کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

لینک قسمت ششم



چشامو که بستم،سیل خاطرات به ذهنم هجوم اورد،سرم از درد در حال منفجر شدن بود.
.
.
.
در حالی دست مینا رو تو دستم گرفته بودم ،گفتم"مینا رفتم با بابات صحبت کردم،میگه خونه واسه خودت داری؟!" در حالی که با دست دیگه ام اشک روی صورت مینارو پاک میکردم گفتم"مینا خیلی باهاش حرف زدم،گفتم میرم سر کار و خونه اجاره میکنم ولی آخرش فقط گفت گمشو بیرون" مینا در حالی که دستمو فشار میداد گفت"منصور من نمی تونم...من نمیخوام با پسر عموی عوضیم ازدواج کنم....منصور تورو خدا یه کاری کن"
اشکای مینا بیشتر شد. واسه اینکه آرومش کنم تو بغلم کشیدمش،سرش رو شونم بود و پیرهنم از اشکاش خیس شد.یکم که گریه کرد،آروم شد،خواستم سرشو بیارم عقب و پیشونیشو ببوسم که دیدم از دماغش داره خون میاد.........
.
.
.
از شدت درد چشمامو به سختی باز کردم،دوباره تو بیمارستان بودم.
چشمامو بستم....
.
.
.
در حالی که روی تخت با مینا دراز کشیده بودم و سر مینا رو سینم بود،به صدای آهنگی که پخش میشد گوش میدادیم...

دارم نابودی عشقمو میبینم....پیش چشمام داره آب میشه میمیره
دیگه دنیا برام غمگینو بی روحه....بدون تو دلم آروم نمیگیره
دارم میبینم از دست رفتن عشقو...دارم مرگ شبو رویا رو میبینم
تو دستای تو بود،نبض منو عشقم...دارم دلتنگی فرداتو میبینم
میتونستی بمونی عاشقم باشی....مثل من،من همیشه عاشقت بودم
تو از بالا منو میدیدی اما من.... من از اعماق ریشه عاشقت بودم
دارم نابودی دنیامو میبینم....آخه عشق منو رویای من بودی
دارم میلرزم از گریه،ازین ماتم.....نفهمیدی همه دنیای من بودی

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و اشکام رو گونه هام ریخت.
در حالی که دستمو روی موهای مینا میکشیدم،پیش خودم گفتم"آخه خدا چرا؟!چرا باید همچین بلایی سر مینا بیاد؟!چرا باید مینا سرطان داشته باشه؟!آخه بدبختی تا کی؟! پس کی میخوای از ما بکشی بیرون؟! پس این شانس که مخواد روی خوششو به ما نشون بده؟!
مینا که متوجه سکوت طولانی مدت من شده بود،سرشو بلند کرد و به چشمای من خیره شد و در حالی که از دماغش خون سرازیر بود،صورتشو نزدیک صورت من کردو....
.
.
.
چشمامو دوباره باز کردم و به پرده آبی ای که از پنجره اتاق بیمارستان آویزون بود خیره شدم.
نسیمی که از پنجره اتاق باعث حرکت پرده میشد،تداعی موج های دریا رو میکرد. دوباره چشمامو بستم....
.
.
.
در حالی که دستامو دور مینا حلقه کرده بودم .دوتایی روی شن های ساحل نشسته بودیم و به موج های دریا خیره شده بودیم، بلکه شاید غمو غصه هامون تو موج ها غرق بشه.
روی موهاش رو بوسیدم و گفتم"مینا من میخوام باهات ازدواج کنم...اصلا واسم مهم نیست که تا کی زنده میمونی...اصلا خدارو چه دیدی،شاید شیمی درمانی هات جواب داد.
مینا هیچ حرفی نمیزد. از وقتی که به اصرار خودش اومده بودیم شمال،ویلای باباش،بیشتر از چند کلمه باهام حرف نزده بود.
مینا دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم فشار داد و گفت"منصور سردمه"
دستمو زیر کمرش گرفتم و  تو بغلم بلندش کردم و در حالی که تو چشمای همدیگه خیره شده بودیم به سمت داخل ویلا بردمش.
کنار شومینه روی فرشچه کوچکی روی زمین گذاشتمش.چند تا هیزم توی شومینه انداختم و کنارش نشستم.
_منصور خیلی دوست دارم...امیدوارم منو به خاطر بدی هایی که در حقت کردم ببخشی. من اصلا نمیخواستم تورو....
دستمو روی لباش گذاشتم و نذاشتم ادامه حرفاشو بگه و سرمو جلو بردمو پیشونیشو بوسیدم و گفتم"مینا تا آخرش پات میمونم، به باباتم گفتم،اونم قبول کرده که بریم محضر...."
اینبار مینا نذاشت حرف من تکمیل بشه و با لباش،سکوتو  رو لبام نشوند......
کنار شومینه از خواب بلند شدم...همه جا تاریک بود و فقط نور شعله های آتیش بود که کمک میکرد اطراف رو ببینم.
مینا کنارم نبود،لباسمو تو اون تاریکی تنم کردم و به سمت کلید چراغ رفتم و روشنش کردم.
خبری از مینا نبود.یه لحظه ترس تموم وجودمو پر کرد.سریع به سمت طبقه بالا رفتم و بلند اسم مینا رو صدا میزدم.....مینا.....مینااا....کجایی؟!
همه اتاق خواب هارو گشتم،خبری از مینا نبود.
به سرم زد که شاید رفته کنار دریا،با سرعت خودمو به طبقه پایین رسوندم و وقتی که خواستم از کنار شومینه رد بشم،متوجه تکه ای کاغذ شدم.
خم شدم و کاغذ رو که تا خورده بود،باز کردم. روی کاغذ که بعضی قسمت هاش خیس شده بود،دست خط زیبای مینا خود نمایی میکرد:

سلام منصورم
فکر میکنم الان که داری این نامه رو میخونی من تو فرودگاه تهران باشم.ساعت 2 شب پرواز دارم. وقتی دکترا تو ایران ازم قطع امید کردن و پدرم برای معالجه ام پیشنهاد کرد که خارج از ایرانو امتحان کنیم،من سریع قبول کردم.نه برای اینکه مداوا بشم...نه...من مطمئنم رفتنی ام...فقط میخواستم از تو دور باشم و نذارم تصمیمی که گرفته بودیو اجرا کنی.نمیخواستم با دیدن قیافه ام بعد از شیمی درمانی،اون مینایی که واست زیبا بود از ذهنت خارج بشه.منصور،جون من،دنبالم نگرد،چون به کسی خبر ندادیم که قراره کدوم کشور بریم.
منصور خیلی دوست دارم....امیدوارم هرجا که باشی خوشبخت بشی

مینا

اشکام نمیذاشت که ببینم ساعت روی دیوار ساعت چندو نشون میده....چشمامو پاک کردم....ساعت 1:30 بود. نیم ساعت وقت داشتم که خودمو برسونم فرودگاه...البته میتونستم روی تاخیر پرواز هم حساب کنم.
به سرعت پشت ماشین نشستم و برای اینکه زودتر برسم،جاده چالوس کمترین مسافتو داشت.
با سرعت 80تا جاده رو پایین میومدم،جاده چالوس تو اون ساعت و اون موقع سال(پاییز) خیلی خلوت بود...توی تاریکی شب به اواسط جاده رسیده بودم که ضبط خود به خود روشن شد و شروع کرد به پخش کردن....

تورو رنجوندم با حرفام....چقدر حس میکنم تنهام
چه احساس بدی دارم......ازین احساس بی زارم
نه نرو،تنهام نذار.......من عاشقتم،دیوونه وار
نه،نه،نه، نرو،تنهام نذار......من عاشقتم،دیوونه وار
چی شد چشماتو رد کردم.......چی شد من با تو بد کردم
نمیدونی،نمیدونم....ولی بدجور پشیمونم
صدامو میشنوی یا نه....صدای خستگی هامو
دلم خیلی واست تنگه...........ببین دستای تنهامو


چشام دیگه هیچ جایی رو نمیدید،به سختی داشتم رانندگی میکردم و اشک هام مانع دیدم شده بود...یه لحظه که چشمامو پاک کردم،متوجه شدم از روبرو دارم به یه پراید نزدیک میشم.برای اینکه به پراید برخورد نکنم،ماشینو به سمت راست منحرف کردم و به تخته سنگی برخورد کردم و سرم به شدت به فرمون ماشین خورد.یه لحظه سرمو بلند کردم و خونی که از سر شکستم میریخت جلوی چشمامو گرفت.......
.
.
.
تق....تق(صدای در).....مهمون نمیخوای هم کددی؟!(هم دهاتی!) دیدی گفتم اینقد نگو صغیر صغیر! آخرشم شدی منصور صغیر! همونی که خودت میخواستی!!حالام عین این سرطانیا خوابیدی رو تخت کچی؟! اون سرم چیه زدی به دستت؟! سرت واسچی عمامه گذاشتی؟! گفتم میری قم آخوند بشیا! گفتی نه! مهندس میشم! گمشو! خانوم پرستار؟! های خانوم پرستاااارر؟! کجایی؟!بیا این سرم رو از دست این صغیر بکن میخوایم ببریم کبیرش کنیم! کجایی؟!
_سیا خفه شو تورو خدا! تو که داری همون جمله هایی که پریروز اومدیو تکرار میکنی!
_ا....تو از کجا فهمیدی؟!خوب حالا! زیاد نمیخواد حساس بشی.بلند شو دیگه مرخصی....!
.
.
.
اوایل اسفند بودو هوا هنوز سردی خودشو به گرمای بهار نداده بود
نشستم جلوی سنگ قبرو بهش خیره شدم.....من کی میام پیشت مینا؟!

هندزفری هارو کردم تو گوشم و playکردم....

طاقت بیار.....طاقت بیار...تو این روزای انتظار
طاقت بیار....طاقت بیار...تو سردی شبای تار
طاقت بیارو قلبتو به دست تنهایی نده......فانوس چشماتو ببند،به این شبای غم زده
روزای خوبو جا نذار،تو سختی های روزگار......به خاطر منم شده،طاقت بیار،طاقت بیار
زمزمه رسیدنت پشت سکوت جاده ها....چندتا قدم مونده فقط،به خاطر خدا بیا
خسته ای کوله بارتو رو شونه های من بذار.........راه زیادی اومدیم،طاقت بیار،طاقت بیار
نگو شکستی،نگو بریدی،منم مثل تو دلم گرفته.....باید بمونی،طاقت بیاری،تو روزگاری که غم گرفته
طاقت بیار،طاقت بیار،تو این روزای انتظار.........طاقت بیار، طاقت بیار،تو سردی شبای تار
لالا، لالا...لالا،لالا...لالا،لالا...لالا،لالا....

و تا روز وصالمان طاقت خواهم آورد.

پایان

دوستای عزیزی که این چند وقته مارو به خاطر داستانمون و تاخیراش تحمل کردن ببخشن.
خیلی سخت بود و این اولین تجربه داستان نویسی بلندم بود و تجربه خاصی در این زمینه نداشتم. ولی با کمک های شما و تمرین و تلاش،حس میکنم به پیشرفت بسزایی رسیدم.
اگر آخر داستان غمناک بود،واقعا شرمنده...ایشالله داستان بعدی یه عروسی مشتی میندازم،دور هم میزنیم و میرقصیم!
با تشکر از همه دوستانی که مارو با همه نواقصمون دوست دارن!
شب همگی خوش!
خدافظی




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال داستان خفن داستان اونجوری سایت اونجوری داستان های لو رفته داستان های خانوادگی منصور کبیر کافه جوان سایت کافه جوان پیربالا سایت طنز و سرگرمی طنز و سرگرمی داستان های باور نکردنی رمان های تازه رمان ایرانی سال 91 بهترین رمان سال 92 رمان برتر سال 2012 داستان های منصور کبیر قسمت ششم داستان طاقت بیار بهترین ها در کافه جوان + درج لینک های مرتبط , منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , کافه جوان , داستان های اونحوری , داستان اونجوری , داستان خفن و مشتی , بهترین رمان سال , داستان طاقت بیار منصور کبیر , قسمت آخر داستان منصور کبیر , قسمت آخر داستان طاقت بیار از منصور کبیر , سایت طنز و سرگرمی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

تا ساعت 10 با هم صحبت کردیم و بیشتر با هم آشنا شدیم. خصوصیات نزدیک به هم زیاد داشتیم.  بعد از خوردن شام تو یه رستوران معمولی اونو تا دم خونشون همراهی کردم.
جلوی در خونه شون ماشینو پارک کردم. خونه شون یه برج بود که نمای ظاهری زیبایی داشت.
_طبقه چندمید؟!
_طبقه آخر....منصور یه روز باید بیای تا شبا از بالکن تهرانو با هم ببینیم. خیلی قشنگه
_انشالله سر فرصت.....طبقه آخر،چندم میشه اونوقت؟!
_طبقه 21
_اون یکش دیگه چیه؟! یارو چه کرمی داشته ها! 20 طبقه میزد رند میشد دیگه!!
_دیگه نمیدونم! باید از خودش بپرسی. من برم دیگه منصور...خیلی خوش گذشت. بابت امروز خیلی ممنونم...خیلی وقت بود که اینجوری بهم خوش نگذشته بود. مرسی
_خواهش میکنم، به منم خوش گذشت.
_رسیدی باهام تماس بگیر...فعلا خداحافظ
_شبت بخیر
و مینا با کشیدن دستگیره در از ماشین پیاده شد. منتظر شدم که مینا وارد خونه بشه تا حرکت کنم. با حرکت دست مینا، پای منم روی پدال گاز به حرکت در اومد و راه افتادم.
توی مسیر به سمت خونه داشتم به اتفاقاتی که امروز افتاده بود فکر میکردم.
از این رابطه جدید خیلی میترسیدم. همش فکر پریسا و اتفاقاتی که برام افتاده بود جلو چشام بود و میترسیدم اینبار هم به طرز دیگه ای،این رابطه جدید هم خراب بشه!
سر تموم شدن رابطه ام با پریسا خیلی ضربه خورده بودم. میخواستم اینبار یکم عاقلانه تر رفتار کنم و زود به مینا دل نبندم. وقتی چهره مینارو تو ذهنم تصور کردم،کمی ترسیدم....مینا تا الان خوب نشون داده بود و همونطور که گفته بود،به یه شونه محکم نیاز داشت که تکیه بده؛ بدون اینکه از لغزیدنشون بترسه. من هم تقریبا همینو میخواستم،ولی به دلیل اینکه شونه قبلی به جای اینکه نگه ام داره منو انداخته بود،یکم میترسیدم.
وقتی یاد لحظه ای که دست مینا رو گرفته بودم افتادم ناراحت شدم. به نظر خودم یه ذره عجله کرده بودم.چون فکر میکردم که مینا بالا شهر زندگی میکنه،من برای اینکه جلوش کم نیارم یا به عبارتی امل دیده نشم باید دستشو بگیرم ولی بعدا دیدم که مینا اخلاق و رفتارش خیلی نزدیک به قشر ماست و اصلا اخلاق هاش شبیه بیشتر آدمای پولداری که خودشون رو خیلی دست بالا میگیرن و پایبند بودن به سنت ها و مذهب هارو امل بودن میدونن نیست.
این جمله اش رو وقتی که داخل  رستوران بودیمو رو به خاطر اوردم:
منصور اصلا انتظار اینو که تو اولین برخورد دستمو بگیری نداشتم.اولش نمیخواستم بهت دست بدم ولی ازونجایی واسم مهمی، نمیخواستم خاطره بدی از من واست بوجود بیاد و تحقیر بشی.
منم همون لحظه به اشتباهم اعتراف کردم(و مورد قصاص قرار گرفتم:دی).
همینطور تو افکار خودم غوطه ور بودم که متوجه شدم رسیدم جلوی آپارتمان 3 طبقه خودمون. یاد اختلاف طبقاتی خودمون با مینا افتادم! تقریبا این اختلاف 19 طبقه بود!
لبخندی زدمو ماشین به سمت پارکینگ روندم.
تو ماشین نشسته بودم که آهنگ چینه چینه امید جهان داشت پخش میشد!
زنگ زدم به مینا و صدای ضبط ماشینو زیاد کردم.....
_الو
و امید جهان داشت میخوند: چینه چینه دامنت.....تو رو جون مادرت.....اینجوری بیرون نیااااااااااااااا......میدزدنت!
صدای آهنگو کم کردم و به صدای خنده های مینا گوش میدادم....یه لحظه صدای خنده هاش واسم خیلی قشنگ اومد....ساکت بودم و فقط به صدای خنده هاش گوش میدادم.
_منصور بگم خدا چیکارت کنه؟! منصور؟! چرا حرف نمیزنی؟! منصوووووووووووووووووووووووور!(با حالت نگرانی)
_.............جانم؟!
_ تو که منو نصف عمر کردی! چرا یهو ساکت شدی؟!
_داشتم به صدای خنده هات گوش میکردم...خیلی قشنگ بود...مینا دوست دارم همیشه واسم بخندی.
_هوووم....خوب باشه(با یه صدای ضعیف که نشون از خجالت کشیدن میداد)
_مرسی...من رسیدم. شبت خوش مینایی
_شب تو هم پر ستاره
_خدافظی
_خدافظ

داشتم چای میخوردم که گوشیم با یه زنگ کوتاه به صدا در اومد...بدون اینکه به سمت گوشی برم،به طرف در حرکت کردم و باز کردن در با سیاوش که با شوارک و رکابی گل منگلی معروفش جلو در ظاهر شد روبرو شدم.
_به به....چطوری قهرمان؟! عملیات به کجا رسید؟! موفق شدی مینارو خنثی کنی؟!
_سیا خفه شو! ساعت 11 شبه! ضایس! مامان اینا صداتو میشنون دهنم صاف میشه ها!
بابام که صدای سیاوشو شنیده بود گفت: آقا سیاوش بفرما تو یه چایی در خدمت باشیم!
_نوکرم آقا یوزارسیف!(سیا بعد سریال حضرت یوسف، بابامو یوزارسیف صدا میکرد!) الان میام! بدجورم دهنم کف کرده و هوس کردم!
و خواست به طرف داخل بیاد که جلوشو گرفتم و گفتم: هوووووووو کجا؟؟! چایی چیه؟! بیا بریم دم آبسردکن اونجا دهنتو شیرین کن!
_خو باشه! بریم! تو این هوا میچسبه پیاده روی!
_بابا من رفتم بیرون... شما بخوابید من دیر میام .
توی پارک با سیاوش داشتیم قدم میزدیم و سکوت کرده بودیم. خیلی کم پیش میومد که منو سیاوش سکوت میکردیم و حرفی نمیزدیم ولی وقتی سکوت میکردیم،جمفتمون سعی میکردیم نهایت لذت رو ببریم.....
_منصور تعریف کن بینم چیکار کردی؟! به کجا رسیدید؟!
_هووووم....؟! خوب ....تو پارک صحبت کردیمو شبم رفتیم یه رستوران شامو زدیم،بعدشم بردم رسوندمش دم خونشون و الانم که اینجا دارم واسه تو اعتراف میکنم!
_خوب خوب! منظورم اینه که نتیجه چی شد اوسکول؟! اینارو که همه میکنن!
_چیکار میکنن؟!!!
_همه این کارارو دیگه...چی بهش میگن؟!....همین جنگولک بازیا! نتیجه رو بگوووو! جواب داد یا هنوز میخوای عزب اوغلی بمونی؟!
_به کوری چشم تو هم شده آره! قراره یه چند وقت با هم رابطه داشته باشیم...اگه نتیجه داد تمدیدش کنیم!
_منصور خارج از شوخی.....جدی میخوای باهاش رابطه داشته باشی؟! این سری هم مثل اونسری نشه! اونسری 2 ماه طول کشید تا آدم بشی! دهنم صاف شد اونقدر با یه مرده متحرک راه میرفتم!سعی کن اینسری تجربه بشه و زود دل نبندی. اوکی؟!
_نه یادمه...همشون یادمه....امیدوارم اینسری خدا دلش به حالم بسوزه و نذاره اینبارم به بازی گرفته بشم.
_امیدوارم! راستی منصور یه برنامه بریز که هم من این مینای شمارو ببینم،هم این یاسی خودمو ببینم!
_اوهووو! یاسی خودم....! نشاشیده شب درازه!! چه سریع قید مالکیت میزنه تنگش!!
_خوب آخرش که قراره با هم آشنا بشیم!
_باشه حالا بذار ببینم چی میشه...بهش میگم!
_من عاشقتم منصور
و سیا با یه حرکت سریع سر منو گرفت و گوشه لبمو با یه حالت اکراه بوسید! و شروع کرد به دویدن!
_ای گوسفند حالمونو بهم زدی! مگه قرار نبود ازین اوسکول بازیا در نیارِی! یکی ببینه، فکر میکنه ما ازوناشیم!!
_آره مطمئنا همین فکرو میکنه!! اونم منو تو!
و در حالی که جفتمون داشتیم تف میکردیم به پیاده روی خودمون ادامه دادیم.
سیا رو از بچه گی میشناختم،وقتی که 6 سالم بود با هم همسایه شده بودیم.خیلی زود با هم عیاق شده بودیم و بیشتر وقتمونو با هم میگذروندیم.هر جا که میرفتیم،همه به خاطر صمیمیتمون، فکر میکردن با هم برادریم! البته فکرشونم اشتباه نبود. ما از دوتا برادر هم بهم نزدیکتر بودیم. سیا از همون بچه گی سر و گوشش میجنبید، همون موقع که 6 سالمون بود بیشتر دخترارو جمع میکرد دور خودش. منم کنار سیاوش با هم بازی میکردیم.
سیا تا الان که 16 سال ازون وقت میگذره با خیلی ها دوست شده بود ولی با نازی بیشتر از همه رابطه داشت. وقتی نازی اینا 6 سال پیش به آپارتمانمون اومده بود،سیا همون ماه
اول به نازی علاقه مند شده بود و باهاش طرح دوستی ریخته بود.
همیشه بهش میگفتم«سیا تو که نازی رو اینقد دوست داری چرا باز میری با دخترای دیگه دوست میشی؟!»
و جواب همیشگی سیا: آدم باید تو جوونیش تجربه کسب کنه! من نازی رو واسه ازدواج میخوام ولی آدم بدون تجربه که نمیتونه یه زندگی زناشویی رو اداره کنه!
جوابی که هیچوقت منو قانع نکرد!

ادامه دارد




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا , داستان های منصور کبیر , داستان طاقت بیار قسمت پنجم , کافه جوان , سایت کافه جوان , منصور کبیر , داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر , سیاوش و منصور کبیر , منصور کبیر کیست؟ , بهترین رمان سال ,
دسته بندی : کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو