تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

باسلام

بالاخره قسمت سوم داستانم تکمیل شد.
ابتدا جا داره به خاطر وقفه ای که افتاد از همه دوستانم عذرخواهی کنم و از همین جا به خاطر صبری که کردن تشکر کنم.
به خاطر اینکه احتمال میدم داستان از یادتون رفته لینک دو قسمت قبلی رو اینجا میذارم تا اگه کسی خواست بره و از ابتدا داستانو دنبال کنه.

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم


 میخوام یه خلاصه کوتاه از دو قسمت قبل براتون اینجا بنویسم تا اگه حوصله خوندن دوباره دو قسمت قبل رو ندارید،کمی کمک کرده باشم.


داستان از جایی شروع شد که من روی تخت بیمارستان بودم و سیاوش اومده بود پیشم و با تیکه هاش منو به خاطر رانندگی بدم در جاده چالوس مورد عنایت قرار داد. این اتفاقات و کابوس های شبم به خاطر اتفاقاتی بود که مینا توش نقش داشت.در آخر قسمت اول من به این موضوع اشاره میکنم که همه چی جلوی چشمام در حال عبوره و مثل یک فیلم، اتفاقاتی که قبلا برام افتاده، داره پخش میشه! وقسمت دوم تمام اتفاقاتی است که قبل از تصادف برام افتاده بود و من دارم برای شما اون شرح میدم(در پاسخ به اظهار نظر ببرخی از دوستانمون که فرموده  بودن قسمت دوم به قسمت اول مربوط نیست!)
تو قسمت دوم من داخل تاکسی با یک دختر که خودکشی کرده مواجه میشم و اونو به بیمارستان میرسونم و اونجا با مشکلاتی روبرو میشم. در ادامه من به دوست مینا(کسی که خودکشی کرده) یاسی اطلاع میدم که رفیق شفیقشون تو بیمارستان هستن و منتظر میشم که خانوم تشریف بیارن!
سعی کردم یه خلاصه کلی بنویسم که زیاد وقت گیر نباشه و با یه نگاه کلی،داستان تقریبا یادتون بیاد.

و حالا قسمت سوم

گفتم تااین شستشوی معده مینا خانوم تموم بشه یه چندتایی آهنگ گوش کنیم تا کمبود آهنگ بدنمون رفع بشه!
به خاطر کمبود خواب چشام کم کم سنگین شد و چرتم گرفت. خوابو بیداری بودم که با تکون های یه نفر از خواب بلند شدم!
چشام هنوز کمی خمار بود و به خوبی باز نمیشد. به طرف کسی که شیرینی خوابو از من سلب کرده بوده چرخیدم و نگاش کردم. خواب و بیداری بودم،شایدم اصلا خواب بودم! یه دختر خوشگل با آرایش غلیظی روبروم نشسته بود و هی دهنشو مثل ماهی بازو بسته میکرد ولی صدایی ازش خارج نمیشد!!
به سرعت هندزفری هارو از گوشم در اوردمو گفتم:بله خانوم بفرمایین؟!
_آقا چه خبرتونه؟! یکم صدای اون آهنگو کم کنید دیگه! دو دقیقه اس دارم صداتون میزنم ولی عکس العملی ازتون ندیدم ،مجبور شدم تکونتون بدم!
_ببخشید! امرتون؟!
_شما همون شخصی هستید که مینارو رسوندید بیمارستان؟!
_بله، چطور مگه؟! چیزیش شده؟! نکنه مرد؟!
_هوووووووی زبونتو گاز بگیر! من یاسیم، دوست مینا
_ا یاسی خانوم شمایید؟! شرمنده دیر متوجه شدم!
_بله اگه اجازه بدید!

اینبار موشکافانه تر یاسی رو برانداز کردم.حدود 25-26سال داشت. موهای بلوندشو به صورت اوریب بروی چشم چپش ریخته بود و شالی فیروزه ای رنگ که تقریبا گیره بالای سرشو بزور مخفی کرده بود روی سرش انداخته بود! مانتویی فسفری رنگ که به علت تنگی،تمام برجستگی های بدنش به صورت کاملا موحش معلوم بود! آستین های مانتوش رو تقریبا تا آرنج بالا داده بود و پوست سفید دستش در کنار دست بند جینگول مینگولی که انداخته بود خیلی تو چشم میزد. توجه هم به سمت شلوارش رفت که جینی بود که از 2-3قسمت پاره شده بود. کتونی سبزی هم تو پاش بود که مارک D&G کنارش برچسب خورده بود!
کلا تیپ خیلی جیغی داشت! خیلی سعی کردم تا بهش خیره نشم ولی واقعا سخت بود و توجه من به اندامش جلب میشد!
یاسی که متوجه نگاه خیره من شده بود با چشم غره ای به من فهموند که زیادی دارم هیز بازی در میارم!
شاید بگم قیافه چندان زیبایی نداشت ولی با آرایش،زیبایی رو برای ساعتی هم که شده بود به خودش نسبت داده بود! ولی با همه این تفاسیر صدای فوق العاده ای داشت.

_ببخشید خودمو معرفی نکردم. منصور هستم.
_آفرین! مینا همه چیو واسم تعریف کرد! گفت که چه غلطی کرده! من با مسئول بخش صحبت کردم. شما دیگه میتونید رفع زحمت کنید!
_ا....مگه بهوش اومدن؟!چه خوب! میتونم بیام ملاقاتشون تا حالی ازشون بپرسم؟!
_کچی بشه؟! نمیخواد!آقا دمت گرم! میتونی دیگه خدافظی کنی!
پرستار خوشکله که داشت مارو تماشا میکرد با تعجب گفت: خوب خانم ایشون به گردن اون دختره حق داره! خیر سرش جونشو نجات داده! بذار بره یه سر بهش بزنه.
_آره! حرف خانوم پرستارو گوش کن! ببین چه سنجیده سخن میرانه!
_ا.. .؟!باشه! بیا برو ببینش! فقط تریپ بابابزرگ بر نداری نصیحتش کنی!
_اوکی! بفرمایید!

یاسی شروع به حرکت کرد و منم پشت سرش با چشمانی کاملا باز داشتم تماشاش میکردم و دنبالش تا به اتاق برسیم.
یاسی در اتاق 103 رو زد و گفت:مینا ملاقاتی داری. وخودش وارد اتاق شد!
من هم پشت بندش با یه یالله رفتم تو. گوشه اتاق یه تخت بود و به موازات اون تلوزیون و یخچال وجود داشت. یه دختر روی تخت پشت به ما خوابیده بود و ملافه ای سفید رو خودش انداخته بود. موهای مشکی بلندش از پشت مقنعه ای که بیمارستان داده بود  روی بالش پخش بود.
_مینا برگرد ببین کی اومده؟!
_یاسی جون اون مادرت بیخیال من شو! اصلا حوصله ندارم! بابامه؟! بگو بره! الان اعصابشو ندارم.
_بابا کیه؟! نه ..فرشته نجاتته!
مینا با سرعت به سمت ما چرخید. تا چشاش به من افتاد گفت برو گمشو بیرون! واسچی نجاتم دادی؟!
_ا...مینا این چه وضع صحبت کردن با کسیه که نجاتت داده؟!
_گوه خورده نجاتم داده! مگه من گفتم بیاد نجاتم بده؟!
من سکوت کرده بودم و داشتم مینارو برای اولین بار با دقت تماشا میکردم.خیلی خوشگل بود. چشمای آبی رنگ،بینی و لبای کوچیک!با اون وضعیت که سرم به دستش بود و آرایش نکرده یه سر و گردن از یاسی زیباتر بود. یعنی اصلا قابل مقایسه نبودن! همه این مشاهده های من در کمتر از 5-6 ثانیه بود و من سریع نسبت به حرف های مینا عکس العمل نشون دادم و گفتم: اوکی! دفعه بعدی نجاتتون نمیدم! امیدوارم سر عقل بیاید. خدافظی!
و با تکون دادن سرم به نشانه تاسف اونجارو ترک کردم! خیلی اعصابم خورد بود.
راهروی بیمارستانو طی کردم تا به درب خروجی برسم. میخواستم از درب خروجی خارج شم که پرستار خوشگله رو سر راهم دیدم.
_چی شد؟!
_پسر شد! اسمشم شما بذار!
پرستاره تا لحن جدی و عصبی منو تو اون جمله دید،تعجب زده فقط داشت منو نگاه میکرد که داشتم بیمارستانو ترک میکردم!
دختره احمق،3-4 ساعت از وقتم زدم،عین اوسکولا  نشستم اینجا نگران خانوم که زنده میمونه یا نه! دختره ....کش....کش.......و دوتا کش!!پتیاره! معلوم نیس چه مرگش بوده که خودکشی کرده بود؟!
داشتم زیر لب غرولند میکردمو به راهم ادامه میدادم...... .

چند روزی ازون اتفاق گذشته بود و کم کم داشت یادم میرفت که چه اتفاقی افتاده بود.البته اگه با مسخره بازی های سیاوش یادم میرفت! مدام بهم تیکه مینداخت و به اوسکولیتم میخندید!

تو تختم دراز کشیده بودم و اسپیکر،آهنگ پرسه سیاوش رو همراه با بارونی که تو خیابون میبارید، پخش میکرد:


بارونو دوست دارم هنوز         چون تورو یادم میاره
حس میکنم پیش منی          وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز         بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم             جا میگیرن روی یه آب

شونه به شونه میرفتیم        من و تو، تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه       چشمای منو خیابون...

درینگ درینگ(صدای sms).... ای بابا! بازم این سیاوشه! حتما بازم کرماش شروع به تولید مثل کردن،نمیتونن یه جا بشینن! گوشی رو برداشتم،دیدم sms از یه شماره ناشناسه، بازش کردم.... سلام میتونم مزاحمتون بشم؟!
ای بابا !!باز کدوم احمقی شانسی شماره گرفته؟! جدیدا تعداد شماره ناشناسی که با هم تماس میگرفتن زیاد شده بودن! از وقتی با پریسا سر قضیه خیانتش بهم زده بودم،مزاحمام زیاد شده بود ولی به هیچ کس راه نمیدادم. سیا 40 هزار تومن پول میخواست بده به خاطر سیم کارتم که بهش بدم ولی من این شماره ایرانسلمو خیلی دوست داشتم و حاظر بودم هر چند وقت یه بار این مزاحمارو هم دک کنم!
_سلام، نه نمیتونید مزاحم  بشید! خدافظی!
یه چند دقیقه بعد
_الان مثلا به خاطر اینکه باهات بد حرف زدم ناراحتی؟!
یعنی چی؟! sms دادم:
_هان؟! کدوم حرف؟! اصلا شما؟!
این دیگه کیه؟! یه لحظه شک کردم که.....(دینگ دینگ)

_به این زودی منو فراموش کردی؟! منم دیگه! کسی که نجاتش دادی.

مینا؟! این دیگه از کجا پیداش شد؟! شمارمو از کجا گیر اورده؟! عجب رویی داره این دختر!
گفتم بذار زنگ بزنم بینم حرف حسابش چیه؟!
بعد چندتا بوق....
_الو سلام
_سلام حالتون خوبه؟!
_حال من زیاد فرقی نمیکنه. همیشه یجوره!
_خوب....این که خوبه! لازم نیست هی تغیر مود بدید و کالری الکی مصرف کنید!
خنده..._حالا منو جا اوردید؟!
_بله به جا اوردیم!! البته کم کم داشتم اشتباهی رو که انجام دادم فراموش میکردم!
_یعنی الان پشیمونید جون منو نجات دادید؟!
_نه من پشیمون که نیستم ولی مثل اینکه شما هستید!
_آره خوب من به خاطر یه سری مشکلات که واسم پیش اومد نتونستم خودمو کنترل کنم و خودکشی کردم! البته الان پشیمونم...ولی نه اونقدر که مطمئن باشم!
_چه خوب!!(یه لحظه به سرم زد که دعوتش کنم بیرون و باهاش کمی حرف بزنم.آخه چهره زیباش هنوزم جلو چشمام بود!) خدارو شکر که الان دیگه به نا امیدی فکر نمیکنید! راستی میخواید بریم پارکی،جایی با هم در موردش صحبت کنیم؟!
_ا....فکر نمیکنی که یکم زوده؟!
_چه زودی؟! خیر سرت من الان ناجیتم! حق ندارم بدونم این دختری که نجاتش دادم واسه چی خودکشی کرده؟!
_نه لازم نیست. دوست ندارم اصلا در این مورد صحبت کنم! البته در مورد قرار بهش فکر میکنم. دیگه بای بای!
_اوکی! خدافظی!

و گوشی رو قطع کرد. این چرا همچین کرد؟! خانوادگی حالت روان پریش دارن! یه لحظه خوب بودا،تا گفتم چرا خودکشی کرده قاطی کرد!
اوکی منتظر میمونیم.....
آهنگ بعدی شروع شد و من همراه سیاوش قمیشی شروع کردم به خوندن:

تو بارون که رفتی،شبم زیرو رو شد                            یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی،دل باغچه پژمرد                              تمام وجودم توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون ،تو کوچه میباره                                دلم غصه داره، دلم بی قراره
نه شب عاشقانست،نه رویا قشنگه                            دلم بی تو خونه،دلم بی تو تنگه...

پسر صدای اون کوفتیو کم کن.....! صدای مامانم بود که میکوبید به در اتاقم!

ادامه دارد

امیدوارم خوشتون اومده باشه....
راستی میلاد منجی دو عالم رو به همه دوستای گل کافه ای تبریک میگم.
عید همتون مبارک!


 



برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم , آرشیو داستان های منصور کبیر , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر , داستان اونجوری , داستان اینجوری , داستان +18 , داستان های جالب , قسمت سوم داستان طاقت بیار , منصور کبیر , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر , کافه طنز ,

با سلام خدمت دوستان

ابتدا جا داره به خاطر تاخیرم در گذاشتن قسمت دوم داستان ازتون عذر بخوام.

امتحان داشتم....امیدوارم دیگه تکرار نشه!

لینک قسمت اول

------------------------------------------------------------------------------------

قسمت دوم:

مثل یه فیلم همه چی تو ذهنم داشت پخش میشد!کنترلی وجود نداشت! دکمه pausei وجود نداشت.دکمه next وجود نداشت. همه چی داشت جلوی چشمام تکرار میشد....

 اوایل آبان بود و داشتم ترم 5 دانشگاهو با تمام فراز و نشیب هاش طی میکردم. تعطیلات آخر هفته رو تصمیم گرفتم در تهران بگذرونم. چهارشنبه ،ساعت 7 صبح تصمیم گرفتم برم انقلاب تا یسری از کتاب های لازم رو بگیرم. از در آپارتمان خارج شدم و رفتم سمت دیگر خیابون تا با تاکسی برم. دور اتوبوس سوار شدن رو خط کشیدم! این موقع صبح که همه بچه های محصل با خط واحد میرن مدرسه و سرو صداشون و نبودن جا دست به دست هم میدادن که با تاکسی تا آزادی برم. بعد از گذشتن چندتا ماشین،یه پراید جلوی پام نگه داشت. جلوی ماشین یه زن نشسته بود و عقب کاملا خالی بود.عقب ماشین جا گرفتم،هندزفری هامو تو گوشم گذاشتم و سعی کردم کمبود خوابمو که تا ساعت 3 شب با چت کردن با دوستان گرفته شد بود، با بستن چشام رفع کنم. آهنگ رو play کردم، سیروان شروع کرد به خوندن......

ساعت 9،یه خیابون،من تنها

یه عالم فکر،نم بارون،چندتا رویا

آدما،تصویر کوتاه،تو خیابون

یخ زده خاطره ها،تو نگاشون

تو پیاده رو انگار تورو میبینم                          چقدر شکل توعه بزار ببینم

رد شدی یا که هنوز همونجا هستی              منو میبینی یا که باز چشماتو بستی......

 همونطور که چشام بسته بود حس کردم که یه نفر کنارم جا گرفت. چشامو باز کردم،یه دختر با لباس فرم مدرسه که مختص دبیرستانی بود کنارم جا گرفت. کمی جابجا شدم تا جا برای مسافر سوم هم باز کنم. دختر بین منو یه پیرزن جا گرفت. دوباره چشمامو بستم و سعی کردم از صدای دلنشین سیروان لذت ببرم. چشمامو بسته بودم که متوجه سنگینی روی شونه ام شدم! چشمامو که باز کردم دیدم دختره سرشو رو شونه من گذاشته و خوابیده! متوجه غضب نگاه پیرزن به دختره شدم! سعی کردم خودمو به بیخیالی بزنم و بذارم ازین خواب بین راهی نهایت لذت رو ببره. با نزدیک شدن به میدون، دو مسافر دیگه از ماشین خارج شدن. دخترک هنوز خواب بود که راننده با یه ترمز محکم سرعت ماشینو کم کرد. به خاطر شدت ترمز سر دختره از رو شونم به روی پاهام افتاد! گفتم الانه که عکس العمل نشون بده و سریع بلند شه ولی در نهایت تعجب من همونجا روی پاهام جا گرفت و تکون نخورد! یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه بازیش گرفته! ولی تو ماشین خیلی ضایست که! شونه شو تکون دادمو صداش کردم....خانووم...خانوم پاشید!

تصمیم گرفتم خودم بلندش کنم.از جفت طرف بازوهاش گرفتم و بلندش کردم! یه لحظه که صورتشو دیدم کرک و پرام ریخت!! صورتش مثل گچ سفید بود! موهاش بهم ریخته از زیر مقنعه اش ریخته بیرون و صحنه ی وحشتناکی رو بهش داده بود!

_آقا این چش شد؟!

راننده تا صدای منو شنید برگشت سمت عقب.دختر رو که دید سریع ماشین رو به گوشه خیابون هدایت کرد!

من دختررو هی تکون میدادم،دیدم توفیر نمیکنه یه سیلی بهش زدم!

یه لحظه دختره شوکه شد و کمی پلکاشو باز کرد.

_خانوم حالت خوبه؟!

_قرص...

_قرص چی؟! مریضی؟! قرصاتو نخوردی؟!

_قرص.....خوردم!

تا راننده این جمله رو شنید،زد تو سر خودش و گفت یا ابولفضل!!

دیدم همینطوری نشسته داره منو نگاه میکنه و داره ذکر میگه!!

_حاجی چیکار میکنی؟! میخوای نماز بخونی؟! ماشین رو روشن کن! این خودکشی کرده...باید ببریمش بیمارستان تا واسمون شر نشده!

راننده سریع ماشین رو روشن کرد و تا 10 دقیقه مارو به نزدیک ترین بیمارستان رسوند.

زیر بغل دختررو گرفتم و از ماشین پیادش کردم! دیدم تا در ماشینو بستم،راننده ماشینو روشن کرد و مثل میشاییل شوماخر رانندگی کرد و فرار کرد!

امروز از دنده عقب بلند شدیم!! تا الانش بدشانسی،پشت بدشانسی! خدا تا شبش بخیر بگذرونه! احتمالا شبو تو بازداشگام!

دختررو با کمک پرستاران به اورژانس منتقل کردیم. روی یه صندلی سرمو تو دستام گرفتم و داشتم فکر میکردم آخه چی شد که اینطوری شد؟!!

پرستار:چی خورده؟!

من:هان؟!

یه زن میانسال با چهره جذاب و گیرا بالای سرم وایستاده بود و این سوال رو ازم پرسید!

_میگم چی خورده؟!

_والله نمیدونم خانوم! خودش که میگفت قرص خورده! حالا جدی جدی قرص خورده؟!

_پ نه پ خودشو دار زده!! باهاش چه نسبتی داری؟!

_هنوز که هیچی ولی یه صحبتایی شده! 50 درصد ما که تکمیله! مونده 50 درصده اونا!

_مثل اینکه حالیت نیست چی شده؟! طرف خودکشی کرده. آقای محترم لطفا نسبتتون بگید؟!

من دیدم بحث جدی شد،کمی خودمو جمو جور کردم گفتم:ببخشید خانوم ولی خودتون سر شوخی رو وا کردید! اوکی....در اصل من هیچ نسبتی با خانوم ندارم،یعنی اصلا نمیشناسمشون! تو تاکسی هم مسیر شدیم که یهو غش کردن افتادن تو دامان ما!

_تو گفتی و من باور کردم! وقتی زنگ زدم پلیس اومد،اونوقت معلوم میشه سر دختر مردم چه بلایی اوردی؟!

من یه لحظه کپ کردم! یه ذره به تته پته افتادمو گفتم: خانوم پرستار عزیز چرا ناراحت میشید؟! بابا،من به جون مادرم این دخترو نمیشناسم! عجب غلطی کردیما! تو این مملکت نمیشه یه کار خیر انجام داد! بعد میگن آدم خیر کم شده....خوب آخه ملت مگه جرات میکنن اینهمه شر و بدبختیرو دنبال خودشون بکشن؟!

داشتم جوسازی میکردم و از قیافه پرستاره معلوم بود که روند خوبی رو پیش رفتم!

_خوبه خوبه....حالا یه چیزم ما بدهکار شدیم به آقا!! خوب اگه راست میگی اون تاکسیه که میگفتی کو؟!

_نیمدونم باور میکنید یا نه ولی از ترسش فرار کرد رفت!!

_میگم دروغ میگی! میگی نه!!

_به پیر،به پیغمبر دروغ نمیگم! بابا بذارید بهوش بیاد از خودش بپرسید!

_از کجا معلوم بهوش بیاد؟!

_چی میگی خانوم؟! اذیت نکن! یعنی چی؟! یعنی ممکنه بمیره؟! واااااااااای! بدبخت شدم رفت که! پس کی بیاد شهادت بده من کاره ای نبودم؟!!

_خوب حالا! اینقده جوش نزن! زنده میمونه! بیا این گوشیشو بگیر زنگ بزن یه آشناش بیاد بیمارستان! زود باش!

اینو گفتو پشتشو به من کرد و رفت!

منم همینطوری زل زده بودم به رفتنشو داشتم به این فکر میکردم که عجب پرستاره باحالیه ها! باید به سیاوش بگم یه دوره مریض شیم بیایم اینجا درمان!!

آیفونو تو دستم سبک سنگین کردم و رفتم تو قسمت contact هاش..... هه چه جالب!! فقط 3تا شماره سیو شده توش بود!! که به  ترتیپ نوشته بود: افسانه(مامان)،بابا، یاسی.

همین؟! کس دیگه ای تو زندگی این بدبخت نیست؟!! خواستم یه چندتا شماره خودم واسش اضافه کنم که گفتم بیخیال! بیدار میشه واسمون شر میشه!!

گفتم بذار مامانو بگیریم ببینیم چی میشه!

شماررو گرفتم.......بوغ خورد! صدامو صاف کردم و خواستم کاملا آروم و شمرده شتری که رو دخترشون خوابیدرو براشون تشریح کنم که زیاد شوکه نشن!

بعد چندتا بوغ.......

_الو سلام مینا....مگه نگفتم تو روز تا ساعت 6 بهم زنگ نزن! کار دارم!

_سلام! ببخشید خانوم....!

_ا مینا تو نیستی؟! ببخشید شما؟! گوشی دختر من دست شما چیکار میکنه؟!

_والله خانوم نمیخواد هول بشید،من با دختر خانومتون همسفر بودم که ایشون حالشون بهم خوردو بنده اوردمشون بیمارستان....اصلا جای نگرانی نیست!

_باشه! حالش چطوره حالا؟!

_خوبه فکر کنم!

_من کار دارم! به باباش زنگ بزن! خودش میاد بیمارستان!!

و بوغ ممتد نشان از قطع کردن تلفن میداد!! من کف کردم مثل جکوزی!! اصلا نپرسید دخترش چرا حالش بد شده؟! اصلا دختری هم داره؟؟! از سیو کردن اسم مامانش معلوم بود چقدر رابطشون خوب بوده!!

رفتم رو شماره بابا! نه حوصله ندارم با این سرو کله بزنم! مثل اینکه اینا خیلی با هم صمیمی هستن! بریم پیش یاسی خانوم بینیم اون چی میگه؟!

شماره یاسی رو گرفتم......آهنگ پیشوازش پخش شد.....

بذار دستاتو تو دستام،همین حالا....تورو میبینمت.....

 _الو مینا؟؟! کجایی دختر؟!

 پرام ریخت!! یه صدای ناز پشت گوشی حرف میزد! موندم چی بگم!!

 الو مینا؟! چرا جواب نمیدی؟! باز اون گوسفند علی رضا اذیتت کرده؟؟! الو....؟!

_الو...

یه لحظه یاسی سکوت کرد.

_الو ببخشید شما؟!

_سلام من منصورم!

_خوب کچی؟! منظورم اینه این گوشی دست شما چیکار میکنه؟!

_آخ ببخشید! صداتون اونقد جذاب بود که نفهمیدم چی شد!!

_شما لطف دارید....ولی نگفتید که مینا کجاست؟!

_والله من با مینا خانوم شما تو تاکسی همسفر بودم که یهو حالشون بد شد و ما اوردیمش بیمارستان!

_واااااااااااااای! نه! چی شده مگه؟! به جون خودم اگه یه مو از سرش کم شه استخوناتو خورد میکنم!

_بابا به من چه!! یکی دیگه خودکشی کرده من باید جواب پس بدم! عجب گیری کردیما؟!

_خوب حالا! الان حالش چطوره؟! کدوم بیمارستانه؟!

_ فعلا که هنوز خبری نیست! فکر کنم خوب باشه! بیمارستان.... (بوغ)

_اوکی اومدم....بوغ ممتد!

 ای بابا اینم که بی خدافظی قطع کرد!!اینا چرا اینجورین؟!

بیخیال! بذار این یاسی بیاد ببینیم چی میشه!

 

ادامه دارد...




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول , داستان *طاقت بیار* , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر , دکمه pause , داستان فرشته نجات , هم کددی؟!(هم دهاتی!) , صغیر , منصور صغیر! , منصور کبیر! , عمامه , سیاوش , سال , جای برادر نداشته , منصور فریب خورده و رها شده , داستان های منصور کبیر , خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next , قسمت contact , افسانه(مامان) , بابا , یاسی , شماره یاسی , پلیس , پرستار مهربون , منصور کبیر , mansour kabir , کافه جوان , cafejavan , کافه جوان بهترین وبلاگ سال , زیباترین داستان های منصور کبیر , آرشیو داستان های منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت