تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام

آقایون و خانوما من روم به دیوار! فعلا نتم قطعه که مزاحم نمیشم و الا من همیشه با شمام.

داشتم ایمیلم رو چک میکردم که یه ایمیل دیدم حاوی این تصاویر! کلا شرحی براشون ندارم و فقط میگم بخندین!نوش جونتون.فقط بگم این مال کشور ما با دین اسلام و قدمت6000ساله نیست.

من نمیدونم باید به اینا چی گفت ولی کم کم بهبود پیدا میکنن.ایشالا روز به روز زیباتر و میان جنسه تر!





               




خدا نگهدارتون




برچسب ها : این دو جنسه حساب میش یا یه جنسه؟ , داستان طنز , داستان , جوک ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :




برچسب ها : داستان , جملات عاشقانه , داستان عاشقانه ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,

با سلام


مخاطب این پستم مربیمه!


خانم معصومه مالمیر سلام


اینجا تنها جایی که میتونم ازت تشکر کنم. بابت زحماتی که میکشی. هیچوقت فکرشو نمیکردم که به جز پدر و مادرم بخوام دست کس دیگه ای رو ببوسم ولی اگه نامحرم نبودی مطمئن باش میگفتم گور پدر این غرور و جلوی بچه ها دستتو میبوسیدم. من تو کلاس302درس میخونم. همون کلاسی که تو تاریخ بهیاری تکه و هیچوقت رو دستش کلاسی نیست. ما شلوغترین کلاسی بودیم که داشتی ولی اینم قبول کن که تو صبورترین و مهربونترین مربی بودی که ما داشتیم. امروز صبح طبق معمول خیلی سر کلاست اذیت کردم و بازم خجالت رفتارت موندم. ولی بازهم شلوغ بازی های من ادامه داره.

 

منتظر شلوغ بازیام باش


شاگردت امید




برچسب ها : خانوم معصومه مالمیر , معلم , نامه یک دانش آموز به معلمش , طنز , داستان , خاطرات دوران مدرسه ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,

سلام به خدمت شما سروران گرامی

میخوام توی این پست یه سری چرت و پرت هدفدار تحویلتون بدم:

اولا اینکه خوشحالم از بازگشت غرور آفرین سندمن خان سالواتوره بعد از دوران سخت وجانگداز تهران گردی به کافه خودمون و اینکه بالاخره کفش آهنیشون پاره شد و تصمیم گرفت ما کافه ای هارو مهمون طنز منحصر به فردش کنن.(نوشابه باز کردن برا سندی بسه)



و دوما ازینکه من فعلا و به صورت کاملا موقت یکم(دقت کنید فقط یکم!) آدم شدم و قراره پست های درست و درمون بذارم لذت ببرین. پس اگه پشت پرده اتفاقی افتاد من درموردش صحبت نمیکنم. و این موضع تا وقتی که مطمئن نشم کافه هیلتر نمیشه ادامه داره.(ولی این دلیل نمیشه درمورد مسائل تابلوی جلوی پرده حرف نزنم!)



اینم اولین داستان خودم تقدیم به همه دوستان:



دیشب ساعت2شب کم کم داشت چشم گرم میشد و آماده خواب میشدم که یهو دیدم یکی داره به شدت در میزنه.منم مثل سگی که قصد پاچه گرفتن داره یورش بردم سمت در و تنها شانسی که اون فلک زده پشت در آورد این بود که از دم در کنار رفته بود و قبل ازینکه کتک بخوره فرصت برنداز کردنش رو برام گذاشته بود.



در رو که باز کردم کپ کردم!آره درست دیدم این سندمن یود که کتک خورده و خونین جلو در بود!عصبی شدم و رفتم جلوش و داد زدم: چی شده؟؟  اونم که از دیدنم با اون وضع خشن تعجب کرده بود به زور توضیح داد که تو راه برگشتن از سالن فوتبال با یه نفر دعواش شده و اون طرف هم با دوستاش بوده و خلاصه کتک رو نوش جان کرده!



منم که از شدت خشم مثل لبو سرخ شده بودم دستشو گرفتم و بهش گفتم: بگو کی بوده تا شیکمشو سفره کنم. سندی هم با تته پته آدرس خونشون رو گفت. رفتیم در خونه طرف و من چنان با مشت و لگد به در خونشون میزدم که کل محلشون از خونه هاشون ریختن کف کوچه(فکر کرده بودن زلزله اومده)بعد پسره اومد بیرون و تا مارو دید پاپیون شد زیر گلوش!آخه ما خیلی بودیم. من بودم، سندی سالواتوره، حاجی نصرت، علی فرصت آره و اینا خیلی بودیم. منصورمونم بود.کدوم منصور؟ منصور کبیر!


آره دیگه یکی من زدم، یکی سندمن، یکی منصور، که یدفعه یکی ازون نامردا بی هوا یه مشت خوابوند زیر چشم منصور. منو میگی؟؟ یهو قاطی کردم اینهو باتیستا همشونو ناک اوت کردم که یدفعه یه نفر ناغافل با چوب کوبید پشت کله من. دنیا شده بود چرخ و فلک و هی دور سرم چرخ میخورد! نامردا 3تایی ریختن سر منو تا جا داشتم منو زدن!



خلاصه آقا که شما باشی من به همه گفتم زدم شما هم بگین زده!



یهو یه احساس درد تو پهلوم کردم و چشامو که باز کردم دیدم ننمون کاملا مهربانانه با یه لبخند ژکوند داره با تمام قدرت تو کلیه و شکمم میزنه و میگه: امید خیر ندیده درست بخواب داری خرناس میکشی!!! منم طبق معمول فریب خورده رها شدم! ولی جون شما که میخوام دنیاش نباشه علت این خواب من کنسرو لوبیا و نفاخیش بود!!


.........................................................................................................................

پی نوشت:

1-توی داستان اسم بچه هارو بردم که براتون جذابتر بشه و اگه ناراحت شدن ازشون معذرت میخوام.

2-این متنو با لحن لاتی بخونین که خیلی باحالش میکنه.




برچسب ها : سندمن خان سالواتوره , امید در کافه جوان , نزاع خیابانی دعوا قانون درمورد استفاده از سلاح سرد , فوتبال , داستان , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , خارج از کافه ,

این داستان کاملا واقعیه و میشه گفت سرگذشت منه که براتون میگم. میتونین بیشتر با من آشنا بشین پس خوندنشو از دست ندین!

ساعت 6 صبح بود باید میرفتم باشگاه.طبق معمول ساعت 4 صبح خوابیده بودم. کلا 2 ساعت خوابیدم، خیلی خسته بودم دلم میخواست بازم بخوابم ولی دیگه چاره ای نداشتم باید هرطور شده ببیدار میشدم تا به موقع برسم. پیش خودم گفتم تو ماشین تمام راه میخوابم تا کمبود خوابم برطرف بشه. خلاصه به هر زوری بود از خواب بیدار شدم و یه آبی به سر و صورتم زدم و یه صبحونه ی مختصری خوردم و بدو بدو رفتم سر خیابون.

اولین ماشینی که اومد دست تکون دادم نگه داشت. مسافر نداشت. عقب نشستم. راننده یه مرد میانسال بود.از قیافش معلوم بود از اون آدمای عجیبه. کت و شلوار مشکی پوشیده بود و یه عینک دودی زده بود به چشمش اندازه شیشه جلوی خاور! لام تا کام حرف نمی زد. فقط به جلو نگاه میکرد و راهشو میرفت. عین شخصیت بد های فیلم ماتریکس بود! انگار نه انگار کسی سوار ماشین شده. یه آهنگ ملایم گذاشته بود.جوری بود که حس میکردم داره لالایی میخونه. آروم آروم خوابم برد. دیگه صدایی نمی شنیدم. تا اینکه حس کردم یکی داره محکم داره فشارم میده!

از شدت فشار از خواب پریدم. هی وای.. دیدم یه مسافر مرد کنارم نشسته . خیلی با احساس منو بغل کرده البته این احساسش انقد زیاد بود که داشت محکم فشارم میداد. گیج شدم. یه نگاه به راننده کردم دیدم اصلا تو این عالم نیست، اصلا انگار نه انگار کسی تو ماشینه. من نمیدونم چه جوری راهشو می دید!! عصبی شدم. نه خیلی عصبی شدم. نه خیلی خیلی عصبی شدم.قاطی کردم، با عصبانیت هلش دادم سریع از تو کیفم پنجه بکسم رو در آوردم.

یه دونه کوبیدم اینور صورتش. نه نه، اونور نه؛ اینورو میگم بابا. سمت چپش.

یارو صورتش غرق خون شد. تازه فهمیدم وقتی میگن از سیبیل یارو خون می چکه یعنی چی! دیدم داره گیج میزنه. به راننده گفتم آقا نگه دار اینو پیاده کنیم ولی راننده اصلا نمی شنید و جوری گاز میداد که انگار یه آجر گذاشته رو پدال گاز! دیدم باید خودم دست به کار شم. در عقب رو باز کردم و یارو رو از ماشین پرت کردم بیرون. . وای نمیدونید چه لحظه ی دیدنی ای بود. ماشینا همینجور از مسیرشون منحرف میشدن. بندگان خدا میخواستن اینو مقوا نکنن، عوضش باماشین از رو ماشین همدیگه میپریدن. اصلا بعضی از ماشینا از بس هیجان زده شده بودن همینجور ملق میزدن. خر تو خری شده بودا. دقیقا عین صحنه های جذاب کبری 11 شده بود. ما همینجور از صحنه دور می شدیم و اونا هی به تلفاتشون افزوده می شد.:دی

راننده همچنان به راه خود ادامه میداد !!!!!

حالا که از شر این خلاص شدم و خیالم راحت شد سعی داشتم بخوابم که راننده نگه داشت تا یه نفرو سوار کنه. چی داشتم می دیدم؟ همون یارو که دو دیقه پیش از ماشین پرتش کرده بودم کف خیابون ، صحیح و سالم داشت دوباره سوار ماشین می شد. یارو سوار شد هنوز نیومده منو گرفت بغلش! گفتم آقا ولم کن و شروع کردم به جیغ زدن ولی انگار اصلا نمی شنید. پنجه بکس رو هنوز ار دستم در نیاورده بودم و اومدم باز بزنمش که دید و دیتمو گرفت و فشار داد و پنجه بکس رو از دستم در آورد و از پنجره پرت کرد بیرون. ولی کور خونده بود من تو کیفم اسپری فلفل داشتم! سریع درش آوردم و زدم چشم و چال یارو رو سرویس کردم. شروع کرد به داد زدن و دست منو ول کرد. یکم عین اینا که تازه دست بند از دستشون باز شده دستمو مالیدم و دوباره در ماشینو باز کردم و با کف پام از ماشین پرتش کردم بیرون. باز هم صحنه های کبری 11 تکرار شد!

راننده هنوز داشت با سرعت ادامه میداد!!!

این دفعه دیگه خیلی خسته شدم و خوابیدم. دوباره از شدت فشار از خواب پریدم و دیدم من افتادم وسط و دو تا مرد سوار شدن و دارن منو فشار میدن! نکته جالب اینه جفتشون یکی بودن! همون یارو که از ماشین دو بار پرتش کرده بودم بیرون رفته بود خودشو تکثیر کرده بود و اومده بود سراغ من! این دفعه دوتایی چنان فشار میدادن که دنده هام داشت میشکست! نمی تونستم حتی دستمو بکنم تو کیفم. از قدرت های طبیعی بدنم استفاده کردم و دست اون یکی که بالاتر بود رو چنان گاز گرفتم که استخون دستشو زیر دندونم حس کردم. داشت داد و بیداد میکرد که یهو از پنجره بیرونو نگاه کردم دیدم مردم تا کمر از پنجره ماشین اومدن بیرون و دارن از ما فیلم می گیرین! یه لبخند به دوربین زدم و دست اون یکی رو هم گاز گرفتم و در ماشین رو از هر دو طرف باز کردم و اینا رو از ماشین پرت کردم بیرون. باز هم کبری 11 تکرار شد!

راننده برای اولین بار یه حرکتی از خودش نشون داد! برگشت با یه لهجه عجیب غریبی که من تا حالا نشنید بودم (فک کنم زبون سرخ پوست های قبل از استقلال آمریکا) به من گفت: کرایه اینایی که انداختی بیرون رو خودت حساب میکنی! من به زبون خودش گفتم: برو عمو!

یهو برگشت گفت: پس خودتم بپر پایین! دیدم داره خیلی جدی میگه. منم که امروز ترتیب 4 نفرو داده بودم این که برام چیزی نبود! کفشمو که از این پاشنه 12 سانتیا بود در آورم و با پاشنه ش کوبیدم وسط کله راننده! بعد دیدم کفشم گیر کرده تو سرش و خونه که داره از تو مغزش فواره میزه بیرون! لامصب هنوز پاش رو گاز بود و داشت می رفت! بیرونو نگاه کردم دیدم اینجا که هستیم اصلا آشنا نیست. منو کجا آورده بودن؟ از دیوار های شهر جسد آویزون بود. ترسیده بودم. یهو صدای بوق شدید و ممتد اومد. دیدم راننده مرده و سرش افتاده رو فرمون و همینطوری داره بوق میزنه. سعی کرده سرشو بلند کنم که انقد صدا در نیاره یهو دیدم خورد به فرمون و تکون خورد. به طور ناگهانی پیچیدیم به سمت راست و مستقیم رفتیم تو دیوار. ماشین تا صندلی جلو جمع شد و بعدش هم آتیش گرفت. بعدش هیچی یادم نمیاد تا توی بیمارستان که داشتن با سرعت منو می بردن اتاق عمل. 5 تا پرستار داشتن تخت رو هل میدادن. وقتی نگاهشون کردم دیدم هر 5 تاشون همون یارو ان که از ماشین پرت کردم بیرون! انقد حالم بد بود که هیچ کاری نمیتونستم بکنم. دکتر هم همون شکلی بود. واقعا گیج شد بودم. بیهوشم کردن و وقتی بهوش اومدم دیدم 13 ساعت گذشته. یه هفته بعد همون آدما مرخصم کردن و تا از در بیمارستان اومدم دیدم سر کوچه خودمونم! رفتم خونه و چشمتون روز بد نبینه! هرکی تو خونه مون بود همون شکلی بود! حتی فامیلامونم اون شکلی بودن! بچه داداشم که دختره و 2 سالشه هم همون شکلی بود! تا یه مدت همه اینا برام عجیب بود ولی خوب خیلی وقته با این موضوع کنار اومدم. فقط وقتی مشکل دارم که دارم تلویزیون می بینم و همه آدما همون شکلین! حالا هم که در خدمت شما هستم و دارم تو وبلاگ کافه جوان کار میکنم ولی نمیدونم چرا عکس همه مون یه شکله؟ نمیشه عوضش کنیم؟ من از دیدن قیافه اون یارو خسته شدم.....




برچسب ها : این داستان کاملا واقعیه , داستان , داستان خفن , سرگذشت های واقعی , داستان زندگی بهاره , آیا بهاره یک انسان معمولیست؟ , بهاره کیست؟ , باشگاه بهاره , تاکسی , راننده تاکسی , ماتریکس , کبری 11 , هشدار برای بهاره 11 , پنجه بکس , اسپری فلفل , گاز , مردم , تصادف , بهاره تصادف کرد , بیمارستان , اتاق عمل , اخلاقتو خوب کن , سرخ پوست های قبل از استقلال آمریکا , کافه جوان , بهاره , cafejavan , cafe javan , BAHAREH ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه طنز ,

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند.




برچسب ها : انشا یک دبستانی در مورد ازدواج / طنز , ازدواج , انشا , انشا طنز , طنز , داستان , طنز خفن , جالب , داستان های خفن , جالب انگیز , مطالب طنز و سرگرمی , کافه جوان , وبلاگ طنز و سرگرمی , مطالب طنز و خنده دار , cafejavan ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی ,

یه افسر پلیس ماشین پرسرعتی رو متوقف می کنه.

افسر می گه : من سرعت ۸۰ مایل در ساعت رو برای ماشینتون ثبت کردم

راننده می گه: خدای من، من ماشینو رو سرعت ۶۰ مایل کروز کرده بودم. فکر کنم رادارتون نیاز به تنظیم داره.

همسر مرد درحالی که داره بافتنی می بافه و سرش پایینه می گه: عزیزم لوس نشو. خودت می دونی که این ماشین سیستم کروز نداره

افسر که شروع می کنه به نوشتن جریمه می کنه راننده رو می کنه به زنش و زیر لب می غره که: برای یه بارم که شده نمی تونی دهنتو بسته نگه داری؟

زن درحالی که محجوبانه می خنده می گه: عزیزم باید خوشحال باشی که دستگاه راداریابت( دستگاهی که رادار سرعت سنج پلیس رو پیدا می کنه و خبر میده) خاموش شد وگرنه سرعتت از اینم بیشتر می شد

افسر که شروع می کنه جریمه دوم رو بابت دستگاه راداریاب غیرقانونی بنویسه مرد از بین دندونای بستش به زنش می غره که: زن، نمی تونی دهنتو بسته نگه داری؟

افسر اخم می کنه و میگه : متوجه شدم که کمربند هم نبستید اینم اتومات یه جریمه ۷۵ دلاریه

راننده می گه: آره. من بسته بودمش ولی وقتی شما به من گفتی بزنم کنار بازش کردم تا بتونم مدارکمو از جیب پشتم دربیارم

زنش می گه: نه عزیزم تو خودت خوب می دونی که کمربندت بسته نبود. تو هیچ وقت موقع رانندگی کمربند نمی بندی

افسر که شروع می کنه به نوشتن جریمه سوم مرد رو می کنه به زنش و با فریاد منفجر می شه:چرا لطفا خفه نمی شی؟

افسر به زن نگاه می کنه و می گه: خانوم همسرتون همیشه با شما اینطوری صحبت می کنه ؟

(عاشق این قسمتشم ……..)

  زن: فقط وقتی مسته




برچسب ها : نوشته طنز , داستان , داستان های کوتاه , داستان های انگلیسی ترجمه شده , داستان کمدی , داستان کوتاه , داستان کوتاه طنز , داستان بامزه , داستان باحال , داستان ته خنده , داستان خنده دار , کافه جوان , cafejavan , وبلاگ طنز و سرگرمی , سایت طنز و سرگرمی ,

سلام به همه برو بچه های کافه جوان

چند هفته پیش داشتم تو کتاب خونه محلمون نوشته های در و دیوارو میخوندم که 1مطلب نظرمو جلب کرد.وقتی خوندمش 1 جورایی ازش خوشم اومد و چند روز پیش که دوباره رفته بودم اونجا بازم دیدمشو تصمیم گرفتم اون واسه شما هم بزارم تا شما هم بخونید.

من همیشه از داستان زندگی آدمای پولداری که از صفر شروع کردن و موفق شدن و ساده زیستن خوشم میاد.



 با آقای وارنر بافیت دومین مردثروتمند دنیا NBC  مصاحبه شبكه


 كه مبلغ 31 میلیون دلار به موسسه خیریه بخشیده بود

در اینجا برخی از جلوه های جالب زندگی وی بیان شده:

او اولین سهامش را در 11 سالگی خرید و هم اكنون از اینكه دیر شروع كرده ابراز پشیمانی می نماید

او هنوز در همان خانه كوچك 3 اتاق خوابه واقع در مركز شهر اوماها زندگی می كند كه 50 سال قبل پس از ازدواج آنرا خرید. او می گوید هر آنچه كه نیازمند آن می باشد، درآن خانه وجود دارد. خانه اش فاقد هرگونه دیوار یا حصاری می باشد.

او همواره خودش اتومبیل شخصی خود را می راند و هیچ راننده یا محافظ شخصی ندارد.

او هرگز بوسیله جت شخصی سفر نمی كند هرچند كه مالك بزرگترین شركت جت شخصی دنیا می باشد.

شركت وی به نام بركشایر هات وی، مشتمل بر 63 شركت می باشد. او هرساله تنها یك نامه به مدیران اجرائی این شركتها می نویسد و اهداف آن سال را به ایشان ابلاغ می نماید. او هرگز جلسات یا مكالمات تلفنی را بر مبنای یك شیوه قاعده مند برگزار نمی نماید. او به مدیران اجرائی خود 2 اصل آموخته است

اصل اول: هرگز ذره ای از پول سهامداران خود را هدر ندهید

اصل دوم: اصل اول را فراموش نكنید

تنها 5 سال پیش بود كه بیل گیتس، ثروتمندترین مرد دنیا، او را برای اولین بار ملاقات نمود. بیل گیتس فكر نمی كرد وجه مشتركی با وارنر بافیت داشته باشد. به همین دلیل او ملاقاتش را تنها برای نیم ساعت برنامه ریزی نموده بود. اما هنگامی كه بیل گیتس او را ملاقات نمود، ملاقات آنها به مدت 10 ساعت به طول انجامید و بیل گیتس یكی از شیفتگان وارنر بافیت شده بود.

وارنر بافیت نه با خودش تلفن همراه حمل می كند و نه كامپیوتری بر روی میزكارش دارد. توصیه اش به جوانان اینست كه:

از كارتهای اعتباری دوری نموده و به خود متكی بوده و بخاطر داشته باشند كه:

الف) پول انسان را نمی سازد، بلكه انسان است كه پول را ساخته

ب) تا حد امكان ساده زندگی كنید.

ج) آنچه كه دیگران می گویند انجام ندهید. تنها به آنها گوش فرا دهید و فقط آن چیزی را انجام دهید كه احساس خوبی را به شما عرضه می كند.

د) بدنبال ماركهای معروف نباشد. آن چیزهائی را بپوشید كه به شما احساس راحتی دست میدهد

ه) پول خود را بخاطر چیزهای غیر ضروری هدر ندهید. تنها بخاطر چیزهائی خرج كنید كه واقعا به آنها نیاز دارید.

و) نكته آخر اینكه، این زندگی شماست. چرا به دیگران این فرصت را می دهید

كه برای زندگیتان تعیین تكلیف نمایند؟


برچسب ها : کافه جوان , کتاب خونه , داستان , پولدار , آدمای پولدار , آدم پولدار , ساده زیستن , مصاحبهNBC , NBC , وارنر بافیت , دومین مردثروتمند دنیا , دلار , سهام , ازدواج , شهر اوماها , اتومبیل , محافظ شخصی , جت , جت شخصی , بركشایر هات وی , بیل گیتس , ثروتمندترین مرد دنیا , تلفن همراه , جوانان , كارتهای اعتباری , پول ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,
سلام به همه برو بچه های کافه. واقعیتشو بخواید خیلی وقته که پستم آمادس ولی چون وب شلوغ بود نذاشتمش.
داستانی که براتون نوشتم روی من تاثیر زیادی داشت.واسه همینم واسه شما تایپش کردم،شاید شما هم بتونید ازش 1 نتیجه ای بگیرید. به هر حال من نظر خودم آخرش نوشتم.منتظر نظرای شما عزیزان هم هستم.
و حالا داستان...

جری مدیر یک رستوران است
او همیشه در حالت روحی خوبی به سر میبرد
هنگامی که کسی از او سوال میکند که چگونه این روحیه را حفظ میکند،او معمولا جواب میدهد:"اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو میشدم"
وقتی که اون محل کارش تغییر میده بیشتر پیشخدمتا هم کارشون ترک میکنن،تا بتونن با اون از رستورانی به رستوران دیگه همکاری داشته باشن،چون جری ذاتا یک فرد روحیه دهندس.
اگه کارمندی 1روز بدی داشته باشه،جری همیشه هست تا به اون بگه که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کنه.
مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی منو تحریک کرد، بنابراین یه روز به سراغ اون رفتم و پرسیدم:"من نمیفهمم! هیچ کس نمیتونه همیشه آدم مثبتی باشه.تو چطور این کارو میکنی؟"
جری گفت: "هر روز که از خواب بیدار میشم به خودم میگم،امروز دو انتخاب دارم. میتونم در حالت روحی خوبی باشم یا میتونم حالت روحی بد انتخاب کنم.من همیشه حالت روحی خوب انتخاب میکنم. هر وقت که اتفاق بدی رخ میده میتونم انتخاب کنم که نقش قربانی رو بازی کنم یا انتخاب کنم که از اون رویداد درس بگیرم.هر وقت کسی برای شکایت پیشم میاد،انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم ویا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم."
من گفتم: "اما این کار همیشه به این سادگی نیست"
جری گفت: " همینطور است.کل زندگی انتخاب کردن است.وقتی شما هم موضوعات اضافی ودست وپا گیرو کنار میذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیریه.شما میتونید انتخاب کنید که چطوری به موقعیت ها واکنش نشون بدید.شما انتخاب میکنید که افراد چطوری حالت روحی شمارو تحت تاثیر قرار بدن.شما انتخاب میکنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید.این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید."
چند سال بعد...
من آگاه شدم که جری تصادفا کاری کرده که تو صنعت رستوران داری هرگز نباید انجام داد.
اون در پشتی رستوران باز گذاشته بود.و صبح روز بعد او با سه سارق روبه رو میشه.
سارقا اون مجبور میکنن در گاوصندوق باز کنه.جری هم وقتی داشته در را باز میکرده به علت عصبی شدن دستش میلرزه و تعادلش از دست میده،دزدا هم وحشت کرده و به اون شلیک کردند.
خوشبختانه جری را سریعا پیدا کردند وبه بیمارستان رسوندن.
بعد از 18 ساعت جراحی هفته ها مراقبت های ویزه جری از بیمارستان ترخیص شد.
من جری را 6 ماه بعد از اون جریان دیدم.
وقتی از او پرسیدم هنگامی که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چی میگذشت؟
جواب داد:"اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید در پشتی را می بستم.بعد هنگامی که انها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم،به خاطر اوردم که دو انتخاب دارم.میتوانم انتخاب کنم که بمیرم یا زنده بمانم من انتخاب کردم که زنده بمانم."
پرسیدم: نترسیده بودی؟
جری ادامه داد:"کادر پزشکی عالی بودند.آنها مرتبا به من میگفتند که خوب خواهم شد.اما وقتی مرا به سمت اتاق عمل میبردند و من در چهره دکتر ها وپرستار ها وضعیت را می دیدم ،واقعا ترسیده بودم.من از چشمان انها می خواندم<این مرد مردنی است> میدانستم که باید کاری کنم."
پرسیدم چیکار کردی؟
جری ادامه داد:"خوب، انجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من می پرسید ایا به چیزی حساسیت دارم یا نه"من پاسخ دادم بله. دکتر ها همه دست از کار کشیدند ومنتظر ادامه پاسخ من شدند.یک نفس عمیق کشیدم و پاسخ دادم"گلوله" در حالی که آنها میخندیدند گفتم:من انتخاب کردم که زنده بمانم.لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها.
به لطف مهارت دکترا و به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش جری زنده ماند.
من از اون یاد گرفتم که:
هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید،یا از اون متنفر باشید.
طرز فکر تنها چیزیه که واقعا مال شماست و هیچکس نمیتواند آن را کنترل کند ویا از شما بگیرد.بنابر این اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده تر میشوند.



برچسب ها : داستان , رستوران , جری , جراحی , در پشتی , سارق , ادم مثبت , وحشت , شلیک , بیمارستان , انتخاب , پزشکی , کادر پزشکی , اتاق عمل , لذت ببرید , مهارت , طرز فکر , تاثیر , گلادیاتور , کافه جوان , gladiator , اعتماد به نفس ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,
داستانی که در ادامه مطلب میخونید رو دوست عزیزمون  سامان برامون فرستاده
شما هم میتونید مطالب خودتونو برای ما بفرستین تا تو بخش مهمان کافه منتشر کنیم



برچسب ها : داستان , داستان زیبا , داستان عاشقانه , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , مهمان کافه جوان , داستان اونجوری , داستان خفن , مهمان کافه ,
دسته بندی : کافه داستان , مهمان کافه ,

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا




برچسب ها : داستان های عشقانه , داستان های جالب , کافه جوان , داستان ,
دسته بندی : کافه داستان ,

دیروز از میدون هفت تیر سوار یه تاکسی شدم تا میدون ولی عصر .میدون که رسیدیم به راننده گفتم : چقدر بدم خدمتتون؟ گفت : 400 تومن. گفتم: داداش 400 تومن؟ این که دو قدم راه بیشتر نبود. گفت: داداش اینجوری قدم بر داری که خشتکت پاره میشه.نمیدونستم بخندم یا عصبانی شم.

کارامو که انجام دادم برگشتم خونه .در رو که باز کردم آبجیم عین عجل معلق پرید جلوم ...  جااا خوردم اون شکلی دیدمش .   گفتم: خودتی آبجی؟  گفت : آره تعجب کردی؟ یعنی رنگ موهام اینقدر خوجل شده؟  گفتم: خب ورپریده صبر می‌کردی چند سال دیگه خودش سفید می‌شد دیگه !!! .یعنی اون چک پولی که دیروز از من گرفتی رو دادی موهاتو سفید کردی؟!!!!آبجی جوش آورد و با دلخوری گفت: هولمز تو به دودی میگی سفید؟!!! اصلا تو فرق موهای نقره‌ای٬ یخی٬ برفی٬ صدفی٬ شیری٬ نباتی٬ استخونی٬ کاهی٬ کرم رو تشخیص میدی؟!! واقعاً از نظر تو همه‌ی اینا سفید هستن؟!!! دیدم خیلی کفریه گفتم : بیا جلوتر ببینم . آهان الان که دقت می کنم میبینم این رنگه دودیه چقدر هم بهت میاااد.

شب سر میز شام   قضیه ی تاکسیو واسه بابا تعریف کردم. آبجیم نخود هر آش شد و پرید وسط حرفم که : کجای کاری داداش بعد از قضیه ی یارانه ها همه چی گرون شده. نه که دست تو جیبت نمیکنی خبر نداری .  گفتم چرت نگو .مثلا  کجا بایدخرج میکردم که نکردم؟  ورپریده گفت: یه کفش صورتیه خفن دیدم پاشنه اش شش سانتیه خیلی خوشگله میخریش برام؟ گفتم: نه ولی صبر کن سر برج شاید خریدم . گفتش کدوم برج. گفتم: میلاد هههههههه . بابام گفت: راست میگه آبجیت همه چی سرسام آور گرون شده. یاد قدیما بخیر شاید باورتون نشه ولی من بچه بودم مامان بزرگتون یه اسکناس ده تومنی میزاشت کف دستم و منو میفرستاد خرید خونه کنم. وقتی بر میگشتم دو سه کیلو سیب و پرتقال دستم بود . یه شونه تخم مرغ .نیم کیلو پسته و یه عالمه چیپس و پفک و هله هوله تازه یه چیزی هم اضافه میموند واسه تو جیبیم.دیگه مگه ممکنه اون روزا برگرده .نه محاله...
. آبجیم
پرید وسط که : آره  بابایی دیگه نمیشه از این کارا کرد. آخه این روزا دیگه حتی تو مغازه های کوچیکم دوربین مدار بسته گذاشتن .


برچسب ها : شرلوک , هولمز , یارانه , داستان , داستان خانوادگی , برج میلاد , کرایه تاکسی , کرایه گران , برج , پول , فقیر , بدبخت , رنگ مو , سفید , موی سفید , مو , پشم ,
دسته بندی : کافه طنز ,

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : «در کیسه ها چه داری». او می گوید (( شن )) .

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا.....
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.





برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان این , داستان اون , داستان قاچاقچی , داستان سندمن , سندمن و قاچاقچی , سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
آخرین مطالب
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] (تعداد کل صفحات:3)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت