تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

کافه اعترافت جایی است که ما نویسنده ها و شما خواننده ها ، اشتباهاتی که توی زندگی انجام داده و از آنها پشیمانیم را برای استفاده همدیگر در آن به اشتراک میذاریم. فرقی نمیکند اشتباه در چه موردی ، در چه سنی و به چه شدتی باشد! مهم این است که در جمع مطرح شده و از نظر روانی برای خود فرد پیامد های مثبتی داشته باشد. منتظر متن های شما هستیم!


این متن رو کاربر محترم (مادام) برامون نوشته و فرستاده که ازش تشکر می کنیم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


یکی از اتفاقهای قشنگ کافه جوان درست شدن بخشی به اسم کافه ی اعترافات بوده اول از همه باید از تهیه کننده ی این بخش قدردانی کنم بابت ابتکار عمل به جا وصد البته بینظیرش.
و امـــــــــــــــــــــــــــــــــــا...

سلام دوستان اول از همه بذارید ابتدای کار بهتون بگم که اصلا من از بچگی تو انشا نویسی زبده نبودم ولی همیشه عاشق نوشتن بودم این رو گفتم که اگر تو نوشته هام با علائم دستوری عجیب و غریب و یا احیانا نگارشی غلط رو به رو شدید تعجب نکنید.
هممون قبول داریم که یه سری اشتباهاتی داریم وداشتیم و مطمئنا خواهیم داشت اما اینکه چه جور اشتباهاتی باشه خیلی مهمه خب یه سری اشتباه ها هستن که متاسفانه جبران ناپذیرند و یا جبرانشون مشکله و این کار رو خیلی سخت میکنه ....من خودم اعتراف میکنم که کم اشتباه نداشتم ولی گفتن همشون هم اینجا درست نیس،میگن خدا ستارالعیوبه....عقل سلیم هم حکم میکنه که خدا که لطف کرده پوشندشون مگه خـــُـلم پاشم خودم پرده ازعیبها و اشتباهام بردارم!!!؟؟؟ آمــــــــــــــَــــــا بذارید با خلاصه برداری و فرآیند سانسور یکیش رو واستون بگم که انشالله مستفیض شید.

از دانشگاه رسیدم خونه دیدم خـــــــــــــانم والده زل زده بهم هی حرکاتم رو باچشاش دنبال میکنه 
گفتم : مامان چیشده؟؟؟!!!چــــــیزی میخوای بگی؟؟!!
برگشت گفت:وای مادام باورم نمیشه انگار دیروز بود که داشتی تو بغلم ونگ میزدی!!....چقدر زود میگذره!!
آقــــــــــــــا اینو که گفت ما همه چی دستگیرمون شد(برمیگرده به نبوغ دخترانه)
خیــــــــــــــــــــــلی خونسردانه گفتم:که چی مامان خوشگلم!!؟؟
شروع کرد به تعریف ......که آره ..خانم فـــلانی همسایه ی خانم بـــهمانی تو رو معرفی کرده به خانم پژمانی،خانم پژمانی هم امروز زنگ زد و رسما خواست که تو رو واسه پسرشون خواستگاری کنه...نظرت چیه؟؟؟
آقـــــــــــــــــــــــا مارو میگی؟؟؟به زور خندم رو قورت دادم خیلی مغرورانه و کاملا متشخصانه گفتم: وااااع!!مــــــــــــــــامان؟؟؟...چه حرفا؟؟؟ میخواستی بهشون بگی دخترم میخواد درس ..... جمله از دهنم تموم نشده بود که گفت:بهشون گفتم اونا هم گفتن" تا پسا دکتری هم حماتت میکنن"
تو دلم گفتم مگه انرژی هسته ایه!!
من:پســــــــــــــره چیکارس؟
مامان:ظاهرا ارشد حسابداریه فعلا تو یه شرکت مشغوله!
من:ارشد حسابداری؟؟؟عمم که میتونست بره ارشد حسابداری رو بگیره!!!
مامان:حالا میگی چی بگم؟؟اما انگار باباتم راضیه ها، پسره خوشگله وا،پولدارنا.. تازه مامانش پشت تلفن گفت ضمانت میکنم تو زندیگیشون دعوا نکنن!!!
من رو میگی؟؟؟منفجـــــــــــــــــــــــر شدم...
باخودم گفتم جلل الخالق این چه جورشه؟ماشالله به این پسر همه چی تموم،،،اصلا داریم پسری که دعوا تو زندیگیش نکنه؟؟؟؟؟ نه واقعــــــــــــــــا داریم؟؟
سریع خودم رو جمع کردم ..گفتم:مامان گلم اصلا الان شرایط ازدواج رو ندارم ازشون معذرت خواهی کن بگو ایشالله که یه عروس بهتر گیرشون بیاد.
این جمله ای بود که اونموقع گفتم ،
حالا رو میگی؟؟ 
پشیمون؟؟ پشیمون که نه ولی میگم کاش انقدر با قاطعیت ردش نمیکردم نه؟؟به نظرتون خیلی عجولانه تصمیم نگرفتم؟؟
فک کنید...پسره خوشگل،پولدار،خونواده دار،باتحصیلات و ازهمه مهمتر با اخـــــــــــــــلاق
واقعا.....
اینم از اشتباه بزرگی که جدیدا مرتکبش شدم گفتم بهتون بگم تا درس عبرتی باشه برای آیندگان...

مرسی از اینکه واسه متنم وقت گذاشتید 
یاحق



برچسب ها : کافه جوان , کافه اعترافات , مهمان کافه , اعترافات نویسندگان کافه جوان , سندمن , Sandman , cafejavan ,
دسته بندی : ﻛﺎﻓﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ , مهمان کافه ,

کافه اعترافت جایی است که ما نویسنده ها و شما خواننده ها ، اشتباهاتی که توی زندگی انجام داده و از آنها پشیمانیم را برای استفاده همدیگر در آن به اشتراک میذاریم. فرقی نمیکند اشتباه در چه موردی ، در چه سنی و به چه شدتی باشد! مهم این است که در جمع مطرح شده و از نظر روانی برای خود فرد پیامد های مثبتی داشته باشد. منتظر متن های شما هستیم!


این متن رو کاربر محترم (مسعود) برامون نوشته و فرستاده که ازش تشکر می کنیم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


سلام به هم کافه ای های خودم. راستش من اشتباه های زیادی توی زندگیم کردم که بعضی هاشو اصلا روم نمیشه بگم ولی یه دونشو براتون میگم امیدوارم شما هم درس بگیرید. خودم که فقط تبدیل شدم به درس عبرت برای دیگران بخاطر این کارم

من وقتی 19 سالم شد درس خوندنو ول کردم که برم کار کنم. علاقه داشتم درس بخونم اما به خاطر یه سری مشکلات تصمیم گرفتم بی خیالش شم و برم سر کار. یه مکانیکی توی محلمون بود که رفتم پیش صاحبش که همسایه مون بود. گفتم آقا موسی من مشکل دارم و پول میخوام هر کاری هم بگید میکنم. گفت اتفاقا شاگردم دارم میره اهواز بخاطر فوت پدرش. این یه هفته که نیستش تو بیا وردستم وایسا ببینم کارت چطوره بعدا تصمیم میگیریم. منم خیلی خوشحال از اینکه کار پیدا کردم صبح ساعت 7 پاشدم رفتم اونجا. روز اول کار برام یکم مشکل بود اما از اونجایی که به پولش احتیاج داشتم سعی کردم باهاش منطقی برخورد کنم و بسازم. روز چهارم دیگه دستم راه افتاده بود. ظهرش آقا موسی گفت میتونی دو سه ساعت تنها مغازه رو بچرخونی؟ منم گفتم چرا که نه؟ رفت یه جایی کار داشت و به من نگفت. فردا و پس فرداش هم رفت و من تو مکانیکی تنها بودم. 

خلاصه آخر هفته شد و آقا موسی صدام کرد و گفت ازت راضی بودم اما شاگردم برگرده اینجا جای اونه. من یه لحظه حس کردم زیر پام داره خالی میشه و نا امید شده بودم که گفت : با این حال دوست ندارم بیکار باشی و دستت خالی بمونه. یه کار دیگه برات دارم. با ذوق گفتم چی؟؟ گفت یادته گفتی هر کاری حاضری بکنی؟ گفتم آره. گفت یادته من میذاشتمت در مکانیکی و میرفتم دنبال کارای خودم؟ من واسه یه آشپزخونه کار میکنم و سفارشای مشتریا رو میرسونم. من یه پوزخند تو دلم زدم. آخه آدمی که مکانیکی داره برای خودش و یه شاگرد هم داره اومده شده پیک موتوری؟ ادامه داد گفت اونجا یه نفر دیگه هم برای تحویل سفارش میخوان و گفتن یه آدم معتمد پیدا کنم. خیالت راحت پولش بد نیست. منم که برام مهم نبود کار چی باشه و فقط پول رو میشناختم گفتم باشه. آقا موسی مغازه رو بست و منو با موتورش برد به اون آشپزخونه ای که میگفت.

اونجا تازه دستگیرم شد منظورش از آشپزخونه چی بوده و برنامه از چه قراره. اون موقع مواد مخدر های صنعتی تازه اومده بود رو بورس و اونجا کراک درست میکردن. اون کسی که اونجا بود بهم گفت فردا میای اینجا یه موتور برمیداری با یه ساک جنس و میری پخش میکنی. هر ساک که بفروشی 400 تومن گیرت میاد. اسم اون همه پول که اومد من دیگه بیخیال همه چی شدم و قبول کردم. شبش تا صبح خوابم نبرد و همش رویا بافی میکردم که با این همه پول چه کارایی میتونم بکنم. فردا ظهرش سر ساعتی که قرار بود رفتم اونجا و موتور و ساک رو برداشتم و رفتم پارک لاله تهران که بفروشمشون. فروشم هم خوب بود. دو سه ماهی کار کردم و نزدیک 10 میلیون سرمایه جور کردم. اما از خودم و کارم بدم میومد. از اینکه من باعث اعتیاد جوان ها میشدم نفرت داشتم.  رفتم آشپزخونه و گفتم من اون مقدار پول که میخواستم جور کردم و دیگه نمیخوام اینجا کار کنم. اون یکم بد نگاه کرد و بعد از یه مدت فکر گفت باشه ولی فردا رو هم برو تا یه نفر جدید پیدا کنم. من یکم مشکوک شده بودم اما بی خیال شدم و رفتم. فرداش وقتی داشتم جنس میفروختم یهو یه ماشین پلیس اومد کنارم و منو با کتک بردن توی ماشین. سرتون رو درد نیارم من تو بازجویی گفتم جنس ها رو از کجا میاوردم ولی وقتی پلیس ها رفتن اونجا هیچ اثری از آشپزخونه نبود. تخلیه کرده بودن و رفته بودن. گفتم آقا موسی شاید یه خبری ازش داشته باشه ولی اونم هیچ اثری ازش نبود و آب شده بود رفته بود تو زمین.

من به جرم حمل و فروش مواد 5 سال زندانی شدم ولی بعد از 3 سال آزاد شدم و الان توی یه بوتیک فروشندگی میکنم اما واقعا از گذشته ی خودم پشیمونم و هر کاری هم کردم جبرانش نکرد. هر کاری کردم سکته ای که مادرم کرد برنگشت و طرف چپ بدنش دیگه حرکت نکرد

بچه ها توروخدا مواظب باشید...
فدای همتون - مسعود



برچسب ها : کافه اعترافات , مهمان کافه جوان , کافه جوان , دلنوشته های خوانندگان کافه جوان , اعتراف , کافه جوانی , سندمن ,
دسته بندی : ﻛﺎﻓﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ , مهمان کافه ,

کافه اعترافت جایی است که ما نویسنده ها و شما خواننده ها ، اشتباهاتی که توی زندگی انجام داده و از آنها پشیمانیم را برای استفاده همدیگر در آن به اشتراک میذاریم. فرقی نمیکند اشتباه در چه موردی ، در چه سنی و به چه شدتی باشد! مهم این است که در جمع مطرح شده و از نظر روانی برای خود فرد پیامد های مثبتی داشته باشد. منتظر متن های شما هستیم!


این متن رو کاربر محترم (الی) برامون نوشته و فرستاده که ازش تشکر می کنیم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام خدمت کلیه دوستان گرامى! با خودتون کار ندارما!! فقط کلیه هاتون! لامصب گرون شده بدجور!! آخ آخ گفتم ؟اى واى! میخواستم یکم رو مختاتون کار کنم بلکه بتونم گیر بیارم! ولى حالا که نشد میرم سر بحث اصلى!

من اعتراف میکنم که:یه بار سر کلاس بودیم ،به یکى از دوستام گفتم میخوام از این به بعد جلو همه بهت احترام بذارم تا بچه ها قدرتو بدونن! طرف عین چى کیف کرد! گفت باشه! روز بعد وقتى رفتم مدرسه همچین که از در وارد شدم دیدمش.دستمو بلند کردم و با صداى بلند گفتم: سلام! چطورى بزرگوار ؟؟دیدم علاوه بر خودش نیش بقیه بچه ها هم که از نقشم خبر داشتن شل شد! ولى اون خوشى کجا و خوشى این رفیق ما کجا! قرار بر این بود که بعد از چند بار گفتن ،بقیه بچه هام بهش بگن تا حسابى لذت ببره! از اون روز تا دو سه روز بعدش بچه ها هروقت میدیدنش یا کارش داشتن از لفظ بزرگوار استفاده میکردن! تو این سه روز طرف بدجور جو گرفته بودش! خوب یادمه …روز چهارم بود.صبح من زودتر از اون رسیدم مدرسه. سرجام نشسته بودم که یهو دیدم وارد کلاس شد. ولى چه وارد شدنى!! صورت ،عینهو لبو! دستا مشت شده …خلاصه از دور میشد دودى رو که از سوراخاى دماغش بیرون میزدو دید!! بدبختى اینجا بود که همونجور پا کشون داشت مى اومد طرف من!! (اصلا فکر نکنید که من منظورم گاومیش بودا!!)همونطور که اون نزدیک میشد من لحظه به لحظه بیشتر خوف برم میداشت! آخه طرف کم کسى نبود!! گردن کلفت کلاس بود!

حالا بشنوید مکالمه بین ما دوتارو:

-به من میگى خر ؟؟؟بوق ………(در جاهاى خالى خودتون کلمات مناسب اون شرایطو بذارید!! )

خودمو زدم به کوچه ممد چپ و چول :

-چى ؟من کى به تو گفتم خر مریم جون ؟؟

-حرف نزن !دستت رو شد ! تو و بقیه نقشه ریخته بودین منو ضایع کنین ؟هه! کور خوندین! حالیتون میکنم!

و باز با همون حالتى که وارد شده بود عین چى از کلاس رفت بیرون!

از اونجایى که این طرف بخاطر خرپول بودنش پشتش به مدیر و بقیه عوامل گرم بود ،پنج دقیقه نکشیده با ناظممون اومد تو کلاس!

-خانم توسلى فلانی به من فحش میده!

و با اون انگشت گوشتالوش که دو سه کیلویى گوشت بهش آویزون بود و موقع حرکت دادنش عین پاندول ساعت تکون میخورد به من اشاره کرد!

-آره فلانی ؟

-نه خانم! من فقط خواستم احترامشو بگیرم بهش گفتم بزرگوار!!

جان خودم صداى بچه هارو پشتم میشنیدم که در مرز انفجار بودن!!

-خب چه اشکالى داره ؟این که حرف بدى نیست!

-آخه شما که نمیدونید! چیزه! یعنى من خودمم تازه فهمیدم!بزرگوار معنیش میشه خر!!

اى واى!! اینا که شدن دوتا گاومیش!! الفرار!!

-راس میگه ؟؟

بار رفتم تو جلد به قول معروف موش مردگى!

-نه بخدا خانوم! من نمیدونستم!

ناظممنون خیلى سعى کرد منو متهم کنه ولى چون مدرکى نداشت دمشو گذاشت رو کولشو رفت!

بعله دوستان عزیزم! اینجورى بود که حال قلدر کلاس رفت تو قوطى! اونم چه قوطى ای! الان که دارم اینارو مینویسم اون بنده خدا تو قوطى نفس کم اورده!!

تا درودى دیگر …بدرود

.............................................................................................................................

پى نوشت:

1. درسته که اون طرف قلدر بود مثلا ولى به اندازه همون قلدریش خنگ بود و خیلى زود به هرکسى که طرفداریشو میکرد یا ازش خوب میگفت اعتماد میکرد! بخاطر همین بود که من خیلى راحت تونستم باهاش گرم بگیرم!

2- شاید خیلی از شما ها بگید کارم خوب نبوده ولی خودم معتقدم خیلی هم خوب بوده! دقیقا کاری رو کردم که خودش با بچه ها میکرد! همه از دستش شاکی بودن! وگرنه منو چه به اذیت و آزار!




برچسب ها : اعترافات تکان دهنده یک دانش آموز , معلم و دانش آموز , داستان طنز , کافه جوان , کافه اعترافات , اعترافات بچه های کافه جوان , cafejavan.ir ,
دسته بندی : ﻛﺎﻓﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ , مهمان کافه ,
ضمن عرض سلام و خسته نباشید به همه محصلا و دانشجوها( به خاطر فشاری که قراره تا چند وقت دیگه رومون بیاد)همونطور که متوجه شدید،فاطیما خانوم پس از درس خواندن های فراوان(خرخوان)
دوباره به میادین کافه برگشته اند و شروع به فعالیت کردن
امروز هم که زحمت کشیدن و یه شعر برای ما ارسال کردن. من حس میکنم این شعر رو از حافظ دزدیده! یعنی اونموقع حافظ بهش الهام شده بود که قراره کافه جوانی راه بیفته و منصور کبیر و سندیی هم به دنیا بیان!
دست مریزاد حافظ
اینم از شعر:::

عهه عههم!!!
 
داری میخونی ریتمو نگه داریااا لطفا!
 
     توی این کافه ی جوان هزار تا قصه داره...
    
    توی سایت پرطرفدار کرکر وخنده داره...
 
    کافه چیو سندی جان به دنبال یه راهن
 
    که از دست ماسون ها پناه برده ی سایتن...
 
    سندیه کافی سایته ما هزار تا قصه داره
 
     شاید اوهم مثه ما دلی پر غصه داره
 
    این پسر باصفا پر از حس (((انسانه)))...
 
    منصور کبیر کافه..!هیچی نگم بهتره
 
    خنده و شادی داره حس میکنم کل  خره                       "ببخشید..خوچی کا کنم حس میکنم دیگه"
  
   ولی دلش که پاکه این خصلتش سر تره
 
   توی این کافه ی جوان هزار تا قصه داره
 
   توی سایت پر طرفدار کرکروخنده داره...
 
   توی این کافه جوان مهربونه احمده
 
   حرفاش توی هر پستی یادگاری میمونه..
 
   احمد قصه ی مامبتلای یه درده
 
   اونم مینویسه اسم به لاتین و فاصله..!
 
   توی کافه ی جوان هزار تا قصه داره 
 
   توی سایت پر طرفدار کرکروخنده داره
 
   دلم تنگ میشه وقتی
 
   چند روزی و نمیام   
 
  توی صندوق چه ی دل
 
  کافه جوانومیخوام..
 
  خداحافظت سندی ...ترورنشی یه وختی
 
  منصور کبیرم داوش همیشه خوش خنده باوش
 
 
  کافه چی کافت به راه...دست خدا به همراه!
 
 
 
 
 
 
 
                                                                                                                 فاطیما

****
یا تشکر از فاطیمای عزیز که همچین وقتی برای ما گذاشتن و برای ما شعر سرودن
خیلی خوشحالمون کردی
دم شما گرم




برچسب ها : شعری در مورد بروبچ کافه | متن ارسالی توسط فاطیما خانوم , فاطیما , منصور کبیر , سندی , احمد , بروبچ کافه جوان , مطالب ارسالی مهمان ها , شعری طنز درباره کافه جوان , شاعر بزرگ فاطیما خانوم , مطالب فوق طنز , کرکر خنده ,
دسته بندی : کافه طنز , مهمان کافه ,
سلام به همگی
این متن رو دوست بسیار عزیز و بزرگوارم فلاستر نوشته که بهم داد تو قسمت مهمان کافه بذارم
امیدوارم شما هم مثل من لذت کافی و وافی رو ببرین ازش... (خودشو کشت تا عکسشم بذارم!)
_________________________________________________



این روزا ، روزای قشنگیه

این روزا ، روزای سردیه

دوستشون دارم

این روزا رو میگم

تو این روزای سرد

تو این پاییزه که

پر پر می‌شه درخت قلب


میگن پائیز فصل دو نفره بودنه ، فصلی که دستهای تنها توش یخ می‌زنه

حیف که دستهای ما از این سرما یخ زد و پاییز هم دیگه رو به تموم شدنه

درسته ، زمستون سردتره ، ولی‌ دست‌ها دیگه تو دستکشه ، وقت تمومه


هوا سرد شده 

نمی‌شه کسیو واسه قدم زدن دعوت کرد 

شاید باید پائیز و ملامت کرد

شاید باید زبون بی‌ زبونو لعنت کرد

شاید باید غرور و کنار گذشت ، یا دلو نصیب حسرت کرد

شاید باید کنار گذشت خجالتو

شاید باید رفتش جلو ، ندید گرفت نجابتو

شاید باید صبر کرد

تا فقط اون لحظه بیاد

لحظه ی گذر 

هرچند که

ساکته ، ولی‌ خیلی‌ حرف می‌زنه

ثابته ، ولی‌ هی‌ پرسه می‌زنه

راقبه ، ولی‌ کسی‌ نیست باش این حرفو بزنه

جالبه ، کسی‌ نبوده باش ، طوری که این حدسه می‌زنه

رابطه ، نداره ، ولی‌ لبو تر نمی‌زنه

عاشقه ، کسی‌ که براش این قلبه می‌زنه

کاذبه ؟ میگی‌ این حس روز اولمه ؟

باطله ، فرضت غلطه ، این حکم اول و آخرمه

زائره ، نه تو مکه ، تو دلم چرخ می‌زنه

شاعره ؟ نه ، ولی‌ با قلمم چه حرفا می‌زنه

حادثه ؟ اتفاق نیست ، کار سرنوشته ، شانسه ، که دیگه در نمی‌زنه

بارزه ، که بنویسم ، نکنم به دلم خدشه میزنه

کامله ، این نامه ، بیت بعد بیت آخرمه

ساحله ، منم یه موجم که ازش دل نمیکنه




برای همه ی عاشقای بی زبون 




برچسب ها : کافه جوان , سایت کاف جوان , کافه جوان فیس بوک , کافه همشهری جوان , کافه جوان همشهری جوان , فلاستر , سندمن , سندمن و فلاستر , فلاستر و سندمن , فلاستر و کافه جوان , کافه جوان و فلاستر , متن های فلاستر , سندمن سالواتوره و فلاستر , فلاستر و سندمن سالواتوره , متن های زیبا , داستانی , sandman , the sandman , SANDMAN SALVATORE , Fluster , cafejavan , cafe javan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : مهمان کافه ,

سرد بود ، دستم تقریبا نمیتونست اینارو بنویسه . داشتم یخ میزدم دیگه! یه چایی ریختم . نریخته شروع کردم به خوردن . انقدر سرد بود که نریخته داشت سرد میشد . یعنی‌ اصلا یه وضعی . یه ۲-۳ قورت که خوردم لیوان رو گذاشتم رو میز تا یه قند بندازم بالا، چون اون یکی‌ دستم که تو جیبم بود تا یخ نزنه ، این یکی‌ هم از لیوان گرما می‌گرفت.
با گذاشتن لیوان رو میز صدایی ایجاد شد و باعث شد که پرنده‌ای که تو مغازه بود شروع کنه به خوندن و هم زمان هم آهنگی که پخش میشد میگفت:"مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس"
یه جای کار می‌لنگید، پرندهٔ ما دلش گرفته بود و می‌خوند ولی‌ تو قفس نبود ، البته شایدم بوده و من درک نمیکردم . یک‌دفعه‌ای یاد خودم افتادم ، این روزا شاید آزادی کامل دارم . رفتن ، اومدن ، خوراک ، پوشک ، ... ولی‌ این دل‌ یجورایی گرفته . منم مثل پرنده تو قفس نیستم پس  چرا پرنده می‌خونه ولی‌ من غمگینم !؟
شاید این آزادی اون چیزی نیست که واقعاً روح و روانم لازم داره ، فکر کنم منم تو یه قفس هستم ، یه قفس خیلی‌ کوچیک . قفسی به اسم جسم که می‌خواد این وجود نامتناهی رو در محدودیت خودش نگه داره . این قفس کوچیک ، آزارم میده . حس می‌کنم می‌خوام پرواز کنم و به بالا‌ها برم ، چه کنم اسیرم و در بند این کالبد گرفتار !

خالقم من به تو می‌‌اندیشم
نه به تنهایی خویش
از پس این پرده تو را می‌خوانم
که گرفتی‌ مرا در بر خویش
من وضؤ با نفس خیال تو میگیرم
و تو را می‌خوانم
و به شوق فردا
که تو را خواهم دید
چشم به راه می‌مانم




برچسب ها : مهمان کافه , کافه جوان , سایت کافه جوان , سندمن , فلاستر , فلاستر و سندمن , سندمن و فلاستر , سندمن سالواتوره , دیمن سالواتوره و سندمن , سندمن و دیمن سالواتوره , دیمن سالواتوره و سندمن سالواتوره , مهمان کافه جوان , کافه همشهری جوان , کافه جوان همشهری , کافه جوان ویکیپدیا , متن های ارسالی در کافه جوان , sandman , cafejavan.ir , cafejavan , cafe javan ,
دسته بندی : مهمان کافه ,
با سلام خدمت دوستان گل کافه ای
همونطور که مستحظر هستید ما قسمتی به نام مهمان کافه داریم و از کسانی که متن یا دست نوشته ای دارند که به نظرشون ارزش خوندن رو داره خواهشمندیم، واسه ما ارسال کنن که ما تو کافه مون بذاریم.
چند روز اخیر یکی از مشتری های خوب کافه مون با من تماس برقرار کرد تا یه شعری که خودش سروده بود رو تو وبلاگ بذارم.
به نظر من ارزش خوندن رو داره پس از دستش ندید.
من دیگه میکروفونو زمین میذارم و متن ایمیلی که از طرف دوست خوبمون فاطیما خانوم واسم ارسال شده رو واستون قرائت میکنم....این شما و اینم متن صحبت های فاطیما خانوم:

***
با سلام
احتمال زیاد شعر سیب حمید مصدق روشنیدید، من وقتی خوندمش خیلی خیلی خوشم اومد.یه شعر داستان گونس ک چند شخصیت داره وخیلی کوتاهه.
چند روز بعدش همون داستانو از زبان یه شخصیت دیگه ک فروغ نوشته بود دیدم وبعدش یه شعر دیگه..
چون جای حرفای یکی از شخصیتا رو خالی دیدم تصمیم گرفتم بنویسم از زبونش...نظر شماها رو راجع به شعر خودم میخوام...
 
 
از زبان پسرک:
 
        تو به من خندیدی ونمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم...
باغبان از پی من تند دوید....
     
         سیب را دست تو دید
 
          غضب الوده به من کرد نگاه....
 
          سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک....
 
      وتورفتی وهنوز...سال ها است ک در گوش من ارام ارام
 
      خش خش گام تو تکرار کنان میدهد ازارم..
 
      و من اندیشه کنان غرق این پندارم که :
 
                        چراخانه ی کوچک ما  سیب  
                                                                  نداشت....!؟
                                                                                       "حمید مصدق"
 
                                                                                                                                        
 
   اززبان دخترک:
 
    من به تو خندیدم چون ک میدانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی.......
 
                پدرم(!)...از پی تو تند دوید...
 
               ونمیدانستی باغبان باغچه ی همسایه پدر پیر من است....
 
              من به تو خندیدم تا که با خنده ی خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم..
 
             بغض چشمان تو   لیک     لرزه انداخت به دستان منو
 
            سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک...!
 
 
            دل من گفت:         برو  !
 
            چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را..
 
             ومن رفتم وهنوز سال هاست ک در فکر من ارام   ارام
 
              حیرت و بغض تو تکرار کنان میدهد ازارم 
 
              و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که
 
               : چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت...؟!!؟
 
                                                                          "فروغ فرخزاد"
 
                                                                                                      
 
           از زبان سیب:
 
              دخترک خندید وپسرک ماتش برد ک به چه دلهره از باغچه ی
 
            همسایه سیب رادزدیده...
 
             باغبان از پی او تند دوید...
 
            به خیالش میخواست حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گیرد...
 
           غضب الوده به او غیضی کرد...
           این وسط من بودم....سیب دندان زده ای ک روی خاک افتادم..
 
            (دوستان عزیز چون یه قسمتی از شعر و مطمئن نیستم برای شاعر باشه حذف کردم...از ادامش:)
 
          هر دو را بغض ربود..
 
          دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت: او یقینا پی معشوق خودش می آید..!
 
         پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: مطمئنا که پشیمان شده بر میگردد..!
 
          سال ها است که پوسیده ام ارام  ارام...
 
       عشق  قربانی مظلوم غرور است هنوز...
 
         جسم من تجزیه شد ساده ولی:ذراتم همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
 
        این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت..!!
 
                                                                      "جواد نوروزی"
 
حالا من از زبان باغبون یا همون پدر پیر نوشتم...:
 
   پسرک را دیدم که به چه دلهره از باغچه ی خانه ی ما سیب را میدزدید..
 
  از پیش تند دویدم.. دخترم را دیدم..
 
   سیب در دستش بود..
 
   پر ز پرسش به او رو کردم..؟!؟
 
    سیب دندان زده اش خورد به خاک..
 
    دخترم ترسید اما خندید..
 
    پسرک ماتش برد که چرا دخترک همسایه میخندید..؟؟
 
      پسرک آینه ی کودکیم.
 
     احساس را خوردم وغضبناک به او غریدم...
 
    نگران ...تند دوید..
 
     دخترم رفته بود...
 
   سیب افتاده بود....
 
    غضبم عشقی بر هم زده بود....
 
    سال ها است که در قلب خود ارام  ارام...پیری زود رس دخترکم را به وضوح میبینم...
 
    و من اندیشه کنان غرق این پندارم که :
 
         چرا از پی او تند دویدم..؟!
 
        عشقی از هردویشان زود ربودم..؟!
 
       عشق انان پاک بود...!!!
 
                                                                                          " فاطیما"
 
     (نظر شما و دوستای کافه برام مهمه..)
 
مرسی ک وقت گذاشتین و خوندید..خوندن دل نوشته هام توسط دیگران دنیاییه واسم...****


پ.ن:بله دوستان، اینم شعر فاطیما خانوم! به نظر من که  خیلی عالی بود! البته من اینجا نظرمو کامل نمیگم! بلکه تو قسمت نظرات حرفامو میزنم. شمام بیاید اونجا! وعده دیداره ما قسمت نظرات! منتظریما!
با تشکر از فاطیمای عزیز




دسته بندی : مهمان کافه , کافه داستان ,
داستانی که در ادامه مطلب میخونید رو دوست عزیزمون  سامان برامون فرستاده
شما هم میتونید مطالب خودتونو برای ما بفرستین تا تو بخش مهمان کافه منتشر کنیم



برچسب ها : داستان , داستان زیبا , داستان عاشقانه , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , مهمان کافه جوان , داستان اونجوری , داستان خفن , مهمان کافه ,
دسته بندی : کافه داستان , مهمان کافه ,

نقد و بررسی آنتی ویروس ها از خواننده عزیزمون الکس ماهون!

خیلی مفیده

حتما تو ادامه مطلب بخونیدش




برچسب ها : نقد و بررسی آنتی ویروس های موجود در بازار , مقاله , مقاله نقد و بررسی آنتی ویروس های موجود در بازار , مقاله های علمی , آنتی ویروس , مقاله آنتی ویروس , درباره آنتی ویروس , دانلود آنتی ویروس , دانلود رایگان آنتی ویروس , آسیب پذیری سیستم عامل ها , ویندوز , دانلود رایگان ویندوز , دانلود رایگان ویندوز 8 , ویروس , آموزش کشتن ویروس , آموزش نصب آنتی ویروس , حملات سایبری , آسیب های سخت افزاری , از چه آنتی ویروسی استفاده کنیم؟ , از بین بردن ویروس , جلوگیری از ورود ویروس های جدید , رجیستری , به روز رسانی آنتی ویروس , آپدیت آنتی ویروس , آپدیت های جدید نود32 , آپدیت های جدید nod 32 , آنتی ویروس رایگان , G DATA , KASPERSKY , NOD32 , NORTON , BITDEFENDER , AVIRA , PANDA , F secure , TREND MICRO , MCAFEE , AVG , SOPHOS , AVAST , سیمانتک , نورتون , بیت دیفندر , کسپراسکی , وز رسانی آنتی ویروس nod32 , username و password جدید nod32 , الکس ماهون , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان ,
دسته بندی : مهمان کافه ,

بخش مهمان کافه افتتاح شد

خوانندگانی که دوست دارن مطالبشان در کافه جوان گذاشته شود میتوانند با ذکر مشخصات برای ما ایمیل کنند تا چاپ شود

این پست از دوست خوبمون الکس ماهون به دستمون رسیده

توی ادامه مطلب میتونید ببینیدش!




برچسب ها : کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , مهمان کافه , ایمیل , ویندوز 8 , توضیحاتی درباره ویندوز 8 , خرید پستی ویندوز 8 , دانلود رایگان ویندوز 8 , مایکرو سافت ویندوز 8 را روانه بازار کرد , تبلت , پی سی , لپ تاپ , نوت بوک , نت بوک , گوشی هوشمند , آنتی ویروس , مشخصات ویندوز 8 , دانلود رایگان ویندوز 8 از کافه جوان , ویندوز ویستا , ویندوز سون , دانلود ویندوز 8 اوریجینال رایگان , windows 8 free download , windows 8 original download for free ,
دسته بندی : مهمان کافه ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] (تعداد کل صفحات:2)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت