کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :




برچسب ها : داستان , جملات عاشقانه , داستان عاشقانه ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,

سلام به شما عزیزان

 

امروز میخوام یکم از کلاسام براتون بگم.

 

عاغا(سندی دقیقا منظورم همونه!)جانم برایتان فک بزند که که ما یک خواجه(معلم) تاریخ معاصر داریم که کلا طول و عرضش یکسان میباشد! یعنی حضرت طرف همش یه ربع قد ندارندی. ولی تا دلتان بخواهد زبون دارندی. صبحدم اولین روز که بر سر کلاس آمده بود، با بیانی شیوا شروع کرد به چرت و پرت ایراد کردن تا مارا ترسانندی که سر کلاسش اذیت نکنیم همه عمر(حرف مفت نپرونیم) میگفت:در زمانهای قدیم قورباغه ای نون میپزید. ای وای بر من! اشتپ بر زبانم جاری گشت. میگفت در زمانهای قدیم که بچه بودیم به کلاس کاراته رفته و کاراته کار بودمی. بقیه اش را از زبان خود حضرتش مستضعف شوید:

 

بچه که بودم چند سال کاراته کار میکردم تا اینکه یه بار یه ضربه زدم به یه نفر خونریزی داخلی  کرد!(حرف مفت میفرماید) بعدش مربیمون گفت تو ضرباتت خیلی قویه و برا بچه ها ضرر داره!(چرت میگوید شماها باور نکنیند!!!!!!) و بدین ترتیب منو انداخت بیرون. بعد از اون من میرفتم باغمون و به درختا مشت و لگد میپروندم.( طرف بروسلی تشریف داشته!به ارواح سرگردان درون اندرونیتان قسم راست مینالد!) بعد ما همینطور بزرگ شدیم و چون من مشتام قوی بود منو مسابقه راه نمیدادن. و من هیچوقت نتونستم یه مسابقه درست و حسابی بدم.

 

ولیکن چون طول و عرض و ارتفاع بنده از همه بچه ها طویل تر و عریض تر و مرتفع تر بوده و بنده حقیر و سراپا تقصیر از همه ایشان هم بیشتر چرت و پرت بر زبان جاری میکنم، مرا مورد عنایت قرار داده و به سمت خویشتن هجوم آورده و مشت زدن توان کرد!(یعنی تا میتونست بهم مشت زد) خویشتن چون از همان ابتدای امر خنده ای تا توانم کرد( روده بر شدم از خنده) اصلا حسی از ضربات و هجمات این خواجه بروسلی الملک نداشته و حتی میزانی اشک از ازدیاد خنده بر دیدگانم نشسته بود و نمیتوانستم روی ماهش را نظاره گردم! ولیکن این حضرت والا چون دیدندی که تکهایش اثر ندارد و بنده پاتکهایش را از قبل زده ام همه عمر، با یک تبسم زشت و کریه بیان کرد که شوخی ایراد میفرمودیه!

 

بنده هم درحالی که خنده هایم را فرو میبلعیدم فرمودم:یا شیخ این بازو چه توانم کرد؟؟(چجوری بازوم مث تو بشه؟)حضرت والا بادی به غبغبه انداخت و فرمود: ایا گروه به هیکل من نگاهی اندازید، میان این دو برادر جدایی اندازید! بازهم ای وای من! این دیالوگ شمر تو تعزیه بود! ایشان فرومود: ایا گروه به هیکل من نگاهی اندازید، میان من و خود جدایی اندازید. شما هیچگاه به تناسب این هیکل نخواهید رسید. من سالیان اندی(نه گوگوش) برای این بدن خون جگر همی خورد. و اینجا بود که مریدان حضرت هیکل یقه ها جر داده و از ایشان التماس داشتند که یا شیخ راز را بنال! و بدین ترتیب این خواجه بروسلی الملک خود را گرفت و رودل کرد و راز را با خود به مرضخانه(دقت کنید که مرضخانه درسته نه مریضخانه) برد!

 

جلسه بعد که با جناب شیخ دیداری همی داشتیم از ایشان سوالی همی خواهش کردیم. ایشان در جواب فرمود: نادان!عقل این سطل آشغال از تو بیشتر میبودندی! که همانا با این گفته شیخ جملگی مریدان در افق نهان گشتند! جلسه بعدی که به دیدار حضرتش مشتمز شدیم، ایشان را از شدت خشم همچون لبو دیدندی! پرسیدیم: یا حضرت، مرگ خودت بگو تورا چه شده؟؟بگو تا خودم برم پدرش را از اون جایش بیرون کشیده و تیتاپت را برایت بستانم. حضرت با دیدن ما جملگی متوحش گردید و با حرکاتی کروکودیل گونه فرمود: چه شخصی بر درب اوتول(اتوموبیل)بنده حک کرده نادان؟؟ بگویم پدر پدر پدر پدر پدر پدر سوخته اش را دراورند؟؟ و همانگونه به درب دفتر رجعت فرموده و مدیره(دقت گردد که مدیر ما مونث بودندی!) را با خود آموده و شرح ماوقع برایش تناول کرد! و بدین ترتیب2نمره دیگر از انضباط کلاس کم گشت و بنده حقیر به احتمال صگ درصد این نمره انضباط را افتادندی!

 

تا پستی دیگر:

بوس بوس

جیش

و لالا!




برچسب ها : تاریخ معاصر , داستان طنز , داستان خنده دار , اس ام اس طنز , اس ام اس عاشقانه , داستان عاشقانه , داستان شیخ و مریدان ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,
داستانی که در ادامه مطلب میخونید رو دوست عزیزمون  سامان برامون فرستاده
شما هم میتونید مطالب خودتونو برای ما بفرستین تا تو بخش مهمان کافه منتشر کنیم



برچسب ها : داستان , داستان زیبا , داستان عاشقانه , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , مهمان کافه جوان , داستان اونجوری , داستان خفن , مهمان کافه ,
دسته بندی : کافه داستان , مهمان کافه ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic