تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام عرض میکنم خدمت همه عزیزان. امیوارم که هرجا هستین باشین و ادامه بدین!

همه کسانی که حتی یه بار هم با من هم صحبت شده باشن میفهمن به طرز عجیبی عاشقم. عاشق شهرم. شهری که نماد یه دنیاس. میتونم بگم هیچ چیزی تو دنیا نیست که توی تهران وجود نداشته باشه. حالا توضیح میدم. 

همونطور که تو پست قبلیم گفتم چند روز رفتم شمال برای کار. یعنی چجوری بگم دهن من سرویس شد که شما باور کنید؟ چه از نظر بدنی و چه از نظر ذهنی تحلیل رفتم. وقتی ساعت 5 صبح روز شنبه رسیدم تهران نفس عمیق کشیدم و گفتم به به هوای خشک! از وقتی رفته بودم شمال تنگی نفس گرفته بودم و نمیتونستم برای 5 دقیقه به طور مداوم راه برم. هوا ناجور و به شدت مرطوب و گرم. اصلا مشخص نمیکه که! وقتی هوا صافه و آفتاب هست که گرمه. وقتی هوا ابریه و آفتاب نیست انگار رفتی تو بخار پز و وقتی شروع میکنه به باد اومدن انگار  هواکش  داخلی فر رو روشن کردی! شب که میشه یه لامپ روشن میکنی انواع و اقسام جک و جونور های کشف شده و کشف نشده بهت حمله میکنن. یه شبش خواب بودم یهو از خواب پریدم دیدم دستم داره میخاره. نور hTرو انداختم ببینم چیه دیدم یه کروکودیل 7 و نیم متری داره دستمو لیس میزنه! یه سوسک بالدار دیدم اندازه عقاب بود. داشت پرواز میکرد یهو یه قورباغه اندازه بشکه خوردش بعد یهو یه مار آناکوندا از لای چمن های 8 متری اطراف باتلاق اومد بیرون و خوردش و ما که زنگ زدیم به امداد ، آتش نشانی شهرشو با یه جرثقیل 30 تنی اومد ماره رو برد اضافه کنه به کلکسیون شهرداری!
 
نه تلویزیون بود نه رادیو و نه موبایل آنتن میداد. به عنوان کسی که از هر تراژدی ای طنز میسازه رسما کم آورده بودم و فقط دلم میخواست زودتر از اون خراب شده بیام بیرون و بیام به شهرم. شهری که عاشقشم...

متنوع ترین شهر دنیاس و آدم هیچ وقت ازش خسته نمیشه. میگن هواش کثیفه. خوب باشه! انقدر برتری داره که هوای کثیفش اصلا به چشم نمیاد. تازه هوای تمیز هم داره. محل خود ما هواش از شمال انصافا تمیز تره. هوای کثیف هم داره سمت شرقش که به هر حال کثیفه دیگه! مهم نیست. بعضی ها میگن گرونه! گرونی داره ارزونی هم داره. یه جاش هست مثل زعفرانیه که خونه متری 26 میلیون تومنه و یه جا داره مثل افسریه که خونه متری حدود یک و نیم میلیونه. میتونی بری پاساژ تیراژه لباس بخری یه کت شلوار 4 میلیون تومن و میتونی کت شلوار بخری 200 هزار تومن از امام زاده حسن! میتونی بری پیتزا بخوری 7000 تومن و میتونی بری پیتزا بخوری 44000 تومن! جاهای شیک و اروپایی داره مثل قیطریه و نیاوران و جاهای قدیمی و فقیر نشین داره مثل مشیریه و مسگر آباد. بزرگترین پارک خاور میانه رو داری (نهج البلاغه) و طولانی ترین خیابون خاور میانه (ولیعصر). همه جور آدم از همه جور نژاد و ملیت توش هست. آدمای خیلی مومن داره و آدمای خیلی کافر. دخترای خیلی سالم و پاکدامن داره (البته کم) و دخترای خیلی ناسالم. یه سری دختر خیر هم داره که کنار خیابون وای میسن و سوار ماشین بچه پولدارا میشن و لباساشونو اتو میکنن!

هرچی تفریح بخوای داره چه مجاز چه غیر مجاز! هم توش مکان های زیارتی داره و هم لاس وگاس های زیر زمینی! تمام خیابوناش محدودیت سرعت و پلیس و دوربین داره اما در همین حین میتونی تو خیابوناش با 170 تا لایی بکشی! حمل و نقل عمومیش هم حرف نداره. میتونی با 1000 تومن از منتها الیه غربش بری منتها الیه شمال و جنوب و شرقش! از نظر بافت طبیعی که کامل کامله. هم کوه داره هم جنگل داره هم بیابون داره هم دریاچه داره هم چند تا رودخونه داره هم شیب داره هم تپه داره هم جاهای کم ارتفاع داره. به لطف شهردار عزیز هم هر روز داره پیشرفت میکنه و یه چیز بهش اضافه میشه. هر امکاناتی بخوای توش هست و برای هر کاری یه جای مشخص داره.

ایستگاه متروی امام خمینی رو اگه رفته باشین اون میدون که به توپخونه معروفه یکی از خر تو خر ترین و کثیف ترین و آلوده ترین جاهای تهرانه اما من بودن تو اونجا رو به یه هفته اقامت تو بهترین جای جواهر ده رامسر ترجیه میدم. خود لاس وگاس و نیویورک و لندن و پاریس هم همچین پکیج کاملی از همه چی ندارن. در اولین فرصت میرم به محل مورد علاقم تو شهر یعنی عباس اباد (که ایشالا یه روز همونجا خونه میخرم)  و با شهرم یکم حرف میزنم. دلم براش تنگ شده بود :)

یه دوستی هم دارم که عین خودم عاشق شهره و چند سالی به علت دانشگاه ازش دور بوده. بر حسب اتفاق این دوستمون خواننده هم هست و چند سال پیش یه آهنگ خونده بود به اسم تهران ولی توش بدی های تهران رو گفته بود و گفته بود شلوغه و تهران دیگه جای سوزن انداختن نیست و غیره. اخیرا ازش پرسیدم داستان این آهنگ چیه؟ گفت من به شما ها که تو تهران بودید حسودیم شده بود و واسه اینکه خودمو راضی کنم به رفتن این چرت و پرا رو خوندم. به قولی دستش به تهران نمیرسیده گفته پیف پیف!

از همینجا به شهر عزیزم قول میدم دیگه برای کار ازش خارج نشم :)

در پایان به آهنگی اشاره میکنم از هیچکس که میگه اینجا تهرانه یعنی شهری که هرچی توش می بینی باعث حسادت باقی شهراس  



برچسب ها : تهران , سندمن و تهران , تهرانی های مقیم مرکز , تهران بزرگترین پایتخت جهان میشود , تفریحات زیرزمینی در تهران , تفریحات رو زمینی در تهران , سندمن ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه تنهایی ,
آنقدر نبش قبر کردم که آخر خود را به گور سپردم
    خاطرات او احیا شدند
                    زندگی من، زنده به گور
کنار سنگ قبر من، آنقدر غم کاشته اند
                     که بید مجنونم کمر لیلی اش را شکسته
سایه ای انداخته بر مزارم
                   آنقدر خنک که می توانی خاطرات جدیدت را زیر آن بسازی
                                                         و روی من
****
پ.ن1: این چند روزه فقط خاطرات کوفتیمو مرور کردم.
پ.ن2: نوشته شده در 13 خرداد 93....ساعت 5 عصر...کتابخونه
پ.ن3: با این اعصاب خراب انتظار نداری که واست پست خاطره انگیزم بذارم؟!
پ.ن4: عشقید همه تون....حتی اون مرد چاقی که که باسن گنده ای داره و اون ته نشسته



برچسب ها : نبش قبر , منصور کبیر , اشعار منصور کبیر , شعرای عاشقونه , شعری در مورد نبش قبر خاطرات , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
شنیدی میگن دنیا دو روزه؟!
همش خالی بندیه....من الان 21ساله دارم زندگی میکنم و اون 2 روز تموم نشده.
پس سعی کن از زندگیت لذت ببری و منتظر اون 2 روز نباشی.
******
پ.ن1: قسمتی از رمان نانوشته ام!!
پ.ن2: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید و ببینید!!




برچسب ها : شنیدی میگن؟! , دنیا 2 روزه , منصور کبیر , داستان های مشتی , طنز باحال ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,

* این دفعه ﺳﻼﻣــــﺘــﯽ همه ﭘﺴــــ ــــﺮﺍ *

ﭼﯿـﻪ؟؟؟؟

ﻓﮑــﺮ ﻣﯿﮑــﻨﯽ ﺧﺴــــﺘـــﻪ ﻧــﺸـﺪﻥ؟

ﻫﻤﯿﺸـــﻪ ﺑﻪ ﯾـﻪ ﺗﯿﮑــﻪ ﺁﻫـــﻦ ﻓـــﺮﻭﺧـﺘـــﻪ ﺷـــﺪﻥ

ﻭﻗﺘـﯽ ﭘﻮﻟﯽ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺸﻮﻥ ﻧﺒــﻮﺩ ﻣـﺤــﻞ ﺳـﮕـــﻢ بهشون ﻧـﺬﺍﺷــﺘــــــﻦ ...

ﺍﺯ ﺑــﯽ ﮐـﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺑـﯽ ﭘـﻮﻟـــﯽ ﺗــﻔﺮﯾـﺤـﺸــــﻮﻥ ﯾـﻪ ﺩﻭﻧــﻪﺳﯿــﮕـﺎﺭﻩ ﻭ ﮔـﺎﻫــﯽ ﻣـﺸـــﺮﻭﺏ ﺍﻭﻧـﻢ ﺑﺎ ﺗـﺮﺱ ﻭ ﻟـﺮﺯ ...

ﺭﻭ ﻫـﺮﮐــﯽ ﺩﺳــت ﮔـــﺬﺍﺷـﺘــﻦ ﯾـﺎ ﯾـﻪ ﺑﭽـــﻪ ﻣﺎﯾـﻪ ﺩﺍﺭ اﺯﺵ ﮔــﺮﻓـﺘــﻨــﺶ

ﯾﺎ ﯾﮑــﯽ ﺍﻭﻣــﺪ ﺍﺯ ﮔـــﺬﺷــﺘــﻪ ﯼ ﻧـﻨﮕـﻦ ﻃــﺮف وﺍﺳـــﺸـــﻮﻥ ﺗـــﻌﺮﯾـف ﮐـــﺮﺩ ...

ﺑـﺨـــﺪﺍ ﺑﺪﺟــﻮﺭ ﮐـﻢ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺍﻣــﺎ ﻏـــﺮﻭﺭ ﻣــﺮﺩﻭﻧـﺸـونﺑﻬﺸـــﻮﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤـﯿﺪﻩ ﺑﯿﺎﻥ ﺟﺎﺭ ﺑـﺰﻧــﻦ ..

همیشه هم آدم بده میشن!! 

ﮔـﺎﻫــﯽ ﺑﺎﯾــﺪ ﮔـــﻔت : ﻣﯿﻢ ﻣﺜـﻞ ﻣــــ  ـــﺮﺩ

.

.

.

.

به سلامتی دختری که خنده ها، شوخی ها و لوس بازیاش

فقط واسه عشقشه...

با پسر غریبه شوخی نمیکنه، نمیخنده

چون میدونه عشقش اذیت میشه

.

.

.

.

اینم حال و احوال امروز امید:

.

.

نه 
وجود نداره 
رفیق واقعی وجود نداره...اونیکه بدونی تو هر شرایطی باهات هس و پشتت بهش گرم باشه 
اونی ک با روزای سگیت هم کنار بیاد 
نه نیس....نداریم 
تا وقتی خوب باشی باهات خوبن 
ولی بازم خدا نگهشون داره...ک حداقل تو خنده ها و شادیامون شریکن




دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام. اینو با لحن سخنرانی های مراسم ختم بخونید



 In technology world you were old but you were first and the best for me. I started writing, chatting, and blogging with you. you were my wing man and my partner in my different moods and no matter its day or night, you were always there...

Ive never seen someone as patient as you were. each time i got angry, i punished you with a hard smash on your ENTER key to heal my mind and you  have never complained about it.can you remember how many article we wrote? its out of my count! how about the chats? who could imagine how much we talked to my friends? how many hours? how many sun shines we watched together? it was like we were unseparateable bro's. we finished lots of games! you didnt like need for speed games because of the pressure that i made on your arrow buttons but lets face it! you are the best keyboard for playing need for speed! and ofcourse writing!

We switched many blogs until we finally made the CAFEJAVAN and you never let me down through this way. i learned how to write fast and good with you. when im sad or depressed i like to write and i like to do it with you not with a some kind of douche bag keyboard that usual people own. you are special just like your owner and now youre gone...What can i do?  can i find another one of you? No! your producing stopped years ago. maybe i borrow a keyboard or buy a new one but thats not gonna be you "CHIEF"...

people , im talking about my lovely keyboard that suddenly stopped functioning for no reason at all. he leaves with a piece of my soul and lives his other life with pride and glory...to chief and his most used betton "S" for typing his masters name : Sandman...





دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام به همه عزیزان

امیدوارم سال خوبی رو سپری کرده باشید و سال جدید براتون سرشار از موفقیت باشه و بتونین به هدف هایی که برای خودتون معین کردید یا خواهید کرد ، برسید.

سال 92 که یکی از بدترین و بهترین سالهای زندگی من بود سرانجام به پایان رسید. میتونم اسمشو بذارم سال افراط. بعضی وقت هاش خیلی خوب بود و بعضی وقت هاش خیلی بد. کلا یه نمودار سینوسی بود و هیچوقت یه ریتم ثابت رو طی نکرد. به خاطر همین از نظر ذهنی خیلی بهم فشار وارد شد و تمام چیزی که ازش باهام مونده خستگی مسیره.

یادمه پارسال همین موقع 3 تا پست گذاشتم و توش اتفاقات مهم سال رو نوشتم که یه مروری هم کرده باشیم بر آنچه گذشت اما امسال اصلا حالشو نداشتم! همین الان که دارم اینو مینویسم یادم افتاد امسال ویژه نامه ی نوروزی هیچ کدوم از مجله هایی رو که یه زمانی آرشیو شونو جمع میکردم رو نگرفتم. اصلا به کل یادم رفته بود از بس سرم شلوغه این چند وقت! هرچی هم نمیخریدم دیگه ویژه نامه ی نوروزیشونو از دست نمیدادم! مخصوصا 3 تا مجله ی همضهری جوان و تماشاگر و دانستنیها. 

من که هرسال از 2 ماه مونده به عید میرفتم کلی خرید میکردم امسال به جایی رسیدم که 20 دیقه قبل از تحویل سال رفتم دو تیکه لباس خریدم و اومدم! وقت نمیکردم این چند روز بیام کافه پست های بقیه رو بخونم! اما یه سری حرف برای گفتن دارم

اخیرا که مشغول یه کاری بودم با آدمای زیادی برخورد داشتم که قبل از اینکه باهاشون حرف بزنم فکرشم نمیکردم با کیا طرفم! با چند تا بازاری در صنف های مختلف دوست شدم که خیلی از تجربیاتشون رو بهم انتقال دادن و واقعا کمک های ذهنی زیادی ازشون گرفتم. یه مثالشو بهتون بگم که با یکی از بزرگان عرصه ی فلافل فروشی آشنا شدم. وقتی شروع کردیم به حرف زدن دیدم این آدم 28 ساله دنیای تجربه س! از دانشگاه دولتی تبریز مهندسی مکانیک گرفته بود و رفته بود تو چند تا شرکت کار کرده بود که دوتاش فقط مربوط به دارو و مواد شیمیایی بود! اونجا معتاد میشه و بعد از 5 سال میره کمپ ترک اعتیاد و اونجا 9 ماه میمونه تا ترک کنه! ( اکثرا بین 40 روز تا 2 ماه ترک کردنشون طول میکشه ) بعد که پاک میشه میره تو کار واردات و از ترکیه لباس وارد میکنه اونم در مقیاس بالا! آخرشم میره یه سوله ی بزرگ ردیف میکنه برای تولید مواد فلافل و الان هم خودش کار میکنه هم مواد فلافل رو میفروشه و به کشور های همسایه هم صادر میکنه! این وسطا چند وقت هم تو کار طب گیاهی بوده. شما در نظر بگیرید که چقدر میتونید از این آدم اطلاعات بکشید بیرون! تازه این فقط یه موردش بود

اونجا با یه پسری هم آشنا شدم که داستان جالبی داشت. عاشق دختر عموش بود و میخواست باهاش ازدواج کنه. از اون طرف یه دختری از آلمان توی فیسبوک عکس اینو دیده بود و عاشقش شده بود که از قضا دختر مدیر یکی از بخش های کارخونه ی آدیداس بود! مونده بود چیکار کنه و اومده بود پیش من درد و دل میکرد. با دختر آلمانیه بد تا میکرد و دلش پیش دختر عموئه بود. نشستم قشنگ بهش مشاوره دادم گفتم ببین تو الان چیکاره ای؟ گفت گچ کار. گفتم اگه دختر عموتو بهت ندن چی؟ چیکار میخوای بکنی؟ تا آخر عمر همین گچ کار که هستی میمونی. بلند شو برو آلمان یه زندگی تازه رو تجربه کن. این دختره هم که تو رو دوس داره و بهت جواب رد نمیده. فوقش اینه که میری آلمان می بینی خوشت نمیاد برمیگردی ایران. اون موقع رو نیمکت ذخیره هنوز دختر عمو رو داری و میتونی مانور بدی.  آقا اینم بلند شد شبش رفت فیس بوک به دختره گفت اگه منو میخوای باید مسلمون شی. دختره گفت بذار فکر کنم. فردا شبش که رفته بود دختره حجاب گذاشته بود و تو همون چت تصویری برگشت گفت اشهد ان لا اله الا ا... ، اشهد ان محمدا رسول ا...

گفت وقتی اینو ازش شنیدم مو به تنم سیخ شد و مدارکمو براش فرستادم تا دعوت نامه برام بفرسته و برم آلمان. من هم وقتی اینو شنیدم خیلی خوشحال شدم از اینکه تونستم با حرفم رو طرف تاثیر بذارم و یه کاری کنم برا دنیا و آخرت جفتشون خوب بشه. شوخی شوخی برگشتم گفتم پس اشهد ان علیا ولی ا... اش کو؟ بپا یه وقت سنی نشه ها! پسره گفت چه فرقی میکنه؟ شیعه بشه یا سنی مهم اینه که مسلمون شده. من یه لحظه جا خوردم. مونده بودم چی بگم که دیدم بلــه چند روزه دارم با یه سنی حرف میزنم. دیدم بهترین وقته که بشینم در قالب دوستی باهاش حرف بزنم ببینم فازش چیه. تو تمام نقطه های دینی ، اخلاقی ، معرفتی ، رفتاری ، شرعی و... با هم موافق بودیم. فقط یه جا به مشکل بر خوردیم اونم سر یه نفر بود : علی

میگفت ما هم علی رو قبول داریم . میگیم مرد خوبی بوده ، با غیرت بوده ، شیر خدا بوده ، مرد بوده ، فلان بوده ، بهمان بوده ولی میگیم خلیفه ی چهارمه. من گفتم عزیزم ما کلا نظام خلیفه بودنو قبول نداریم! چطوری میشه کسی رو به رسمیت بشناسیم که وقتی همین علی داشت پیامبرو دفن میکرد واسه خودش شورا تشکیل داده بود که جانشین پیامبرو انتخاب کنه؟ چطور علی رو چهارم بدونیم پشت سر کسی که دختر پیامبر رو شهید کرده؟ خلیفه ای رو بپذیریم که با همفکری وزیر یهودیش به اسلام خیانت کرد؟ چرا خلیفه هاتون اجازه نمیدادن تا چندین سال احادیث پیامبر مکتوب بشه و کسی که مکتوبشون میکرد رو به قتل میرسوندن؟ 

اما اون همش سفسطه میکرد و میگفت حالا چه فرقی میکنه علی اول باشه یا چهارم؟ میومد توپ رو مینداخت تو زمین اعداد ارقام و بحث اصلی رو میپیچوند. خدا بیامرز دکتر شریعتی چه صبر و حوصله ای داشت که مکتب تقریب رو راه اندازی کرده بود! من حوصله نداشتم وگرنه از کتاب های خودشون که بعد از قرآن قبولشون دارن براش اثبات میکردم صحابه ی پیامبری که اینا تا حد خود ییامبر میارنشون بالا و به خاطر صرف صحابه بودن بزرگشون میکنن ، همچین آدمای شاخی هم نبودن. البته قابل توجه بعضیا که من به هیچ وجه نه به خودش نه به اعتقاداتش توهین کردم و دعوا هم باهاش نکردم. اما تفکرش رو خطرناک میدونم و اگه کسی وارد نباشه و اعتقاداتش محکم نباشه ، به یکی از اینا برخورد کنه قشنگ چپ میکنه و میزنه تو خط اسلام تحریف شده. توصیه م اینه که یا با اینا بحث نکنید یا اطلاعات خودتونو قوی کنید. نصف حرفاش این بود که اصلا نباید بحث دینی کنیم چون باعث دعوا میشه! در حالی که نظر من مخالف اینه و میگم تو هر بحثی بالاخره یه نفر داره اشتباه میکنه و باید انقدر مرد باشه که یا اشتباهشو بپذیره و اصلاح کنه یا در کمال مسالمت حرف طرف مقابلشو قبول نکنه نه این که کم بیاره فحش بده و دعوا کنه!

اما تو این ماجرا من بیشتر به بزرگی امام علی پی بردم و بعد از بحث کردن با این پسر ، تا ساعت ها به این فکر میکردم که ببین علی کیه که از قبل آفرینش آدم و حوا سرش دعوا بوده تا همین الان! فکر کنم تا آخر عمرم هم مطالعه کنم نمیتونم علی رو کامل بشناسم و فقط خود خدا میدونه چی خلق کرده. به قول یکی از بچه ها اون فرقه ای که علی رو خدا میدونن حتی 10% علی رو هم نشناختن!

اما اواخر کارم به یه آدم برخوردم که واقعا حالمو خراب کرد. داشتیم درباره عید بحث میکردیم برگشتم بهش گفتم ما امسال آجیل نمیخریم. گفت چرا؟ گفتم به خاطر اینکه دهه فاطمیه افتاده تو عید و ما به احترام این ایام آجیل که نماد جشن و شادیه رو جلوی مهمون نمیذاریم. یه پوزخندی بهم زد به نشونه ی اینکه : برو بابا این حرفا کیلو چنده. چنان خونم به جوش اومده بود که نزدیک بود با نانچیکوی جدیدم بزنم سر و صورتشو بیارم پایین. اینو گفتم که حواس بقیه هم جمع باشه که امسال ما مثل سال های پیش عید نداریم و سیاه پوش مادرمون هستیم.

فرا رسیدن سال نو رو به همه تون تبریک میگم ولی یه تبریک خشک و خالی...

از من نکن خدافظی...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : نانچیکوی جدیدم آهنیه و خیلی هم خوشگله و همون سنی به نشونه ی دوستی بهم یادگاری داد. سنی بود ولی درک و شعور انسانیش از خیلی از به اصطلاح شیعه ها بیشتر بود - مخصوصا همین نمونه آخری که گفتم - کاش این شیعه های ما نصف شعور و رفتار اون سنی رو داشتن. باور کنید زور داره آدم از یه سنی انسانیت ببینه اما از یه شیعه ی 12 امامی فقط دودره بازی و مال مردم خوردن و کلاه سر این و اون گذاشتن و ریا ببینه. اون سنی اگه دزدی هم بکنه با نماد علی این کارو نکرده. نمادش ابوبکر و عمر و غیره ان. اما ما ها دست از پا خطا کنیم میگن بیا شیعه های علی رو نگاه کن! به خاطر کثافت کاری ما آبروی علی میره. بیاید یه ذره خودمونو جمع کنیم. سال جدید رو به امید اینکه کمتر علی رو سر افکنده کنیم شروع کنیم و پاش وایسیم...




برچسب ها : کافه جوان , سندمن , بحث بین شیعه و سنی , بحث مسالمت آمیز بین شیعه و سنی , ایجاد دوستی و نزدیکی بین شیعه و سنی , دهه فاطمیه مهم تر است یا عید نوروز؟ , سال 93 با کافه جوان ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,



یادش بخیر پارسال این موقع همه مون انقدر علاف و بیکار بودیم که تا فرصت میکردیم میرفتیم بیرون...

تولد هر کدوممون میشد میرفتیم یه شب تو رستوران دور هم جمع میشدیم...

همش برنامه داشتیم برای اینکه جاهای جدید بریم و کارای جدید کنیم...

اما امسال

تولد هیچکدوم از بچه ها از جمله خودم بیرون نرفتیم...

الان بیشتر از 4 هفته س از پیاده روی شبانه خبری نیست...

خیلی وقته همه مون دور هم جمع نشدیم... انقدر از آخرین بارش گذشته که حساب زمانش از دستم در رفته...

CRAP...



برچسب ها : برچسب نداره خودتو خسته نکن ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,

با سلام


مخاطب این پستم مربیمه!


خانم معصومه مالمیر سلام


اینجا تنها جایی که میتونم ازت تشکر کنم. بابت زحماتی که میکشی. هیچوقت فکرشو نمیکردم که به جز پدر و مادرم بخوام دست کس دیگه ای رو ببوسم ولی اگه نامحرم نبودی مطمئن باش میگفتم گور پدر این غرور و جلوی بچه ها دستتو میبوسیدم. من تو کلاس302درس میخونم. همون کلاسی که تو تاریخ بهیاری تکه و هیچوقت رو دستش کلاسی نیست. ما شلوغترین کلاسی بودیم که داشتی ولی اینم قبول کن که تو صبورترین و مهربونترین مربی بودی که ما داشتیم. امروز صبح طبق معمول خیلی سر کلاست اذیت کردم و بازم خجالت رفتارت موندم. ولی بازهم شلوغ بازی های من ادامه داره.

 

منتظر شلوغ بازیام باش


شاگردت امید




برچسب ها : خانوم معصومه مالمیر , معلم , نامه یک دانش آموز به معلمش , طنز , داستان , خاطرات دوران مدرسه ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
چشم هارا باید شست
چون میدانم دیگر چشم هایم عادت دیدن تو را ندارد.

----

12:08 بامداد شنبه...



دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام به دوستان قدیم و جدید
یک عده میگن امروز تولدمه! و این در حالیه که خودم اصلا همچین احساسی ندارم. اونا میگن....من که خودم نبودم ببینم...هیچ فیلمی هم ازش موجود نیست...فقط 2-3 تا ورق کاغذ هست که توش نوشته من 1 اسفند متولد شده ام. پرسپولیسیا هم میگن به ما 6تا زدن ولی کو فیلمش؟! همش 2-3 تا روزنامه!
به نظرم هیچ فرقی نمیکرد اگه من به جای اینکه 1 اسفند به دنیا بیام، 30 اسفند به دنیا میومدم! تازه خیلی هم بهتر میشد....دیرتر پیر میشدم. از این تولدم تا اون یکی تولدم، 4 سال وقت بیشتر داشتم تا روی زندگیم تمرکز کنم. بیشتر وقت روی کارام بذارم.
روز تولد و مرگ آدم چرا باید اینقدر مهم باشه؟ توجه کنید ما آدم ها کل سالو ول میکنیم و فقط میچسبیم به یک روز تولد و مرگ. به نظر من که این دو روز  مهم هستند ولی ازون مهم تر روزهای بین این دو اتفاقه. اینکه چجوری از بدو ورودمون به این جهان تا خروجمون زندگی میکنیم؟ آیا تمام کارهایی که بهشون علاقه داشتیم رو تونستیم انجام بدیم؟ ایا آرزوهایی که در حد معقولی بودن و توانایی به ثمر رسوندنشونو داشتیم، انجام دادیم؟
تا حالا به این فکر کردید که رویای(افسانه) شخصیتون چیه؟ آینده خودتونو چیجوری تصور میکنید؟ فکر میکنید 20 سال بعد در چه حالی هستید؟
ماها کلی آرزوهای در دسترس داریم ولی هیچ قدمی برای رسیدن به این آرزوها بر نمیداریم. قدم های اول رو بردارید....مصمم....باید از خیلی چیزا دل بکنید،باید پیه حرف های دیگران رو به تنتون بمالید،ولی خیلی چیزارو بعدا به دست میارید.
نذارید دیگران تو اتفاقات مهم زندگیتون تصمیم اصلی رو بگیرند....از دیگران مشاوره بگیرید ولی تصمیم اخر به عهده خودتون هست.
برای فرض مثال سندی تو پست اخیرش که در مورد اعترافاتش بود گفت دیگران باعث شدند که به رشته کامپیوتر(ریاضی) بیاد.
زندگی ما آدم ها اونقدر کوتاه است که نمیشه چند نوع زندگی مختلف رو تجربه کرد. من خودم به شخصه دوست داشتم بدونم اگر تو یه شهر یا کشور دیگه به دنیا میومدم یا به یه رشته دیگه میرفتم زندگیم چیجوری میشد. حس میکنم تموم مردم همینطوری باشند وگرنه بازی Sims اینقدر طرفدار پیدا نمیکرد. شما تو بازی Sims تمام آرزوها و کارهایی که تو زندگی شخصیتون نمیتونید بهش برسید،انجام میدید. و شما هرچندبار که بخواید میتونید بازی رو Save کنید و اگه جایی اشتباه کردید دوباره load کنید. یا اگه از اون نوعِ زندگی خسته شدید، بازی رو از نو شروع کنید. ولی متاسفانه زندگی واقعی اینگونه نیست. پس تو همین یک بار زندگی بدون save حداقل سعی کنیم به دنبال آرزوهایی که توانایی انجامشو داریم، بریم. فکر نکنیم که الان زندگی ما برحسب سرنوشته و دیگه ما هیچ اختیاری روش نداریم.
چند وقت پیش یکی از دوستام میگفت که میخواد دانشگاهو زود تموم کنه بعد بره سربازی و بعد بره شرکت باباش شروع به کار کنه و بعد زن بگیره و ....تموم.(البته یکم مفصل تر توضیح داد ولی من چکیده شو گفتم)
بهش گفتم خوب این کارو که تموم مردم انجام میدن؟ بعدش چی؟  چیزی نگفت و بحث و عوض کرد.
همه مون داریم یه خط سیرو پیش میریم...همون خط سیری که دوست من هم میخواد بره.
صحبتامو با یه سوال تموم میکنم و هرکسی خواست لطفا جواب بده:
دوست دارید تو روز تولدتون چه اتفاقی بیفته؟....چه آرزویی میکنید؟
-------
پ.ن:
1- تولدمو به همتون تبریک میگم و امیدوارم همیشه شادو سر زنده باشم!!
2- قسمت هایی از نوشته هام تحت تاثیر کتاب کیمیاگر بوده و بهتون پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو بخونید.
3- دوستان در مورد سوال هم لطفا جواب ندید ^پول^. چون این دقیقا میشه قضیه اینکه میگن یه آرزو کن....طرف میگه 3تا پراید میخوام که بفروشمشون یه زانتیا بخرم!!
4- آرزوتونم حتما لازم نیست خیلی عجیب غریب باشه....من خودم آرزوم این بود که تو این روز با اونی(اونایی) که خیلی دوستش(ون) دارم برم سفر (ترجیحا کنار دریا)
 میبینید؟ میتونم این آرزومو برآورده کنم همونطور که تونستم تو سن 21 سالگی آرزوی اسکیت سواری کردنمو برآورده کنم(اونم با تمام مخالفت ها و تمسخرهای دیگران)
فقط باید منتظر زمان مناسبش باشیم.
دیگه عرضی نیست
همتونو به خدا میسپارم
شب همگیتون بخیر






برچسب ها : زندگی بدون save , زندگی کن , کتاب کیمیاگر , نقد کتاب کیمیاگر , داستان کتاب کیمیاگر , منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,



اخطار : این پست مخصوص خواص است! اگر جزو بازدید کننده های خاص نیستید لطفا به دیگر پست ها مراجعه کنید وگرنه به ادامه مطلب بروید

با تشکر



برچسب ها : سندمن , ناگفته هایی از زندگی سندمن , چگونه زرنگ باشیم؟ , آموزش زرنگ بازی توسط سندمن , مشکلات آموزش پرورش از دید سندمن , آیا کادر آموزشی و مدیریت مدارس درست انتخاب می شوند؟ کافه جوان , کافه تنهایی ,
دسته بندی : ﻛﺎﻓﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ , کافه تنهایی ,


خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند   /    
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگ سار   /   این شهر بی نقاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار مانده ام   /   آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند
بیتاب از تو گفتنم افسوس که قرن هاست   /   آن لحظه های ناب قبولم نمی کند
گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی   /   با این عطش سراب قبولم نمی کند
بی سایه تر ز خویش حضوری ندیدم   /   حق دارد آفتاب قبولم نمی کند


سلام دوستان. این شعر که می بینید ، متن ترانه ی قبولم نمیکند از رضا یزدانی تو آلبوم جدیدشه که توسط آقای محمد علی بهمنی سروده شده و اگه تو معنیش عمیق بشید میتونه خیلی مفهوم پیدا کنه
من از وقتی آلبوم رو گرفتم به طور خستگی ناپذیر دارم این آهنگو گوش میکنم و همش حال و روز خودمه

اصن اشک آدمو در میاره...

--------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : با توجه به اینکه گفته بودم پستی نمیذارم که وقت شما عزیزان رو بگیره و حرف حساب میخوام بزنم ممکنه بعضی ها تعجب کنن که اینو گذاشتم ولی شک نکنید این پست هیچی از قبلیها کم نداره و فقط کافیه معنی ظاهریشو بذارید کنار و وارد لایه ی دومش بشید.




برچسب ها : رضا یزدانی , متن آهنگ قبولم نمیکند از رضا یزدانی , متن ترانه های رضا یزدانی , دانلود آلبوم ساعتا خوابن از رضا یزدانی , رضا یزدانی در کافه جوان , کافه جوان , سندمن ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,

تا حالا شده رو آسفالت دراز بکشی،دستاتو باز کنی و به آسمون خیره بشی؟

ستاره هارو نگاه کنی؟

چشماتو ببندی...

باد سردوو رو پوستت حس کنی

خودتو تو آسمون غرق کنی؟

روی آسفالت دراز بکشی، بدون اینکه از نگاه دیگران بترسی

بدون اینکه بترسی دیگران در موردت چه فکری بکنن؟ 

بدون اینکه فکر کثیفی لباست بشی؟

بخوابی رو آسفالت و از لذتِ خستگیِ کاری که انجام میدی، تو دلت بخندی

آره....2 شب پیش،تنهایی،اونقدر تو پیست چرخیدم که دفعه آخر که خوردم زمین دیگه سریع بلند نشدم

من بودم و آسفالت پیست

خودش میدونست چکار کنه.

---

شبای خوبی دارم

 

 




برچسب ها : شبای خوبی دارم ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ ... ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] (تعداد کل صفحات:8)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت