تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

نمیدونم چجوری شده ها
شاید به خاطر اینه...
شاید هم به خاطر اونه...
ولی دارم سایت خودمو تند و تند آپدیت میکنم اما برای کافه که میخوام بنویسم قلمم خشک میشه
آخه چرا؟
مشکلت چیه با ما؟
چرا بدی؟
وای بد شده با من چون از حد و مرز رد شده کارم
یه چیزایی میگه که انگار جنگ شده واقعا
چرا بدی؟ چرا بدی؟ چرا بدی؟

(سندمن در حال تدارک جنگ)

--------------------------------------------------------------------------------

بیشتر بخوانید در : سایت رسمی سندمن -- WWW.SANDMAN.IR



برچسب ها : سندمن , سایت رسمی سندمن , sandman.ir , www.sandman.ir , sandman , کافه جوان , سندمن و عمو سهراب ,
دسته بندی : خارج از کافه ,

با سلام

 

چند شب پیش اتفاقی پیش اومد که دلم نیومد با شما درمیان نذارم. حدود ساعت 8 شب که همکاران به اتاق رست رفته بودن و اینجانب به اضافه یک دوست کارآموزتر از خود طبق معمول آماده باش در سنگرمون( ایستگاه پرستاری) نشسته بودیم و در حال حل کردن جدول بودم. سرم رو بلند کردم و مشاهده کردم دختر پسری البته دختر پسر که چه عرض کنم سن و سالشون یه کم از دختر پسرهای امروزی بالاتر بود، در حالی که دختر کیف دانشجویی بر شانه ی راست داشت و یک کتاب در دست چپ و دست پسر دور دختر مثل پیچکی گره خورده بود و دختر از دل درد شاکی بود وارد اورژانس شدن نوبت گرفتن و در سالن انتظار نشستن. پسر دست راستش رو که حدود یک متر بود، بالای صندلی گذاشت و دختر را همانند گنجشکی بی پناه لابه لای دستان پر قدرت و آرامش برانگیز خود قرار داد و دخترم سرش رو روی دستان پسر تکیه داد و کم کم سرش از حد مجاز فراتر رفت و روی سینه ی پسر قرار گرفت!!! سر پسر هم متقابلا مث آهن ربا خود به خود جذب سر دختر شده و محکم به سر دختر چسبید و هر دو آنچنان به دیوار روبرویشان خیره شده بودن و سکوت اختیار کرده بودن که گویی در کنار دریا نشسته اند و غرق امواج دریا اند!!!

 

منم که دورادور نظاره گر صحنه ی عاشقانه بودم، تا اینکه منشی محترم صداشون کرد و هر دوتا که انگار در پارک در حال قدم زدن هستن آسه آسه نزد پزشک رفتن و دختر آنچنان با ناز جواب سوالات پزشک را میداد که پزشک چندبار به دختر گوشزد کرد که خانم محکمتر حرف بزنید! خلاصه بعد از چند دقیقه پسر با یک کیسه سرم و آمپول پیشمون اومد و دخترم روی تخت دراز کشید منم سرم رو آماده کردم و برای وصل سرم بر بالین دختر حاظر شده و دختر به محض دیدن سرم در دستم شروع به ریختن اشک کرد و از اون طرف پسر هم کلی قربون صدقه دختر میرفت... .

 


  خلاصه با کلی مکافاتو ناز و عشوه های خانم آنژیوکت رو براش فیکس کردم و سرم تراپی رو شروع کردم و به سنگر برگشتم. چند دقیقه ی بعد متوجه ی صدای دختر شدم! آنچنان اصوات مختلفی از خودش در میاورد که منم خجالت زده شده بودم! یک آن برگشتم ببینم چش شده که دیدم دختر در حالیکه دست چپ رو کمی بالاتر از شکم روی قفسه ی سینه قرار داده پسر هم در حال نوازش کردن دستان دختر است!!! رک بگم منم که بدم نمی اومد دیدی بزنم هر چند ثانیه یک بار سرم رو 180 درجه میچرخوندم تا هدف رو زیرچشمی با زاویه 35 درجه نگاه کنم اما ایندفعه مشاهده کردم هدف داره کارش به جاهای باریک کشیده میشه!!!!! منم که دیدم فاجعه در حال وقوع است خجالت کشیدم و سرم رو با سرعت نور به حالت اولیه برگردوندم و به دیوار روبرو در حالیکه چشمانم از حدقه در اومده بود خیره شدم و سه چهار بار پلک زدم و پیش خودم گفتم در دیزی بازه حیای گربه کجاست!! البته ناگفته نماند دیزی خانم که بدش نمی اومد چه برسه به آقا گربهه! یک آن به خودم گفتم حالشون رو بگیر و از اونجاییکه نمیتونستم به آقا گربهه چیزی بگم برگشتم و به دیزی خانم با صدای بلند گفتم خانم این چه وضعشه؟؟؟؟ این اصوات چیه که از خودت درمیاری؟؟؟؟ آروم باش! اینجا رو اشتباه گرفتی!

 


آقا گربهه برگشت و گفت: شمایی که اینجا رو اشتباه گرفتی لطفا شما آروم باش. منم گفتم والا ما که آرومیم شمایی که گویا نا آرومی!! حداقل پرده رو بکش. پسر گفت مجبور نیستی نگاه کنی چشمت رو درویش کن منم گفتم فعلا شمایی که باید چشمات رو درویش کنی و در یک حرکت ضربتی رفتم و پرده رو  کشیدم. آقا گربهه که عصبی شده بود پرده رو با شدت هر چه تمامتر به حالت اولیه برگردوند. طوریکه 7،8 تا از گیره های پرده کنده شد و پرده روی چوب پرده به صورت نصفه نیمه آویزون موند. منم همونطور که با تعجب و عصبانیت به پسر خیره شده بودم تو این قیل و قال از نیم رخ یه هاله ی سیاه رو دیدم که دارد وارد اتاق رختکن برادران میشه که نزدیکه در ورودیه اورژانسه. منم مشکوک شده بودم که ساعت هشت و نیم شب کی میتونه باشه؟ موضوع دختر پسره رو ول کردم و سراسیمه به سمت سوژه ی جدید روانه شدم! نزدیکه اتاق برادران که شدم قدم هام رو آهسته برداشتم و جلو در ورودی اتاق ظاهر شدم و مشاهده کردم یک آقایی لاغر با لباس محلی یه استان دیگه با عجله در حال زیر و رو کردن کیف برادران محترم و زحمتکش اورژانسه! منم که با دیدن آقا دزده با اون سیبیلای هیتلریش انگار که خودم در حال ارتکاب جرم هستم رگ گردنم به به لرزه دراومد و متقابلا آقا دزده با دیدن من زهره ش ترکید!! وقتی ترسش رو دیدم به خودم مسلط شدم و یه کم از در فاصله گرفتم تا وقت محاکمه کردن آقا دزده احیانا اگر سلاح سرد داشته باشه راهی برای دفاع داشته باشم.

 


دست به کمر وایسادم و شروع به محاکمه کردنش کردم و گفتم آقا داری دزدی میکنی؟(با لحنی کاملا ریلکس) در جواب گفت: چند وقت پیش اومدم پیش دکتر برام یک قرصی تجویز کرد از اون روز به بعد دچار توهم شدم الان هم نمیدونم چرا اشتباهی وارد این اتاق شدم!! منم پیش خودم گفتم خودتی!! و بعد گفتم دفعه ی دیگه اگر خواستی دزدی کنی حداقل این لباس محلی رو تن نکن چون آبروی ایل و طایفت رو میبری. منم که دیدم خیلی ترسیده دیگه حراست رو خبر نکردم و گفتم همین حالا برو تا نیروی انتظامی رو خبر نکردم. برگشتم به استیشن. دوباره یاده پرده ی کنده شده افتادم و به آقا گربهه گفتم حداقل پرده رو به گیره ها وصل کن. جواب داد: این کار ما نیس کار امثال شماس. منم که حرصم گرفته بود نیم خیز شدم که برم بزنمش یه دفعه یادم اومد دفعه قبلی هم همین مورد پیش اومد و نزدیک بود به ناکجا آباد کشیده بشم، نشستم و گفتم خب بعد ازینکه سرم دوست دخترت رو از دستش کشیدم زحمت وصل پرده رو بکش. گربهه گفت عمرا!



تو این گیرو داد صدایی از ته سالن اومد که میگفت: آقای پرستار مشکلی پیش اومده؟ کسی چیزی بهتون گفته؟ بیام سراغش؟ یک لحظه برگشتم که ببینم کیه؟ دیدیم آقا دزده با کمال پر رویی بر روی صندلی کنار دیوار نشسته و شاهد ماجراس! منم که خشم وجودم رو گرفته بود نیم خیز شدم که همون مورد قبلی یادم اومد و دوباره نشستم و گوشی رو برداشتم نیروی انتظامی رو گرفتم. همونطور که در حال صحبت با همکاران انتظامی بودم آقا دزده پا به فرار گذاشتن و آقا گربهه هم که فکر میکرد من برا اونا با نیروی انتظامی تماس گرفتم گفت: پرستار. سرمش تا همین جا کافیه باید بریم....

 


اینم زندگی ماس دیگه!

 

دوستون دارم

بای




برچسب ها : داستان طنز , طنز , مطلب طنز , شیفت دادن امید , بدبختیه ما داریم؟؟؟؟ , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,
ساملکم

احوالات؟خوبین؟

شرمنده واقعا. چون در این ایام فاجعه بار امتحانات بالاجبار از نت دور شدم و گوشه عزلت و به اضافه کلی محدودیت قبول کردم تا بالاخره به این نحسی که در ترم قبل گریبانگیرم شد پایان بدم. خدارو شکر چون موفق شدم جزوه اعصاب رو به طور کامل بجوم و هضمش کنم تا بفهمم که عصب زوج دهم واگه و به قلب عصب رسانی میکنه. یا اینکه موفق شدم جزوه قلب رو مستقیما بچپونم تو کلم تا بفهمم طحال وقتی پاره میشه باید درش آورد و مراقبت های مخصوصش چیه. آقا جزوه تولید مثل روهم که قشنگ حفظ شدم! و الآن قابلیت تدریسش رو دارم.


متقاضی های عزیزی که دوس دارن این درس رو آموزش ببینن با من تماس بگیرن(شماره ها زیر نویس میشن). حالا یه تشکر خوب دارم از اون استاد دین و زندگیم که سر امتحان کل سوالات رو برام گفت. و یه عقده دارم از مدیرمون! لامصب صداش مث مته تو مخ من فرو میرفت.حالا با جیغ جیغش داد هم میزد و کل چیزای نصفه و نیمه ای هم که بلد بودم میپریدن. پس مسبب همه بدبختی های من اونه مطمئن باشین.ایشالا خدا بگیره از وسط نصفش کنه.

آقا اومده به من میگه تو خجالت نمیکشی لباس مدیوم میپوشی با این هیکلت؟؟تو آخر سال از من نمره انضباط نمیخوای؟؟.از شانس بدش من اون روز سگ بودم و از صبح پاچه میگرفتم. امونش ندادم و گفتم آخه تو 3ترم به من انضباط بالای17 ندادی.دیگه ازم چی میخوای؟؟؟؟میخوای از فردا یه گونی بیارم 3طرفش رو سوراخ کنم بپوشمش؟؟؟که یهو معاون و مامان مدرسمون!!! پریدن وسط و بردنم کنار چون شب چهارشنبه بود و خطر مرگ داشت براش!!

آقا به مرگ خودم و خودتون لباسم 3ایکس لارژ بود اون روز. از فردا هم یه لباس پوشیدم که خودش خجالت میکشید منو راه بده سر امتحان!حالا دیگه بماند لباسش چطور بود.(فقط بگم پریسال که برام خریدنش بهم تنگ بود و کل دوستان میگفتن که مونثه!)

در آخر هم یه شکایت دارم از شین گویی کانِ پدسگ که اون بانو خوشگله که اسمشو بلد نیستم رو کشت! آخه مرتیکه تو خجالت نمیکشی؟؟ با اون دختر معصوم و زیبا چه کار داشتی؟؟

به همین مناسبت یه روز عزای عمومی اعلام میکنم دوستان!

بای تا بعد
دوستون دارم

...................................................................................................................
پی نوشت:
نمراتم رو از همین تریبون اعلام میکنم. منتظر باشید



برچسب ها : فصل امتحانات , امید در امتحانات , نمرات پایانی , امید در این ترم خوشبخت میشود؟ , بدبخت میشود؟ , مرگ در انتظار اوست؟ , آخرش چه میشود؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,


مهر حضرت

مهر حضرت؟؟

مهر حضرت؟؟؟؟

برای افراد بیمار و سالمندان جهت انجام فریضه نماز؟؟

مهر حضرت؟؟؟؟؟؟

افراد سالمند؟؟؟

بیمار؟؟؟

مهر؟؟

62000 تومن؟؟

فقط شصت و دو هزار تومن؟؟؟

پایه مهر؟؟

62؟؟؟

شیب؟

بام؟

بام با چی درست میکنن؟ جنگل یعنی چه سرمایه ملی است؟؟

ماشین لباس شویی رو خودت روشن میکنی؟؟

شما اسمت چیه؟ کلیم! چی؟ کـــــلیم!



برچسب ها : برچسب؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی , خارج از کافه ,
سلام
میخوام یه آهنگ خیلی خوب بهتون معرفی کنم.یه آهنگ احساسی که محسن لرستانی خونده.برخلاف اسمش که بهش میخوره لر باشه، محسن کرده.یه کرد لک که واقعا حرف نداره کارهاش.مخصوصا سه گانه بچه ننه، بچه قرتی و بچه سوسول.البته شاهزاده و گداش هم خوبه.

خوبیه آهنگای محسن لرستانی اینه که یجور آهنگاشو میخونه که کردی باشه ولی یه مخاطب فارسی هم بتوننه به وضوح درک کنه آهنگ هارو.من پیشنهاد میکنم آهنگایی که معرفی کردم رو گوش بدین.البته جدیدترین آهنگش که همنفس هست هم خیلی خوبه.تنظیم این آهنگ هم با  علی عبدالمالکی بوده.اسم علی عبدالمالکی حداقل این اعتماد رو به مخاطب میده که ارزش داره این آهنگ رو گوش کنه که اگه نداشت علی عبدالمالکی عمرا تنظیمش میکرد.

در آخر هم متن آهنگ بچه قرتی محسن رو براتون میذارم.


                                                                                                ای لامصو بیا بنیش(بشین)
باشت (باهات) میخوام حرف بزنم 
شیتم نکو جان ننت 
دارم از غم دق میکنم 
دارم از غم دق میکنم 

اون پسر گکیه ده (چه نسبتی باهات داره) 
چند وقتیه دنبالته 
برای من فیلم بازی نکن 
همه میگن رفیقته 
همه میگن رفیقته 

میگن خیلی دوسش داری 
شبا براش خواب نداری 

میگن خیلی عاشقته 
از صبح تا شو دنبالته 
خدا ده شکر حرفی بزن 
امشو خونت پای خودته 
ای لا مصو(لامصب) چیزی بگو 
صبرم دیه سرآمده 

برای بچه یه کرمانشاه 
خدا ده شو ای اسمان 
گیس ننت بذار برو 
خونی نکن گردن ما 

سر به سرم نذار دیه 
ولم بکن ای اسمان 

به او بچه قرتی بگو 
امشو میخوام مست بکنم 
امشو میرم محلشان 
یه شری بر پا میکنم 
امشو قیامت میکنم 

هر چی موخا (میخواد) بشه بشه 
برا من دیه اخرشه 

بگو که من فلانیم 
همه میگن روانیم 

------------ 
امشو میگیرمش نشان 

جان مولا من قاطیم 
زده سرم ای اسمان 
خونی بشه گردن ما 
خونی بشه گردن ما 

کسی نیاد دور و برم 
گیس ننم زده سرم


دوستون دارم
خداحافظتون



برچسب ها : متن آهنگ بچه قرتی محسن لرستانی , فول آلبوم محسن لرستانی , آهنگ جدید محسن لرستانی , آهنگ جدید علی عبدالمالکی , پیشنهاد امید , امید الکی پیشنهاد نمیده! , گوش کنین آهنگ رو ضرر نمیکنین ,
دسته بندی : خارج از کافه ,
.
پسر خانم
آنکه برداشتی اَبرو نبود آبرو بود
تو ابهت مردانه ات را از دست دادی پس منتظر توجه مردانه نباش



دسته بندی : خارج از کافه ,

سلام بر عزیزان


این هم یه سری ضرب المثل که بین ما پرستارا رواج داره.هرکدوم از این اصطلاحات رو هم بلد نبودین لطفا بپرسین تو نظرات.


.

.

.

.

برانکاردسواری دولا دولا نمیشه.


.

بیمارما ازبچگی رگ نداشت.

.

.
رگ بیمار که پاره شد چه یک سانت چه صد سانت.

.

.
نرمال سالین نطلبیده مراده.

.

.
با آنژیوکت آنژیوکت گفتن سرم وصل نمیشه نمیشه

.

.
پنبه الکلی دزد بتادین دزد می شود.

.

.
آنژیوکت بزرگ نشانه رگ نگرفتنه

.

.
بیمار نمیر بهار میاد،دگزا متازون با ویال میاد.

.

.
تب بیمار که بالا میره،سرپرستار ابوعطا می خونه.

.

.
سرش بوی بتادین میده.

.

.
یه سرسوزن به خودت بزن،یه سوند به بیمار

.

.

سرپرستار که دوتا شد،بیمار یا برادی کارد میشه یا تاکی کارد.

.

.
هرکه شیفتش بیش ، آفش بیشتر.

.

.
گهی ست به سرم و گهی سرم به ست

.

.
ست پانسمان بازه حیای بیمار کجاست.

.

.
از هول همراه بیمار افتاد تو سطل زرد.

.

.
رگ از خودت نیست گارو که از خودته

.

.
پرونده گمشده باز اید به استیشن غم مخور.

.

.

تراشه تو ترالی اورژانس و ما گرد بخش می گردیم.

.

.

با یه آنژیوکت نمیشه دوتا رگ گرفت

.

.
.NGT خالته،گاواژ کنی پاته ، لاواژ کنی پاته.

.

.

نخوردیم مورفین یا که کورتون ولی دیدم دست مردم.

.

.

نابرده درد ،خون گرفته نمی شود.

.

.
اگردیدی پرستاری ب تختش تکیه کرده بدان مریضش توشوک رفته سکته کرده

.

.
سطل زرد برادر سیفتی باکسه

.

.
ترامادولی که به پرستار رواست به بیمار حرام است.

.

.
شوخی شوخی با سوند فولی مریض هم شوخی.

.

.
پرستاردستش به مترون نمی رسه میگه پیف پیف.

.

.
بادعای سرپرستار بخش خلوت نمیشه.

.

.
تو بخش بی سرپرستار خدماتی هم آمپول می کشه.

.

.
رگی که فلبیت نشده عوض نمی کنن.

.

.
رینگر لاکتات نخورده ، دهن سوخته

.

.
هرچقدر پول بدی آنتی بیوتیک میخوری.

.

.
نابرده ترالی،CPR میسر نمی شود ، مزد آن گرفت جان پرستار که TeamWork کار کرد

.

.
کارهرکس نیست بخیه دوختن، سوزن تیز می خواد و نرس کهن.

.

.
راندمابه سر رسید مریضه به قرصش نرسید.

.

.
یه هپارین لاک هم از بخش بیاری غنیمته.

.

.
سرسوزن سرنگ خودشو نیدل استیک نمیکنه.

.

.
با یه ترخیصی بخش خلوت نمیشه.

.

.
لنگه دستکشی در بیمارستان نعمته.

.

.
قلبش یاد ECG کرده



این هم حال و احوال بنده!


ای دریغا که ندانسته پرستار شدم

-

اول عیش و خوشی همدم بیمار شدم


دوستون دارم


بای




برچسب ها : جملات طنز , جوک جدید , رشته پرستاری , ضرب المثل های جدید , رشته امید چیست؟ , آیا هیکل امید به پرستاری میخورد؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی , خارج از کافه ,
با عرض سلام خدمت همه دوستان و همراهان

تعطیلات عید هم تموم شد و امیدوارم همه تون به چیزی که میخواستین تو این تعطیلات رسیده باشین. من قرار بود طبق معمول مسافرت رو بیخیال شم و از خلوت بودن تهران نهایت استفاده رو ببرم که ناگهان خانواده پیشنهادی بهم کردن که نتونستم رد کنم و اونم سفر به جنوب کشور بود. من مدتها بود دوست داشتم به اهواز و آبادان و شهر های اطرافشون سفر کنم و این موقعیت مناسبی بود. 

استان مرکزی که چیز خاصی برای ارائه نداشت و وقتی به شهر اراک رسیدیم من حس خوبی نسبت بهش نداشتم اونم بخاطر پیش زمینه ی ذهنی منفی ای بود که نماینده این شهر تو مجلس سر قضیه انتقال تیم فوتبال نفت تهران به اراک ، برام به وجود آورده بود. اولین جایی که تصمیم گرفتم از ماشین پیاده شم شهر خرم آباد بود که واقعا خرم و آباد بود و آدم کیف میکرد از این همه سرسبزی و هوای خوب و تمیز. مردم لرستان هم مردم خیلی خوبی بودن و مهمان نوازی خودشونو به هر شکل ممکن نشون میدادن.  شهر بعدی اندیمشک بود که برای رسیدن بهش باید از کلی کوه و دره رد میشدی. وارد اتوبان خرم آباد - اندیمشک که شدیم و به عوارضی 9000 تومنی برخورد کردیم یکم شوکه شدیم (البته من کمتر شوکه شدم چون از قبل خبرش بهم رسیده بود) اما وقتی رفتیم توی جاده و دیدیم چقدر زحمت کشیدن و اون همه کوه رو شکافتن و تونل هایی به اون عظمت درست کردن به اتفاق نظر رسیدیم که اون 9000 تومن کاملا حلالشون و اگه بیشترم میگرفتن حق داشتن و هیچ جای اعتراضی وجود نداره.

از لحظه ای که وارد استان خوزستان شدیم یه حس عجیب و نا آشنایی بر من مستولی شد که اصلا قابل بیان نیست و دلم گرفت. از طرفی احساس غرور میکردم که پا به منطقه ای گذاشتم که 300 هزار شهید از سراسر کشور توش جون دادن تا امثال من با عزت و افتخار زندگی کنیم و از طرفی احساس خجالت و سر افکندگی میکردم که پا به منطقه ای گذاشتم که 300 هزار شهید از سراسر کشور توش جون دادن تا اسلام رو زنده نگه دارن ولی وارثشون گناهکار هایی شدن امثال من...  از طرف دیگه هم استرس عجیبی گرفتم که اون دنیا جواب خون این شهید ها رو چی میخوام بدم؟ وقتی ازم می پرسن با میراثشون چیکار کردم چی دارم بگم؟ میتونم جلوشون سر بلند کنم؟

 چند کیلومتر مونده به اندیمشک رسیدیم به پادگان دو کوهه که محل آماده سازی نیرو ها و اعزامشون به جبهه بوده و یه بازدید کلی ازش داشتیم و تجربه بسیار جالبی بود و یکم تونستم خودمو تو اون فضای جنگ قرار بدم. بعد از اندیمشک رفتیم دزفول و بعد از زیارت حضرت دانیال نبی در شوش ، راهی اهواز شدیم. از اینجا به بعدش دیگه توصیف ناپذیره و هرچی هم من بگم فایده نداره و خودتون باید برید ببینید. اطراف جاده باغ های مرکبات بود و بوی بهار نارنج چنان فضا رو پر کرده بود که اصلا دلم نمیخواست جاده تموم شه. سر انجام رسیدیم به اهواز و رود کارونی که از بدو تولد موسیقی ایرانی خواننده ها براش جامه ها دریدند و افاضات فرمودند که در صدر شون میتونم از اندی و سندی نام ببرم ! 

دوستانی که منو میشناسن میدونن من توکیو و نیویورک و لندن رو هم با تهران عوض نمیکنم حتی برای یک هفته ولی نمیدونم اهواز چی داشت که اینجوری منو گرفت تا حدی که به خودم گفتم اگه قرار باشه جایی غیر از تهران زندگی کنم اون شهر قطعا اهواز خواهد بود و لاغیر. مردمش که فوق العاده با صفا و خونگرم بودن در حدی که آدم فکر میکرد دو دیقه اومده سر کوچه نه اینکه 950 کیلومتر راه اومده! اون یه ذره ته لهجه ی دست و پا شکسته ی خوزستانی که بلدم رو به کار گرفتم و تو صدم ثانیه با اهوازی ها صمیمی شدم! تا دلتون بخواد و فکرتون کار کنه فلافل و سمبوسه خوردم و هر بار میخوردم انگار نه انگار که چیزی خوردم! همون لحظه دوباره گشنه م میشد. نمیدونم مال آب سبک اهواز بود یا هوای مرطوبش که هرچی میخوردی نه احساس سیری میکردی نه اضافه وزنی پیش میومد. محیط شهر که به حدی سرسبز و پر درخت بود که فکر میکردی اومدی برزیل!

بعد از اهواز رفتیم آبادان و اونجا هم فیض اساسی بردیم. با مردم آبادان هم خیلی حال کردم. خیلی شاد و سر زنده بودن و به نظر میرسید هیچ چیزی نمیتونه ناراحتشون کنه. رفته بودیم بازار آبادان که یه چرخی بزنیم. اواسط بازار یه نفر آهنگ گذاشته بود و کاسب ها از مغازه دار بگیر تا دست فروش همونجا وسط خیابون داشتن میزدن میرقصیدن! درسته که کار درستی نبود چون داخل ایام فاطمیه بودیم (که صدا و سیمای ملی هم چقدر ارواح عمه ی مبارکش رعایت کرد) ولی میخوام به نکته ی مثبت این قضیه اشاره کنم. شما تو اهواز و آبادان به هیچ وجه موسیقی های آزار دهنده از نظر آهنگسازی یا کلامی نمیشنوید. نه خبری از رپ هست نه پاپ. فقط بندری و شاد میشنوید که نشون میده مردم اونجا موسیقی رو برای لذت بردن گوش میکنن و میخوان با موسیقی شاد به شادی درونی و بیرونی بیشتری برسن و از این مشخصه شون خیلی خوشم اومد. اما نکته ای که مسئولین باید رسیدگی کنن اینه که چندین نفر تو بازار های اهواز و آبادان برای رسیدن به شادی مضاعف داشتن علنی ماری جوانا و ترامادول و از این دست داستان ها میفروختن!!!

 بعد از آبادان به شهری رفتیم که زمانی 36 میلیون نفر جمعیت داشت یعنی خرمشهر. دیدن جای گلوله ها روی دیوار خونه های مسکونی متروکه ای که زمانی یکی مثل من و شما توش زندگی میکرده دردناک بود. بی شرف انقدر گلوله زیادی آورده بود که به در و دیوار شهر هم رحم نکرده بود. خونم به جوش اومده بود و دلم میخواست زمان به عقب برگرده تا منم سهمی داشته باشم تو این جنگ. این حس شدید تر شد وقتی به شلمچه و منطقه ی عملیات کربلای 5 رفتیم و همراه شدیم با کاروان های راهیان نور که تو کل مسیر می دیدیمشون. تا اونجا نباشید نمیدونید من چی میگم. تابلوی " با وضو وارد شوید " گوشزد میکرد که دارید پا به یکی از مقدس ترین مکان های ایران میذارید و باید خجالت بکشید از خاکی که به خون آغشته شد برای حفظ دین ، وطن و ناموس...

ما تو بهترین تایم ممکن رفتیم خوزستان هوای گرمش نبود که اذیتمون کنه و اکثر اوقات هوا ابری بود و گهگاهی بارون بهاری هم میبارید اما تو راه برگشت از شلمچه بارون بهاری تبدیل شد به سقوط قطره های نیم کیلویی آب در مقیاس وسیع به طوری که بارها نزدیک بود آب ماشین ما رو با خودش ببره و من توصیه میکنم کلا با پراید اونجا نرید که ممکنه نتونین ماشین رو کنترل کنین و خدای نکرده مفقود الاثر بشین! نکته ی منفی ای که تو استان خوزستان بود این ریزه گرد ها بودن که بعضی وقتا اونقدر شدید میشدن که میدان دید به 10 متر محدود میشد. اگه قراره تو عراق درختکاری کنن ، بارون مصنوعی ببارونن ، قیر پاشی کنن یا حتی اصلا خاک عراق رو با یه لایه از خاک سنگین بپوشونن بهتره هرچه سریع تر اینکارو بکنن. مردم اونجا چه گناهی کردن آخه؟ حیف نیست؟ دارن تو سرزمینی زندگی میکنن که از نظر حاصلخیزی و سبز بودن میتونه با انگلستان رقابت کنه ولی آلودگی هوا بیچاره شون کرده. 

میتونم بگم این سفر بهترین ، عجیب ترین و خاطره انگیز ترین سفر عمرم بود که سعی میکنم زود به زود سفر کنم به این استان ماورایی. عجیب بودنش به خاطر این بود که اولین سفر بود که در طولش دلم برای خونه تنگ نشد و اصلا حس غریبه بودن نکردم و وقتی رسیدم خونه نگفتم آخیش هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه. خوزستان برام فرقی با خونه نداشت...

از من نکن خدافظی...!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : میخواستم چند تا از عکس های سفر رو بذارم ولی پشیمون شدم. باید خودتون برید ببینید و اگه من براتون عکس بذارم تنها اتفاقی که میفته اینه که وقتی از نزدیک اونجا رو می بینید کمتر شگفت زده میشید. البته برای نزدیکان عکس ها رو ریختم تو اچ تی سی که نشون بدم! دلتون بسوزه! میخواستید نزدیک باشید!



برچسب ها : سندمن در خوزستان , سفرنامه سندمن , سندمن در راهیان نور , خاطرات جنوب محاله یادم بره , سندمن , کافه جوان , سفر های سندمن ,
دسته بندی : خارج از کافه ,

از تو آسمون چشات یه ستاره افتاده/بمیره زینب نفسات به شماره افتاده/به ضربه ی دست عدو گوشواره افتاده

بمیرم برای نفس نفس زدن تو/بمیرم برا زخمای روی تن تو/بمیرم پر خون شده پیراهن تو

بمیرم برای نفس نفس زدن تو/بمیرم برا زخمای روی تن تو/بمیرم پر خون شده پیراهن تو

زهرا تنها با یک لشگر وا ویلا/مانده بین دیوار و در وا ویلا

زهرا تنها با یک لشگر وا ویلا/مانده بین دیوار و در وا ویلا

کوچه، هیزم، آتش، مادر وا ویلا

کوچه، هیزم، آتش، مادر وا ویلا

مانده بین دیوا و در وا ویلا

مگه یادم میره من بودم و یه گل پرپر

مگه یادم میره خون آبه ی بال کبوتر

مگه یادم میره زخم روی بازوی مادر

زهرا تنها با یک لشکر وا ویلا / مانده بین دیوار و در وا ویلا

منو بزنید مادرم و نزنید منو بزنید مادرم و نزنید

زهرا تنها با یک لشکر وا ویلا / مانده بین دیوار و در وا ویلا

شکسته از ضرب بلا بازوان تو مادر

چه گویم از آتش از گیسوان تو مادر

چه گویم از ضرب در و استخوان تو مادر

الهی بمیرم برا زخمای پهلوت/ نبینم جای دست عدو رو ابروت/ نبینم باباجون داره میسازه تابوت

مگه یادم میره من بودم و کوچه ی غم ها

مگه یادم میره دست کسی که میره بالا

مگه یادم میره روی زمین چادر زهرا

زهرا تنها با یک لشکر وا ویلا / مانده بین دیوار و در وا ویلا

مگه یادم میره من بودم و یه گل پرپر

مگه یادم میره خون آبه بال کبوتر

مگه یادم میره زخم روی بازوی مادر

.

.

.

سلام

این آخرین مطلبی که تو سال92 منتشر میکنم. اولش باید بگم که خوشحالم ازینکه این سال رو در کنار شماها تموم کردم. و یه سری توضیحات درمورد سال جدید و حال و هواش دارم. از خرید عید تا شهادت حضرت صدیقه(س). و یه سری توضیح درمورد سالی که گذشت.

 

این اهدافم و پستایی که در سال جدید از من میبینین:

1-یه سری پست درمورد هندوئیسم

2-یه پک کامل درمورد مهدویت

3-پستای ورزشی مشترک با سندی

4-و در آخر هم پستای مبارزه با شیطان پرستی

البته پستایی متفرقه و خصوصا طنز هم زیاد داریم. پیشنهادتون در این مورد رو توی نظرات با گوش جان خواهم شنید.

 

بذارین درمورد سال جدید بگم. در یه جمله باید بگم((عشق است سال93!))سالی که با سینه ی کبود پای سفره هفت سین میشینم و دلم خوشه به کمک مادرم زهرا برای سالی جدید. سالی که هنوز نیومده یکم زد تو پرم! مخصوصا که چندین بار مشکلی جدید به نام((ساپورت مردانه)) رو مشاهده کردم و ناجور قاطی کردم! البته مشکل گرونی و عواقبش هم بود.

 

شهادت حضرت فاطمه رو به همتون تسلیت میگم و امیدوارم که تو ایام عید خدایی نکرده کاری نکنین که هتک حرمت مادر زجر کشیده و والا مقاممون بشه و رو سیاه آقامون مهدی(عج) بشیم. از همتون بابت تند روی هام و چرت و پرتایی که وقتتون رو گرفت معذرت میخوام و یه لطف کنین حلالم کنین!(خو میخوام سر سال جدید از گناهام کم بشه) تا یادم نرفته بگم که یه امید جدید رو تو سال93 خواهید دید که هدفمند شده و زیاد باری به هر جهت نیست. البته دوستان زیادی هستن که همین الآن پیام دادن و فرموردند: ((خفه شو! تو باید مث قبل باشی!)) ولی در جوابشون فقط میتونم بگم که امید جدید پخته تر و منطقی تره.

 

در آخر هم لیست تشکرات از کسانی که برا حودشون کسی بودن در سالی که گذشت. بنده متشکرم از:


1-جناب آقای روحانی که وعده های تو دل برو زیاد داد و امید است وعده هاش به تحقق بپیوندد.

 

2-جناب ظریف و تیمش که با اون توافق نیم بندشون دل مردم رو خوش کردن و امید به زندگی رو به مردم تزریق کردن.(حالا ببینین کی گفتم این توافق یا کنسل میشه یا ریشه انرژی هسته ای رو تو کشورمون میخشکونه و زحمات اون شهدا بی نتیجه میمونه. اگه میخواید بدونین اینو از کجا میدونم باید بگم که برین متن توافقنامه ای که علنی شد رو بخونین و بعدش اظهارات اونور آبی ها و جوابای ناکارآمد دکتر ظریف و مابقی مسئولین رو بخونین تا بفهمین شتر در خواب بیند پنبه دانه! و ما باید به اقتصاد مقاومتی تکیه کنیم و با یه یا علی بچسبیم به تولیدمون و از توافق بکشیم عقب تا نشیم مسخره دست اون نامعلوم خانواده ها!)

 

3-عطا ا... مهاجرانی!درست شنیدین. من تشکر میکنم از داش عطا که پوز نتانیاهو و اون مجری کثافت شبکهBBCرو زد و حالشون رو گرفت(به لفظ ماجرا بچسب چکار به هدفش داری؟؟) و طبق حدیثی از امیرالمومنین علی ( ع ): ((انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال)) ترجمه:نگاه کن ببین چه گفته شده است ، نگاه نكن ببین چه كسی این را گفته است، این تشکر واجب بود.

 

4-اون کشور عربی که پرچم ایران رو آتیش زد و باعث شد خودی رو از نخودی بشناسیم. روی سخنم با اون کسایی که میگفتن وقتی ما 30و خورده ای سال پرچم آمریکا و اسرائیل رو آتیش میزنیم باید هم یه کشور پیدا بشه و پرچممون رو آتیش بزنه.(چون آخر سال و نیاز به خوشی داریم بحث نمیکنم!)

 

5- کافه چی(سلامتی اون کافه چی که وقتی هق هقمو شنید صدایِ موزیکـو بُـرد بالاتر..!)

 

6-محمود احمدی نژاد که با این همه وصله که بهش چسبید(درست و غلطشو خدا میدونه) سکوت کرد و جو کشور رو متشنج نکرد.

 

7-تیم ملی. با صعودشون به جام جهانی واقعا مردم رو توی این سال سخت و جانگداز شاد کردن و ایشالا خدا دلشون رو شاد کنه!

 

8-مویس!آخه روایت داریم که: یه روز سرمت بازبی اومد تو خواب مویس ،مویس گفت : آقا بزار دستِتُ ببوسم. سر مت هم گفت : تو استعفا بده ، من پاتُ میبوسم! ولی استعفا نداد و کمر به مفتضح کردن این فصل برا ما طرفدارای منچستر کرد.

 

9-جواد نکونام، پژمان منتظری و آق فرهاد که امسال پشت استقلال رو خالی کردن و باعث شدن تو آسیا با این وضع ناجور با مخ بخوره زمین و آبروی ایران بره(درسته پرسپولیسیم ولی استقلال در آسیا نماینده ایرانه و همه پشتشیم)

 

10-بابک زنجانی. در این مورد توضیح نمیدم.

 

11-مجلس. از بیانیه هاشون درباره اظهارات اون طرفیا تا تحقیق و تفحص درمورد گندکاریای بعضیا تو اداره تامین اجتماعی.

 

12-کل حاج آقاهای روی زمین. که نمیدونم چرا هرچه بیشتر به خونه خدا میرن بیشتر طالب این دنیا و جدا ازون دنیا میشن.

 

13.شما هم کافه ای ها.

 

14-کسایی که امسال پشتم بودن.

 

15-کلیپس. بله من به پیشنهاد سندی از این هم تشکر میکنم چون روحیه 99/9درصد مردم رو شاد کرد( اون0/1 هم خودشون کلیپس تشریف داشتن.) البته کاربردای دیگه ای هم داشت مثل: جلوگیری از مرگ دختر قاتل، چتر، استفاده در بنادر برای حمل کانتینر ، سقوط هواپیما و ...


16- و ... 


خب دیگه این پست هم تموم شد و احتمالا آخرین پستم تو سال 92 به حساب میاد(مگر اینکه اتفاق غیر منتظره ای بیوفته). پیشاپیش عیدتون مبارک و سال جدیدتون پر از خوبی و خوشی ولی در اولین لحظات تحویل سال هم براتون یه پست میذارم و عید رو تبریک میگم!منتظر باشین و سعی کنین برا اون پست نظر زیاد بدین چون یه جور نوستالوژی به شما میره.

لحظه تحویل سال دعا کنین که تو این سالی که با جمعه شروع میشه و با جمعه تموم میشه و نیمه شعبان و تولد اون موعود هم روز جمعه ست،مرد جمعه هامون بیاد. کسی که دین و دنیامون دستشه و ایشالا دنیامون رو خوب میکنه.

 

خدانگهدارتون

یادتون نره دعام کنینا!




برچسب ها : شهادت حضرت فاطمه(س) , بابک زنجانی , هندوئیسم , مهدویت , شیطان پرستی , عطا الله مهاجرانی , امید در کافه جوان عوض میشود ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , خارج از کافه ,
سلام به همه عزیزان

با توجه به درخواست هایی که ازم شد و احساس نیازی که کردم ، این پست رو درباره موسیقی نوشتم. تمام اظهار نظر هایی تو این پست درباره سبک های موسیقی و افراد میشه ، نظر شخصی خودمه و قبول کردن یا قبول نکردنش به خودتون بستگی داره و قصد القای مطالب رو ندارم اما لطف کنید که بی طرف قضاوت کنید و هرچی پیش زمینه ذهنی درباره سبک های مختلف و یا افراد مختلف دارید برای لحظاتی بذارید یه گوشه و بدون تعصب این متن رو بخونید.

به دلیل وجود برخی اسم ها و داستان ها پست رو توی ادامه مطلب گذاشتم.





برچسب ها : نقد و بررسی موسیقی ها , معرفی و بررسی انواع سبک های موسیقی , ساز های موسیقی , نقد خواننده های آنور آبی , نقد موسیقی پاپ داخلی , راک بهترین و کامل ترین سبک موسیقی است , سندمن و اوانسنس ,
دسته بندی : خارج از کافه ,


آخه نونت کم بود ...

آبت کم بود ...

تهدید کردنت چی بود ...

مگه نمیدونی؟؟!!

ما ایستاده ایم...



برچسب ها : جملات طنز , عکس طنز , طنز فیسبوکی , داستان طنز , گزینه های روی میز آمریکا , تهدید حمله نظامی آمریکا به ایران ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه طنز , خارج از کافه ,
سلام به همه عزیزان

این پست آخری که من گذاشتم بازخورد های جالبی داشت. نظرات شما دوستان همیشه برای من محترم و ارزشمنده. اونایی که تشویق میکنن باعث میشن بیشتر انگیزه بگیرم و اونایی که مخالفت میکنن و نقد دارن ، کمک میکنن که پیشرفت کنم و مطالعات خودمو قوی تر کنم تا خدای نکرده حرف الکی نزده باشم.

حالا من نشستم فکر کردم دیدم چرا این فضا رو باز نکنیم که هرکی دلش میخواد بیاد حرفاشو بزنه و همگی استفاده کنیم؟ میخوام یه بخش درست کنم به عنوان کافه اعترافات. برای اینکه چه ماها که نویسنده ایم و چه شما خوانندگان عزیز بیاید اگه اشتباهی کردید که الان ازش پشیمونید ، توش بنویسید. البته فقط اونایی که میتونید بگید رو! تا حالا دو نفر از دوستان اعلام آمادگی کردن برای اینکه به عنوان مهمان تو این قسمت پست بذارن. ما نویسنده ها هم فکر کنم از همه بیشتر اشتباه کرده باشیم. حداقل خودمو میدونم که اینطوریه!

حالا هر کدوم شما اگه چیزی برای share کردن دارید بنویسید و به هر نحوی شده برسونیدش دست یکی از نویسنده ها تا ما منتشرش کنیم. فکر میکنم اینطوری خیلی بیشتر از قبل اینجا رو کافه خودتون بدونید. این خوب نیست که شما مستمع صرف باشید. خودتون هم باید حرف بزنید!

منتظرتون هستم.

از من نکن خدافظی!

----------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : اگه برای اسم (کافه اعترافات) پیشنهاد بهتری دارید هرچه زودتر به من بگید



برچسب ها : سندمن , کافه جوان , پست های جنجالی در کافه جوان , اعترافات خوانندگان در کافه جوان , همکاری با کافه جوان , مهمان کافه ,
دسته بندی : خارج از کافه , ﻛﺎﻓﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ ,

سلام

امروز تحلیل یه موزیک درد آور رو داریم. آهنگ((خدا کجاست)) از بهزاد پکس که برای 5تا سرباز ربوده شده خونده. سربازانی که مشخص نیست بمونن یا پر بکشن. فقط خدا به داد خانوادشون برسه.

 

ﺑﻪ ﻧﺎم وطﻦ ﺑﻪ ﻧﺎم ﺳﺮﺑﺎزای ﻏﯿﻮر / ﺑﻪ ﻧﺎم ﻣﺎدرای ﺻﺒﻮر

ﺑﻪ ﻧﺎم ﺳﺮﺑﺎزی ﮐﻪ ﻟﺐ ﻣﺮز اﯾﺮاﻧﻪ / ﺗﺎ دور ﺷﻪ وطﻨﻢ از دﺳﺖ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ

اون ﺟﻮﻧﺶ و داد اﯾﺮاﻧﻢ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﻪ / ﺟﺎی ﻟﺒﺎس داﻣاﺪی ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮن به تن ﺑﺎﺷﻪ

ﺗﻮ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ وطﻦ ھﻤﻪ آرزوھﺎش ﻣﺮدن / ﺧﺪا ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﺳﺮﺑﺎز ایران و ﺑﺮدن

اﯾﻦ ﺳﺎﻟﯽ ﮐﻪ رﻓﺖ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﻧﺤﺴﻪ ﻗﺪﻣﺶ / ﺧﺪا ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟ ﻣﺎدرش ﺷﮑﺴﺘﻪ ﮐﻤﺮش

اﯾﺮاﻧﻢ ﻋﺬا ﺑﮕﯿﺮ ﮐﻪ ﺧﻮن ھﻤﯿﺸﻪ ﺳﺮه ﭘﺎس / ﺟﻮوﻧﺖ ﻗﺮﺑﻮﻧﯽ دستای ﯾﻪ ﻣﺸﺖ ﺑﯽ ﺳﺮﭘﺎﺳﺖ

اون رﻓﺖ ﺗﺎ ﻣﺜﻞ ﭘﺪر ﻣﺮد ﺑﺸﻪ / ﻧﻪ اﯾﻨﮑﻪ اﺳﯿﺮ دﺳﺘﺎی ﯾﻪ ﻣﺸﺖ ﻧﺎﻣﺮد ﺑﺸﻪ

اﯾﺮاﻧﻢ اﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰ ﺑﺎزی ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺗﻤﻮﻣﻪ / مات ﻧﺎﻣﺮدﯾﺎ ﺑﻤﻮن آﺧﻪ ﺳﺮﺑﺎزت ﺟﻮوﻧﻪ

ایرانم اشک بریز سربازت بدجوری غریبه / ایرانم اشک بریز اینجا آخر زمونه

ﮐهکﺸﺎن ھﺎ ﮐﻮ زﻣﯿﻨﻨﺪ

زﻣﯿﻦ ﮐﻮ وطﻨﺖ

وطﻦ ﮐﻮ ﺧﺎﻧﻪ ام

ﺧﺎﻧﻪ ﮐﻮ ﻣﺎدرم

ﻣﺎدر ﮐﻮ ﮐﺒﻮﺗﺮاﻧﻢ

ﻣﻌﻨﺎی اﯾﻦ ھﻤﻪ ﺳﮑﻮت ﭼﯿﺴﺖ؟

وطﻨﻢ اﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰ ﺗﻨﺖ ﺑﻮی ﺧﻮن ﻣﯿﺪه / ﺟﻮوﻧﺖ ﭘﺮ ﭘﺮ ﺷﺪه ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﺟﻮن ﻣﯿﺪه

ﻣﺎدرش ﭼﺸﻤﺎش ﺑﻪ دره ﭘﺎره ی ﺗﻨﺶ ﺑﯿﺎد / وطﻨﻢ اﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰ اﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮی ﺟﻨﻮن ﻣﯿﺪه

میگفت میرم تا بیام سروسامونم بده / ﮐﻤﺮم ﺷﮑﺴﺖ ﺑﯽ ﻣﺮام آروم ﺗﺮ ﺑﺰن

ﯾﮑﻢ اﻧﺼﺎف داﺷﺘﻪ ﺑﺎش ﺷﯿﺮ ﻣﺎدرت ﺣﺮوﻣﺖ / اون ﮔﻨﺎھﯽ ﻧﺪاره ﯾﻪ آدﻣﻪ ﺟﻮوﻧﻪ

اون ﺟﻮوﻧﺎی ﺑﯽ ﮔﻨﺎه و ﭘﺮ ﭘﺮ ﻧﮑﻨﯿﻦ / وطﻨﻢ داغ دﯾﺪه غمش و ﺑﺪﺗﺮ ﻧﮑﻨﯿﻦ

اون ﺳﺮﺑﺎز ﮔﺮﻓﺘﯿﻦ ﮐﯽ و تهدﯾﺪ ﮐﻨﯿﻦ؟ / ﻣﺎ ﻋﻤﺮﯾﻪ واﺳﻪ ﺣﻘﻤﻮن ﺗﺤﺮﯾﻢ ﺷﺪﯾﻢ

اﯾﺮاﻧﻢ اﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰ ایستادن تنهایی داره / ﯾﻪ روز ﻣﯿﺎد ﮐﻪ دﺷﻤﻨﺎرو ﺗﺴﻠﯿﻢ ﮐﻨﯽ

ﺧﺪاﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﮐﻪ ﺑﯿﺎد دﺳﺘﺎش و ﺑﮕﯿﺮه / ﺧﺪاﮐﺠﺎﺳﺖ؟ اﯾﺮاﻧﻢ ﺳﺮﺑﺎزش اﺳﯿﺮه

ﺗﻮ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ وطﻦ ھﻤﻪ آرزوم ھﺎش ﻣﺮدن / ﺧﺪا ﮐﺠﺎﺳﺖ ﺳﺮﺑﺎز ایرانم و ﺑﺮدن

ﻣﻦ ﮔﻢ ﺷﺪم در ﺗﻮ چون ﺗﻮ ﮔﻢ ﺷﺪی در ﻣﻦ ای زﻣﺎن

ﮐﺎش ھﺮﮔﺰ اﻣﺮوز از درﺧﺖ اﻧﺠﯿﺮ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﯿﺎﻣﺪه ﺑﻮدم ﮐﺎش

 

واقعا زیبا و احساسی خونده شده و از درد دل مردممون میگه. اینجور آهنگا موزیک زیر زمینی رو احیا کردن و به روی زمین آوردن. آهنگی فوق العادس مخصوصا دکلمه های مرحوم...(اسمش رو یادم رفته، هرکی میدونه لطف کنه اسمشو برام بذاره).

 

این موزیک رو به همتون پیشنهاد میکنم.

به امید آزادی سربازان وطنمونن. و به امید همت مسئولانمون و تذکر جدی به پاکستان که شده لونه تروریستها.

 

به امید روزی که از آدم بودن به آدمیت برسیم.




برچسب ها : متن آهنگ خدا کجاست از بهزاد پکس , آخرین خبر از5سرباز ربوده شده , جدیدترین آهنگها , جدیدترین آهنگ بهزاد پکس , کافه جوان , امید و بهزاد پکس ,
دسته بندی : خارج از کافه ,
آخرین مطالب
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] (تعداد کل صفحات:6)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت