تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

- دیشب که خوب می خوردین

این چی چیه آوردین؟

(گروه بانوان در مراسم پاتختی در هنگام باز کردن کادو)



- زندگی همیشه در جریانه ولی ما رو در جریان نمی ذاره!



- جای خالیش را نه کتاب پر می کند، نه قهوه، نه حتی سیگار، من دلم آی فون 5 می خواهد.



- یه سوال ذهن منو مشغول کرده

چرا شلوار سفید می پوشی خاکی میشه رنگش سیاهه؟

ولی وقتی شلوار مشکی می پوشی خاکی میشه رنگش سفیده؟



- یکی می ره به شیرینی فروشه می گه این شیرینی کشمشیا چرا توش کشمش نیست؟

یارو میگه شما شیرینی ناپلئونی می خرین لای هر کدومش ناپلئونه؟



- اونقدری که من بالش زیر سرمو تا صبح می چرخونم، اگه به جاش توربین بود می تونستم برق کل روستاها رو تامین کنم!


- یکی از بزرگترین لذت های دوران کودکیم این بود که دستمو تا آرنج بکنم تو کیسه برنج! آی حال می داد.



- «شام چی درست کنم؟»

اولین جمله مامانم در حین جمع کردن سفره ناهار



- بابابزرگم لپ تاپم رو دیده می گه چندتا قُوّه می خوره؟!



- همه نیمه گمشده و مکمل شونو پیدا کردن

ما هنوزمتمم مون روهم ندیدیم!

به 30 درجه هم راضی شدیم دیگه!

نبود؟ یه 10 درجه ... !؟



- پسورد وایرلسمو دو روزه عوض کردم کلا محبوبیتمو تو همسایه ها از دست دادم!

یکی یکی سرد و سردتر می شن. نگرانم دسته جمعی یه حرکتی بزنن.

امروز یکیشون بلند به اون یکی می گفت نامرد نذاشت فیلممو کامل دانلود کنم!



- تو صف نون بودم دیدم دوتا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث می کردن.

اولی: برو بابا! دومی: به من نگو بابا به من بگو عمو، وقتی می گی بابا من نسبت بهت احساس مسئولیت پیدا می کنم!




- یه زمانی وقتی به رفیقت فحش ناموس می دادی حکم مرگتو امضا می کردی، الان میزان صمیمیت و رفاقتتو نشون می دی.



- ضربه روحی که یخچال خالی به من وارد می کنه، عشق دوران جوونیم نتونست وارد کنه.


- تنها موجودی که با نشستن به موفقیت می رسد مرغ است.



- یک بنده خدایی می گفت: حالا درسته ما قصد ازدواج نداریم ولی خب آخه یه خواستگار نباید بیاد برامون؟



- یه بار یه دویستی دادم به گدائه، گدائه گفت: خدای نکره یه وقت لازمت نشه؟!


- یارو دو دقیقه پیش زنگ زده خونه به جای اینکه من بگم شما، اون میگه شما؟ منم گفتم ببخشید اشتباه برداشتم!



- یه روز رفتم شلوار بخرم فروشنده یه شلوار آورد خوب نبود. گفتم این خیلی خزه، مگه اسکلم اینو بپوشم؟

فروشنده از پشت پیشخون اومد اینور دیدم همون شلوار پای خودشه!



- بزرگترین مقامی که تا امروز بهش رسیدم وقتی بود که دبستان می رفتم و مامور آبخوری شدم.



- اگه قراره با دمپایی ابریِ خیس تو دهنِ کسی زده بشه، اون کسی نباید باشه جز پسری که با صدای بچگونه حرف می زنه!


- پسرخالم کلاس دوم تو امتحانشون یه سوال داشتن که گفته بود: آیا می دانید رود هیرمند به کدام دریا می ریزد؟

اینم نوشته بود: بله می دانم!

معلم خوشش اومده بود نمره کامل داده بود.


- به کافه چی گفتم همان همیشگی ...

گفت زر نزن، مثل آدم بگو چی می خوری!



برچسب ها : بفرمایید خنده! , کافه جوان , مطالب طنز , کرکر خنده , مطالب فوق طنزخیلی خنده دار , سایت کافه جوان , کافه چی , بکس کافه جوان , بهترین سایت طنز و سرگرمی , بهترین وبلاگ سال , cafejavan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز ,
مدرسه : زندان آلکاتراس

زنگ مدرسه : حمله آپاچی ها

معلمان مدرسه : جنگجویان کوهستان

رفتن به پای تخته سیاه : عملیات کرکوک

بـیرون از مـدرسه : خارج از محدوده ۱۸قـدم

نگاه دانش آموز به معلم : می خواهم زنده بمانم

تعطیلات مدرسه : روزهای خوش زندگی

گرفتن نمره ۲۰ : یک بار برای همیشه

امتحانات شهریور : شانس زندگی

اخراج ازمدرسه : مهاجرت

تقلب : چشم هایم برای تو

کارنامه : آن سوی آتش

مبصر : افعی

زنگ زیست : راز بقا

دفتر مدرسه : منطقه ممنوعه

پنج شنبه ها: خانه دوسـت کجاست

بردن کـارنامه به خانه : خانه در آتش

کارنـامه تـجدیدى : سالهای دور از خانه

انجمن مدرسه : ارتش



برچسب ها : معنی مدرسه و مخلفاتش , طنز مدرسه ای , کافه جوان , کافه جوانی ها , کافه ای برای جوانان , بهترین وبلاگ سال , بهترین سایت سرگرمی و طنز ,
دسته بندی : کافه طنز ,

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد .

راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیل اش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و خورد .

بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورت حسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.

با تعجب گفت :

مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟

خدمتگذار با لبخند جواب داد :چرا قربان .ما پول غذای امروز شما را از نوه اتان خواهیم گرفت. ولی این صورتحساب مال مرحوم

پدربزرگ شماست !!!




برچسب ها : غذا خوری بین راهی...! , داستان های زیبا , داستان های خواندنی , داستانهای خیلی قشنگ , داستان های طنز , مطالب خنده دار , کافه جوان , داستان اونجوری , داستان خفن , داستان خفن خنده دار , سایت تفریحی و سرگرمی , بهترین وبلاگ سال , بهترین سایت سال , بهترین وبلاگ میهن بلاگ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
من گرفتم تو نگیرشعر از:ایرج میرزا


زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر … من گرفتم تو نگیر
چه اسیری كه ز دنیا شده ام یكسره سیر … من گرفتم تو نگیر
بود یك وقت مرا با رفقا گردش و سیر … یاد آن روز بخیر
زن مرا كرده میان قفس خانه اسیر … من گرفتم تو نگیر
یاد آن روز كه آزاد ز غمها بودم … تك و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر … من گرفتم تو نگیر
بودم آن روز من از طایفه درد كشان … بودم از جمع خوشان
خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر … من گرفتم تو نگیر
ای مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرم
زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر … من گرفتم تو نگیر
بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم … مستحق لگدم
چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر … من گرفتم تو نگیر
من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام … خر همسر شده ام
می دهد یونجه به من جای پنیر … من گرفتم تو نگیر



برچسب ها : من گرفتم تو نگیرشعر از:ایرج میرزا , ایرج میرزا , شعر های جالب از ایرج میرزا , شعر های +18 از ایرج میرزا , کافه جوان , بهترین وبلاگ سال , سایت سرگرمی و تفریحی ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,
خانوما توجه کنن؛ اینها قانون های ما هستن:

توجه بفرمایید که همه قانون ها شماره ”1“ هستن

۱٫ با شما خرید کردن ورزش نیست. ما هم دوست نداریم فکر کنیم که هست.

۱٫ گریه کردن یعنی باج خواستن!

۱٫هر چیزی که می خواهید درست بگید. بذارید درست روشنتون کنیم:
با گوشه زدن به جایی نمی رسین
با کنایه زدن به جایی نمی رسین
با حرفای مبهم به جایی نمی رسین
صاف و پوست کنده بگین چه مرگتونه

۱٫ هیچ اشکالی نداره اگه سوال های ما رو با ”بله“ و ”خیر“ جواب بدین. خیلی هم خوشحال میشیم.

۱٫ بی زحمت فقط وقتی مشکلتون رو پیش ما بیارین که بخواهین ما حلش کنیم. ما فقط مشکل حل کردن بلدیم. اگه همدردی می خواهید برید پیش بقیه خانم ها.

۱٫ اگه برای ۱۷ ماه متوالی سردرد دارید، یه چیزیتون میشه. خودتونو به دکتر نشون بدین

۱٫ چیزایی که ۶ ماه پیش گفتیم رو توی دعوای امروز علیه خودمون استفاده نکنین. اصلاً می دونین چیه؟ ما فقط حرفای هفته پیش یادمونه.

۱٫ اگه فکر می کنین چاقین خب حتماً هستین دیگه. چرا باز می پرسین؟

۱٫ اگه از حرف ما ۲ تا برداشت می کنین و یکیش شما رو عصبانی یا غمگین می کنه، پس منظور ما این یکی نبوده، اون یکی بوده.

۱٫ یا از ما بخواهید یه کاری براتون بکنیم، یا بهمون بگید چطوری باید انجامش بدیم. نه هر دو تاش با هم!
اصلاً اگه شما بهتر می دونید که چطور باید انجام بشه، چرا خودتون انجام نمی دین؟

۱٫ اگه خیلی احساس میکنین که حتماً باید یه حرفی رو بزنین، حداقل تا آگهی بازرگانی تلویزیون صبر کنین. نه وسط فیلم!

۱٫ کریستف کلمب از کسی آدرس نپرسید. ما هم نمی پرسیم.

۱٫ ما مردا فقط اسم ۱۶ تا رنگ رو بلدیم..

۱٫ اگه ما پرسیدیم ”چته؟“ و شما گفتین ”هیچی“، ما هم فرض می کنیم چیزیتون نیست. البته میدونیم که یه مرگیتون هست، ولی به دردسرش نمی ارزه.

۱٫ اگه یه چیزی می گین ولی نمی خواهین جوابشو بشنوین، پس ما هم یه جوابی می دیم که نخواهید بشنوید.

۱٫ وقتی می خواهیم با هم بریم بیرون، هر چی که بپوشین خوبه. به جون خودمون راست می گیم.

۱٫ لباساتون کافیه.

۱٫٫ کفشاتون هم خیلی زیاده.

۱٫ اندام ما خیلی هم متناسبه. خپل هم خیلی خوبه.

۱٫ خانمای محترم. از اینکه این مطلب رو خوندین متشکریم. ضمناً اگه قراره امشب جدا بخوابیم اصلاً نگران نباشین. بیرون خوابیدن برای مردا مثل پیک نیکه.



برچسب ها : شرط و شروط آقایان برای خانم ها ! , کافه جوان , طنز و سرگرمی , مطالب جالب و خنده دار , طنز , سایت کافه جوان , بهترین وبلاگ سال ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه طنز ,
تا حالا شنیدید که میگن؛ ما رو هم تو این حال خوشت سهیم کن! قضیه من برعکسه...میخوام شمارو تو این حال خرابم سهیم کنم!
چندوقتیه عجیب خرابم! منظور از خرابی،اون خرابی نیستا...! این خرابیه!(مطمئنا متوجه شدید کدوم خرابی رو میگم!)
من عقیده دارم هر شخصی تو زندگیش چندباری به بن بست میرسه و از زندگی نا امید میشه.
بنده هم یه چندباری تو بازه های زمانی مختلف به دلایل متنوع دچار این حالت شدم! به تازگیا دوباره به بنبست خوردمو بسیار نا امیدم! حتما هم باید دلیلشو بدونید....تابلوعه دیگه! همون درسای کوفتی رو میگم که گریبان بیشتر بچه های وبلاگو گرفته،همونی که هی به ما فشار میاره تا از تفریحات سالممون بزنیم تا درس بخونیم! کلی فشارم بهمون وارد میکنه تا یهو بشینیم شب امتحان،کلی مطلبو تو مغزمون فرو کنیم...! آخرش کچی؟! چون خودش میدونه خوبه؟!
حالم اصلا خوش نیست! عجیب نا امیدم. دیگه حسش نیست. تو این یکی بنبست هرچقدر به خودم فشار اوردم نتونستم از روش بپرم! حس میکنم 6 ما الکی وقتم به بطالت گذشته! اونم به خاطر چی؟! به خاطر اینکه تو این 6 ماه درس نخوندم و گفتم تو فرجه ها جبران میکنم که نکردم!(امان از دست رفیق باب که  نه خودش درس خوند نه گذاشت من بخونم...نوکرتیم داش احمد...فدایی داری به مولانا)
اونقد داغون شدم که هنوز 40 دقیقه از امتحان 120 دقیقه ای نگذشته از سر جلسه پا میشم! اونقدر داغون شدم که شب امتحان میشینم با رفقا تا ساعت 4 صبح حکم بازی میکنم!اونقدری داغونم که داغونیم،میزنه این پستمو داغون میکنه و تا چند ساعت داغونی این داغونی رو پوستم ذوق ذوق میکنه!
------------------------------------
بهش میگم میفتم...میگه سرشو بگیر نیفتی! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش میندازم و اونم با چشاش سر تسبیحی رو که با هم خریده بودیمو نشونم میده!
------------------------------------
میگم خستم...اومده پشتم وایستاده داره شونه هامو مثلا میماله و هی زیر لب میگه خسته نباشی!
-----------------------------------
میگم دیوونه اون چشا......ااا چی میگم؟! ببخشید وب رو وب شده! من اینو نگفتم!
------------------------------------
سلامتی رفیقی که با اینکه امتحان استاتیک داره میشینه پا به پای رفیقش و درد دلاشو گوش میکنه!
-----------------------------------
سلامتی اونایی که هر روز به وبلاگمون سر میزنن،اما شاید هنوز اونقدر ارزش پیدا نکردیم که یه نظر بذارن کف دستمون!
---------------------------------
سلامتی پدرم،که برد منو نوک قله، هول داد که بپرم،قول داد که پسرم،شک نکن یذرم، یه روزی میاد میگی من از همه اینا بهترم........ .
----------------------------------
میگن هیچوقت واسه برگشت دیر نیست....پس از الان که ساعت 1:30 شبه شروع میکنم به راه افتادن که برگردم!( رسیدم تک میندازم نگرانم نباشی!)



برچسب ها : خراب , دیوونه , استاتیک , منصور کبیر , نگاه عاقل اندر سفیه , سلامتی رفقا , منصور کبیر و احمد , کافه جوان , حال خراب , امتحانات دانشگاه ها , وبلاگ کافه جوان , دست نوشته های منصور کبیر , بهترین وبلاگ سال , دست نوشته های طنز , طنز اونجوری , cafejavan , mansour kabir , منصور , کبیر , کافه ای ها , سرشو بگیر نیفتی! ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,

 لینک قسمت اول

سلام خدمت دوستان گل، اینم از قسمت دوم داستان فرشته نجات!

 

 

با یه لبخند شیطانی گفت صبر کن میفهمی....!

همونطور که تو ماشین نشسته بودمو داشتم از گرمای مطبوع بخاری لذت میبردم،منظره های خیابون رو از زیر نگاه سنگین و خمارم میگذروندم! فکر میکنم حدود نیم ساعتی در حال رانندگی بودیم. کم کم وارد کوچه پس کوچه هایی شدیم که نشون میداد داریم به محل مورد نظر خانوم نزدیک میشیم. با مرور زمان من استرس و ترسم کم شد و شروع کردم تو ذهنم خیال پردازی!

این زن با من این وقت شب چیکار داره آخه؟؟! نکنه....نه باو...این همه آدم ریخته تو این شهر!! حالا چرا گیر داده به من؟! نکنه از قیافم خوشش اومده؟!؟! بدبختی قیافه بدی نداشتم ولی زیر اون چرک و کثیفی و اعتیاد چیزی ازش نمونده بود! نمیدونم...خدا بخیر کنه...شاید.......

_هی آقا...هی آقا.....!

_هان؟؟! چی شده؟؟!کسی چیزیش شده؟!

_هیچی..کسی چیزیش نشده...رسیدیم،لطفا پیاده شید!

_اوهوم باشه!

سرمو که بلند کردم تا دستگیره درو بکشم تا باز بشه ناگهان خشکم زد!

جلوی چشمام یه خونه ویلایی چه عرض کنم،قصر پدیدار شد! اینقد تو خیالات خودم غوطه ور بودم که اصلا نفهمیده بودم کی از در حیاط وارد محوطه باغ شده بودیم! از ماشین پیاده شدم و با چشمام اطراف خودمو بررسی کردم و دنبال یه راه در رو برای موقع خطر میگشتم؛در یه محوطه کاملا سنگ فرش بودیم که به حالتی شبیه پارکینگ در اومده بود و تقریبا گنجایش 10تا 15 ماشین رو داشت. انتهای پارکینگ یک مسیر سنگی به رنگ قهوه ای روشن وجود داشت که توسط گلهای زیبایی بر روی چمن ها گاردریل شده بود. مسیر سربالایی را با گذشتن چند پله پشت سر خانوم صورتی پوش طی کردم.

وای باورم نمیشد! این که همون شمس العماره اس! واقعا نمیتونستم چیزی بگم....این ساختمان پشت نگاره دوربین آدم رو وجد میورد،چه برسه به این که با قاب چشم فیلم برداری بشه!

با حیرت مانند بره ای به دنبال چوپان وارد ساختمان شدم. وارد سالن که شدم محو تزیین دیوار شدم.

همه چیز به زیبایی با هم فیت شده بود.(بیشتر ازین توصیف نمیکنم که شاید حوصلتون سر بره!)

_سیما....سیما....؟!!

_هان....؟!! خانوم  با منی؟؟!اسم من که سیما نیست!!

_(خنده)....با تو نبودم! سیما...سیما کجایی پ؟!

سیما:بله خانوم؟! اومدم!

یه زن تقریبا چاق با لباس خدمت کارا وارد سالن اصلی شد.

_سیما مهمونمون رسیدش،غذارو حاظر کردی؟

_بله خانوم حاظره. رو میز غذا چیدمش.

_خوب بفرمایید تا غذارو تو آشپزخونه میل کنید.

 

من با تکون دادن سرم و تعجب فراوون به دنبال اونا سرازیر شدم. تو مسیر سیما هی بر میگشت و با لبخندی تمسخر آمیز منو نگاه میکرد که این حرکت اون ترس و استرس تخلیه شده من رو به جای اولش برگردوند!

وارد آشپزخونه شدیم، با یه صحنه ای روبرو شدم که کم مونده بود سکته رو همونجا بزنم!

روی یه میز دراز پر بود از غذاهای مختلف؛ مرغ سوخاری شده،ماهی،برنج  زعفران پوش ،باقالی پلو،3 نوع سالاد مختلف، و یه خورشتی که توش گوشت هایی رو با استخوان ول داده بودن که فکر کنم ماهیچه های باقالی پلو بود که در انتظار وصال هم بودند!

یه لحظه خیلی ترسیدم! نکنه اینا توش داروی بی هوشی ریخته باشن،بخوان مارو بخوابونن و سر از ته مون جدا کنم! نه اینا منو زنده زنده نصف میکنن...نکه کلیه باید.............

_ آقا مگه نگفتید گشنه اید؟! خوب اینم از غذا! نکنه این غذاهارو دوس ندارید؟!....(پوزخند سیما)....

_چرا...خانوم خیلی گشنمه....دستتون درد نکنه....الان میخورم!

گفتم جهنم...فوقش میمیرم و ازین زندگی نکبت بار راحت میشیم....فقر،اعتیاد،طلاق زنم و دوری دخترم مریم منو خیلی خسته کرده بود.

شروع کردم مثل یه اسب به غذا خوردن که دیدم سیما داره ازم فیلم برداری میکنه!!

تعجب کردم ولی به دلیل خوردن،زیاد بهش توجه نکردم!

_سیما من میرم لباسامو عوض کنم،ایشونم هر وقت غذاشون تموم شد بیارش توی نشیمن و صبر کن تا من بیام. البته فیلم برداری قطع نشه!

_چشم خانوم

 

هان؟!!...چی شد؟؟! لباس عوض کنه؟!! مثل اینکه امشب قراره بجای مرگ یه اتفاقای دیگه ای بیفته!

منی که دوسالی بود روی همسرمو ندیده بودم حالا قراره.......!

نکنه اینا میخوان ازم فیلم بگیرن،تو اینترنت پخش کنن، آبرومو ببرن؟!

از غذا خوردن دست کشیده بودم داشتم واسه خودم فکر میکردم که لحظه دیدار چیکار کنم!

_هی آقا؟! غذاتو خوردی؟؟!بسه دیگه...پاشو بریم!

_بله سیما خانوم دست شما درد نکنه! بریم!

سیما حرکت کرد و من به دنبالش. به نشیمن که رسیدیم سیما اشاره کرد که روی یه مبل بشینم.

 10 دقیقه بود که رو مبل لم داده بودم!البته حق میدادم به خانوم...باید یه تجدید آرایش میکردن...میخواستم به سیما بگم که به خانوم بگن من آرایش خلیجی دوست دارم ولی گفتم بیخیالش کی به کیه! همینشم از سرمون زیادیه! 20 دقیقه ای شده بود .کم کم خماری بر من غلبه کرد بود و کاملا لم داده بودم و داشت چرتم میگرفت!

ناگهان صدای پاشنه های خانوم که داشت پله هارو یکی یکی پایین میومد. یکم زور زدم و خودمو صاف کردم!

خواستم بگم که خانوم بالاخره اومدید؟!بریم؟! که دیدم هنوزم همون لباس ها تنشه!!

_آقا غذاتونو میل کردید؟!!

_بله خانوم دستتون درد نکنه!

_خواهش میکنم!....سینا پسرم بیا پایین کارت دارم! سینا...؟

هان؟!! سینا کیه دگ؟! ای بابا اینا تا مارو سروته نکنن ول کن نیستن! میخواستم کم کم اشهدمو بخونم که........آقا سینا وارد شد!!!

یه پسر بچه 6-7 ساله وارد سالن شد و با دیدن من سریع پشت مادرش قایم شد!!

سکوت کل خونرو فرا گرفته بود....صدای جیک کسی در نمیومد! سینا هر 5ثانیه یه بار عین اوسکولا سرشو از پشت ننش میورد بیرون و با ترس خارج از وصفی منو 1ثانیه ای تماشا میکرد و سریع پشت سنگرش جا میگرفت!

بعد حدود یک دقیقه مادرش گفت: عزیزم سینا جون،نترس بیا این آقارو نگاه کن...خطر نداره،بی آزاره!(انگار داشت یه حیوون اهلی رو برای بچه اش رو نمایی میکرد!)

سینا با ترس و لرز از سنگر خارج شد و با چشمانی از حدقه زده بیرون(به من تیر اندازی کرد) منو تماشا میکرد!

_مامان این چیه؟!

_پسرم این یه فقیره!

_مامان این چرا اینجوریه؟! چرا اینقد کثیفه؟!

_پسرم این آقا بچگیاش درس نخونده و مامانشو اذیت کرده،به خاطر همین اینجوری شده!!!

 

تازه فهمیدم چی شد!! بله من نمونه آزمایشگاهی شده بودم تا فرزند این خانوم با دیدن من بترسه و بشینه درساشو بخونه و مادرشو اذیت نکنه! پ بگو واسه چی از لحظه لحظه های حرکت من فیلم برداری میشد! چون اگه خدایی نکرده، بنده از یاد این بچه بیرون رفتم و آقا سینا مادرشو اذیت کرد، مادر گرامی بدون زحمتی با نشان دادن فیلمی بچه اش رو ساکت کند!

واقعا همچین حرکتی جای تقدیر داشت!

بعد از سوال ها و جواب های مادر و فرزند و به رختخواب رفتن آقا سینا...من نیز به سمت در خروجی هدایت شدم! بعد از آن صحنه با غرور خورد شده ام حرفی از من خارج نشد!

همون شب تصمیم گرفتم که اعتیادمو ترک کنم. فردای همون شب به نزد یکی از فامیل های دورمون که مرد با خدایی بود رفتم و ازش درخواست کردم که کمکم کند تا ترک کنم. حاجی هم با آغوش باز قبول کرد.

بعد از 2 ماه به صورت کامل ترک کردم و توسط کمک همون شخص در یک تولیدی لباس شروع به کار کردم. بعد از 6 ماه به دنبال همسر و دخترم رفتم و با قول و التماس و میانجی گری های بزرگان فامیل همسرم راضی شد تا یک فرصت دیگه به من بده. خیلی سخت بود ولی بالاخره شد و من دوباره در کنار همسر و دختر شیرینم؛مریم زندگی مجدد خودم  رو شروع کردم.

بله دوستان....شاید اون زن فکر میکرد که کارش فقط به نفع خودشه و هرگز فکر نمیکرد شاید روزی فرشته نجات من باشه! البته خودش نه،کارش!!!(پاراگراف آخرشو به عشق بچه ها فیلم هندیش کردم که کسیم شک نکنه!!)

 

پایان

 




برچسب ها : فرشته نجات! , بوغ....بوغ , زایدهذهنمشوشبنده , داستان فرشته نجات , قسمت اول داستان منصور کبیر , قسمت اول داستان فرشته نجات , منصور کبیر داستان مینویسد , داستان های منصور کبیر , ماشین پرادو , به لب های صورتی رنگ , خانوم ترگل ورگل , یه لبخند شیطانی , منصور کبیر فقیر میشود , وسط اتوبان , چله زمستون , تعجب کردم , هم ترسیدم , هم کنجکاو شدم , باندهای قاچاق کلیه و قلب , منصور کبیر , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , cafejavan , weblogecafejavan , بهترین وبلاگ سال , همسر منصور کبیر , قسمت دوم فرشته نجات-نوشته منصور کبیر , قسمت دوم داستان منصور کبیر , دخترم مریم , فیلم برداری از منصور کبیر , شمس العماره , فقر , اعتیاد , طلاق زنم و دوری دخترم ,
مطالب مرتبط : داستان فرشته نجات!(قسمت اول)--نوشته منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,

این داستانی که مینویسم تخیلیه و زایده ذهن مشوش بنده هست. پس لازم نیست اعلام کنم که این اتفاق واسه من نیفتاده!

اسم داستانم فرشته نجات است و شاید تو دو قسمت بنویسمش:

 

بوغ....بوغ.....! یه ماشین سفید 10 قدم جلوتر ایستاد....پشت ماشین به انگلیسی نوشته بود پرادو!

 

حتما آدرس میخواد...حالا چرا من؟!! آدم داغون تر از من این اطراف نبود؟! نزدیک ماشین شدم...یه خانوم  ترگل ورگل راننده ماشین بود...آرایش زیبایی داشت و موهای مش کردشو چتری رو صورتش ریخته بود و یه شال سفید انداخته بود رو اون شراره ها،حدودا 35تا 40 ساله میزد. سعی کردم با اون سرو وضع داغون و لباس های پاره کمتر جلو برم. شیشه ماشین رو پایین کشید و اشاره کرد که نزدیکترشم! قبل ازینکه حرفی بزنه گفتم خانوم آدرس کجارو میخواید؟؟!

به لب های صورتی رنگش کمی زاویه دادو خندید! _آقا از کجا میدونی من آدرس میخوام؟!

_آخه کی با یه آدم فقیری مثل من اونم تو این سرما، وسط اتوبان کاری غیر از آدرس پرسیدن داره؟؟!

_سردتونه؟

_معلوم نیست؟!! با این پیرهن یه لا تو چله زمستون سگ لرزه گرفتم!!

_صبر کن.

از ماشن پیاده شد...کمی تعجب کردم...یعنی میخواد چیکار کنه؟؟! در عقب ماشینو وا کرد با یه پتو اومد سمتم....

_بگیر دورت بپیچ!

_خانوم این پتوعه؟!

_(پ نه پ شلواره،از وسط جر دادم بزرگ دیده بشه!)آره...بپیچ دورت گرم بشی!

کف کردم....هیچی واسه گفتن نداشتم. پیش خودم گفتم شاید ازین مایه داران که هر چند وقت یه بار یه عمل خیرانه انجام میدن! پتورو دور خود پیچیدم،توی اون سوز ،احساس آفتاب گرفتن بهم دست داد! پتو خیلی گرم بود و شایدم من خیلی سردم بود!(اسم پتورم نمیگم تا تبلیغ نشه!)

_گرسنه ای؟!

_آره خانوم...3روزه یه غذای درست درمون نخوردم!

در عقب ماشینو باز کرد و یه پلاستیک روی صندلی ها انداخت و با دست بهم اشاره کرد که رو صندلی بشینم و خودش پشت پشت فرمون نشست.

یه لحظه هم تعجب کردم،هم ترسیدم،هم کنجکاو شدم! نمیدونم تاحالا همچین حالتی بهتون دست داده یا نه ولی حالت خیلی عجیبیه،توصیفش واقعا سخته،باید فقط تجربش کنین. پس بعد خوندن این متن برید کنار اتوبان شاید که واستون اتفاق بیفته!

حاشیه نمیرم.....کنجکاوی و گرسنگی بر دیگر حس هام غلبه کردو سوار شدم. میخواستم ببینم ته این داستان به کجا میرسه.....!

درون ماشین که جا گرفتم ماشین شروع به حرکت کرد...ناگهان درها قفل شد! یه لحظه به گوه خوردن افتادم! گفتم منصور بدبخت شدی رفت...اینا ازین باندها هستن که کلیه و روده های آدمو در میارن میفروشنن! میخواستم بگم خانوم کجا میریم ولی انگار یکی ازون 3تا تاس هایی که از آینه جلوی ماشین آویزون بود و اینور اونور میرفت،تو گلوم گیر کرده بود و از شانس گند من فقط عدد یک میومد! با هزار زحمت تاس رو تف کردم بیرون و گفتم خانوم کجا داریم میریم؟!

از تو آینه من رو نگاه کردو با یه لبخند شیطانی گفت صبر کن میفهمی......!

 

 

بله دوستان صبر کنید میفهمید!

خوب قسمت اول تموم شد! اگه از داستان استقبال شد قسمت دومو واستون میذارم.اگرم نشد بازم قسمت دومو واستون میذارم!



قسمت دوم





برچسب ها : فرشته نجات! , بوغ....بوغ , زایده ذهن مشوش بنده , داستان فرشته نجات , قسمت اول داستان منصور کبیر , قسمت اول داستان فرشته نجات , منصور کبیر داستان مینویسد , داستان های منصور کبیر , ماشین پرادو , به لب های صورتی رنگ , خانوم ترگل ورگل , یه لبخند شیطانی , منصور کبیر فقیر میشود , وسط اتوبان , چله زمستون , تعجب کردم , هم ترسیدم , هم کنجکاو شدم , باندهای قاچاق کلیه و قلب , منصور کبیر , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , cafejavan , webloge cafejavan , بهترین وبلاگ سال , داستان زیبای منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,

ضمن عرض سلام و خسته نباشی خدمت تمام خواننده های وبلاگ،باید بگم که این پست بنده متشکل از چند قسمته:

قسمت اول: موضوع اصلی که اشاره کوچیکی بهش میکنم اینه که همونطور که تو پست قبلی گفته بودم،امروز منو سندی و چندی از نویسندگان و چندی از خواننده های وبلاگ دور هم جمع شدیم تا در مورد مسائل مهمی از جمله وبلاگ و..... با هم صحبت کنیم!!

البته باید اشاره کنم که این قراره ما کاملا کنترل شده بود! آخه قرارمون تو محل پلیس ها بود!! یعنی پارکی که تموم پلیس ها اونجا دور هم جمع میشن و مواقع بیکاری نونو ماستی با هم میخورن!! بلهههههههه.....قرارمون تو پارک پلیس بود!! حالا بماند که چیکارا و چی چیا گفتیم!

 

قسمت دوم: این قسمت در مورد روزییه که با گلادیاتور و سندی رفتیم دایی گلادیاتورو برسونیم پادگان که با یه صحنه جالب روبرو شدیم که عکسشو واستون گذاشتم::

 




برچسب ها : چند قسمتی , تمام خواننده های وبلاگ , قسمت اول , منو سندی و چندی از بچه ها , قرار ملاقات اعضای کافه جوان , کافه جوان , محل پلیس ها , پارک پلیس , قرار ملاقات در پارک پلیس , منصور کبیر با گلادیاتور و سندی , پادگان سربازی , فیلم فرار از زندان , منصور کبیر در فرار از زندان , خدمت مقدس سربازی , منو گلادیاتور , خیابون فلسطین , شاش بچه ای که کف میکنه , شاش بچه , کاشتن نوشابه در زمین , کافه جوان و بچه هاش , منصور کبیر , بهترین وبلاگ سال , کافه ای برای همه! ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه عکس ,

سلام خدمت دوستان گلم!

همونطور که مستحضر هستید بنده این هفته بر نگشتم تهران و این باعث شد من در قم با پست غیر منتظره سندی شوک عجیبی بهم وارد شد! مثل شوک حقیقی و شیث نبود که...ازون بدتر بود!! وقتی پستو خوندم اصلا انتظارشو نداشتم که سندی این حرفارو بزنه! کسانی که سندی رو میشناسن میدونن که سندی همچین شخصیتی نیست که یهویی بیاد اینهمه تعریفو انتقادو یجا جا بده تو پست!!

به من گفته بود که میخواد یه پست درباره من بنویسه،ولی من فکر نمیکردم که همچین موضوعی رو انتخاب کنه!! گفتم نهایت میخواد یه انتقاد صریح یا شوخی کنه که منم همون موقع بهش گفتم اگه پست بذاره منم واسش جواب دارم! ولی وقتی متن پستو خوندم،حرفی واسه گفتن نداشتم! باید بگم که از سندی جون(اه...هروقت سندی میگم یاد اون خواننده کذایی میفتم،خیلی دوست دارم با اسم واقعیتو اینجا بنویسم،سندی!) به خاطر پستش واقعا ممنونم.

خیلی زیبا بود...البته همونطور که سندی گفته بود منو اون کلی باهم خاطره و حرفهای مشترک داریم که این سندی ما تو پستش چندجایی ازشون استفاده کرده بود. پس اگه بعضی از جاها واستون گنگ بود،به نویسنده فحش ندید!(اشاره به مغز اعضای بدن)

همونطور که سندی گفت ما با هم کلی خاطره داریم...کلی پیاده روی شبانه کردیم....کلی زیر بادو بارون با هم راه رفتیم....کلی سوزه بهم نشون دادیم...کلی با هم کل کل کردیم....کلی بهم فحش دادیم...کلی فوتبال بازی کردیم...و خیلی کلی های دیگه!

من از روزی که سندی دیگه با تک زنگ من دم پنجره نیاد واقعا میترسم،یعنی روزی که سندی اینا بخوان ازین خونه برن! آخه یه چند باری هی ساز رفتنو میزنن! امیدوارم سازشون حالا حالاها خراب بشه!

در کنار این خوبی ها یا دوست داشتن ها،باید بگم که من اون اولا زیاد باهاش حال نمیکردم...یعنی کسی زیاد باهاش حال نمیکرد،بدبختیم، تقصیر خودش نبود،بیشتر به خاطر مدرسه غیر انتفاعی و رفیقای چرت دورو برش بود که رو اخلاق و رفتارش اثرات منفی ای به جا گذاشته بود!! ولی از اول دبیرستان به اینور با کمک من و محمد(رفیق منو سندی)و یسری از بچه ها کم کم این اخلاق های گند سندی رو از بین بردیم! اصلا دوس ندارم اونارو بازگو کنم...چون این اخلاقا با اون سندی قبلی وقتی خط گوشیشو عوض کرد خاک شد!

من اصلا نمی خواستم پستی در جواب سندی بنویسم ولی اینقدر این پست بازتاب داشت که نوک کیبرد منم به اون سمت جوهر پاچید!

فردا دارم بر میگردم تهران....یعنی فردا شب این موقع(10:15) با سندی داریم پارک پشت خونرو قدم میزنیمو درباره قراری که فرداش با یکی از اعضای وبلاگ داریم حرف میزنیم!

امیدوارم دوستی هممون همیشه پایدار و شیرین باشه!

راستی سندی من هنوز منتظرم اون 100تومن شارژ اضافه ای که ایرانسل واست فرستاد برام بفرستی!!

خدافظی!!




برچسب ها : دوستان گلم , شوک عجیب , قم , دانشگاه صنعتی قم , درباره دانشگاه صنعتی قم , دانشجویان دانشگاه صنعتی قم , شوک حقیقی و شیث , شوک حقیقی و شیث درباره چی بود؟! , پارک پشت خونه , صحبت های پنجره ای , اول دبیرستان , مدرسه غیر انتفاعی , محمد رفیق مشترک , منصور کبیر وسندی , منصور کبیر و سندمن , دو رئیس وبلاگ کافه جوان , روئسای کافه جوان , کافه چی , منصور کبیر , سندمن , کافه جوان , بهترین نویسندگان کافه جوان , ساز رفتن , اسباب کشی , مغز اعضای بدن , کل کل منصور کبیر و سندی , قدیمی ترین دوست ها , دوستی های شیرین و به یاد ماندنی , جوابکی برای friends with benefits!! , بهترین وبلاگ سال , کافه ای برای نوشیدن کمی لبخند , بهترین وبلاگ , سایت سرگرمی و طنز , وبلاگ خاطرات , خاطرات طنز ,
دسته بندی : کافه طنز ,

نمیدونم از چی بگم؟؟!

از پیاده روی های شبانمون با سندی بگم؟!

از برد استقلال در برابر تراکتور بگم؟!

از حق ضایع شدمون در برابر بارسلونا تو جام حذفی بگم؟!

از کارای گلشیفته فراهانی بگم؟!

از برچسب های هر پست سندی که خودشو به همه میچسبونه تا معروف بشه بگم؟!

از اصغر فرهادی که جدیدا میاد وبلاگمون و نظر میده بگم؟!

از pes 12  که هرروز بعد از ظهرا با سندی بازی میکنیم بگم؟!

از هنرمندی که باجه س...ولی داره...شاید یروز سندی نیاره..بگم؟!

از اون رفقای کاخ نشین؟!

از اون رفقای قم نشین که دیگه نه نظر میدن نه پست میذارن بگم؟!

از دربیی که توراهه بگم یا از دربی هایی که گذشت؟!

از داوری لیگمون که اینسری به نفع ما رقم خورد بگم؟!

از تصادفی که دیروز نزدیک بود ماشینمونو فنا بدم بگم؟!

از پستی که سندی میخواد در آینده نه چندان دور بنویسه بگم؟!

از وبلاگمون که روزی بالای 200تا بازدیدکننده داره؟!

از ترمی که تو دانشگاه گذروندیم یا تلف کردیم بگم؟!

از گلادیاتور که در عرض یه سال تو اکباتان چقد روش خاطره دارم بگم؟!

از تبلیغی که واسه وبلاگ گذاشتم؟!(از آن تیپ دخترها نباشید؟؟! واقعا یعنی چی؟! پ از کدوما باشند؟!)

از بازدیدای گوگلمون که به روزی 100تا رسیده؟!

از *هدیه* ای که خدا به ما داده و گریبان وبلاگ مارو چسبیده و دوستش داره و ما هم دوستش داریم بگم؟!

نمدونم از چی بگم یا شاید خیلی چیزا میخوام بگم ولی نباید بگم!

 

خدافظی




برچسب ها : منصور کبیر , از چی بگم؟! , یاس , از چی بگم یاس , منصور کبیر و یاس , از پیاده روی های شبانه منصور کبیر وسندی , برد استقلال در برابر تراکتور , حق ضایع شدمون در برابر بارسلونا تو جام حذفی , داوری نادرست در لیگ , نحوه داوری بازی استقلال و تراکتور , آیا اشتباهات داوری زیاد نشده است , منصور کبیر در استقلال , رفقای کاخ نشین , اصغر فرهادی , منصور کبیر و اصغر فرهادی , رفقای قم نشین , وبلاگی که روزی 200تا بازدیدکننده داره , افزایش بازدید وبلاگ , راه های افزایش بازدید وبلاگ , گلشیفته فراهانی در کافه جوان , عکس بدون سانسور گلششیفته فراهانی , عکس های بدبد گلشیفته , وای وای , منصور کبیر وگلادیاتور , منصور کبیر در اکباتان , منصور کبیر کیست؟!منصور کبیر وسندمن مشهور میشوند , هدسه خداوندی , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , بهترین وبلاگ سال , کافه جوان برترین وبلاگ سال , بزرگترین وبلاگ طنز , سایت سرگرمی و طنز , تبلیغات وبلاگ , از آن تیپ دخترها نباشید , گریبان , گریبان وبلاگ , گریبان منصور کبیر , گریبان سندی جر خورد ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,

گوشی زنگ میخوره.....(جینگ جونگ جنگ)...برمیدارم.....صدای خنده کلی دخترکان میاد

_هیس برداشت، الو

من:بله بفرمایید؟!

دخترک:سلام............................................من:علیک سلام

دخترک: ببخشید آقا اصغر؟!.........................من:بله خودم هستم!

دخترک که هول کرده......:اااااا.....نه...خو...اصغر جنگولکیان؟!(فامیلیه یادم نیس)

من: آره عزیزم خودم هستم،امرتونو بفرمایید؟!

صدای خنده چندتا دخترکان..................دخترک:وااااااااای..... من: چی شد؟؟! چیکار کردی با خودت؟؟!!

خنده......... دخترک: هیچی بچه ها اذیت میکنن...ببخشید آقا اصغر......من:منصور صدام کن!

دخترک:اااا....مگه اصغر نیستید؟!!.......................من:نه ولی اون لحظه شما اصغرو میخواستید،اصغرو اوردم!

خنده.............!

صدای یکی:واااااااااا....چقد پرروعه!! یکی دیگه:معلومه منصور کبیره!(این تیکرو خالی بندی گفتم)

من: چند نفرید اونجا؟!!.............................دخترک:شش راس دخترک!!

من: بیکارید دیگه!!...................دخترک:آره دیگه!

من: خو این همه کار...........................دخترک:مثلا چی؟!!

من:دوقل یه قل، به هوا گرگم، موشک قایم....... دخترک:وااااااااااااااای.....بسه دیگه! اوکی باو غلط کردیم مزاح.....دخترکی: هو چی میگی تو؟؟!! خفه شو...کی غلط کرده؟!!(صدای برخورد شئی با سر!)

_مینای احمق منو میزنی؟!!

_آتنا بزنش....آشغالا......گ...........بوووووووووووووووووووووووغ .....جای خالی تر!!

(زارپ......زورپ...تق توق...تالاپ تولوپ....)

گوشی قطع شد!!

و اینگونه بود که یکی دیگر از ستاد مزاحمان را منهدم کردم!

در کل خواستم بگم جدیدن چرا اینقد مزاحم دختر زیاد شده؟!!!

 




برچسب ها : مزاحمان دختر , مزاحمان تلفنی , کل کل , تیکه های روز , منصور کبیر و مزاحمانش , منصور کبیر در ایران , کافه جوان , وبلاگ سرگرمی و تفریحی , بهترین وبلاگ سال , بهترین سایت تفریحی و سرگرمی , مبارزه منصور کبیر با دختران مزاحم , مزاحمت تلفنی , کبیر کده ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت