تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلــــــــــــــــــام...چطورین؟! من برگشتم! میدونم خیلی دلتون واسم تنگ شده بود! وااااای اینجا چقدر تغییر کرده!! وقتی اومدم نت که راهو گم کردم! انقدر از این و اون پرسیدم تا بالاخره کافه رو پیدا کردم!! احمد این تویی؟! چرا موهات سفید شده؟!! عصا دستته چرا؟! کمرتم خم شده که! این دنیا چه میکنه با آدم...!! سندی رو ببین... سیبیلش در اومده!! مردی شده واسه خودش! فک کنم یه نفر سومی هم تو این کافه بود...!! اها...منصور! کجاست؟! نگید که...!! خدا بیامرزدش! جوون خوبی بود.

منصور رو ول کنید بریم سراغ عشق و حال خودمون! اینجانب به همراه پدر و مادر گرامی خود به قصد تفریح به سوی اصفهان حرکت نموده و پس از شش روز به دیار خود برگشتم! از وضعیت جاده نپرسید که بنده هیچ گونه اطلاعی ندارم! از اول که رفتم تو ماشین بالشت رو گذاشتم ، خوابیدم! جا تنگ بود ولی به هرحال همونم خوب بود. تنها مواقعی هم که بیدار می شدم توی پمپ بنزین بود. به پمپ بنزین اول که رسیدیم مامانم صدام زد گفت تمپی نمیخوایی بیایی دستشویی؟! گفتم نه. پمپ بنزین دوم: مامان: تمی دستشویی؟ من: نه!! پمپ بنزین سوم:مامان: دستشویی؟ من: نه!! مامان: پاشو گم شو برو دستشویی دیگه! اعصاب واسه آدم نمیذاره. (این روزا دستشویی رفتن هم زور شده!) خلاصه با هزارجور بدبختی ما رو پرت کرد اون تو! شب رسیدیم اصفهان. از شانس گند ما 6-5 تا از رفیقای بابا اصفهانی ان! قرار بود  فقط خونه یکی از دوستای بابام بریم. خلاصه رفتیم خونشون و یه استقبال گرمی از ما کردن که نگو! خانمش شربت اورد تارف کرد دیدم شربتش سبزه! یه چیزای باریک و دراز سبز رنگی هم روش بود! از رنگ و مدلش خیلی خوشم اومد با اشتیاق یه لیوان برداشتم. همین که یه قطره خوردم حالم به هم خورد! یکی نیس بهش بگه آخه کسی خیارسبز رو هم میکنه شربت؟! خیار سبز رو با سکنجه بین مخلوط کرده یه چی در اومده حالا میخواد به خورد ما بده! یه دست پختی هم داشت که نگو! فقط جای سندی خالی بود!! خوب بود که از رستوران هم غذا گرفته بودن وگرنه باید گرسنه میخوابیدیم! انقدر دلم به حال شوهرش سوخت! چی میخوره بدبخت!! خلاصه شب رو اونجا خوابیدیم و فرداش زدیم به دل بازار. انقدر همه چی خریدم دلتون بسوزه!! ظهر هم رفتیم رستوران بعدشم بازار بعدشم رستوران بعدشم لالا!! خلاصه ما با این دو شب کاری نداریم و اما روز سوم! یکی دیگه از رفیقای بابام خبر دار شده بود که اومدیم اصفهان. زنگ زد به گوشی ددی  انقدر اصرار کرد که بساطتون رو جمع کنید و بیایید اینجا. ما هم قبول کردیم. اصلا حال نداشتم. به زور وسایلامو گذاشتم توی ساک!! وقتی رفتیم اونجا چهارتا چش در اوردم فقط نیگای دور و ورم کردم! بابا اگه اینا به من میگفتن که یارو خرپوله نمیدونه پولاشو چه جوری خرج کنه که زود تر از همه سوار ماشین میشدم! یه ویلا اجاره کرده بود خارج از شهر، کنار زاینده رود! وقتی از تو حیاطش رد میشدی بالا سرت انگور اویزوون بود. صاحب ویلا گفته بود انگورا رو نچینید توی باغچه هم نرید. همین که از در رفت بیرون بابام دستاشو قلاب کرد رفیق بابام رفت بالا چندتا انگور چید! منم دیدم خرتو خره پریدم تو باغچه افتادم به جون زال زالکا! خلاصه روز و شب جوجه کباب خوردیم! کم کم داشتم تبدیل می شدم به جوجه. بعد از چند روز هم ما رو برد خونه خودش. عجب خونه ای بود! سه طبقه بود یه طبقه ش خالی بود داد دست ما. چه سالنی داشت! وقتی میرفتی دست شوییش که دیگه دلت نمیومد بیایی بیرون! بعدشم رفتیم باغ گل ها. یه یارویی رو دیدم موهاش زرررررد خودشم سفییید!! حس شیشمم گفت خارجیه طرف! به مامانم چسبیده بودم بذار برم بهش بگم Hello  !! پشت سرش راه می رفتم یهو گوشیش زنگ خورد. گوشی رو ورداشت گفت الو سلام خوبی؟!!! ( عجب دور و زمونه ای شده! یارو تهرانی بود ما رو باش فکر کردیم خارجیه داشتیم واسش تلو تلو میخوردیم!)

واسه همتونم گز اوردم. واسه منصور هم اورده بودم منتهی الان دیگه خدا بیامرزدش دیگه!!! مال منصور رو بین خودمون تقسیم میکنیم! به قول شاعر که می فرماید:

 ای همه وجود من........ ای کسی که پا گذاشتی رو قلب من

ای کسی که در رو بستی به روی من........ درو باز کن!

                   دستم مونده لای در!!

دلتون شاد و لباتون خندون....




برچسب ها : هیج جا خونه خود ادم نمیشه! , اصفهان , سفر به اصفهان , منصور , احمد , سندمن , سیبیل , عصا , پیری , دیار , بالشت , خواب , پمپ بنزین , دست شویی , سفرنامه , سفرنامه اصفهان , طنز در سفرنامه , سفرنامه طنز , شربت , خیار سبز , سکنجه بین , رستوران , بازار , خرید , ساک , خرپول , ویلا , زاینده رود , ویلای زاینده رود , حیاط , انگور , زال زالک , باغچه , سالن , باغ گل ها , خارجی , گز , شاعر , قلب , دست , خاطره , خاطره در سفرنامه , جدیدترین مطالب طنز , مطالب جالب , مطالب خواندنی , دست نوشته های کافه جوان , کافه جالب انگیز , سایت کافه جوان , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , tempter , cafejavan.ir , the tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

سلام خدمت گوگور مگوری های خودم!!

چیه؟چرا اینطوری نگام میکنید؟! این قیافه ی من نشان دهنده ی شوقیه که واسه مدرسه دارم! به من بنگرید! اصلا انرژی مثبت در من موج میزنه!! سیل نبردتون!! بچه ها اینم قیافه منصوره ببینید چه ذوقی واسه دانشگاه داره:....اوا منصور؟! بیدار شو برو دفتر باربی و مداد دارا و سارا بخر واسه دانشگات!منصور:... الان شما شاهد ذوق فراوانی در منصور بودید!!!... میریم سراغ سندمن ، مرد شنی!!... من الان جلو در اتاقشم! مطمئنم الان با خوشحالی داره کتابای دانشگاشو جلد میگیره تا واسه روز اول دانشگاه حاضر باشه!!...خب دستگیره در رو میگیرم و باز میکنم....سندی؟! اوا سندی کجایی؟! فک کنم جلد کم اورده رفته بخره. تازه میخواد کیف و کفش نو هم بخره!...اوفـــــــــــــــــ چقدر هوا گرمه! پنجره ها رو باز کنم...بچه ها این پایینو نگاه کنید. سندمن جان داره با رفیقاش فوتبال بازی میکنه!! به به... چه اشتیاقی داره این سندمن !!بیخیال...میریم پیش احمد بینیم داره چه میکنه!!... آورین اورین... احمد داری کتاب میخونی؟!! من میدونستم...میدونستم که داری خودتو واسه دانشگاه آماده میکنی!!رفقا ببیند از الان داره کتابا رو جلو جلو میخونه که بشه رتبه اول کلاس!! مامانت بهت افتخار میکنه!! حالا ببینم کتاب چی میخونی؟؟؟....سفیدبرفی و هفت کوتوله!!!....حالا اینم خوبه از هیچی که بهتره!

منم خیلی اشتیاق دارم واسه مدرسه!!

  ساعت 8شب بود. ناگهان صدای زنگ در به گوش رسید. یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟! در رو که باز کردم دیدم بابامه. یه پلاستیک داد دستم گفت بگیرش. بالاخره انتظارت به پایان رسید! بعدشم رفت. بدو بدو رفتم تو اتاق، همش فکر میکردم یعنی چی توشه!! شکلاته؟! لباسه؟!... با ترس و لرز پلاستیک رو باز کردم...یهو بغض گلوم رو گرفت!! رنگم پرید!! دستام سست شد!! کتابای مدرسه بود! یه گوشه عین جنازه افتادم و دونه دونه کتابا رو آوردم بیرون و به حجمشون نگاه کردم. سرگیجه گرفتم! این اموزش و پرورش هم نقطه ضعف من دستش اومده ها! میدونه دین و زندگی تو مغزم نمیره. واسه همین هرسال حجمشو بیشتر میکنه. ما خانواده تن با دین و زندگی مشکل داریم!!

با خالم اینا رفته بودیم باغ تا حال و هوا عوض کنیم. کنار پریسا دختر خالم نشستم و شروع کردیم به آواز خوندن! بعدشم فقط یه کوچولو غیبت کردیم! خواستم حال و هوا رو عوض کنم گفتم خب.... دیگه چه خبر؟!! وسایل مدرسه تو آماده کردی؟... یهو عین سگ پرید بهم!! گفتم چته؟! هار شدی؟!... گفت حالا بعد از مدت ها اومدیم باغ تفریح کنیم. میخوایی همه چی رو خراب کنی؟! حال آدمو به هم میزنی با این حرفات! گفتم مگه مدرسه چشه؟! این بار دستشو بلند کرد با همون ناخناش چنگ زد به دستم!! سه تا یادگاری رو دستم گذاشت گفت اگه ادامه بدی دهنتو سرویس میکنم!! منم که اعصابم خراب شد 9تا جای چنگ رو بر روی دست هایش به رسم یادبود برجای گذاشتم!!

رفتم پیش اون دختر خاله که نامزد داره کنارش نشستم. گفتم خب...از کی باید بری داشنگاه؟! آخـــــــی همسر گرامیت رو هم باید ول کنی بری!! دستاشو مشت کرد یکی کوبید تو بازوم گفت خفه میشی یا خفت کنم؟!( ماشالله دختر خاله های بنده هرکدوم از یکی دیگه پیشرفته ترن!!)

با خوشحالی دارم میام پیش مامانم میگم مامان مامان... آرزو پیام داد که فردا شب فقط دخترعموها مجردی بریم پارک صفا سیتی! برم؟...گفت برو. بعد نشستیم هی از این در و اون در حرف زدیم...بعد از 20 مین داره میگه مانتوت رو اتو زدی؟! آماده ست؟ گفتم واسه فردا شب؟ اون مانتو آبیه رو می پوشم. گفت نه.... مانتو شلوار مدرسه تو میگم!! چن دیقه تو شوک بودم بعدش گفتم نخیر!! پا شدم رفتم تو اتاقم.( مامانا کلا میزنن هوا رو طوفانی میکنن!)

خواهرم اومده خونمون رفتم کنارش نشستم باهاش حرف میزنم. بهم گفت امروز چندمه؟ گفتم یازدهم. گفت 20 روز دیگه چندم میشه؟!!( آخه خواهر من، یهو بگو میخوام برم رو اعصابت خودتو خلاص کن دیگه!!)

ساعت 10:30 صبح از خواب پریدم! وحشت کرده بودم اساسی! خواب دیدم که رفتم مدرسه ولی کیفمو یادم رفته با خودم ببرم! بدون اجازه معلم از سرجام بلند شدم پریدم بیرون کلاس تا کیفمو بیارم! وقتی برگشتم تو کلاس دیدم معلم با یه ماژیک قرمز یه منفی گنده که از شیش فرسخی به چشم میخورد جلو اسمم گذاشته!!

آخه چرا این کارو با من میکنید؟! چرا میرید رو اعصابم؟! از جون من چی میخوایید؟! به قول منصور طاقت بیار!!! طاقت بیار!!

و به قول شاعر که می فرماید(شاعر این بار شعر نیمایی می فرماید)

                      بیا به آرامش فکر کنیم، به زیبایی، به عشق

                               به بهشت،به درک، به جهنم،

                                    به تو چه،به من چه

                                    برو اعصاب ندارم!!!

مثل اینکه حال شاعر هم خرابه!!!

کیفتون پر از کتاب و دستتون پر از مداد!! گودلاک!!

 




برچسب ها : بازهم زنگ مدرسه , زنگ مدرسه , شاعر , مدرسه , اول مهر , دخترخاله , طاقت بیار , منصور , سندمن , نامزد , طنز در مدرسه , طنز مدرسه , کتاب , سرگیجه , خواهر , خواب , کیف , ناخن , چنگ , فوتبال , دست نوشته های تمپتر , نوشته های تمپتر , باغ , بغض , شکلات , لباس , طنز , جدیدترین مطالب طنز , مطالب طنز , شیش فرسخ , مانتو , اتو , دانشگاه , دارا و سارا , باربی , دفتر باربی , cafejavan.ir , the tempter , tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

انیوااااااااا....!!! کره ای رو حال کردین؟!نه حال کردین؟! خداییش حال کردین؟! کنچانا؟!! وااااااااای دوباره کره ای پروندم!ببخشید من این روزا خیلی جوم گرفته!چطورین؟ من فدای.....!! خواستم فداتون شم ولی میدونستم که اگه من نباشم زندگیتون تلخ9 میشه! تمرکزتونو از دست میدین!گوشه گیر میشین! افسرده میشین! بعدشم خودکشی میکنید! خواستم بگم سندی فداتون شه ولی میدونستم اگه اون بره درواقع مردی بزرگوار رفته و جای خالیش توی کافه حس میشه! خواستم بگم احمد فداتون شه ولی متوجه شدم نــــــــــــــــه...!! من بهش احتیاج دارم! آخه هنوز راه درمانی برای این بیماری جدانویسی حروف اسمش پیدا نشده خواستم روش آزمایش کنم! خواستم بگم منصور فداتون شه ولی متوجه شدم...نه مشکلی نیس! منصور هیچ خاصیتی نداره! بنابراین منصور فدای تک تک شما!!

دقت کردین بود و نبود این داداشای بزرگتر بدبختی و فلاکت به همراه داره؟! واسه ترخیصش از سربازی اون همه مهمونی که اومدن خونه کم بود تازه مامان واسش ختم انعام هم تو خونه گرفت!!! انگار دنیا رو متحول کرده!! همش یه سال و نیم پادگان بوده! یکی یه دونه ست دیگه! دل میگه بزن...(باکمال پوزش دل غلط میکنه چیزی بگه).

ساعت 12 ظهر بود...متوجه شدم یکی داره رو تخت هولم میده میگه پاشو...پاشو که لنگ ظهره! پاشو یه خودکار با کاغذ بردار بیار! بنده هم همونطور که موهام جلو چشام ریخته بود پا شدم خودکار و کاغذ رو آوردم گذاشتم کنار مامی. گفت بشین اینایی رو که بهت میگم یادداشت کن. یه خمیازه کشیدم،موهامو زدم کنار گفتم بگو. بنویس زن سهراب به همراه دخترش 2تا،اشرف 2تا،عشرت یکی،عفت 2تا!! (تازه فهمیدم واسه روزی که ختم انعام داریم تو خونمون، خانوم قراره غذا به مهمونا بده) یه برگه A4پر شد. مامان ورداشت که تعداد غذاها رو بشماره! بعد یه ربع گفت 176تا ظرف! چشم چهارتا شد گفتم چی چی رو 176تا؟! بده من بینم! شمردم دیدم مامی جون یه اشتباه بسیار کوچولو کرده و 276تا رو 176تا دیده!! همین که بهش گفتم یه جا خشکش زد. گفت یه 2میلیون تومنی رو آبیم.(خواستم بهش بگم چی بپوشمـــــــــــا! ولی گفتم مثل اون روز قاطی میکنه)منم در این مدت دختر بد شدم اصلا به مامانم کمک ندادم! انقدر حال داد...همه کارا رو مامانم کرد!

و اما روز موعود فرا رسید! دخمل گل شدم ساعت9:30 از خواب بیدار شدم، یه لباس خوشکل پوشیدم، آبم زدم به صورتم رفتم تو اتاق. دوتا مامان بزرگا اومده بودن بسیار مودبانه سلام کردم و رفتم نشستم. یهو یکی از مامان بزرگام گفت حالا زود بود یکم میخوابیدی!(چه نسلی هستیم ما؟! نسل جوان باید تا لنگ ظهر بخوابه! همین درسته!) بعدشم همگی با هم رفتیم میوه ها رو تو ظرف گذاشتیم! سپس مامان جون زحمت کشیدن و همه میوه ها رو بردن به اتاق بنده! 236تا ظرف میوه تو اتاق من بود! اتاقم همچین بوی گند موز گرفته بود که هرکی ندونه فک میکنه تو این اتاق میمون زندگی میکنه!(البته دور از جونم). با ورود میهمانان مامی اون کمک ندادن بالا رو از تو حلقوم من کشید بیرون! شربت تعارف کردم، لیوانا رو شستم،چندین بار 12 پله رو بالا پایین کردم تا ظرفای غذا رو بیارم،جارو برقی کشیدم، مس سابیدم،کهنه بچه شستم، یخ حوض شکستم! دستامو ببینید! پینه بسته!آخه چقدر کار؟!!! اخر سر هم همسایه مون قند آورده واسه مشگل گشا!!!آخه کی قند رو میکنه مشگل گشا؟!! منم یه مشت برداشتم دادم یه پریسا(دختر خالم) گفتم بخور مشگل گشاست. ایشالله خدا شفات میده! یه کیلو هم ورداشتم واسه منصور آخه گفته بود 4تا نخ بیشتر مو نداره گفتم شاید فرجی شد و خداوند تخمی در سر او قرار داد و از آن مویی روید و بدین وسیله بختشم باز شد!(منصور واست پست کردم.میرسه به دستت طاقت بیار)

آخر شب که مهمونا رفتن بنده رفتم تو اتاقم دیدم یه چیزی رو میز گذاشته که داره چشمک میزنه! هی میگفت تمپتر بیاااااااااا! بیا منو بخور!!! رفتم جلو.........واااااااااای چه قیافه ای داشت! دهنمو باز کردم یکی گذاشتم تو دهنم! عجب شیرینی بود! نصفشو خوردم. هنوز یه ظرف پر مونده! اگه خدا بخواد با اونا هم اختلاط میکنیم! خیالتون راحت واسه شما هم میذارم. اینا رو ول کنید..... دستام پینه بسته!! سندی دستامو ببین! احمد بیا ببین دستام پینه بسته! منصور تو مهم نیستی برو منجتو بازی کن تو کار بزرگترا بازی نکن!! ثنا جون دستام خفن پینه بسته!

به قول شاعر که می فرماید:

        ای که از درد دلم با خبری...........قرص دل درد مرا کی میخری؟!!

دلتون شاد و لباتون خندون....بدرووووووووووود

 

 




برچسب ها : ختم انعام مامانمون اینا , ختم انعام , کره ای , زبان کره ای , جو , خودکشی , افسردگی , تمرکز , گوشه گیر , گوشه گیر شدن , افسرده , افسرده شدن , سندی , سندمن , منصور , منصور کبیری , احمد , مردبزرگوار , بیماری , اسم , آزمایش , داداش بزرگتر , فلاکت , ترخیص , سربازی , خودکار , کاغذ , مو , خمیازه , سهراب , عفت , اشرف , عشرت , یادداشت , برگهA4 , غذا , مهمونی , مامان , لباس , لباس خوشگل , مامان بزرگ , نسل جوان , چه نسلی هستیم ما , لنگ ظهر , میوه , میمون , اتاق , حلق , مشگل گشا , لیوان , 12پله , پریسا , دختر خاله , همسایه , مس , یخ حوض , کهنه بچه , شربت , قند , شفا , فرج , بخت , شیرینی , چشمک , قیافه , پینه , ثنا , منج , شاعر , دل درد , مطالب طنز , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , طنز درختم انعام , دعا , طنز درمجلس دعا , جدیدترین مطلب طنز , خاطره , خاطرات طنز , خاطرات , تمپتر , نوشته های تمپتر , tempter , the tempter , cafejavan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

بوژووووووووخخخخخخخخخ! فرانسوی رو حال کردین؟! نه خداییش حال کردین؟! یکی دیگر از استعداد های من شکوفا شد!بزن کف قشنگه رو...! راستی عید تاریخ گذشته و فاسدشدتون مبارک!

این داداش بنده سه-چهار هفته ست که از سربازی مرخص شده به همین دلیل چهارشنبه اون خاله کوچیکه زنگ زد که فردا میخواییم بیایم خونتون. ما هم گفتیم بفرمایید...قدمتون بر روی تخم های چشممان! این بود که ماجرا شروع شد!

این جانب از روز چهارشنبه به مامانم چسبیدم که حالا من چی بپوشم؟! ثانیه به ثانیه میرفتم لباس های جورواجور میپوشیدم،میومدم جلوش می ایستادم میگفتم این خوبه؟!(جمله قبلی رو داشته باشید سرشار از فعل بود!) یواش یواش دیدم اعصابش داره خیطی میشه گفتم بیخیال! لباس که اصلا مهم نیست. مامان جون الهی من فدات شم کمک نمیخوایی؟! برگشت همچین نگام کرد که چارچوب بدنم لرزید! گفت برو بشین جلو اون تلویزیون بی صاحاب انقدر هم حرف نزن تا من به کارام برسم!

شب ددی جونم اومد خونه،هنوز پاش به اتاق باز نشده بود که مامانم بدو بدو از تو آشپزخونه اومد به بابام گفت اونور میز تلویزیونی رو بگیر ببریم تو اتاق پذیرایی! خلاصه با هزار جور بدبختی سه تایی میز رو گرفتیم بردیمش تو اتاق. بعدش مامی جون نشست بیست تا ظرف ژله و کارامل درست کرد واسه فردا. منم انقدر کمکش دادم! از اول تا آخرش پای تلویزیون بودم. شب هم دختر خوب شدم مسواک زدم خوابیدم. و اما فردا صبح....

این دقیقا همون صبحیه که بدبختی های من شروع شد! لنگ ظهر از خواب بیدار شدم، دور و ورم رو نگاه کردم، وحشت زده شدم!! اتاق کاملا به هم ریخته بود! آب زدم به صورتم که سرحال شم برم اتاقمو تمیز کنم شب که دختر خاله م اینا اومدن تو اتاقم آبروم نره! دیدم نچچچ...حسش نیست!! هندز فری رو زدم تو گوشم و رفتم اون بالا بالاها! ساعت 5 عصر هم رفتم پای تلویزیون کارتون نگاه کردم تا ساعت 6! ساعت 6 هم رفتم پای کامپیوتر. پس از چن دیقه صدای زنگ تلفن به صدا در امد! یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟!

گوشی رو ورداشتم دیدم عجــــــــــــــب... زن عمومه میگه شب میخواییم بیاییم خونتون. در یک چشم به هم زدن تعداد مهمونا زیادتر شد! به مامی اطلاع دادم و دوباره رفتم پای کامپیوتر. یهو دیدم مامانم صدام میزنه. مامان: تمپتر بیا بالا این ژله ها و کارامل ها رو بشمار ببین چندتاست. 12تا پله رو رفتم بالا شمردم دیدم 20تاست. به مام اطلاع دادیم و دوباره 12 پله رو اومدیم پایین. پس از ده دقیقه: تمپتر بیا بالا کارت دارم. دوباره 12 پله رو رفتم بالا دیدم مامی داره میگه تعداد مهمونا رو هم بشمار. 12 تا پله رو اومدم پایین. همونطور که پای نت بودم شمردم. دوباره 12 پله رو رفتم بالا گفتم مامان جون 26 نفرن! باز 12 تا پله رو اومدم پایین پای نت. ده دیقه بعد متوجه ی صدای پا شدم! آب دهنمو قورت دادم رفتم ببینم کیه؟! دیدم مامانمه. بهم گفت بیا... رفتم باهاش تو اتاق بغل سه تا بالشت گذاشت زیر بغلم گفت ببرشون بالا... بنده سه بار 12 پله رو رفتم بالا و اومدم پایین و جمعا 9تا بالشت رو بردم بالا! چند مین بعد همه چی رو خاموش کردم و 12 پله رو رفتم بالا. همین که پام به طبقه ی بالا باز شد مام جلوم سبز شد اخماشو کرد تو هم گفت یه موقع نیایی کمک! من اینجا کلی کار دارم اون وقت تو چسبیدی به کامپیوتر؟! زود برو اون شیرینی ها رو تو ظرف بچین! زهرم ترکید سریع رفتم اون کارو انجام دادم اتاقمو هم تمیز کردم، لباسمو هم اتو زدم و منتظر مهمونا شدم. شب مهمونا سر رسیدن اونقدر ماچ و موچ دادن که دیگه حالم به هم خورد... از بس این 12 پله رو بالا پایین کرده بودم زانوهام به شدت درد میکرد. ولی با این وجود فداکاری کردم و شیرینی و میوه تعارف کردم. بعدشم که نشستم از اول تا اخرش این پریسا( همون دختر خاله م) نشست کنارم یه بیت بلد بود که تا اخر مهمونی تو گوش من میخوند... این بیت رو داشته باشین: آآآآآآآآآآآآآآآه ای الهه ی نــــــــــــاز/ با دل من بســــــــــــــاز!! اعصاب واسه من نذاشت که! هروقت هم ازش میپرسیدی داری واسه من میخونی میگفت نه با سوسک رو دیوارم!!! بعدش خانما رفتن تو اتاق بنده و آرایشگاه راه انداختن! بهتره این قسمت ها بوووووووق شه! بعدشم که مهمونا رفتن  ما موندیم و کوله باری از ظرف!! من که خودمو زدم به موش مردگی... مامانمم که خودشو زد به مریضی! اون وقت ددی جان به تنهایی در آغوش ظرف ها رفت...!! عجب مهمونی بود! جاتون خالی! دیدید که حسابی خوش گذشت. چند روز پیش رفتم پیش شاعر دیدم داره از زنش طلاق میگیره و در همون حین فرمود:

یا رب آن دلبر شیرین که سپردی به منش/ از بس که ننر بود سپردم به ننه ش!!

برقرار باشید دوستان

بدرووووووووووود...




برچسب ها : tempter , the tempter , cafejavan , مهمونی مامانم اینا , فرانسوی , سربازی , آشپزخونه , اتاق پذیرایی , ژله , کارامل , هندزفری , تلویزیون , کامپیوتر , نت , اینترنت , تلفن , زن عمو , خاله , 12پله , بالشت , شیرینی , آرایشگاه , ظرف , موش مردگی , شاعر , بیت , بیت شعر , طلاق , تمپتر , طنز , طنز کافه ای , جدیدترین مطالب طنز , مطالب طنز , به روز ترین مطلب طنز , جدیدترین پست کافه جوان , کافه جوان , مهمونی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

دروووووووووووووود...طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق. چند هفته پیش رفته بودم وبگردی جای شما خالی! همینطور رفتم جلو تا اینکه به یه موضوع جالب رسیدم نوشته بود اگه دخترا میرفتن سربازی چی میشد؟!! کلی فکر کردم و به جوابای جالبی رسیدم.

 

1-دیگه کدوم پسری میرفت دنبال مرخصی و معاف شدن؟!! همه ثانیه شماری میکردن تا به سن قانونی برسن و با کله برن سربازی!

 

2-غذاهای پادگان رو بگوووووووو!! انگشت ها با غذاها خورده میشد! اخه آشپزی خانما حرف نداره!

 

3- دیگه کدوم پسری حاضر میشد بره کچل کنه؟! همه بدو بدو میرفتن آرایشگاه 60 هزارتومن میدادن موهاشونو سیخ میکردن و میومدن جلو دخترا چشم و ابرو بالا پایین مینداختن!

 

4-اساسی ترین و مهم ترین جواب: عاشقی چه میکرد با جوونا؟!!! هر روز نامه ای عشقولان واسه خانما میفرستادن و هروقت جوابی دریافت نمیکردن رو زمین مینشستن و چشم میدوختن به سنگ ریزه های روی زمین!!

 

5-فکر کنید سرگروهبان،زن بود! وقتی پسری رو میاوردن که به جرم ایجاد مزاحمت برای دخترا تنبیه شه خودشو مینداخت جلو پای سرگروهبان که من عاشق شدم و اون دختره رو میخوام و فلان فلان! خانما هم که دلسوووووووووز، دل رحـــــــــــــــــــــم میگه بسوزه پدر عاشقی!! ولش میکنه میره!

 

6-پادگان نظامی تبدیل میشد به مکانی برای پیک نیک دخترپسرا! نمیه های شب گروه گروه دور اتیش مینشستن و گیتار میزدن. مثل جزایر هاوایی!!

 

7-موقع ترخیص شدن رو که دیگه نگووووووووو! به جای اینکه با لبخند از پادگان خارج شن با گریه به گروهبان آیزون میشدن که ما هنوز مرد که نشدیم هیچ،ادم هم نشدیم!!

 

8- در ذهن جوانان به جای خاطرات تلخ دوران سربازی خاطرات شیرین دوران سربازی نقش می بست!!

 

 با این حساب کتابای من دیگه در دانشگاه ها رو پلمپ میکردن! فقط الان دارم غصه ی یه چیز رو میخورم! اگه من اعزام شم سربازی(!) اجازه میدن با خودم کرم ضد آفتاب ببرم؟! پوست من حساسه ها!! منو بکشن هم تو آفتاب بدون کرم کلاغ پر گنجیشک پر نمیرم!! گفته باشم!!

 

به قول شاعر که می فرماید:

 به جز قوم شوهر که ویرانگرند................... بنی آدم اعضای یک دیگرند

 

و در اخر جا داره بگم شب ها وقتی سر سفره افطار نشستی، دست های خالی و بی آلایشت رو ببر بالا و و چند دیقه ای نگه دار تا بقیه هم بتونن یه چیزی بخورن!

 

بدروووووووووووووووووووود...




برچسب ها : سربازی , طنز در دوران سربازی , طنز , طنز سربازی , دختر , پسر , طنزدخترا , طنزپسرا , طنز در دوران خدمت , جدیدترین مطالب طنز , به روز ترین مطالب طنز , کچل , سرگروهبان , جزایرهاوایی , هاوایی , سایت کافه جوان , تمپتر , اگه دخترا برن سربازی چی میشه , سربازی دختران , عشق , پیک نیک ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

دروووووووووووووووود بر شما...!!! هــــــــــــی...به لطف شما خوبم.میدونید، راستش زندگی این روزا سخت شده! نه به خاطر گرونی نون و مرغ....نــــــــــــــــــه.... یه سختی هایی است که خیلی گرون تر از نون و مرغه!!!

 

1-خیلی سخته وقتی پای کامپیوتری داداش بزرگت بیاد زل بزنه به صفحه مانیتور بعد هرچی تو موبایل و فولدرهای خودشه فقط به خودش مربوطه!!!

 

2-خیلی سخته وقتی یه چشت تلویزیون رو میبینه و یه چشت به صفحه موبایل نگاه میکنه که داری با رفیقت اس بازی میکنی یهو مامانت بگه: بلند شو برو یه چاقو بیار تو هم این لوبیا سبزا رو خورد کن تا زودتر تموم شه!

 

3-خیلی سخته وقتی گرم چت و اینترنت شدی و تازه یه ساعت مونده به اذان و افطار یهو مامانت بالا پله ها وایسه و داد بزنه: تمپتر پاشو بیا حاضر شو میخواییم بریم مسجد!(یکی نیست بهش بگه آخه مادر من ما رو چه به مسجد!!! مهم نیته... همین جا تو خونه میخونیم دیگه!!) تازه سخت تر از اونم اینه که خسته و کوفته از مسجد برگشتی و هنوز افطار نکردی ببینی داداش گنده ت سفره افطاری رو نچیده!تازه سخت تر تر هم اینه که وقتی میری پیش مامانت شکایتشو میکنی میگه ولش کن پسرا همشون اینجورین!!

 

4- خیلی سخته وقتی ساعت یک شب با هیجان پای تلویزیون نشستی داری فیلم ترسناک میبینی و بالشت تو بغلته از ترس داری فشارش میدی یهو مامان بابات به همراه بالشت و روانداز در زیر بغل از تو اتاق بیان بیرون و بگن کولر اونجا خنک نمیکرد اومدیم اینجا بخوابیم! تو هم مجبور شی صدای تلویزیون رو قطع کنی و بدون هیجان به نگاه کردن فیلمت بپردازی.

 

5- خیلی سخته وقتی با دوست و رفیقات در مورد کلاس های تابستونه بحث میکنی و تصمیم میگیری که بری کلاس ورزشی ثبت نام کنی بعدش با شوق و ذوق بری پیش مامانت اجازه بگیری.بعدش مامانت ذوقت رو نشونه گیری بکنه و راست بزنه توش و بگه نــــــــــــــــــــه!!!!!!(آخه چرا؟) میری تو آفتاب سیاه میشی. بعدشم خودت لاغری دیگه میخوایی بری بدوی غیب شی؟!!

 

6- خیلی سخته وقتی متحول میشی و تصمیم میگیری به مامانت کمک کنی بعدش بری وسایل سالاد رو از تو یخچال بیرون بیاری و خوردش کنی و کلی فکر کنی که چطوری تزیئنش کنم بالاخره هم یه طرح هنری خوشکل بهش بدی و بذاری رو سفره. همش دو دیقه بری تو آشپزخونه و قاشق چنگال رو بیاری و بیایی ببینی بــــــــــــــــــــــــــله!!! با دست رفتن تو سالاد به همش زدن حالا هم دارن سس روش میریزن که بخورنش!!

 

7- خیلی سخته وقتی یه روز یاد رفیقت میکنی و یه اس ام اس واسش میفرستی بعدش گوشی موبایل رو تو دستت میگیری و ثانیه به ثانیه بهش نگاه میکنی بلکه به عنوان جواب یه پیامی واست بفرسته....ولی انگار نه انگار که ماهم آدمیم اینور!! بعد از دو روز خودت خسته میشی و گوشی رو پرت میکنی تو اتاق!

 

8- خیلی سخته وقتی مداد تو دستته و دفتر جلوت گذاشته تا یه "خیلی سخته دیگه" دیگه بنویسی ولی هیچی یادت نیاد و تصمیم بگیری که همین جا تمومش کنی!!

 

به قول شاعر که می فرماید:

 

میازار موری که دانه کش است................بترس از عمویش که هفت تیر کش است!!

برقرار باشید رفقا...




برچسب ها : Tempter , tempter , آخه به اینم میگن زندگی؟ , مانیتور , موبایل , دفتر , مداد , جدیدترین مطلب طنز , جدیدترین مطالب طنز , طنز , طنز کافه ای , کحافه طنز , بروزترین , مطلب جالب , اس ام اس , سالاد , کلاس های تابستانه , فیلم , فیلم ترسناک , لوبیا سبز , سایت کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

سلام.خوبم. خوبی؟من دارم پست میذارم تو داری چیکار میکنی؟ای وایی...بیکاری؟!! آخـــــــی...شما باید منو الگوی خودتون قرار بدین!!!به قول خودم که میگم:تا تمپتر هست زندگی باید کرد!ببینید من چقدر زحمت میکشم،کار میکنم،مس میسابم، کهنه بچه میشورم!خب یه تکونی به خودتون بدین.(ای بی حیا...منظورم از اون تکونا نبود. راس بشین) توی تابستون هم نباید از قافله ی علم و ادب و ورزش جدا موند.(ای جـــــــــــــــــــــون...عجب جمله ای گفتم!)بهتره یه کلاس واسه خودتون انتخاب کنید. از اونجایی که من مشاور، همراه اول و رفیق خوبی هستم یه لیست از کلاس هایی رو که حتی نباید بهش نزدیک شین تهیه کردم.علت نرفتن به این کلاس ها رو هم واستون نوشتم.وایی چقدر من دلسوزم!چقدر مهربونم!چقدر خودمو دوس دارم!تمپتر من عاشقتم!بسه...پایین رو نیگاه کن:

1-کلاس کامپیوتر:به هیچ عنوان نباید بری چون اولین نفری که مسخرت میکنه منم! آخه کامپیوتر یاد گرفتن هم کلاس میخواد؟؟!!! یه بچه دبستانی هم بلده با کامپیوتر کارکنه.کامپیوتر کلاس داره ولی کلاس نمیخواد!

2-کلاس زبان:بابا بیخیال...تازه از درس و مدرسه و دانشگاه نجات پیدا کردی حال داری دوباره دس به کتاب بزنی؟دوباره امتحان و مشق!!!بریم بعدی...

3-کلاس شطرنج: همش باید فکر کنی که شاه رو کجای سرم بذارم،سرباز رو چیکار کنم!!کلا دغدغه فکری میاره و سرانجام باعث دیوانگی مزمن میشه!

4- کلاس های ورزشی: به این یکی باید خیلی توجه کنی! اول یه مقوای دایره ای شکل رو میاری،وسط مینویسی ((کلاس های ورزشی)) بعد با قلم مو یه خط گنده قرمز میکشی روش و میزنی توجاهایی که اونورا زیاد میری.مثلا:رو در قابلمه، رو در یخچال و گلاب به روتون رو در wc !!!اگه تو این کلاس ها شرکت کنی خدایی نکرده لاغر میشی!مهم تر از اون اینه که رنگ میاری!خیلی ها اسم این رنگ رو گذاشتن برنزه!ولی مشکل آفتاب ایران اینه که اگر فقط یه ساعت زیرش قرار بگیری یه راست میکنتت سیاه آفریقایی!کلاس های ورزشی هم که تو محیط باز برگزار میشه.

5-کلاس تئاتر : آخـــــــــــــی اسم این کلاس رو که آوردم ناراحت شدی؟! بابا گریه نکن مگه کلاس قحطه؟!خب یکی دیگه انتخاب کن.آخه اگه بری این کلاس از فردا بهت میگن دلقک!چه حالی میده!!! تا یه ماه سوژه میشی!

6-کلاس آشپزی: اوه اوه...بی کلاس بازی در نیاری بری آشپزی یاد بگیریا!!! هروقت کسی اومد خواستگاریت اولین شرطی که باهاش میذاری میگی من تو خونه دس به سیاه سفید نمیزنم.دندت نرم یا میری کلفت میگیری یا همیشه غذا از بیرون بر و رستوران میخری.بعدشم حیف پوستت نیاد؟!!! به این سفیدی...به این نرمی...حیف نیس عین اسکاجش کنی؟!!!!!

7-کلاس موسیقی: اَه اَه....بچه سوسول!!!کم مونده بره موهاشو سیخ کنه واسه من گیتار و پیانو بزنه!! از فردا تو محله پخش میشه دختر یا پسر فلانی رو میبینی از راه به در شده؟!! خدا هیچ وقت همچین اولادی رو نصیب کسی نکنه!!!

8- کلاس هنری: بکش کنار! هنر هم شد کلاس آخه؟! وقت تلف کردنه. معلم میشونتت رو صندلی قیافه یه آدم که عین میمونه رو میذاره جلوت میگه بکش!خودشم پشه میزنه!

9- انجمن گفت و گو: بچه ها من تجربه این کلاس رو داشتم. اولش که یارو عین بیکارا میگه صندلی رو به صورت دایره بذارین.بعدشم خودش رو یکی از صندلی ها میشینه و وراجی میکنه! کاش سوالاش عین آدم بود! میگه واسه چی گربه میومیو میکنه؟! چرا رادیو خرابه؟ چرا دم خر درازه؟!

میدونم منتظرید من یه پیشنهاد بدم.به نظر من هرچه موجودی در خانه و بانک دارین رو وردارید برید خرید!هر مغازه ای هم که رفتید یارو گفت این لباس تازه واسمون رسیده و مد شده سریع بخریدش.به هر حال رو مدبودن هم خودش ی جور کلاسه دیگه.مگه نه؟!!




برچسب ها : کلاس های تابستانه با تمپتر , طنز در تابستان , طنزهای تابستانه , طنز در کلاس های آموزشی , کافه طنز , دست نوشته های کافه ای , جدیدترین دست نوشته های کافه ای , جدیدترین مطالب طنز , جدیدترین مطلب طنز , به روزترین مطلب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , سایت کافه جوان , طنز کامپیوتر , طنز در کلاس کامپیوتر , طنزورزش , طنز ورزشی , طنز درکلاس های ورزشی , طنز انجمن های گفت و گو , طنز در انجمن های گفت وگو , طنز موسیقی , طنز در موسیقی , طنز در کلاس موسیقی , طنزهنر , طنز در هنر , طنز در کلاس هنر , طنز در شطرنج , طنز در کلاس شطرنج , طنز زبان , طنز در کلاس زبان , طنز در کلاس های تابستانه , طنز در آشپزی , طنز در کلاس های آشپزی , طنز در کلاس آشپزی , طنز در کلاس تئاتر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,

چطورین بروبچ؟میدونم نگران حال منید!منم خوبم. الان که مدرسه و دانشگاه تموم شده (خدارو صدهزار مرتبه شکر)کسی حال نداره صبح زود از خواب ناز بیدار شه واسه ورزش.بعد میدونید چه فاجعه ای رخ میده؟همش میخورید میخوابید بعدشم چاق میشید.حالا بیا و درستش کن!واسه همین امروز میخوام یک نوع ورزش مدرن رو بهتون یاد بدم که هروقت حال داشته باشین میتونید خودتون تنهایی یا با مامان بابا و دوستان انجامش بدین.(البته من پیشنهاد میدم که هروقت مامان بابا خوابن یا در دسترس نیستن انجامش بدین چون این ورزش مدرنه و ممکنه هنوز تو خانواده شما جا نیفتاده باشه بنابراین شماباید سعی کنید این ورزش رو ترویج بدین.) خب شروع میکنیم:اول به یه لباس احتیاج داریم...اون چیه دستته ها؟بذار تو کمد اون لباسو!آبرومونو بردی!خیرسرمون داریم ورزش مدرن آموزش میدیم.خانم ها باید یه لباس نیم تنه بپوشن با شلوارک. آقایون هم لطف کنن یه رکابی با شلوارک خالخالی تنشون کنن!خب...حالا من چشامو میبندم همتون لباس بپوشید...تموم شد؟سریع دیگه...چقد لفتش میدین!الان همتون یه دستمال که پولک بهش آویزونه(از اونایی که اگه به هم بخورن صدا میده)ببندین به کمرتون!ای جــــــــــــــــــــــان...چقدر خوشکل شدی!!...اشک شوقه...مطمئنا اگه مامانت تو رو تو این لباس ببینه با دمپایی نوازشت میکنه!آقا پسرا زیر چشمی به دختر خانما نگاه نکنن!من اینجا حواسم هستا!بگذریم...از اونجایی که این ورزش کاملا مدرنه باید با موزیک همرا باشه... تو خجالت نمیکشی؟!واسه من مثبت بازی در میاری آهنگ استاد شجریان رو پخش میکنی؟!در آر اون سی دی رو!یه آهنگ خشکل از نانسی انتخاب کن روش بذار!...آفرین.همتون باید با هم هماهنگ باشین.1-2-3شروع!!همه دستا بالا... حرکت دست باید قشنگ باشه...آفرین خوبه!شونه ها همه با هم جلو،عقب! جلو،عقب!توی ورزش مدرن باید انعطاف کافی رو داشته باشین.حالا همه باهم چرخش کمر.خوبه...همینطور ادامه بدین.خانم ها با موهاشون هم کار کنن!به قول خردادیان که میگه:من همیشه هرجا میرم میگم:خانم ها دوتا ارجعیت نسبت به آقایون دارن.یکی موهاشون یکی هم دامنشون!(درسته که ما اینجا از سخن خردادیان استفاده کردیم ولی یه وقت فک نکنید ما داریم رقص آموزش میدیما!!!این یک نوع ورزش مدرنه)حالا یه دست با پای مخالف رو باید بیارید جلو... آفرین هی دستا رو عوض کنید.خوبه!هی یارو؟...آره با توام...چرا عین بز زل زدی به من؟! من اینجا علف نیستما!!! انجام بده...خب،خب،خب...واسه امروز کافیه. با اینکه جلسه اول بود ولی همتون خیلی خوب کارکردین.به افتخارخودتون و رقاصان آینده...ای وایی ببخشید منظورم همون ورزشکاران آینده بود!! من لازمه چندتا نکته رو متذکر شم:یکی اینکه موقع ورزش حتما لبخند بزنید.دوم اینکه اصلا به زمین نگاه نکنید.با لبخند به کسی که داره تماشاتون میکنه نگاه کنید!مثلا دوست دختری،دوست پسری(وایــــــــــــــــــی....بازم سوتی دادم!منظورم مامان بزرگ بابا بزرگ بود)این شعار منه:مدرن بمون،مدرن برقص!هی وای من...منظورم همون ورزش بود!من دیگه دارم قاطی میکنم.قبل از خدافظی اینو بگم که جلسه بعد میخوام مدل دیگه ی ورزش مدرن رو بهتون یاد بدم به نام هیپ هاپ! درسته که اسمش مثل یک نوع مدل رقصه ولی ورزشه ها!!!خانم ها آقایون تمرین فراموش نشه...خسته نباشین.روز خوش




برچسب ها : ورزش مدرن , آموزش ورزش مدرن , ورزش , طنز در ورزش , جدیدترین مطالب طنز , به روز ترین مطالب طنز , به روزترین مطلب طنز , کافه جوان , سایت کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , کافه طنز , کافه جالب انگیز , جدیدترین مطلب طنز , طنز خردادیان , طنز رقص , طنز در رقص ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,

سلام به بازدیدکننده های عزیز....امروز به طرز عجیبی حالم از حالت طبیعیش بهتره....چون بعد از مدت ها انتظار بالاخره امتحانام تموم شد.امتحانام رو بسیارخوب دادم(اینو گفتم واسه اونی که نگران نمره ام بود)من با یه برنامه ریزی خوب تونستم در امتحانا موفق شم....این پایین یه برنامه ریزی عالی واسه اونایی که الان دارن امتحان میدن نوشتم....قابل توجه پشت کنکوریا و دانشگاهیا!!! بهتون توصیه میکنم مو به مو این برنامه رو اجرا کنید.

الان صبحه و امتحانتو دادی و برگشتی خونه.یه سوال برام پیش اومد:حال داری الان درس بخونی؟!!!نه خدا وکیلی حال و حوصله داری؟!ول کن بابا....برو هنزفری رو بزن تو گوشت حالشو ببر.بعد از یه ساعت هم هنزفری رو در آر و بخواب.به مامی بگو واسه ناهار بیدارت کنه!!ظهر بیدار میشی ناهارتو میخوری و میری تو اتاقت.تا اینجا افتاد؟!!!خب حالا کتابتو باز میکنی.میدونم.....حسی رو که داری درک میکنم....نمیتونی بخونی درسته؟!! عب نداره....بیخیال بابا....مطمئن شو مامان بابات خوابیدن بعد یا برو تو اینترنت چت کن یا  کنترل ماهواره رو بگیر دستت هی شبکه عوض کن!! در این حین واسه اینکه از حال نری برو تو کمد تنقلات بگرد و چیپس و پفک وردار بخور....!!پنج دیقه مونده به بیدار شدن مامی همه چی رو خاموش میکنی،آثار جرم رو پاک میکنی و میری تو اتاقت کتابو دس میگیری!!بعد مامی میاد تو اتاق میگه بسه دیگه.....چقد میخونی!! انقد به چشمات فشار وارد نکن بچه!! اگه اون قدر حرفه ای باشی(مثل من)خودتو به بی حالی و ضعف میزنی بعد اگه گفتی مامی چه میکنه؟!!خودم میگم:میره دور یخچال واست میوه پوست میکنه،پسته واست مغز میکنه و میاره تا تو بخوری. همین که آورد یهو نپری از دستش برداریا!!! اول اینو میگی:نه مامان...من باید بخونم.....باید بخونم.....میخوام رتبه اول کلاس شم!!! بعد مامانت دلش به حالت میسوزه و ظرف پر از خوراکی رو اونجا میذاره و خودش میره....حالا موقع پرشه!! خیز بر میداری و میپری سمت خوراکی ها!!وقتی خوردی کتابو دس میگیری ولی الان وقتش نیس که بخونی....وقته اینه که بری اون بالا بالاها!!! کتابو دس میگیری و خودت میری یه جای دیگه:پیش دوس دخترت،دوس پسرت!!!( هی وای من....من چی گفتم؟!!! خدایا منو ببخش....! همش آثار نگاه کردن ماهواره است!)بعد از دو-سه ساعت که اون بالابالاها پرسه زدی برمیگردی پایین و به ساعت نگاه میکنی!هی وای من 9 شبه!!عزیزان دست و پاتونو گم نکنید.باید بهتون بگم که خوندن در شب هیچ فایده ای نداره.پس از لباستو میپوشی، تیپ میزنی و واسه شام با رفقا از خونه میزنی بیرون.ساعت 2 شب برمیگردی خونه. مفهومه؟!! زودتر برنگردیا...وگرنه همه برنامه ریزی به هم میخوره....میگیری میخوابی ظهر ساعت 1 از خواب بیدار میشی!بعد ناهار میخوری....فک کنم بازم خسته ای مگه نه؟!! آخی....چقد تو زحمت میکشی....حالا عب نداره اون ظهر رو هم بگیر بخواب...عصر ساعت 6 از خواب بیدار میشی.عجله کن....هیچی نخوندی....واقعا که!!! اول میری دور یخچال گوجه سبز و سیب ترش و کلا چیزای ترش رو بر میداری میاری موقع درس خوندن میخوری.لواشک و آلوچه یادت نره...واسه منم بذار!...خیلی عقبی باید تا 5 صبح بیدار بمونی!!!صبح هم ساعت 6 بیدار میشی دوباره میخونی....صبحونه نخوریا!!! وگرنه همه چی یادت میره!

خب حالا برو جلسه امتحان.....امیدوارم موفق باشی....که حتما میشی!!!

$$$$$$$$$$$$ تا تمپتر هست زندگی باید کرد$$$$$$$$$$$$ خوش باشین!




برچسب ها : این پستو بخون تا یاد بگیری چطوری درس بخونی , طنز کافه ای , برنامه ریزی درسی , برنامه ریزی درسی طنز , طنز در برنامه ریزی درسی , جدیدترین مطلب طنز , جدیدترین مطالب طنز , طنز در امتحانات , طنزدرامتحانات , طنزدرایام امتحانات , طنز در ایام امتحانات , طنز در ایام امتحان , کافه طنز , کافه جالب انگیز , دست نوشته های تمپتر , دست نوشته های کافه ای , برنامه غذایی در ایام امتحانات , امتحان , امتحانات , طنز در جلسه امتحان ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,

سلام به همه دانشجوها،پشت کنکوریا،دبیرستانیا،راهنمایی ها، دبستانیا، کودکستانیا،مهدکودکیا و نی نی کوچولوها!همونطور که همتون ملتفت هستین الان ایام امتحاناست و باید یه برنامه ریزی درست حسابی کرد.مثل برنامه ریزی بنده.

سه شنبه که امتحانمو دادم برگشتم خونه دیدم حال خوندن امتحان روز شنبه رو ندارم.گفتم غصه نخور تمپتر جون!!!! خیلی خسته ای سه شنبه رو استراحت کن!زندگی که فقط درس و امتحان نیست.خلاصه سه شنبه رو زدیم تو کار عشق و حال!شبش هم تا ساعت 4 صبح بیدار بودیم فیلم میدیدیم.فردا ظهر ساعت 2 مامی بیدارم کرد که پاشو بیا ناهار!خلاصه رفتیم ناهارخوردیم.بعد از ناهار تو ذهنم یه برنامه ریزی عالی کردم.با خودم گفتم:الان امتحان فیزیک که شنبه دارم رو میخونم.یه کوچولو ادبیات هم میخونم که زیاد واسمون وقت نذاشتن.یهو تلفن به صدا در آمد.یعنی کی میتونه باشه این وقت ظهر؟!!!گوشی رو ورداشتم دیدم دوستمه...گفت امتحان شنبه کنسل شده افتاده بعد از همه امتحانا! الان امتحان بعدیمون زیسته که سه شنبه داریم.گفتم ای بابا!برنامه ریزیم به هم خورد.خلاصه از اول نشستیم برنامه ریزی کردیم.گفتم الان آخرین امتحانمو که فیزیک هست رو میخونم.بعدش یکم ادبیات میخونم.شیمی رو هم میخونم.بعدش میرم سراغ زیست که امتحان بعدیم هست.همین که فیزیک رو وا کردم دیدم مامی اومد گفت شب میخواییم بریم عروسی.ما هم چند صفحه خوندیم و ساعت 7 رفتیم حاضر شدیم.رفتیم اونجا جاتون خالی عجب سونایی بود!سوخاری شدیم!ساعت 12 شب برگشتیم خونه...حسابی خسته شده بودم. کنترل تلویزیون رو گرفتم دستم هی شبکه عوض میکردم.یه فیلم توپ پیدا شد نشستم تا ساعت 3 نگاه کردم.طبق معمول فردا لنگ ظهر از خواب بیدار شدم. ناهار که خوردم فیزیکو ورداشتم که بخونم.بازم مامی اومد گفت عصر میخواییم بریم بازار!!خلاصه با هزار بدبختی منو کشونده اونجا آخرشم هیچی نخرید ساعت 10برگشت خونه. خلاصه فیزیکو ورداشتیم نشستیم چند صفحه خوندیم.دیگه حال نداشستم.بازم رفتم سراغ فیلم و تا ساعت 3 نگاه کردم.روز جمعش بازم ظهر از خواب بیدار شدم،ناهار خوردم،فیزیک ورداشتم که بخونم یهو دیدم داداش 24 ساله م نشسته داره playstation بازی میکنه.کتابو پرت کردم اونور رفتم به تماشای بازی.کار من شده بود خندیدن به باختای آقا! بازم مامان خوش خبرم اومد گفت عصر واسه شام میخواییم بریم بیرون.اینبار وجدانم به صدا در اومد. گفت تمپتر برنامه ریزیتو فراموش کردی؟!! تو باید بخونی،باید روی همه رقیباتو کم کنی!!! یهو به خودم اومدم.حرفای وجدانم در من اثر گذاشت!بدو بدو رفتم پیش مامی گفتم مامان؟ گفت چیه؟ سرمو گرفتم بالا و کوبنده گفتم:حالا چی بپوشم؟؟؟؟!!!!

تا دو ونیم شب بیرون بودیم وقتی برگشتیم خونه بنده یه فیلم ترسناک باحال پیدا کردم نشستم به نگاه کردنش تا ساعت 4:15 (پیشرفت کردم)!!! فرداش که امروز باشه واسه ناهار از خواب بیدار شدم،ناهار خوردم،عصر رو ول گشتم، یه صفحه زیست خوندم،مامی رفت بیرون،بنده پریدم پای کامپیوتر و الان هم دارم این پست رو مینویسم!....ببینید من چه قدر اراده قوی داشتم.به همه کارام رسیدم.شیمی خوندم،زیست خوندم،فیزیک خوندم،ادبیات هم خوندم!!!!!!!

یکم از من یاد بگیرید،یه برنامه ریزی درست حسابی کنید و مثل من با اراده محکم همه رو انجام بدید!




برچسب ها : برنامه ریزی , برنامه ریزی برای امتحانات , جدیدترین مطلب طنز , مطالب طنز , بروزترین , بروزترین مطلب طنز , سایت کافه جوان , کافه جوان , ایام امتحانات , امتحان , تفریح , ادبیات , شیمی , زیست , مطلب طنز , جدیدترین مطالب طنز , برنامه ریزی من ,
دسته بندی :

احوال دختر پسرای دانشجو؟!        هر کی بره دانشگاه میشه حالش خوب!

دیشب قبل از خواب داشتم فکر میکردم.....هی فکر میکردم.....بازم فکر میکردم....همش فکر میکردم! با خودم میگفتم یعنی میشه سریع زمان بگذره بعد همین که چشاتو وا کنی ببینی الان باید کنکور بدی. بعدش تو کنکور رتبه یک رو بیاری!اونقدر مغز داشته باشی که همه بهت بگن پاشو برو آکسفورد آمریکا درس بخون.بعدش بابات سرمایه شو در اختیارت قرار بده که بری امریکا.وقتی رسیدی آمریکا از هواپیما پیدا شدی ببینی همه دانشمندا با دسته گل اومدن به استقبالت!بعدش یه ور استادای هاروارد آمریکا وایسن یه ور هم استادای آکسفورد آمریکا....بعد هی بکشنت که تو باید بیایی دانشگاه ما!خلاصه واسه اینکه دعوا نشه سرتو بگیری بالا و بگی من همزمان تو هر دو دانشگاه تحصیل میکنم! بعدش نخبه شی...همه ازت حساب ببرن! بعدش یه سر بری ایران و اونجا هرکی باهات حرف میزنه و ازت سوال میپرسه توبا لکنت زبون  بگی: متاسفم...I بلد نیستم pershian! !! بعدش دوباره برگردی آمریکا و تو کارای پژوهشی و علمی سرمایه گذاری کنی و کلی پول در بیاری و باهاش یه خونه ( البته خونه که نه....قصر!) بخری....بعدش اونقدر صدات خوب باشه که همه اصرار کنن یه آلبوم بدی بیرون....بعدش تو بری تو کار خوانندگی و اولین آلبومت پرفروش ترین آلبوم سال شه! بعدش یه روز که واسه خرید از خونه رفتی بیرون متوجه شی یکی داره صدات میزنه و میگه: tempter.....!!!....wait بعد پشت سرتو نگاه کنی و ببینی ای بابا!!! این که لیدی گاگاست!!! بعدش بیاد و بهت پیشنهاد دوستی و همکاری بده ولی تو بهش اعتنا نکنی و بگی: get away...!! بعدش بری جلوتر به چهار راه برسی و متوجه شی یه طرفش انریکه وایساده، یه طرفش پیتبال، یه طرفش ایان سامرهالدر و طرف دیگشم جاستین بیبر.بعد واسه فرار از دستشون یه سوت بزنی و از بالا هواپیمای شخصیت بیاد پایین و سوارت کنه و ببرتت جلو در خونت پیادت کنه!! وقتی میخوایی بری تو خونه یهو یکی ازخدمتکارات با استرس بیاد و بگه که رو یکی از هزارتا ماشین آخرین سیستمت پشه نشسته! بعدش تو بدون اعتنا بگی : دیگه من اون ماشینو نمیخوام.بذارش جلو در خونه یه گدایی بیاد ورش داره! بعد بری رو تخت بزرگت بخوابی و به فردا فکر کنی! فردا یکی از اون ماشیناتو ورداری و بری رو فرش قرمز....اونجا که از ماشین پیدا شدی یهو ببینی آنجلیناجولی  و لئوناردو دکاپریو اومدن و  دارن جلوت تعظیم میکنن....بعدش تو بهش اهمیتی ندی و بری و کلی عکس بگیری....فردا هم عکست رو مجله ها باشه! بعدشم سوار ماشینت شی و دوباره برگردی خونت....اینبار خدمتکارت بیاد و بگه : خانم پارکینگ دو طبقه تون دیگه جا نداره ! بعدش تو بگی این ماشینو  هم بذار دم در یه گدای دیگه بیاد ور داره....!

اگه بشه چی میــــــــــــــــشه!!!




برچسب ها : لیدی گاگا , لئوناردو دکاپریو , انریکه , پیتبال , توهم , جدیدترین مطالب طنز , مطلب طنز , قصر , ماشین آخرین سیستم , فرش قرمز , تمپتر , lady gaga , جدیدترین , بروزترین , بروزترین مطالب طنز , جدیدترین پست کافه جوان , جدیدترین پست سایتکافه جوان , جاستین بیبر , جاستین بیبر در کافه جوان , جدیدترین مطلب طنز ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,

تفاوت غذا خوردن خانم ها و آقایون:    

خانم ها:آروم آروم غذا میخورن و فقط نوک قاشق رو میذارن تو دهنشون!    آقایون:وحشیانه غذا میخورن و واسه اینکه زود تر سیر شن با نون برنج رو بر میدارن و تو دهن گشادشون میذارن. البته این وسط استثنا هم داریم.بعضی موقع ها قاشق رو تا جایی که میتونن پر میکنن و تا دسته میکنن تو حلقشون!!!بعد از خوردن بشقاب پنجم هم بالاخره سیر میشن!

تفاوت حمام رفتن خانم ها و آقایون:

خانم ها:با آرامش و با قدم های شمرده وارد حمام میشوند.آب گرم را باز کرده و با صابون خوشبو خود را معطر میسازند.(توجه:البته الان شامپو بدن اومده کار همه رو راحت کرده.)حالا وارد مرحله ای میشیم که به نوبه خودش پنج مرحله رو تو خودش جا میده:1-ابتدا یک دور با شامپوی معمولی سر خود را مالش میدهند. 2-نرم کننده مخصوصشان را بر روی موهای زیبای خود میریزند. 3-وای.....خدای من!!!!تازه یادشون اومده ماسک نزدن(چه فاجعه ی بزرگی!) 4-بعد از حمام نوبت به نرم کننده بعد از حمام میرسه 5-بعد کرم مرطوب کننده رو می مالن به خودشون تا خدایی نکرده پوستشون چروک نشه!     آقایون: دو سوت میپرن تو حموم،یک قطره شامپو میزنن به موهاشون، دو ثانیه مالش میدن بعدشم هنوز خودشونو خشک نکردن جندی میپرن بیرون!

تفاوت حاضر شدن خانم ها وآقایون:

خانم ها:اولین مرحله:سشوار زدن به موها    دومین مرحله:ارایش کردن    سومین مرحله:زدن انواع کرم های لازم     چهارمین مرحله:انتخاب کفش و شال و مانتو و شلوار و کیف ست با هم    پنجمین مرحله:عطر زدن     آخرین مرحله:باز بینی خود در اینه به مدت نیم ساعت      آقایون:یک یک کیلو ژل رو موهاشون خالی میکنن بعد سه چهارتا بسته تافت میزنن تا خدایی نکرده تاشب حالت جوجه تیغی بودن خودشونو از دست ندن.بعد لباس و شلوارای پاره پوره ی خودشونو میپوشن و میرن بیرون.(آقایون دقت کنید:اگر احیانا واسه سیخ کردم موهاتون به مشکل برخوردید میتونید خودتونو به فشار برق 540 ولت وصل کنید.اگر چنین فشار برقی رو در اختیار نداشتید همان پریز برق کافی است.

تفاوت تفریح کردن خانم ها و آقایون:

خانم ها: عشقشون اینه که مانتو وشال و روسریشونو به رخ هم بکشن و بگن اینو انقدر خریدم،اونو اونقدر خریدم. بعدشم دور هم میشینن و شروع میکنن به غیبت کردن پشت سر مادر شوهر و خواهرشوهر.   آقایون:خفن تیپ میزنن و با بروبچ میرن بیرون فقط و فقط واسه تفریح سالم! حالا این تفریح سالم عبارت است از:1- متلک پروندن به دخترا    2-شماره دادن در قالب دستمال کاغذی و کاغذ. بعد از مدتی که حسابی شکار کردن و خسته شدن میرن  رستوران جهت چپوندن غذا تو خندق بلا!!!




برچسب ها : تفاوت ها , ضد پسر , مطلب ضد پسر , مطلب طنز ضدپسر , تفاوت خانم ها و اقایون , جدیدترین مطالب طنز , تفاوت تفریح کردن آقایون و خانم ها , تفاوت غذا خوردن آقایون و خانم ها , تفاوت حمام رفتن اقایون و خانم ها , تفاوت حاضر شدن آقایون و خانم ها , مطلب طنز , مطالب طنز , جدید ترین مطلب طنز ضد پسر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه طنز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت