم اولین روز که بر سر کلاس آمده بود، با بیانی شیوا شروع کرد به چرت و پرت ایراد کردن تا مارا ترسانندی که سر کلاسش اذیت نکنیم همه عمر(حرف مفت نپرونیم) میگفت:در زمانهای قدیم قورباغه ای نون میپزید. ای وای بر من! اشتپ بر زبانم جاری گشت. میگفت در زمانهای قدیم که بچه بودیم به کلاس کاراته رفته و کاراته کار بودمی. بقیه اش را از زبان خود حضرتش مستضعف شوید:

 

بچه که بودم چند سال کاراته کار میکردم تا اینکه یه بار یه ضربه زدم به یه نفر خونریزی داخلی  کرد!(حرف مفت میفرماید) بعدش مربیمون گفت تو ضرباتت خیلی قویه و برا بچه ها ضرر داره!(چرت میگوید شماها باور نکنیند!!!!!!) و بدین ترتیب منو انداخت بیرون. بعد از اون من میرفتم باغمون و به درختا مشت و لگد میپروندم.( طرف بروسلی تشریف داشته!به ارواح سرگردان درون اندرونیتان قسم راست مینالد!) بعد ما همینطور بزرگ شدیم و چون من مشتام قوی بود منو مسابقه راه نمیدادن. و من هیچوقت نتونستم یه مسابقه درست و حسابی بدم.

 

ولیکن چون طول و عرض و ارتفاع بنده از همه بچه ها طویل تر و عریض تر و مرتفع تر بوده و بنده حقیر و سراپا تقصیر از همه ایشان هم بیشتر چرت و پرت بر زبان جاری میکنم، مرا مورد عنایت قرار داده و به سمت خویشتن هجوم آورده و مشت زدن توان کرد!(یعنی تا میتونست بهم مشت زد) خویشتن چون از همان ابتدای امر خنده ای تا توانم کرد( روده بر شدم از خنده) اصلا حسی از ضربات و هجمات این خواجه بروسلی الملک نداشته و حتی میزانی اشک از ازدیاد خنده بر دیدگانم نشسته بود و نمیتوانستم روی ماهش را نظاره گردم! ولیکن این حضرت والا چون دیدندی که تکهایش اثر ندارد و بنده پاتکهایش را از قبل زده ام همه عمر، با یک تبسم زشت و کریه بیان کرد که شوخی ایراد میفرمودیه!

 

بنده هم درحالی که خنده هایم را فرو میبلعیدم فرمودم:یا شیخ این بازو چه توانم کرد؟؟(چجوری بازوم مث تو بشه؟)حضرت والا بادی به غبغبه انداخت و فرمود: ایا گروه به هیکل من نگاهی اندازید، میان این دو برادر جدایی اندازید! بازهم ای وای من! این دیالوگ شمر تو تعزیه بود! ایشان فرومود: ایا گروه به هیکل من نگاهی اندازید، میان من و خود جدایی اندازید. شما هیچگاه به تناسب این هیکل نخواهید رسید. من سالیان اندی(نه گوگوش) برای این بدن خون جگر همی خورد. و اینجا بود که مریدان حضرت هیکل یقه ها جر داده و از ایشان التماس داشتند که یا شیخ راز را بنال! و بدین ترتیب این خواجه بروسلی الملک خود را گرفت و رودل کرد و راز را با خود به مرضخانه(دقت کنید که مرضخانه درسته نه مریضخانه) برد!

 

جلسه بعد که با جناب شیخ دیداری همی داشتیم از ایشان سوالی همی خواهش کردیم. ایشان در جواب فرمود: نادان!عقل این سطل آشغال از تو بیشتر میبودندی! که همانا با این گفته شیخ جملگی مریدان در افق نهان گشتند! جلسه بعدی که به دیدار حضرتش مشتمز شدیم، ایشان را از شدت خشم همچون لبو دیدندی! پرسیدیم: یا حضرت، مرگ خودت بگو تورا چه شده؟؟بگو تا خودم برم پدرش را از اون جایش بیرون کشیده و تیتاپت را برایت بستانم. حضرت با دیدن ما جملگی متوحش گردید و با حرکاتی کروکودیل گونه فرمود: چه شخصی بر درب اوتول(اتوموبیل)بنده حک کرده نادان؟؟ بگویم پدر پدر پدر پدر پدر پدر سوخته اش را دراورند؟؟ و همانگونه به درب دفتر رجعت فرموده و مدیره(دقت گردد که مدیر ما مونث بودندی!) را با خود آموده و شرح ماوقع برایش تناول کرد! و بدین ترتیب2نمره دیگر از انضباط کلاس کم گشت و بنده حقیر به احتمال صگ درصد این نمره انضباط را افتادندی!

 

تا پستی دیگر:

بوس بوس

جیش

و لالا!




برچسب ها : تاریخ معاصر , داستان طنز , داستان خنده دار , اس ام اس طنز , اس ام اس عاشقانه , داستان عاشقانه , داستان شیخ و مریدان ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,

واقعا متاسفم براشون. نمیدونم چرا با این لبخنداشون دنبال دلبری از پسران ولی اینو میدونم که ازین لبخندا به جایی نمیرسن و در همون مقام خریت باقی میمونن.

 

متاسفانه عکس 3تا ازین دخترا رو گذاشتم. برین ادامه مطلب ببینین




برچسب ها : حجاب , دلبری کردن دختران , عکس طنز , دختران بی حجاب و بدحجاب , عکس لو رفته از محافل خصوصی دختران , بی حجاب تا چه حد؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:24)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت