تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

گاهی یک نوشته و متن آنقدر زیبا نوشته می شود که تاثیر آن تا سال ها از ذهن آدم بیرون نمی رود. وقتی نشسته ای پشت صندلی و قلپ قلپ چایی می نوشی و با چشمان بسته دست می کشی روی برگه سفید سوزن زده ای تا شاید بتوانی حس کنی چه نوشته، میبینی که شدی شبیه یکی از شخصیت داستان هایی که تازه خواندی. تو کوری و چایی می نوشی. تو کوری و تلاش می کنی آخرین نامه دوست ناشناست را بخوانی. دوستی که تو تا آخر عمرت هم اورا نخواهی دید. توافقات بین دوستان نامه ای از بین نمی روند. این عهدی بود که هر دو باهم به آن رسیده بودید برای اینکه تا آخر عمر راحت با هم دردل کنید بدون اینکه ترسی از این داشته باشید که روزی، یکدیگر را قضاوت کنید. چه حوصله ای دارد دوستت که می نشیند یک بار سوزن زده های تورا می خواند و یک بار هم نوشته های خودش را سوزن سوزن می کند. راستی دوستت هم کور است. فقط این را به تو نمی گوید. این را از خون نوک انگشت سبابه اش که روی کاغذ خشک شده فهمیدی. هرچند خون را ندیدی. بوی خون را شنیدی.
فکر می کنی تو هم روزی خودت را جای شخصیت داستان من قرار بدهی؟ هرچقدر هم نوشته و متن من آنقدر زیبا نوشته نشده که تاثیر آن تا سال ها از ذهنت بیرون نرود؟ وقتی نشسته ای پشت صندلی وقلپ قلپ چایی می نوشی و با چشمان بسته دست می کشی روی برگه سفید سوزن زده ای تا شاید بتوانی حس کنی چه نوشته؟
می بینی شدی شبیه یکی از شخصیت های داستان من!


دوشنبه 3 دی 95
1:38 بامداد

پی نوشت: متن انگلیسی عنوان:: whos care? just write then shut the fuck up



برچسب ها : داستان نویسی , داستان پست مدرن ,
دسته بندی : کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
سلام
داستان نا تموم زیر من نوشتم. به نظرتون میشه داستان رو چیجوری ادامه داد و چه کشمکش هایی میشه ایجاد کرد.
شما میتونید داستان رو از هرجا که دلتون خواست ادامه بدید...حتی از وسطش.
بعد اینکه اگه دستی بر قلم ندارید هم لزومی نداره حتما داستان بنویسید. ایده هاتون هم برای من کافیه
با تشکر::
**

با بستن در خونه، نصف جملات مادرم رو که میگفت « حسام بیا این یه لقمه رو هم بخور» پشت در گذاشتم و با دهنی پر گفتم مرسی، که البته صدای من هم پشت در موند.

کیفمو روی راه پله گذاشتم و با عجله مشغول بستن بندهای کفشم شدم...که بسته نبسته پشیمون شدم و برای جبران زمان از دست رفته ام کیف رو برداشتم و تصمیم گرفتم بند کفش هارو داخل آسانسور ببندم. آسانسور طبق معمول که آخرین و اولین مسافر هر روزش من بودم،طبقه ما ایستاده بود. دکمه طبقه همکف رو زدم و نشستم به بستن بند کفش هام. به محض حرکت آسانسور منتظر آهنگ ملایم همیشگی بودم که با یه آهنگ ریتمیک تند مواجه شدم. باز هم این آقای حسنی؛مدیر ساختمون، یک چیز جدیدی رو برامون ارمغان آورده، که اینبار تغیر آهنگ آسانسور از تازه ترین ابتکاراتش بود.

بی خیال آهنگ شدم و به ادامه بستن بند کفش هام مشغول شدم که شوفر آسانسور گفت «طبقه دهم....خوش آمدید!»

همونطور که کف آسانسور نشسته بودم، با تعجب سرمو بلند کردم که ببینم این مسافر جدید کیه که این وقت صبح میخواد با من همسفر بشه. در آسانسور باز شد و یه دختر 18-19 ساله با چشمای خواب آلود داشت داخل آسانسور میشد و با دیدن من یهو شوکه شد و یه جیغ ریز کشید و گفت: «یا حسین» و کمی عقب کشید.

من که خودم از جیغ دختره، شوکه شده بودم، از جام بلند شدم و گفتم: «خانوم چته؟ مگه جن دیدی؟ ترسیدم»

-شما ترسیدی؟ رو، رو برم به خدا! خوابیدی کف آسانسور ساعت 5 صبحی انتظار داری چی کار کنم؟

-یجور می گید خوابیدی انگار جا انداختم؟ داشتم بند کفش امو می بستم. حالا بیاید تو درو ببندید، داره سوز میاد،تازه گرم شده بودیم......خخخ... .

که با دیدن چشم غره دختره سریع صدامو جدی کردم و گفتم: « خخخ خیلی ببخشید...دیرم شده»

دختره وارد شد و بغل من ایستاد. آسانسور شروع به حرکت کرد.

زیر چشمی از داخل آینه داشتم قیافه اش رو نگاه میکردم، عصبی به نظر می رسید. نیش ام کجکی باز شده بود. ییهو از تو آینه عصبانی نگاهم کردو من سریع نیش امو بستم و با ریتم آهنگ پخش شده گردن امو تکون میدادم.

به محض باز شدن درب آسانسور دختره با عجله خارج شد و به سمت در خروجی حیاط رفت.

من به سمت پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم.  چون عجله داشتم دیگه منتظر گرم شدن ماشین و یک دقیقه خلاص کار کردن نموندم. وقتی از سر کوچه وارد خیابون اصلی شدم، دختره رو در حالی که خودشو تو ژاکتش جمع کرده بود و منتظر تاکسی بود رو دیدم. تو اون ساعت و سرما، سگ رو میزدی بیرون نمی اومد؛ البته بلا نسبت من که نزده، بیرون بودم. سرعت ماشین رو کم کردم و آروم نزدیکش شدم. با سرعت 10تا از کنارش رد شدم و از تو شیشه در حالی که نیش ام تا بناگوش باز بود باهاش چشم تو چشم کردم و رد شدم. شاید این تبادل نگاه چند ثانیه طول نکشید ولی به اندازه یک سال دل منو شاد کرد. از تو آینه بغل دیدم که داره بهم نگاه میکنه و زیر لب فحش میده.

***




برچسب ها : داستان ناتمام , داستان نویسی , داستان اونجوری , داستان خفن , داستان های اونجوری و خفن , منصور کبیر , داستان کوتاه ,
دسته بندی : کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
از دوستای عزیزم من جمله "مادام" و "Man Dg" که مشتری های ثابتlون هستن و نظر میدن و چه اونایی که نظر نمیدنو فقط میان میخونن و میرن درخواست میکنم در این وانفسای تنهایی...مرا  بیش ازین تنها نگذارید.
حالا این خزعبلی که این آخر گفتم یعنی چی؟؟ هیچی...یعنی اینکه شما دوتا و شما چندتا، دست نوشته...دل نوشته...پا نوشته...شعر...مقاله....صحبت...داستان...آهن آلات...ضایعــــ....ببخشید وبلاگ رو وبلاگ شد. آره اگه چیزی نوشتید برام بفرستید که اینجا بذارم یکم در موردش بحث کنیم و بحرفیم،حوصله مون سر نره. همش که نمیشه من تکی بنویسم.
اون مشتری ثابتا...بله با خودتونم...شما دوتا...انتظار ویژه ای دارم ازتون
در ضمن ایمیل بنده: Mansour.p71@gmail.com
اون 71 هم سال تولدم نیست....سنمه...71 سالم بود که ایمیلو ساختم!
خوب دیگه...امری نیست
برید سریع ایمیل بزنید.




برچسب ها : دعوت به همکاری , دلنوشته , دست نوشته , پا نوشته , کافه جوان , منصور کبیر , داستان نویسی ,
دسته بندی : کافه طنز , مهمان کافه , کافه تنهایی ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت