تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

همونطور که گفته بودم یک داستان دیگه برای مسابقه میهن بلاگ تنظیم کردم به صرف شرکت در گزینش داوری
امیدوارم خوب باشه و بتونم یه جایزه از تو این نویسندگی در بیارم.
هرچند دوستان هم مثل اینکه فهمیدن باید چیکار کنن و متن های قشنگ بین پست های ارسالی دیده میشه.
توکل بر خدا
اینم لینک داستان
برید بخوانید و اینجا نظر بدهید::



برچسب ها : به امید بهترین تغییرها , داستان های منصور کبیر , نویسندگی , داستان های اونجوری , داستان های بهشت و برزخ , داستان اونجوری , داستان خفن ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

به نام تنهاترین تنها


 داستان طناب دار


 _ بنویس....بنویس...بهت میگم بنویس

مثل همیشه، بدون اینکه صحبتی انجام بده، به صورت وکیل خیره شد.

_ ببین عبدلی، بهتره تعریف کنی چه اتفاقی افتاده...تا کی میخوای حرف نزنی؟

این سومین بار بود که از سلول به اتاق بازجویی میاوردمش ولی بدون هیچ نتیجه ای دوباره همون مسیرو برمیگشتیم.

چهره اش روز به روز پیرتر میشد.... ارزش غمش مثل شراب ناب با گذشت زمان بیشتر میشد.

وکیلش با چهره ای ناامید به من نگاه کرد و با اشاره سرش به من فهموند که باید عبدلی رو به سلولش برگردونم.

نزدیک عبدلی شدم و با دستبند دستشو بستم و گفتم «پاشو آقا عبدلی...مثل اینکه این قصه سر دراز داره.»

چند قدم بیشتراز اتاق بازجویی دور نشده بودیم که سکوتو شکست و گفت: « چند روزی بود که بهش شک پیدا کرده بودم، خیلی کم حرف شده بود. هرچقدر بهش میگفتم موضوع چیه؟ ولی همیشه با جواب های سربالا،میپیچوند. خیلی دوستش داشتم...اصلا فکر نمیکردم این کارو باهام انجام بده....» 

همونطور که مبهوت حرفاش بودم،گفتم :« آقا عبدلی میخوای اعتراف کنی برگردیم سمت اتاق بازجویی؟ هان؟»

یه لحظه به خودش اومدو گفت: «چی؟! اعتراف چی؟ مگه چیزی گفتم بهت؟»

و بازم سکوت کرد. با این حرفش متوجه شدم که اصلا تو حال خودش نبوده. یک ماهی بود که به جرم قتل همسرش دستگیر شده بود ولی نه شواهد کافی وجود داشت و نه عبدلی منکر قتل همسرش میشد.

بهش نگاه کردم،دیدم به زمین خیره شده ....« 7سال پیش که رفتم خواستگاریش گفت قبلا یکی رو دوست داشته ولی طرف رفته خارج و دیگه برنیمگرده، منم گفتم خوب، عیبی نداره طرف رفته...منم چون دوستش داشتم گفتم فراموشش میکنه....زندگیمون خوب بود...چرا ؟من فکر میکردم که فراموشش کرده...فکر میکردم دوستم داره...چرا اون بی شرف برگشت؟....» دوباره به خودش اومد و به چشمای من نگاه کرد و مثل مورچه ای که هیچ انگیزه ای برای زندگی نداره، به حرکتش ادامه داد.

معلوم بود اصلا متوجه زمان نیست و هرچی تو ذهنش میگذره رو به زبون میاره.

یکی از دوستام که سر صحنه جرم حاضر بودش، قضیه رو اینجوری برام تعریف کرد

«همسایه هاش اول صدای دعوا و دادو فریاد رو از خونه شنیده بودن. بعد یک ساعت صدای گریه های ممتد عبدلی رو میشنون و همین نگرانشون میکنه. بعد چند نفری جمع میشن میرن جلوی در عبدلی اینا ولی وقتی میبینن درو باز نمیکنه ،با صلاح مشورت ، تصمیم میگیرند به پلیس زنگ بزنن. پلیس هم وقتی میرسه، مجبور میشه با زور درو باز کنه و داخل بشن.

وقتی داخل میشن میبینن که عبدلی دراز کش افتاده رو زمین وداره گریه میکنه. جلوشم زنش با یه طناب که به آویز لوستر وصل کرده، خودشو دار زده. خانومش چند قسمت از صورتش کبود شده بود و از بینیش روی زمین خون چکه میکرد. معلوم بود قبل اینکه کشته بشه یا خود کشی کنه،کتک خورده. میگم خودکشی، واسه اینکه بعدا از مسئول پرونده شنیدم که میگفت اصلا روی طناب یا صندلیی که خانومش باهاش خودکشی کرده بود، اصلا اثر انگشتی از عبدلی نبوده.»

همین موضوع پرونده رو نیمه تموم گذاشته بود. ازین موضوع دو ماه گذاشته بود ولی هنوزم که هنوزه پرونده نصفه کاره مونده بود و عبدلی اصلا در این خصوص با وکیلش صحبت نمیکرد.

_ ببین عبدلی، من دیگه خسته شدم، تو رو دیگه نمیدونم. این آخرین جلسه بازجوییته....اگه حرف نزنی احتمال 90 درصد دادگاه حکم قتل برات بنویسه و محکوم به اعدام بشی.

عبدلی که معلوم بود اصلا متوجه کلیت صحبت ها نشده بود سریع گفت «با چی اعدامم میکنن؟»

_ با طناب دار

یک لحظه یه لبخند کوچیکی روی لب های عبدلی نشست که لحظه ای بعد جاشو دوباره به همون غم قدیمی توی چشماش داد.

_ نه خیر...تو خیال نداری واسه زندگیت تلاش کنی....منم هرچقدر زور بزنم نتیجه نمیده. سرباز ببرش توی سلولش تا روز دادگاه ببینیم خدا چی میخواد.

با عبدلی توی راهرو ها راه افتادیم که دوباره نا خودآگاه به حرف اومد « یه روز شک کردم که با هم قرار دارند. رفتم بیرون خونه منتظر شدم و تا دم یه کافی شاپ تعقیبش کردم. بعد از نیم ساعت حرف زدن به سمت خونه برگشتن. حتما میخواستن با هم کارشونو تموم کنن. اصلا پای رفتن به خونه رو نداشتم... اصلا جرات اینو نداشتم که برم بالا...همش میترسیدم نتونم خودمو کنترل کنم. یک ساعت با خودم کلنجار رفتم که متوجه شدم اون آشغال، از خونه خارج شد. به سرعت وارد خونه شدم. داشت آروم گریه میکرد و لباساشو میپوشید . وقتی منو دید ترسید...به مِن ومِن افتاد...داد زدم که همه چیو میدونم و بدون مقدمه بهش حمله کردم... شروع کردم به زدنش.... خون به مغزم اصلا نمیرسید... زیر دست و پام بود که گفت « مجبور بودم علی....میفهمی...مجبور بودم... قبل از ازدواجمون ازم فیلم داشت...تهدیدم کرد.... به خدا خیلی دوست دارم علی...میترسیدم بهت بگم....میترسیدم دیگه دوستم نداشته باشی.....میترسیدم زندگیمون از هم بپاشه....بهم گفت فقط همین یه باره بعدش فیلمو پاک میکنه....»

عبدلی در حالی که قطره ای اشک از گوشه چشمش جاری بود ادامه داد « کاش بهم میگفت...ای کاش قبل اونکار بهم میگفت...گفتم « اگه قبل این موضوع بهم میگفتی کمکت میکردم و هیچوقت ازت دل نمیکندم ولی الان دیگه دیره.....دیگه دوستت ندارم..... »

 شکستنشو دیدم. رفتم تو اتاقممونو درو از پشت بستم. اومد پشت درو آروم گفت «علی منو ببخش....ببخش که حریممونو خراب کردم.... » بعد نیم ساعت دیدم که ازت صدایی نمیاد. اومدم بیرون...چیزی که نباید میشد، شده بود...من کشتمت...منم باید مثل تو خودمو دار بزنم...... »

و میون گریه هاش شروع به خندیدن کرد.

پایان 

27 فروردین 93




برچسب ها : داستان طناب دار -- نوشته منصور کبیر , داستان طناب دار , داستان های منصور کبیر , منصور کبیر , سایت کافه جوان , داستان جدید منصور کبیر , داستان های خفن و اونجوری ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
یه داستان کوتاه جدید از خودم
امیدوارم خوشتون بیاد

داستان پونز
روزهای آخر فروردین بود و بچه ها هنوز تو حال و هوای تعطیلات عید بودند. کمتر به درس و مشق توجه میکردیم.
بیشترین کتک ها و اردنگی ها تو همین روها زده میشد. بچه به خاطر هوای مطبوع بهاری که معروف شده بود به فصل جفت گیری، عمیقا تو خواب و رویا بودند. پشت لب هامون کم و بیش یه کرکی دراومده بود. بعضی از بچه ها هم که تو خونه آزادی بیشتری داشتن، به همون کرک هم رحم نمیکردن و با تیغ به قصد بوکسوباد کردن مورچه روی صورت چندباری بالا پایین میکشیدن، که بعضا دیده میشد به دلیل عدم تجربه، چندتا جای زخم هم روی صورتشون میذاشتن.
سوم راهنمایی؛ اوج سن بلوغ، سال آخری بودن،حس بزرگ پنداری ، شرارت محض و در کنار اینها برای کسایی که کمی به درس توجه داشتن "امتحان نمونه دولتی" بود.
از همون اول سال بعضی از معلم ها که کمی احساس وظیفه میکردن، تو گوشمون یاسین میخوندن ولی کو گوش شنوا؟!
آقای رضایی که معلم دینی بود و به اصطلاح خودش نگران آینده ما ، شروع به نطق کردن کرد.مثل همیشه همچون منبردوستان بروی منبرش  نشسته و داد سخن رو آغاز کرد:
"بچه ها، شما سال آخر هستید، همونطور که میدونید یه آزمون تستی برای ورود به مدرسه نمونه دولتی دارید. مطمئن باشید اگه بتونید تو این مدرسه قبول بشید،بار خودتونو از الان واسه.....رجبی اینقدر وول نخور صاف بشین،مگه زیرت پونز گذاشتن؟.....اه ...چی میگفتم؟"
بچه های دو ردیف اول که با دقت به کلمات خارج شده از زبان رضایی گوش میدادن و هر لحظه میترسیدن نکنه آقای رضایی سکته بزنه و اینها بار خود را نبسته، ناکام بمونند، در جواب سوال سریع گفتند "آقا داشتید میگفتید بار خودمونو از الان واسه...."
رضایی با نگاهی غرور آفرین به بچه های ردیف اول ادامه داد " بله میگفتم...میتونید بار خودتونو از الان واسه  دانشگاه ببندید" و معلم ارجمند ما  ارشادهایش را در عرض یک ساعت برای ما روضه وار خوند.
 
                                                                                 *****
شیفت صبح برای دوره ابتدایی و شیفت عصر برای دوره راهنمایی بود. کلاسی که برای ما سومی ها اختصاص داده بودند، صبح ها برای اولی ها بود. به خاطر همین درو دیوار کلاس با نقاشی ها و کاردستی های کودکانه با پونز به دیوار نصب شده بود.
درباره موارد استفاده از این پونز ها در بیشتر مواقع توسط دانش آموز هارو رو توضیح نمیدهم. همینقدر بدونید که کسی جون سالم یا بهتر بگویم ما تحت سالم از دست این پونز ها بدر نکره بود. همه حداقل مزه یکبار سوزش ناگهانی و غیر منتظره رو چشیده بودیم.
داستان اصلی به زمانی بر میگرده که ما بعد از تعطیلی در مدرسه میموندیم و برای نمونه دولتی درس میخوندیم. 
یک بار نمیدونم این شیطان فلان فلان شده، از کجا به جلد من رسوخ کرد که من و یار شفیقم حدود 5-6 تا از پونز هارو زیر روکش پلاستیکی صندلی معلم جاساز کردیم. به طوری که اصلا مشخص نبود. وقتی از مدرسه خارج میشدیم از درگاه خداوند برای اون خانم معلم ابتدایی طلب صبر کردیم. 
اینقدر شرور بودیم که حسرت این رو میخوردیم که ای کاش لحظه موعود شاهد ماجرا میبودیم ولی اصلا امکان پذیر نبود.
ظهر فردای این موضوع، اولین چیزی که در مدرسه نظر من رو به خودش جلب کرد صندلی شکسته ای بود که در راهرو رها کرده بودن . نوک های تیز پونز به طرز وحشت آوری از زیر روکش خارج شده بود.

پایان

پ.ن:
دوستان گلم ازونجایی که من چند روز دیگه عازم سفرم و احتمالا تا آخر عید نباشم، پس جلو جلو به همتون عیدو تبریک میگم و امیدوارم سال خوب و خوشی رو داشته باشید.
امیدوارم هرچی کم و کاستی تو این سال جاری داشتید تو سال آتی همرو رفع و رجوع کنید.
التماس دعا
یا علی



برچسب ها : داستان پونز --نوشته منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , داستان های کوتاه , داستان های خفن , داستان های کوتاه خفن و باحال , داستان های اونجوری , داستان های طنز اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
با سلام
پس از
داستان های فرشته نجات و طاقت بیار،این سومین داستان منه که البته بر خلاف "طاقت بیار" سعی کردم کوتاه بنویسم.
امیدوارم که مورد پسند قرار بگیره.

*************
تا اطلاع ثانوی موجود نمی باشد



برچسب ها : داستان آرزوی مردن بابام!(نوشته منصور کبیر) , پس از داستان های فرشته نجات و طاقت بیار , سومین داستان منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , بهترین داستان های اینترنتی , داستان های مترو , اتفاقات موجود در مترو ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

لینک قسمت ششم



چشامو که بستم،سیل خاطرات به ذهنم هجوم اورد،سرم از درد در حال منفجر شدن بود.
.
.
.
در حالی دست مینا رو تو دستم گرفته بودم ،گفتم"مینا رفتم با بابات صحبت کردم،میگه خونه واسه خودت داری؟!" در حالی که با دست دیگه ام اشک روی صورت مینارو پاک میکردم گفتم"مینا خیلی باهاش حرف زدم،گفتم میرم سر کار و خونه اجاره میکنم ولی آخرش فقط گفت گمشو بیرون" مینا در حالی که دستمو فشار میداد گفت"منصور من نمی تونم...من نمیخوام با پسر عموی عوضیم ازدواج کنم....منصور تورو خدا یه کاری کن"
اشکای مینا بیشتر شد. واسه اینکه آرومش کنم تو بغلم کشیدمش،سرش رو شونم بود و پیرهنم از اشکاش خیس شد.یکم که گریه کرد،آروم شد،خواستم سرشو بیارم عقب و پیشونیشو ببوسم که دیدم از دماغش داره خون میاد.........
.
.
.
از شدت درد چشمامو به سختی باز کردم،دوباره تو بیمارستان بودم.
چشمامو بستم....
.
.
.
در حالی که روی تخت با مینا دراز کشیده بودم و سر مینا رو سینم بود،به صدای آهنگی که پخش میشد گوش میدادیم...

دارم نابودی عشقمو میبینم....پیش چشمام داره آب میشه میمیره
دیگه دنیا برام غمگینو بی روحه....بدون تو دلم آروم نمیگیره
دارم میبینم از دست رفتن عشقو...دارم مرگ شبو رویا رو میبینم
تو دستای تو بود،نبض منو عشقم...دارم دلتنگی فرداتو میبینم
میتونستی بمونی عاشقم باشی....مثل من،من همیشه عاشقت بودم
تو از بالا منو میدیدی اما من.... من از اعماق ریشه عاشقت بودم
دارم نابودی دنیامو میبینم....آخه عشق منو رویای من بودی
دارم میلرزم از گریه،ازین ماتم.....نفهمیدی همه دنیای من بودی

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و اشکام رو گونه هام ریخت.
در حالی که دستمو روی موهای مینا میکشیدم،پیش خودم گفتم"آخه خدا چرا؟!چرا باید همچین بلایی سر مینا بیاد؟!چرا باید مینا سرطان داشته باشه؟!آخه بدبختی تا کی؟! پس کی میخوای از ما بکشی بیرون؟! پس این شانس که مخواد روی خوششو به ما نشون بده؟!
مینا که متوجه سکوت طولانی مدت من شده بود،سرشو بلند کرد و به چشمای من خیره شد و در حالی که از دماغش خون سرازیر بود،صورتشو نزدیک صورت من کردو....
.
.
.
چشمامو دوباره باز کردم و به پرده آبی ای که از پنجره اتاق بیمارستان آویزون بود خیره شدم.
نسیمی که از پنجره اتاق باعث حرکت پرده میشد،تداعی موج های دریا رو میکرد. دوباره چشمامو بستم....
.
.
.
در حالی که دستامو دور مینا حلقه کرده بودم .دوتایی روی شن های ساحل نشسته بودیم و به موج های دریا خیره شده بودیم، بلکه شاید غمو غصه هامون تو موج ها غرق بشه.
روی موهاش رو بوسیدم و گفتم"مینا من میخوام باهات ازدواج کنم...اصلا واسم مهم نیست که تا کی زنده میمونی...اصلا خدارو چه دیدی،شاید شیمی درمانی هات جواب داد.
مینا هیچ حرفی نمیزد. از وقتی که به اصرار خودش اومده بودیم شمال،ویلای باباش،بیشتر از چند کلمه باهام حرف نزده بود.
مینا دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم فشار داد و گفت"منصور سردمه"
دستمو زیر کمرش گرفتم و  تو بغلم بلندش کردم و در حالی که تو چشمای همدیگه خیره شده بودیم به سمت داخل ویلا بردمش.
کنار شومینه روی فرشچه کوچکی روی زمین گذاشتمش.چند تا هیزم توی شومینه انداختم و کنارش نشستم.
_منصور خیلی دوست دارم...امیدوارم منو به خاطر بدی هایی که در حقت کردم ببخشی. من اصلا نمیخواستم تورو....
دستمو روی لباش گذاشتم و نذاشتم ادامه حرفاشو بگه و سرمو جلو بردمو پیشونیشو بوسیدم و گفتم"مینا تا آخرش پات میمونم، به باباتم گفتم،اونم قبول کرده که بریم محضر...."
اینبار مینا نذاشت حرف من تکمیل بشه و با لباش،سکوتو  رو لبام نشوند......
کنار شومینه از خواب بلند شدم...همه جا تاریک بود و فقط نور شعله های آتیش بود که کمک میکرد اطراف رو ببینم.
مینا کنارم نبود،لباسمو تو اون تاریکی تنم کردم و به سمت کلید چراغ رفتم و روشنش کردم.
خبری از مینا نبود.یه لحظه ترس تموم وجودمو پر کرد.سریع به سمت طبقه بالا رفتم و بلند اسم مینا رو صدا میزدم.....مینا.....مینااا....کجایی؟!
همه اتاق خواب هارو گشتم،خبری از مینا نبود.
به سرم زد که شاید رفته کنار دریا،با سرعت خودمو به طبقه پایین رسوندم و وقتی که خواستم از کنار شومینه رد بشم،متوجه تکه ای کاغذ شدم.
خم شدم و کاغذ رو که تا خورده بود،باز کردم. روی کاغذ که بعضی قسمت هاش خیس شده بود،دست خط زیبای مینا خود نمایی میکرد:

سلام منصورم
فکر میکنم الان که داری این نامه رو میخونی من تو فرودگاه تهران باشم.ساعت 2 شب پرواز دارم. وقتی دکترا تو ایران ازم قطع امید کردن و پدرم برای معالجه ام پیشنهاد کرد که خارج از ایرانو امتحان کنیم،من سریع قبول کردم.نه برای اینکه مداوا بشم...نه...من مطمئنم رفتنی ام...فقط میخواستم از تو دور باشم و نذارم تصمیمی که گرفته بودیو اجرا کنی.نمیخواستم با دیدن قیافه ام بعد از شیمی درمانی،اون مینایی که واست زیبا بود از ذهنت خارج بشه.منصور،جون من،دنبالم نگرد،چون به کسی خبر ندادیم که قراره کدوم کشور بریم.
منصور خیلی دوست دارم....امیدوارم هرجا که باشی خوشبخت بشی

مینا

اشکام نمیذاشت که ببینم ساعت روی دیوار ساعت چندو نشون میده....چشمامو پاک کردم....ساعت 1:30 بود. نیم ساعت وقت داشتم که خودمو برسونم فرودگاه...البته میتونستم روی تاخیر پرواز هم حساب کنم.
به سرعت پشت ماشین نشستم و برای اینکه زودتر برسم،جاده چالوس کمترین مسافتو داشت.
با سرعت 80تا جاده رو پایین میومدم،جاده چالوس تو اون ساعت و اون موقع سال(پاییز) خیلی خلوت بود...توی تاریکی شب به اواسط جاده رسیده بودم که ضبط خود به خود روشن شد و شروع کرد به پخش کردن....

تورو رنجوندم با حرفام....چقدر حس میکنم تنهام
چه احساس بدی دارم......ازین احساس بی زارم
نه نرو،تنهام نذار.......من عاشقتم،دیوونه وار
نه،نه،نه، نرو،تنهام نذار......من عاشقتم،دیوونه وار
چی شد چشماتو رد کردم.......چی شد من با تو بد کردم
نمیدونی،نمیدونم....ولی بدجور پشیمونم
صدامو میشنوی یا نه....صدای خستگی هامو
دلم خیلی واست تنگه...........ببین دستای تنهامو


چشام دیگه هیچ جایی رو نمیدید،به سختی داشتم رانندگی میکردم و اشک هام مانع دیدم شده بود...یه لحظه که چشمامو پاک کردم،متوجه شدم از روبرو دارم به یه پراید نزدیک میشم.برای اینکه به پراید برخورد نکنم،ماشینو به سمت راست منحرف کردم و به تخته سنگی برخورد کردم و سرم به شدت به فرمون ماشین خورد.یه لحظه سرمو بلند کردم و خونی که از سر شکستم میریخت جلوی چشمامو گرفت.......
.
.
.
تق....تق(صدای در).....مهمون نمیخوای هم کددی؟!(هم دهاتی!) دیدی گفتم اینقد نگو صغیر صغیر! آخرشم شدی منصور صغیر! همونی که خودت میخواستی!!حالام عین این سرطانیا خوابیدی رو تخت کچی؟! اون سرم چیه زدی به دستت؟! سرت واسچی عمامه گذاشتی؟! گفتم میری قم آخوند بشیا! گفتی نه! مهندس میشم! گمشو! خانوم پرستار؟! های خانوم پرستاااارر؟! کجایی؟!بیا این سرم رو از دست این صغیر بکن میخوایم ببریم کبیرش کنیم! کجایی؟!
_سیا خفه شو تورو خدا! تو که داری همون جمله هایی که پریروز اومدیو تکرار میکنی!
_ا....تو از کجا فهمیدی؟!خوب حالا! زیاد نمیخواد حساس بشی.بلند شو دیگه مرخصی....!
.
.
.
اوایل اسفند بودو هوا هنوز سردی خودشو به گرمای بهار نداده بود
نشستم جلوی سنگ قبرو بهش خیره شدم.....من کی میام پیشت مینا؟!

هندزفری هارو کردم تو گوشم و playکردم....

طاقت بیار.....طاقت بیار...تو این روزای انتظار
طاقت بیار....طاقت بیار...تو سردی شبای تار
طاقت بیارو قلبتو به دست تنهایی نده......فانوس چشماتو ببند،به این شبای غم زده
روزای خوبو جا نذار،تو سختی های روزگار......به خاطر منم شده،طاقت بیار،طاقت بیار
زمزمه رسیدنت پشت سکوت جاده ها....چندتا قدم مونده فقط،به خاطر خدا بیا
خسته ای کوله بارتو رو شونه های من بذار.........راه زیادی اومدیم،طاقت بیار،طاقت بیار
نگو شکستی،نگو بریدی،منم مثل تو دلم گرفته.....باید بمونی،طاقت بیاری،تو روزگاری که غم گرفته
طاقت بیار،طاقت بیار،تو این روزای انتظار.........طاقت بیار، طاقت بیار،تو سردی شبای تار
لالا، لالا...لالا،لالا...لالا،لالا...لالا،لالا....

و تا روز وصالمان طاقت خواهم آورد.

پایان

دوستای عزیزی که این چند وقته مارو به خاطر داستانمون و تاخیراش تحمل کردن ببخشن.
خیلی سخت بود و این اولین تجربه داستان نویسی بلندم بود و تجربه خاصی در این زمینه نداشتم. ولی با کمک های شما و تمرین و تلاش،حس میکنم به پیشرفت بسزایی رسیدم.
اگر آخر داستان غمناک بود،واقعا شرمنده...ایشالله داستان بعدی یه عروسی مشتی میندازم،دور هم میزنیم و میرقصیم!
با تشکر از همه دوستانی که مارو با همه نواقصمون دوست دارن!
شب همگی خوش!
خدافظی




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال داستان خفن داستان اونجوری سایت اونجوری داستان های لو رفته داستان های خانوادگی منصور کبیر کافه جوان سایت کافه جوان پیربالا سایت طنز و سرگرمی طنز و سرگرمی داستان های باور نکردنی رمان های تازه رمان ایرانی سال 91 بهترین رمان سال 92 رمان برتر سال 2012 داستان های منصور کبیر قسمت ششم داستان طاقت بیار بهترین ها در کافه جوان + درج لینک های مرتبط , منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , کافه جوان , داستان های اونحوری , داستان اونجوری , داستان خفن و مشتی , بهترین رمان سال , داستان طاقت بیار منصور کبیر , قسمت آخر داستان منصور کبیر , قسمت آخر داستان طاقت بیار از منصور کبیر , سایت طنز و سرگرمی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
با سلام
ابتدا جا داره باز هم برای بار چندم به خاطر وقفه ای که افتاد عذر خواهی کنم،هرچند که عذرم موجه ولیکنم بازم شما مشتری هستید و ما خدمتگذار...هرچی که شما بگی ما سعی میکنیم بهش عمل کنیم. این هفته بنده مسافرت بودم و شدیدا سرم شلوغ بود و همینطور دسترسی به نت نداشتم...باور نمیکنید زنگ بزنید 118 بپرسید!
وقتی اومدم با سیل نظرات یکی از دوستان و سیل جواب های یه طرفه سندی مواجه شدم.
من جوابی به نظر های اونا نمیدم و و اونارو میسپارم به خالق حق تعالی،خودش جوابشونو میده.
من دیروز رسیدم و امروز بکوب نشستم قسمت ششم داستانو تکمیل کردم.
امیدوارم مورد رضایتتون واقع بشه.
یا حق
------------------------------------------------------------------------------------------

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

در طول هفته با مینا تلفنی زیاد ارتباط داشتم و در مورد قرار چهار نفرمون با سیا و یاسی صحبت کردم. مینا هم بعد در میون گذاشتن با یاسی جواب اوکی رو داد. پنجشنبه قرار بود که با هم به درکه بریم.
صبح ساعت 6 پاشدم و شروع کردم به حاضر شدن،جلوی آینه خودمو بر انداز کردم.... یه شلوار لی آبی روشن که نه زیاد گشاد بود و نه تنگ،با یه تیشرت سبز فسفری،از وقتی ماجرای پریسا اتفاق افتاده بود موهامو تیغ انداختم و بعد اون بیشتر مواقع موهامو کوتاه نگه میداشتم. ولی نه اونقدری که بگن منصور کچل! کوتاه و تقریبا متوسط....دستی به موهام کشیدم و از خونه بیرون زدم. پرشیای بابایی رو که بیشتر دست من بود روشن کردم و منتظر سیاوش شدم تا بیاد.
ساعت 7:30 قرار بود جلوی در مینا اینا باشیم و ازونجا که فاصله زیادی هم تا درکه نداشت حرکت میکردیم.
نگاهی به ساعت کردم....ساعت 6:40 بود. سیا دیر کرده بود! یه لحظه به خریت خودم لعنت فرستادم که چرا همون 6 زنگ نزدم که چک کنم ببینم سیا بیدار شده یا نه! شماره سیاوش رو گرفتم....با تاخیر و صدای خواب آلود: _ الو بله؟!
_الو و زهرمار! گوسفند تو که هنوز خوابی! مگه قرار نبود 6:30 پایین باشی؟!
_خوب پایینم دیگه!
_پایینی؟!
یه دفعه صدای برخورد چیزی رو  به شیشه عقب شنیدم! برگشتم دیدم سیا با لخندی عاقل اندر سفیه داره منو نیگا میکنه و یه بربری رو تو دستش گرفته و داره اونو سق میزنه!
سیا در حالی که داشت به سمت ماشین میومد: ببین چی گرفتم؟! بسکوییت گرجی!!
_سیا خدا بگم چیکارت کنه!! یه لحظه فکر کردم خواب موندی! صداتم که از قصد خواب آلود کردی بیشتر کرکام ریخت! دهن سرویس....اسم ما ترکا بد رفته...شما فارسا که از ما بیشتر بربری میخورید!
_بابا از ساعت 5 بیدارم! نکه اولین بارمه دارم با دوتا دختر میرم بیرون، یکم هیجان دارم!
_آره جون عمت! من که میدونم تو از ساعت 5 کدوم گوری بودی!
_کدوم گوری بودم؟!!
_منم نمیدونم! جدی کجا بودی؟!
_5و که جو دادم! از ساعت 4:30 بیدارم! بعد نماز دیگه نخوابیدم! نشستم دعا خوندم!
_سیا؟! فحش میخوای؟! آخه ....استغفرالله....! بی خیار! برو در پارکینگو باز کن بریم.
و سیا در حالی که بربری رو به سمت من حواله داد و رفت که در پارکینگو باز کنه گفت:منصورم، خودت که میدونی جواب بی خیار چیه! چیه؟! بی خیار که زندگی نمیشه عجگم!
ماشینو به سمت خونه مینا هدایت کردم،تو مسیر به آهنگ های زد بازی گوش دادیم که وقتی با دخترا باشیم،یکم ضایع بود که زدبازی گوش کنیم! ساعت 7:20 با یه ترمز خیلی نرم ماشینو جلو در پارک کردم.(بر عکس سیا که وحشیانه ترمز میکرد و همیشه با صورت به شیشه میچسبیدیم!)
چشمان سیا که به برج افتاد،سرشو با یه سوت کش دار به سمت بالا و تا نوک برج کشید.
_«منصور دهنتو سرویس!!» خونه مال خودشونه؟! عجب مایه دارایی ان!! کاش اونروز صبح من میرفتم پی خرید کتاب که رو شونه من بیهوش بشه!
_آره...مطمئنا هم زنده میموند اگه تو جای من بودی!
_اون که آره! من اگه جای تو بودم همچین خریتی نمیکردم که برسونمش بیمارستان و واسه خودم دردسر درست کنم.
سکوت کردم و با گوشی مینا تماس گرفتم....
_الو سلام رسیدید؟!
_سلام،آره رسیدیم. بیاید پایین دیگه.
_باشه ما یه 10 دقیقه دیگه پایینیم!
_10 دقیقه دیگه؟! مگه حاضر نشدید؟!
_چرا ولی هنوز تکمیل نشدیم.
سیا که صدای مینا رو شنید،ازونور بلند گفت تکمیل انننننننننه؟!!
به سیا چشم غره رفتم و به صورتی که بتونه لب خونی کنه گفتم:خفه شو سیا! ضایس!
_این صدای آقا سیاوش بود هان؟!
_آره خاک تو اون سر!
_بهش بگو 11دقیقه دیگه خدمتش میرسیم،اونوقت اون جمله ای که گفتنو بهشون حالی میکنیم.
صدای یاسی رو شنیدم که میگفت یه دهنی من ازین پسره سرویس کنم که حالیش بشه!
_اوه،اوه ....سیا بدبخت شدی! خود یاسی خانوم میخواد به خدمتت برسه!
سیا در حالی که داشت میخندید شصتشو به سمت من گرفت!
هم خنده ام گرفته بود،هم عصبانی بودم. برای اینکه مینا صدای خنده ام رو نشنوه،سریع گفتم: خوب ده دقیقه دیگه اینجا باشیدا! خدافظ
_اوکی....فیلا

_عجب خری هستی تو سیا! این چه طرز صحبت کردن تو قراره اوله!
_منصور میدونی که من سر این حاضر شدن دخترا چقد مشکل دارم؟! اون اولا که با نازی دوست شده بودم یک ساعت طول میکشید حاضر شدنش!،سر این موضوع باهاش کلی دعوام میشد.....آخرشم نازی خودشو با من وفق داد و به خاطر اینکه با من بمونه،کلی تلاش کردو اون یک ساعتو به 50 دقیقه رسوند! میبینی چقد خاطرمو میخواد!
_آره میبینم!

بعد 20 دقیقه که منو سیا تقریبا داشت چرتمون میگرفت و چشمون به در بود، در باز شد!
ابتدا یاسی و بعد مینا به دنبال اون از در خارج شدند.یاسی با یه مانتوی سفید و یه شلوار جین آبی کمرنگ و شال آبی رنگ و مینا با یه مانتوی آبی و شلوار مشکی که یه حالت کشی و ورزشی داشت و شال فسفری رنگ به سر بود. تیپ و مدل موهای و آرایش یاسی از دور خیلی تو چشم میزد و برعکس اون مینا،با یه آرایش ساده با زیبایی خدادایش به چشم میومد.
با دیدن یاسی پیش خودم گفتم امروزو خدا بخیر کنه و جای ون گشت ارشاد تو همون درکه بمونیم!
وقتی داشتن به سمت ماشین میومدن ،با مینا چشم تو چشم شدم،یه لبخند قشنگ بهم زد و منم همراه لبخند بهش چشمک زدم.
سیا به آرومی که اونا نشنوند گفت منصور دهنتو سرویس! این یاسیه عجب چیزیه!
_سیا باز تو نگاه ابزاری کردی که؟! آدم باش...هیز بازی در نیار که اینا حساسن...حالا دیگه خفه شو...دارن میرسن.
جمله ام تموم نشده بود که دیدم سیاوش به سرعت از ماشین پیاده شد و در عقب ماشینو باز کرد و با قیافه ای مظلومانه گفت:سلام...بفرمایید یاسی خانوم!
یاسی و مینا با تعجب تشکر کردن و سوار ماشین شدن.
_سلام آقا منصور،خوب هستید؟!
_سلام یاسی خانوم... مرسی،شما بهتری؟!
_تشکر منم خوبم

نسبت به دیدار قبلیمون که تو بیمارستان باهاش داشتم رابطه ام باهاش سردتر بود و طبق تعریفای مینا و جلف بودن و سبک سریای یاسی نمیخواستم زیاد باهاش گرم بگیرم.
سیا سوار ماشین شد و من برگشتم سمت مینا....
_مینا خانوم ما چطوره؟!
مینا با یه حالت خجالت و هیجان گفت:مرسی منصور...خوبم
یه دفعه دیدم یاسی و مینا زل زدن به ما با تعجب مارو نگاه میکنن.
برگشتم سمت سیا و گفتم چته؟! چیه؟! نمیتونیم با gf خودمونم احوال پرسی کنیم؟!
سیا و یاسی بلند زدن زیر خنده و سیا بین خنده هاش گفت:کی گفت احوال پرسی نکنی ولی نمیدونم که....چییییییییز...ول کن،حالا بعدا بهت میگم... و دوباره با یاسی زدن زیر خنده.

منو مینا خوب متوجه شده بودیم سیا و یاسی به چی میخندیدن. به طرز نگاه کردن و لحن صحبت های منو مینا میخندیدن.تو این مدت خیلی بهم وابسته شده بودیم و من به شخصه مینا رو دوست داشتم و کم کم ترس از عاشق شدن به سرم زده بود و تقریبا جس میکردم مینا هم همچین حسی رو نسبت به من داره.
ماشینو به حرکت دراوردم و تا درکه با مسخره بازی ها و کل کل های یاسی و سیا خندیدیم.
یاسی خیلی سریع با سیا عیاق شده بود و خیلی با هم راحت شده بودن. از یه طرف خوشحال بودم که میتونستم  اون دوتا رو با هم تنها بذارم و خودمو مینا با هم جلوتر حرکت کنیم و حرف بزنیم و از طرف دیگه میترسیدم که سیا باز هم کار دستم بده و با یاسی هم داستان شروع کنه و رابطه اشو وسیع تر کنه. اگه همچین اتفاقی میفتاد دیگه نمتونستم تو چشمای نازی نگاه کنم. منی که همیشه سعی میکردم سیا رو از خیانت به یاسی منصرف کنم حالا داشتم مقدمه دوستیشو با یه دختر دیگه محیا میکردم،هر چند ناخواسته بود.
بعد از اتمام حجت با سیا،با مینا ترکشون کردیم و به فاصله 10 متر جلوتر از اونها حرکت میکردیم.
_منصور،نباید یاسی و سیا رو با هم تنها میذاشتیم،زشته.
_نه بابا! زشت چی! در ضمن خودشون میدونن که من چقدر دوست دارم ...
لحظه ای که این جمله رو گفتم دست مینارو گرفته بودم و داشتم کمک میکردم که از صخره ای که سر راهمون قرار داشت بیاد بالا...با بالا اومدن مینا از صخره یه لحظه خیلی بهم نزدیک شده بودیم،تقریبا تو بغل همدیگه بودیم و چشم تو چشم با هم بودیم...تو چشمای آبیش غرق بودم که با صدای خیلی آروم گفت منم دوست دارم منصور و سرشو از شرم پایین انداخت.
دستمو زیر چونه اش گرفتم و به سمت بالا آوردم که دیدم از دماغش خون.....
 
سرم ناگهانی یه تیر خیلی محکم کشید،از درد زیاد یه فریاد کشیدم...چشام پر از اشک شده بود،پرستار با سرعت وارد اتاق شد و سریع با تزریق یه مسکن و آروم کردن من اتاق رو ترک کرد.تازه فهمیدم کجام...تصادف..چالوس...مینا....
تا الان داشتم تو ذهنم خاطراتمو با مینا مرور میکردم که به اینجای خاطره رسیدم سرم به شدت درد گرفت و از حالت خلسه بیرون اومده بودم.مسکن داشت اثر میکرد و کم کم داشت چشام گرم میشد...
ادامه دارد




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال , داستان خفن , داستان اونجوری , سایت اونجوری , داستان های لو رفته , داستان های خانوادگی , منصور کبیر , کافه جوان , سایت کافه جوان , پیربالا , سایت طنز و سرگرمی , طنز و سرگرمی , داستان های باور نکردنی , رمان های تازه , رمان ایرانی سال 91 , بهترین رمان سال 92 , رمان برتر سال 2012 , داستان های منصور کبیر , قسمت ششم داستان طاقت بیار , بهترین ها در کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

تا ساعت 10 با هم صحبت کردیم و بیشتر با هم آشنا شدیم. خصوصیات نزدیک به هم زیاد داشتیم.  بعد از خوردن شام تو یه رستوران معمولی اونو تا دم خونشون همراهی کردم.
جلوی در خونه شون ماشینو پارک کردم. خونه شون یه برج بود که نمای ظاهری زیبایی داشت.
_طبقه چندمید؟!
_طبقه آخر....منصور یه روز باید بیای تا شبا از بالکن تهرانو با هم ببینیم. خیلی قشنگه
_انشالله سر فرصت.....طبقه آخر،چندم میشه اونوقت؟!
_طبقه 21
_اون یکش دیگه چیه؟! یارو چه کرمی داشته ها! 20 طبقه میزد رند میشد دیگه!!
_دیگه نمیدونم! باید از خودش بپرسی. من برم دیگه منصور...خیلی خوش گذشت. بابت امروز خیلی ممنونم...خیلی وقت بود که اینجوری بهم خوش نگذشته بود. مرسی
_خواهش میکنم، به منم خوش گذشت.
_رسیدی باهام تماس بگیر...فعلا خداحافظ
_شبت بخیر
و مینا با کشیدن دستگیره در از ماشین پیاده شد. منتظر شدم که مینا وارد خونه بشه تا حرکت کنم. با حرکت دست مینا، پای منم روی پدال گاز به حرکت در اومد و راه افتادم.
توی مسیر به سمت خونه داشتم به اتفاقاتی که امروز افتاده بود فکر میکردم.
از این رابطه جدید خیلی میترسیدم. همش فکر پریسا و اتفاقاتی که برام افتاده بود جلو چشام بود و میترسیدم اینبار هم به طرز دیگه ای،این رابطه جدید هم خراب بشه!
سر تموم شدن رابطه ام با پریسا خیلی ضربه خورده بودم. میخواستم اینبار یکم عاقلانه تر رفتار کنم و زود به مینا دل نبندم. وقتی چهره مینارو تو ذهنم تصور کردم،کمی ترسیدم....مینا تا الان خوب نشون داده بود و همونطور که گفته بود،به یه شونه محکم نیاز داشت که تکیه بده؛ بدون اینکه از لغزیدنشون بترسه. من هم تقریبا همینو میخواستم،ولی به دلیل اینکه شونه قبلی به جای اینکه نگه ام داره منو انداخته بود،یکم میترسیدم.
وقتی یاد لحظه ای که دست مینا رو گرفته بودم افتادم ناراحت شدم. به نظر خودم یه ذره عجله کرده بودم.چون فکر میکردم که مینا بالا شهر زندگی میکنه،من برای اینکه جلوش کم نیارم یا به عبارتی امل دیده نشم باید دستشو بگیرم ولی بعدا دیدم که مینا اخلاق و رفتارش خیلی نزدیک به قشر ماست و اصلا اخلاق هاش شبیه بیشتر آدمای پولداری که خودشون رو خیلی دست بالا میگیرن و پایبند بودن به سنت ها و مذهب هارو امل بودن میدونن نیست.
این جمله اش رو وقتی که داخل  رستوران بودیمو رو به خاطر اوردم:
منصور اصلا انتظار اینو که تو اولین برخورد دستمو بگیری نداشتم.اولش نمیخواستم بهت دست بدم ولی ازونجایی واسم مهمی، نمیخواستم خاطره بدی از من واست بوجود بیاد و تحقیر بشی.
منم همون لحظه به اشتباهم اعتراف کردم(و مورد قصاص قرار گرفتم:دی).
همینطور تو افکار خودم غوطه ور بودم که متوجه شدم رسیدم جلوی آپارتمان 3 طبقه خودمون. یاد اختلاف طبقاتی خودمون با مینا افتادم! تقریبا این اختلاف 19 طبقه بود!
لبخندی زدمو ماشین به سمت پارکینگ روندم.
تو ماشین نشسته بودم که آهنگ چینه چینه امید جهان داشت پخش میشد!
زنگ زدم به مینا و صدای ضبط ماشینو زیاد کردم.....
_الو
و امید جهان داشت میخوند: چینه چینه دامنت.....تو رو جون مادرت.....اینجوری بیرون نیااااااااااااااا......میدزدنت!
صدای آهنگو کم کردم و به صدای خنده های مینا گوش میدادم....یه لحظه صدای خنده هاش واسم خیلی قشنگ اومد....ساکت بودم و فقط به صدای خنده هاش گوش میدادم.
_منصور بگم خدا چیکارت کنه؟! منصور؟! چرا حرف نمیزنی؟! منصوووووووووووووووووووووووور!(با حالت نگرانی)
_.............جانم؟!
_ تو که منو نصف عمر کردی! چرا یهو ساکت شدی؟!
_داشتم به صدای خنده هات گوش میکردم...خیلی قشنگ بود...مینا دوست دارم همیشه واسم بخندی.
_هوووم....خوب باشه(با یه صدای ضعیف که نشون از خجالت کشیدن میداد)
_مرسی...من رسیدم. شبت خوش مینایی
_شب تو هم پر ستاره
_خدافظی
_خدافظ

داشتم چای میخوردم که گوشیم با یه زنگ کوتاه به صدا در اومد...بدون اینکه به سمت گوشی برم،به طرف در حرکت کردم و باز کردن در با سیاوش که با شوارک و رکابی گل منگلی معروفش جلو در ظاهر شد روبرو شدم.
_به به....چطوری قهرمان؟! عملیات به کجا رسید؟! موفق شدی مینارو خنثی کنی؟!
_سیا خفه شو! ساعت 11 شبه! ضایس! مامان اینا صداتو میشنون دهنم صاف میشه ها!
بابام که صدای سیاوشو شنیده بود گفت: آقا سیاوش بفرما تو یه چایی در خدمت باشیم!
_نوکرم آقا یوزارسیف!(سیا بعد سریال حضرت یوسف، بابامو یوزارسیف صدا میکرد!) الان میام! بدجورم دهنم کف کرده و هوس کردم!
و خواست به طرف داخل بیاد که جلوشو گرفتم و گفتم: هوووووووو کجا؟؟! چایی چیه؟! بیا بریم دم آبسردکن اونجا دهنتو شیرین کن!
_خو باشه! بریم! تو این هوا میچسبه پیاده روی!
_بابا من رفتم بیرون... شما بخوابید من دیر میام .
توی پارک با سیاوش داشتیم قدم میزدیم و سکوت کرده بودیم. خیلی کم پیش میومد که منو سیاوش سکوت میکردیم و حرفی نمیزدیم ولی وقتی سکوت میکردیم،جمفتمون سعی میکردیم نهایت لذت رو ببریم.....
_منصور تعریف کن بینم چیکار کردی؟! به کجا رسیدید؟!
_هووووم....؟! خوب ....تو پارک صحبت کردیمو شبم رفتیم یه رستوران شامو زدیم،بعدشم بردم رسوندمش دم خونشون و الانم که اینجا دارم واسه تو اعتراف میکنم!
_خوب خوب! منظورم اینه که نتیجه چی شد اوسکول؟! اینارو که همه میکنن!
_چیکار میکنن؟!!!
_همه این کارارو دیگه...چی بهش میگن؟!....همین جنگولک بازیا! نتیجه رو بگوووو! جواب داد یا هنوز میخوای عزب اوغلی بمونی؟!
_به کوری چشم تو هم شده آره! قراره یه چند وقت با هم رابطه داشته باشیم...اگه نتیجه داد تمدیدش کنیم!
_منصور خارج از شوخی.....جدی میخوای باهاش رابطه داشته باشی؟! این سری هم مثل اونسری نشه! اونسری 2 ماه طول کشید تا آدم بشی! دهنم صاف شد اونقدر با یه مرده متحرک راه میرفتم!سعی کن اینسری تجربه بشه و زود دل نبندی. اوکی؟!
_نه یادمه...همشون یادمه....امیدوارم اینسری خدا دلش به حالم بسوزه و نذاره اینبارم به بازی گرفته بشم.
_امیدوارم! راستی منصور یه برنامه بریز که هم من این مینای شمارو ببینم،هم این یاسی خودمو ببینم!
_اوهووو! یاسی خودم....! نشاشیده شب درازه!! چه سریع قید مالکیت میزنه تنگش!!
_خوب آخرش که قراره با هم آشنا بشیم!
_باشه حالا بذار ببینم چی میشه...بهش میگم!
_من عاشقتم منصور
و سیا با یه حرکت سریع سر منو گرفت و گوشه لبمو با یه حالت اکراه بوسید! و شروع کرد به دویدن!
_ای گوسفند حالمونو بهم زدی! مگه قرار نبود ازین اوسکول بازیا در نیارِی! یکی ببینه، فکر میکنه ما ازوناشیم!!
_آره مطمئنا همین فکرو میکنه!! اونم منو تو!
و در حالی که جفتمون داشتیم تف میکردیم به پیاده روی خودمون ادامه دادیم.
سیا رو از بچه گی میشناختم،وقتی که 6 سالم بود با هم همسایه شده بودیم.خیلی زود با هم عیاق شده بودیم و بیشتر وقتمونو با هم میگذروندیم.هر جا که میرفتیم،همه به خاطر صمیمیتمون، فکر میکردن با هم برادریم! البته فکرشونم اشتباه نبود. ما از دوتا برادر هم بهم نزدیکتر بودیم. سیا از همون بچه گی سر و گوشش میجنبید، همون موقع که 6 سالمون بود بیشتر دخترارو جمع میکرد دور خودش. منم کنار سیاوش با هم بازی میکردیم.
سیا تا الان که 16 سال ازون وقت میگذره با خیلی ها دوست شده بود ولی با نازی بیشتر از همه رابطه داشت. وقتی نازی اینا 6 سال پیش به آپارتمانمون اومده بود،سیا همون ماه
اول به نازی علاقه مند شده بود و باهاش طرح دوستی ریخته بود.
همیشه بهش میگفتم«سیا تو که نازی رو اینقد دوست داری چرا باز میری با دخترای دیگه دوست میشی؟!»
و جواب همیشگی سیا: آدم باید تو جوونیش تجربه کسب کنه! من نازی رو واسه ازدواج میخوام ولی آدم بدون تجربه که نمیتونه یه زندگی زناشویی رو اداره کنه!
جوابی که هیچوقت منو قانع نکرد!

ادامه دارد




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا , داستان های منصور کبیر , داستان طاقت بیار قسمت پنجم , کافه جوان , سایت کافه جوان , منصور کبیر , داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر , سیاوش و منصور کبیر , منصور کبیر کیست؟ , بهترین رمان سال ,
دسته بندی : کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

با سلام خدمت دوستان

ابتدا جا داره به خاطر تاخیرم در گذاشتن قسمت دوم داستان ازتون عذر بخوام.

امتحان داشتم....امیدوارم دیگه تکرار نشه!

لینک قسمت اول

------------------------------------------------------------------------------------

قسمت دوم:

مثل یه فیلم همه چی تو ذهنم داشت پخش میشد!کنترلی وجود نداشت! دکمه pausei وجود نداشت.دکمه next وجود نداشت. همه چی داشت جلوی چشمام تکرار میشد....

 اوایل آبان بود و داشتم ترم 5 دانشگاهو با تمام فراز و نشیب هاش طی میکردم. تعطیلات آخر هفته رو تصمیم گرفتم در تهران بگذرونم. چهارشنبه ،ساعت 7 صبح تصمیم گرفتم برم انقلاب تا یسری از کتاب های لازم رو بگیرم. از در آپارتمان خارج شدم و رفتم سمت دیگر خیابون تا با تاکسی برم. دور اتوبوس سوار شدن رو خط کشیدم! این موقع صبح که همه بچه های محصل با خط واحد میرن مدرسه و سرو صداشون و نبودن جا دست به دست هم میدادن که با تاکسی تا آزادی برم. بعد از گذشتن چندتا ماشین،یه پراید جلوی پام نگه داشت. جلوی ماشین یه زن نشسته بود و عقب کاملا خالی بود.عقب ماشین جا گرفتم،هندزفری هامو تو گوشم گذاشتم و سعی کردم کمبود خوابمو که تا ساعت 3 شب با چت کردن با دوستان گرفته شد بود، با بستن چشام رفع کنم. آهنگ رو play کردم، سیروان شروع کرد به خوندن......

ساعت 9،یه خیابون،من تنها

یه عالم فکر،نم بارون،چندتا رویا

آدما،تصویر کوتاه،تو خیابون

یخ زده خاطره ها،تو نگاشون

تو پیاده رو انگار تورو میبینم                          چقدر شکل توعه بزار ببینم

رد شدی یا که هنوز همونجا هستی              منو میبینی یا که باز چشماتو بستی......

 همونطور که چشام بسته بود حس کردم که یه نفر کنارم جا گرفت. چشامو باز کردم،یه دختر با لباس فرم مدرسه که مختص دبیرستانی بود کنارم جا گرفت. کمی جابجا شدم تا جا برای مسافر سوم هم باز کنم. دختر بین منو یه پیرزن جا گرفت. دوباره چشمامو بستم و سعی کردم از صدای دلنشین سیروان لذت ببرم. چشمامو بسته بودم که متوجه سنگینی روی شونه ام شدم! چشمامو که باز کردم دیدم دختره سرشو رو شونه من گذاشته و خوابیده! متوجه غضب نگاه پیرزن به دختره شدم! سعی کردم خودمو به بیخیالی بزنم و بذارم ازین خواب بین راهی نهایت لذت رو ببره. با نزدیک شدن به میدون، دو مسافر دیگه از ماشین خارج شدن. دخترک هنوز خواب بود که راننده با یه ترمز محکم سرعت ماشینو کم کرد. به خاطر شدت ترمز سر دختره از رو شونم به روی پاهام افتاد! گفتم الانه که عکس العمل نشون بده و سریع بلند شه ولی در نهایت تعجب من همونجا روی پاهام جا گرفت و تکون نخورد! یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه بازیش گرفته! ولی تو ماشین خیلی ضایست که! شونه شو تکون دادمو صداش کردم....خانووم...خانوم پاشید!

تصمیم گرفتم خودم بلندش کنم.از جفت طرف بازوهاش گرفتم و بلندش کردم! یه لحظه که صورتشو دیدم کرک و پرام ریخت!! صورتش مثل گچ سفید بود! موهاش بهم ریخته از زیر مقنعه اش ریخته بیرون و صحنه ی وحشتناکی رو بهش داده بود!

_آقا این چش شد؟!

راننده تا صدای منو شنید برگشت سمت عقب.دختر رو که دید سریع ماشین رو به گوشه خیابون هدایت کرد!

من دختررو هی تکون میدادم،دیدم توفیر نمیکنه یه سیلی بهش زدم!

یه لحظه دختره شوکه شد و کمی پلکاشو باز کرد.

_خانوم حالت خوبه؟!

_قرص...

_قرص چی؟! مریضی؟! قرصاتو نخوردی؟!

_قرص.....خوردم!

تا راننده این جمله رو شنید،زد تو سر خودش و گفت یا ابولفضل!!

دیدم همینطوری نشسته داره منو نگاه میکنه و داره ذکر میگه!!

_حاجی چیکار میکنی؟! میخوای نماز بخونی؟! ماشین رو روشن کن! این خودکشی کرده...باید ببریمش بیمارستان تا واسمون شر نشده!

راننده سریع ماشین رو روشن کرد و تا 10 دقیقه مارو به نزدیک ترین بیمارستان رسوند.

زیر بغل دختررو گرفتم و از ماشین پیادش کردم! دیدم تا در ماشینو بستم،راننده ماشینو روشن کرد و مثل میشاییل شوماخر رانندگی کرد و فرار کرد!

امروز از دنده عقب بلند شدیم!! تا الانش بدشانسی،پشت بدشانسی! خدا تا شبش بخیر بگذرونه! احتمالا شبو تو بازداشگام!

دختررو با کمک پرستاران به اورژانس منتقل کردیم. روی یه صندلی سرمو تو دستام گرفتم و داشتم فکر میکردم آخه چی شد که اینطوری شد؟!!

پرستار:چی خورده؟!

من:هان؟!

یه زن میانسال با چهره جذاب و گیرا بالای سرم وایستاده بود و این سوال رو ازم پرسید!

_میگم چی خورده؟!

_والله نمیدونم خانوم! خودش که میگفت قرص خورده! حالا جدی جدی قرص خورده؟!

_پ نه پ خودشو دار زده!! باهاش چه نسبتی داری؟!

_هنوز که هیچی ولی یه صحبتایی شده! 50 درصد ما که تکمیله! مونده 50 درصده اونا!

_مثل اینکه حالیت نیست چی شده؟! طرف خودکشی کرده. آقای محترم لطفا نسبتتون بگید؟!

من دیدم بحث جدی شد،کمی خودمو جمو جور کردم گفتم:ببخشید خانوم ولی خودتون سر شوخی رو وا کردید! اوکی....در اصل من هیچ نسبتی با خانوم ندارم،یعنی اصلا نمیشناسمشون! تو تاکسی هم مسیر شدیم که یهو غش کردن افتادن تو دامان ما!

_تو گفتی و من باور کردم! وقتی زنگ زدم پلیس اومد،اونوقت معلوم میشه سر دختر مردم چه بلایی اوردی؟!

من یه لحظه کپ کردم! یه ذره به تته پته افتادمو گفتم: خانوم پرستار عزیز چرا ناراحت میشید؟! بابا،من به جون مادرم این دخترو نمیشناسم! عجب غلطی کردیما! تو این مملکت نمیشه یه کار خیر انجام داد! بعد میگن آدم خیر کم شده....خوب آخه ملت مگه جرات میکنن اینهمه شر و بدبختیرو دنبال خودشون بکشن؟!

داشتم جوسازی میکردم و از قیافه پرستاره معلوم بود که روند خوبی رو پیش رفتم!

_خوبه خوبه....حالا یه چیزم ما بدهکار شدیم به آقا!! خوب اگه راست میگی اون تاکسیه که میگفتی کو؟!

_نیمدونم باور میکنید یا نه ولی از ترسش فرار کرد رفت!!

_میگم دروغ میگی! میگی نه!!

_به پیر،به پیغمبر دروغ نمیگم! بابا بذارید بهوش بیاد از خودش بپرسید!

_از کجا معلوم بهوش بیاد؟!

_چی میگی خانوم؟! اذیت نکن! یعنی چی؟! یعنی ممکنه بمیره؟! واااااااااای! بدبخت شدم رفت که! پس کی بیاد شهادت بده من کاره ای نبودم؟!!

_خوب حالا! اینقده جوش نزن! زنده میمونه! بیا این گوشیشو بگیر زنگ بزن یه آشناش بیاد بیمارستان! زود باش!

اینو گفتو پشتشو به من کرد و رفت!

منم همینطوری زل زده بودم به رفتنشو داشتم به این فکر میکردم که عجب پرستاره باحالیه ها! باید به سیاوش بگم یه دوره مریض شیم بیایم اینجا درمان!!

آیفونو تو دستم سبک سنگین کردم و رفتم تو قسمت contact هاش..... هه چه جالب!! فقط 3تا شماره سیو شده توش بود!! که به  ترتیپ نوشته بود: افسانه(مامان)،بابا، یاسی.

همین؟! کس دیگه ای تو زندگی این بدبخت نیست؟!! خواستم یه چندتا شماره خودم واسش اضافه کنم که گفتم بیخیال! بیدار میشه واسمون شر میشه!!

گفتم بذار مامانو بگیریم ببینیم چی میشه!

شماررو گرفتم.......بوغ خورد! صدامو صاف کردم و خواستم کاملا آروم و شمرده شتری که رو دخترشون خوابیدرو براشون تشریح کنم که زیاد شوکه نشن!

بعد چندتا بوغ.......

_الو سلام مینا....مگه نگفتم تو روز تا ساعت 6 بهم زنگ نزن! کار دارم!

_سلام! ببخشید خانوم....!

_ا مینا تو نیستی؟! ببخشید شما؟! گوشی دختر من دست شما چیکار میکنه؟!

_والله خانوم نمیخواد هول بشید،من با دختر خانومتون همسفر بودم که ایشون حالشون بهم خوردو بنده اوردمشون بیمارستان....اصلا جای نگرانی نیست!

_باشه! حالش چطوره حالا؟!

_خوبه فکر کنم!

_من کار دارم! به باباش زنگ بزن! خودش میاد بیمارستان!!

و بوغ ممتد نشان از قطع کردن تلفن میداد!! من کف کردم مثل جکوزی!! اصلا نپرسید دخترش چرا حالش بد شده؟! اصلا دختری هم داره؟؟! از سیو کردن اسم مامانش معلوم بود چقدر رابطشون خوب بوده!!

رفتم رو شماره بابا! نه حوصله ندارم با این سرو کله بزنم! مثل اینکه اینا خیلی با هم صمیمی هستن! بریم پیش یاسی خانوم بینیم اون چی میگه؟!

شماره یاسی رو گرفتم......آهنگ پیشوازش پخش شد.....

بذار دستاتو تو دستام،همین حالا....تورو میبینمت.....

 _الو مینا؟؟! کجایی دختر؟!

 پرام ریخت!! یه صدای ناز پشت گوشی حرف میزد! موندم چی بگم!!

 الو مینا؟! چرا جواب نمیدی؟! باز اون گوسفند علی رضا اذیتت کرده؟؟! الو....؟!

_الو...

یه لحظه یاسی سکوت کرد.

_الو ببخشید شما؟!

_سلام من منصورم!

_خوب کچی؟! منظورم اینه این گوشی دست شما چیکار میکنه؟!

_آخ ببخشید! صداتون اونقد جذاب بود که نفهمیدم چی شد!!

_شما لطف دارید....ولی نگفتید که مینا کجاست؟!

_والله من با مینا خانوم شما تو تاکسی همسفر بودم که یهو حالشون بد شد و ما اوردیمش بیمارستان!

_واااااااااااااای! نه! چی شده مگه؟! به جون خودم اگه یه مو از سرش کم شه استخوناتو خورد میکنم!

_بابا به من چه!! یکی دیگه خودکشی کرده من باید جواب پس بدم! عجب گیری کردیما؟!

_خوب حالا! الان حالش چطوره؟! کدوم بیمارستانه؟!

_ فعلا که هنوز خبری نیست! فکر کنم خوب باشه! بیمارستان.... (بوغ)

_اوکی اومدم....بوغ ممتد!

 ای بابا اینم که بی خدافظی قطع کرد!!اینا چرا اینجورین؟!

بیخیال! بذار این یاسی بیاد ببینیم چی میشه!

 

ادامه دارد...




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول , داستان *طاقت بیار* , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر , دکمه pause , داستان فرشته نجات , هم کددی؟!(هم دهاتی!) , صغیر , منصور صغیر! , منصور کبیر! , عمامه , سیاوش , سال , جای برادر نداشته , منصور فریب خورده و رها شده , داستان های منصور کبیر , خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next , قسمت contact , افسانه(مامان) , بابا , یاسی , شماره یاسی , پلیس , پرستار مهربون , منصور کبیر , mansour kabir , کافه جوان , cafejavan , کافه جوان بهترین وبلاگ سال , زیباترین داستان های منصور کبیر , آرشیو داستان های منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,

با سلام خدمت دوستان عزیز

بعد داستان فرشته نجات، که مورد استقبال بیشتر دوستان قرار گرفت،تصمیم گرفتم داستان دوم خودمو هم به رشته تحریر در بیارم. همانطور که در ابتدای داستان قبلی توضیح دادم این سری هم داستان من تخیلیه و تا بحال برای من اتفاق نیفته! فقط اسم شخصیت اصلی داستان هم اسم منه!(مثل داستان قبلی)

در ضمن باید اشاره کنم که این داستان نمیدونم چند قسمت میشه ولی سعی میکنم اونقدری نباشه که حوصلتونو سر ببره!

 تق....تق(صدای در).....مهمون نمیخوای هم کددی؟!(هم دهاتی!) دیدی گفتم اینقد نگو صغیر صغیر! آخرشم شدی منصور صغیر! همونی که خودت میخواستی!!حالام عین این سرطانیا خوابیدی رو تخت کچی؟! اون سرم چیه زدی به دستت؟! سرت واسچی عمامه گذاشتی؟! گفتم میری قم آخوند بشیا! گفتی نه! مهندس میشم! گمشو! خانوم پرستار؟! های خانوم پرستاااارر؟! کجایی؟!بیا این سرم رو از دست این صغیر بکن میخوایم ببریم کبیرش کنیم! کجایی؟!

 سیاوش بود که اینقد سروصدا راه انداخته بود! بیمارستانو رو سرش گداشته بود! از 6سالگی با هم بودیم. 16 سال جای برادر نداشته مو پر کرده بود،البته شاید با برادرم اینقد راحت نبودم که با سیاوشم! همونطور که سیاوش گفته بود متوجه باند سرم نشده بودم. سرم توی تصادف شکسته بود!

 _منصور...ابله!! این چه خریتی بود کردی تو پسر؟!! تا تیغ هست چرا ماشین؟!! مگه چاووشی بهت نگفته بود: تیغو میکشم رو رگهام،میپاشه خونم رو عکسات...؟!(با صدای خش دار میخوند که مثلا شبیه محسن بشه) تو چرا از ماشین استفاده کردی که حالا رو تخت بشینی هی قلپ قلپ سرم بریزی تو اون رگت که جاش باید تیغ میکشیدی؟!

 خیلی سعی میکردم بهش توجه نکنم و به پنجره اتاق خیره بشم و به این  فکر کنم که چرا؟! چی شد؟! چرا من؟!....

_هوی منصور فریب خورده و رها شده!هوی...به من نگاه کن!

خندم گرفت! فریب خورده و رها شدرو خوب اومد!

_بر خر مگس معرکه لعنت! سیا تو یه لحظه هم به دندون نگیرا! از وقتی اومدی یریز داری زر میزنی! پسر،شاگرد خودم نبودی شک میکردم تو تربیتت!!

_به...آقا منصور بالاااااا، خره زبون وا کردن!!

_خر عمته! گوسفند کو اون کمپوتت؟!!

_گمشو!! واسه تو تیتاپم زیادیه! اوسکول واسچی با اون سرعت تو جاده چالوس رانندگی میکردی؟!

 یه لحظه یاد مینا افتادم و یه قطره اشک از گوشه چشمم تا روی لبم پایین اومد تا تلخی این زندگی رو بیشتر به من بفهمونه.

 _ا...ا... منصور؟! واسچی گریه میکنی؟! ببخشید...منصوری...جون من گریه نکن. سیا بدبخت شدم رفت! مینا.....

 دیدم سیا تازه گرم شده و نقش بازی کردنش تموم شده و داره خودشو مثل من تخلیه میکنه.

البته من هرچقدر هم گریه میکردم تخلیه نمیشدم ولی چاره ای نداشتم.

سیا اومد تو بغلم دوتایی داشتیم رو شونه های هم  گریه میکردیم.

بعد 10 دقیقه چشمه اشکمون خشک شد.

_سیااا؟!

_قر بده بیا!

_گمشو عوضی! همین الان داشتیم زار زار گریه میکردیم! تو چرا جدی نیستی؟!!

_خو اون مال یه دقیقه پیش بود! الان،الانه! عصر، عصر ارتباطاته!! تو جیک ثانیه همه چی در حال تغییر و تحوله! همین الانش که ما اینجا داریم آبغوره میگیرم،رو اون صد هزار تومنی که تو بانک گذاشتم،کلی بهره اومده و من کلی سود کردم!!

_خوب بابا! نمودی مارو با اون صدهزار تومنت!!.....سیا جدی باش! الان اصلا حال ندارم،سرم درد میکنه!

آره راست میگه! بهتره که آقا سیاوش این مریض مارو یه چند ساعتی تنهاش بذاره تا یکم جون بگیره! پرستار در حالی که داشت این جمله هارو میگفت یه آمپول به سرم من اضافه کرد. بعد با سیاوش از اتاق خارج شدن و منو تنها گذاشتن.

اتاق خالی شد،سکوت اتاقو فرا گرفته بود و آسمون چراغ شب خوابشو روشن کرده بود.

غروب خورشید واقعا قشنگ بود. اونروز شاید خورشید هم فهمیده بود من چه غمی تو دلمه و با نور نارنجی رنگش میخواست با من همدردی کنه.

به قطرات سرم خیره شدم که چکه چکه از داخل شلنگ به درون رگ های غم گرفته من فشار میاورد تا راهی باز کنن تا بلکم حال جسمی من خوب بشه! ولی کاش سرمی هم به رگ های روحی من میزدن، کاش....!

سرم سنگین شده بود و این سنگینی داشت به پلکهام فشار میورد تا اونارو هم زمین گیر کنه. آرامبخشی که پرستار تزریق کرده بود،پیروز شد و من به خواب رفتم .

 همه جا سرسبز بود، شاخه درخت ها سقفی درست کرده بود. سرمو چرخوندم تا دورو و اطرافمو بر انداز کنم که یه آلاچیق وسط اون جنگل توجه منو به خودش جلب کرد. دختری داخل آلاچیق نشسته بود. مه نمیذاشت که خوب تو چهره اش دقیق بشم،کمی جلو رفتم...چقدر قیافش آشناست...ا...مینا....مینا...؟! مینا در حالی که لبخند میزد،برای من دست تکون میداد...به سمت آلاچیق شروع کردم به دویدن....به نزدیکی های آلاچیق که رسیدم ناگهان پام به یه چیز گیر کرد و خودمو توی هوا و زمین دیدم....مینااااااااااااااا...............

 منصور...منصور؟! بیدار شو....منصور بیدار شو....داری خواب میبینی!

سیاوش بود که به شکل یک ریشه درخت منو از هوا به زمین اورده بود و از خواب بیدار کرده بود.

_سلام سیا،کی اومدی؟!

_یه ربعی میشه!

_خوب پ چرا الان بیدارم کردی؟!

_خو آخه اولش مثل این بچه کوچولوها خوابیده بودی،دلم نیومد بیدارت کنم،ولی این آخراش انگار داشتی کابوس میدیدی و همش اسم....

_مینا

_آره،صدا میزدی! گفتم بهتره زیاد هیجانزده نشی!

_بیخیال! مامان اینا کجان؟!

_همه بیرونن،منتظرن شما اجازه صادر کنید،تا تشریف فرما بشن!

_اجازه صادر شد! بگو بیان!

سیاوش رفت دم در و  بلند تو راهرو گفت: خانوم ها و آقایان!!توجه توجه!! منصور کبیر اجازه ملاقات را صادر فرمودن! داخل شوید!

مادرم تا از درب ورودی داخل شد به سمتم دوید و گریه کنان بغلم کرد!

_مادر به فدات، خدا منو مرگ بده

_مامان این چه حرفیه؟! خدا نکنه،من قرار بود بمیرم،تو چرا بمیری؟! مامان گریه نکن تورو خدا!! و ..............

 بعد ازینکه مادرم کمی آروم شد، پدرم و 2تا از خواهرام اومدن حالم رو جویا شدن.

و در آخر خانواده سیاوش جلو اومدن و حالم رو پرسیدن!

خیلی خوشحال بودم که کسی نصیحتم نمیکرد.احتمالا دکتر بهشون گفته بود که زیاد باهام در مورد این موضوع حرف نزنن. و دلیل اینکه شب حادثه فقط سیاوش اومده بود دیدنم هم داستان داشت! یعنی هیچکس حق نداشت بیاد دیدنم ولی سیاوش با ترفند ها و مخ زنی های مداوم،مسئول بخشو راضی کرده بود و اومده بود پیشم!

ساعت ملاقات تموم شد و باز من تنها شدم. ساعت 9 شب بود و من داشتم فکر میکردم،داشتم مرور میکردم،خاطراتمو،مشکلاتمو،اشتباهاتمو و تموم اتفاقایی که تو این چند روزه برام افتاده بود!

 مثل یه فیلم همه چی تو ذهنم داشت پخش میشد!کنترلی وجود نداشت! دکمه pausei وجود نداشت.دکمه next وجود نداشت. همه چی داشت جلوی چشمام تکرار میشد....

ادامه دارد...

قسمت دوم




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول , داستان *طاقت بیار* , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر , دکمه pause , داستان فرشته نجات , هم کددی؟!(هم دهاتی!) , صغیر صغیر , منصور صغیر! , منصور کبیر! , عمامه , سیاوش , سال جای برادر نداشته , منصور فریب خورده و رها شده , داستان های منصور کبیر , خر مگس معرکه , مینا , یه قطره اشک , گمشو عوضی , سیا...قر بده بیا , کافه جوان , داستان های کافه جوان , mansour kabir , cafejavan , وبلاگ کافه جوان , عصر ارتباطات , آسمون چراغ شب خواب , دکمه next ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,

 لینک قسمت اول

سلام خدمت دوستان گل، اینم از قسمت دوم داستان فرشته نجات!

 

 

با یه لبخند شیطانی گفت صبر کن میفهمی....!

همونطور که تو ماشین نشسته بودمو داشتم از گرمای مطبوع بخاری لذت میبردم،منظره های خیابون رو از زیر نگاه سنگین و خمارم میگذروندم! فکر میکنم حدود نیم ساعتی در حال رانندگی بودیم. کم کم وارد کوچه پس کوچه هایی شدیم که نشون میداد داریم به محل مورد نظر خانوم نزدیک میشیم. با مرور زمان من استرس و ترسم کم شد و شروع کردم تو ذهنم خیال پردازی!

این زن با من این وقت شب چیکار داره آخه؟؟! نکنه....نه باو...این همه آدم ریخته تو این شهر!! حالا چرا گیر داده به من؟! نکنه از قیافم خوشش اومده؟!؟! بدبختی قیافه بدی نداشتم ولی زیر اون چرک و کثیفی و اعتیاد چیزی ازش نمونده بود! نمیدونم...خدا بخیر کنه...شاید.......

_هی آقا...هی آقا.....!

_هان؟؟! چی شده؟؟!کسی چیزیش شده؟!

_هیچی..کسی چیزیش نشده...رسیدیم،لطفا پیاده شید!

_اوهوم باشه!

سرمو که بلند کردم تا دستگیره درو بکشم تا باز بشه ناگهان خشکم زد!

جلوی چشمام یه خونه ویلایی چه عرض کنم،قصر پدیدار شد! اینقد تو خیالات خودم غوطه ور بودم که اصلا نفهمیده بودم کی از در حیاط وارد محوطه باغ شده بودیم! از ماشین پیاده شدم و با چشمام اطراف خودمو بررسی کردم و دنبال یه راه در رو برای موقع خطر میگشتم؛در یه محوطه کاملا سنگ فرش بودیم که به حالتی شبیه پارکینگ در اومده بود و تقریبا گنجایش 10تا 15 ماشین رو داشت. انتهای پارکینگ یک مسیر سنگی به رنگ قهوه ای روشن وجود داشت که توسط گلهای زیبایی بر روی چمن ها گاردریل شده بود. مسیر سربالایی را با گذشتن چند پله پشت سر خانوم صورتی پوش طی کردم.

وای باورم نمیشد! این که همون شمس العماره اس! واقعا نمیتونستم چیزی بگم....این ساختمان پشت نگاره دوربین آدم رو وجد میورد،چه برسه به این که با قاب چشم فیلم برداری بشه!

با حیرت مانند بره ای به دنبال چوپان وارد ساختمان شدم. وارد سالن که شدم محو تزیین دیوار شدم.

همه چیز به زیبایی با هم فیت شده بود.(بیشتر ازین توصیف نمیکنم که شاید حوصلتون سر بره!)

_سیما....سیما....؟!!

_هان....؟!! خانوم  با منی؟؟!اسم من که سیما نیست!!

_(خنده)....با تو نبودم! سیما...سیما کجایی پ؟!

سیما:بله خانوم؟! اومدم!

یه زن تقریبا چاق با لباس خدمت کارا وارد سالن اصلی شد.

_سیما مهمونمون رسیدش،غذارو حاظر کردی؟

_بله خانوم حاظره. رو میز غذا چیدمش.

_خوب بفرمایید تا غذارو تو آشپزخونه میل کنید.

 

من با تکون دادن سرم و تعجب فراوون به دنبال اونا سرازیر شدم. تو مسیر سیما هی بر میگشت و با لبخندی تمسخر آمیز منو نگاه میکرد که این حرکت اون ترس و استرس تخلیه شده من رو به جای اولش برگردوند!

وارد آشپزخونه شدیم، با یه صحنه ای روبرو شدم که کم مونده بود سکته رو همونجا بزنم!

روی یه میز دراز پر بود از غذاهای مختلف؛ مرغ سوخاری شده،ماهی،برنج  زعفران پوش ،باقالی پلو،3 نوع سالاد مختلف، و یه خورشتی که توش گوشت هایی رو با استخوان ول داده بودن که فکر کنم ماهیچه های باقالی پلو بود که در انتظار وصال هم بودند!

یه لحظه خیلی ترسیدم! نکنه اینا توش داروی بی هوشی ریخته باشن،بخوان مارو بخوابونن و سر از ته مون جدا کنم! نه اینا منو زنده زنده نصف میکنن...نکه کلیه باید.............

_ آقا مگه نگفتید گشنه اید؟! خوب اینم از غذا! نکنه این غذاهارو دوس ندارید؟!....(پوزخند سیما)....

_چرا...خانوم خیلی گشنمه....دستتون درد نکنه....الان میخورم!

گفتم جهنم...فوقش میمیرم و ازین زندگی نکبت بار راحت میشیم....فقر،اعتیاد،طلاق زنم و دوری دخترم مریم منو خیلی خسته کرده بود.

شروع کردم مثل یه اسب به غذا خوردن که دیدم سیما داره ازم فیلم برداری میکنه!!

تعجب کردم ولی به دلیل خوردن،زیاد بهش توجه نکردم!

_سیما من میرم لباسامو عوض کنم،ایشونم هر وقت غذاشون تموم شد بیارش توی نشیمن و صبر کن تا من بیام. البته فیلم برداری قطع نشه!

_چشم خانوم

 

هان؟!!...چی شد؟؟! لباس عوض کنه؟!! مثل اینکه امشب قراره بجای مرگ یه اتفاقای دیگه ای بیفته!

منی که دوسالی بود روی همسرمو ندیده بودم حالا قراره.......!

نکنه اینا میخوان ازم فیلم بگیرن،تو اینترنت پخش کنن، آبرومو ببرن؟!

از غذا خوردن دست کشیده بودم داشتم واسه خودم فکر میکردم که لحظه دیدار چیکار کنم!

_هی آقا؟! غذاتو خوردی؟؟!بسه دیگه...پاشو بریم!

_بله سیما خانوم دست شما درد نکنه! بریم!

سیما حرکت کرد و من به دنبالش. به نشیمن که رسیدیم سیما اشاره کرد که روی یه مبل بشینم.

 10 دقیقه بود که رو مبل لم داده بودم!البته حق میدادم به خانوم...باید یه تجدید آرایش میکردن...میخواستم به سیما بگم که به خانوم بگن من آرایش خلیجی دوست دارم ولی گفتم بیخیالش کی به کیه! همینشم از سرمون زیادیه! 20 دقیقه ای شده بود .کم کم خماری بر من غلبه کرد بود و کاملا لم داده بودم و داشت چرتم میگرفت!

ناگهان صدای پاشنه های خانوم که داشت پله هارو یکی یکی پایین میومد. یکم زور زدم و خودمو صاف کردم!

خواستم بگم که خانوم بالاخره اومدید؟!بریم؟! که دیدم هنوزم همون لباس ها تنشه!!

_آقا غذاتونو میل کردید؟!!

_بله خانوم دستتون درد نکنه!

_خواهش میکنم!....سینا پسرم بیا پایین کارت دارم! سینا...؟

هان؟!! سینا کیه دگ؟! ای بابا اینا تا مارو سروته نکنن ول کن نیستن! میخواستم کم کم اشهدمو بخونم که........آقا سینا وارد شد!!!

یه پسر بچه 6-7 ساله وارد سالن شد و با دیدن من سریع پشت مادرش قایم شد!!

سکوت کل خونرو فرا گرفته بود....صدای جیک کسی در نمیومد! سینا هر 5ثانیه یه بار عین اوسکولا سرشو از پشت ننش میورد بیرون و با ترس خارج از وصفی منو 1ثانیه ای تماشا میکرد و سریع پشت سنگرش جا میگرفت!

بعد حدود یک دقیقه مادرش گفت: عزیزم سینا جون،نترس بیا این آقارو نگاه کن...خطر نداره،بی آزاره!(انگار داشت یه حیوون اهلی رو برای بچه اش رو نمایی میکرد!)

سینا با ترس و لرز از سنگر خارج شد و با چشمانی از حدقه زده بیرون(به من تیر اندازی کرد) منو تماشا میکرد!

_مامان این چیه؟!

_پسرم این یه فقیره!

_مامان این چرا اینجوریه؟! چرا اینقد کثیفه؟!

_پسرم این آقا بچگیاش درس نخونده و مامانشو اذیت کرده،به خاطر همین اینجوری شده!!!

 

تازه فهمیدم چی شد!! بله من نمونه آزمایشگاهی شده بودم تا فرزند این خانوم با دیدن من بترسه و بشینه درساشو بخونه و مادرشو اذیت نکنه! پ بگو واسه چی از لحظه لحظه های حرکت من فیلم برداری میشد! چون اگه خدایی نکرده، بنده از یاد این بچه بیرون رفتم و آقا سینا مادرشو اذیت کرد، مادر گرامی بدون زحمتی با نشان دادن فیلمی بچه اش رو ساکت کند!

واقعا همچین حرکتی جای تقدیر داشت!

بعد از سوال ها و جواب های مادر و فرزند و به رختخواب رفتن آقا سینا...من نیز به سمت در خروجی هدایت شدم! بعد از آن صحنه با غرور خورد شده ام حرفی از من خارج نشد!

همون شب تصمیم گرفتم که اعتیادمو ترک کنم. فردای همون شب به نزد یکی از فامیل های دورمون که مرد با خدایی بود رفتم و ازش درخواست کردم که کمکم کند تا ترک کنم. حاجی هم با آغوش باز قبول کرد.

بعد از 2 ماه به صورت کامل ترک کردم و توسط کمک همون شخص در یک تولیدی لباس شروع به کار کردم. بعد از 6 ماه به دنبال همسر و دخترم رفتم و با قول و التماس و میانجی گری های بزرگان فامیل همسرم راضی شد تا یک فرصت دیگه به من بده. خیلی سخت بود ولی بالاخره شد و من دوباره در کنار همسر و دختر شیرینم؛مریم زندگی مجدد خودم  رو شروع کردم.

بله دوستان....شاید اون زن فکر میکرد که کارش فقط به نفع خودشه و هرگز فکر نمیکرد شاید روزی فرشته نجات من باشه! البته خودش نه،کارش!!!(پاراگراف آخرشو به عشق بچه ها فیلم هندیش کردم که کسیم شک نکنه!!)

 

پایان

 




برچسب ها : فرشته نجات! , بوغ....بوغ , زایدهذهنمشوشبنده , داستان فرشته نجات , قسمت اول داستان منصور کبیر , قسمت اول داستان فرشته نجات , منصور کبیر داستان مینویسد , داستان های منصور کبیر , ماشین پرادو , به لب های صورتی رنگ , خانوم ترگل ورگل , یه لبخند شیطانی , منصور کبیر فقیر میشود , وسط اتوبان , چله زمستون , تعجب کردم , هم ترسیدم , هم کنجکاو شدم , باندهای قاچاق کلیه و قلب , منصور کبیر , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , cafejavan , weblogecafejavan , بهترین وبلاگ سال , همسر منصور کبیر , قسمت دوم فرشته نجات-نوشته منصور کبیر , قسمت دوم داستان منصور کبیر , دخترم مریم , فیلم برداری از منصور کبیر , شمس العماره , فقر , اعتیاد , طلاق زنم و دوری دخترم ,
مطالب مرتبط : داستان فرشته نجات!(قسمت اول)--نوشته منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,

این داستانی که مینویسم تخیلیه و زایده ذهن مشوش بنده هست. پس لازم نیست اعلام کنم که این اتفاق واسه من نیفتاده!

اسم داستانم فرشته نجات است و شاید تو دو قسمت بنویسمش:

 

بوغ....بوغ.....! یه ماشین سفید 10 قدم جلوتر ایستاد....پشت ماشین به انگلیسی نوشته بود پرادو!

 

حتما آدرس میخواد...حالا چرا من؟!! آدم داغون تر از من این اطراف نبود؟! نزدیک ماشین شدم...یه خانوم  ترگل ورگل راننده ماشین بود...آرایش زیبایی داشت و موهای مش کردشو چتری رو صورتش ریخته بود و یه شال سفید انداخته بود رو اون شراره ها،حدودا 35تا 40 ساله میزد. سعی کردم با اون سرو وضع داغون و لباس های پاره کمتر جلو برم. شیشه ماشین رو پایین کشید و اشاره کرد که نزدیکترشم! قبل ازینکه حرفی بزنه گفتم خانوم آدرس کجارو میخواید؟؟!

به لب های صورتی رنگش کمی زاویه دادو خندید! _آقا از کجا میدونی من آدرس میخوام؟!

_آخه کی با یه آدم فقیری مثل من اونم تو این سرما، وسط اتوبان کاری غیر از آدرس پرسیدن داره؟؟!

_سردتونه؟

_معلوم نیست؟!! با این پیرهن یه لا تو چله زمستون سگ لرزه گرفتم!!

_صبر کن.

از ماشن پیاده شد...کمی تعجب کردم...یعنی میخواد چیکار کنه؟؟! در عقب ماشینو وا کرد با یه پتو اومد سمتم....

_بگیر دورت بپیچ!

_خانوم این پتوعه؟!

_(پ نه پ شلواره،از وسط جر دادم بزرگ دیده بشه!)آره...بپیچ دورت گرم بشی!

کف کردم....هیچی واسه گفتن نداشتم. پیش خودم گفتم شاید ازین مایه داران که هر چند وقت یه بار یه عمل خیرانه انجام میدن! پتورو دور خود پیچیدم،توی اون سوز ،احساس آفتاب گرفتن بهم دست داد! پتو خیلی گرم بود و شایدم من خیلی سردم بود!(اسم پتورم نمیگم تا تبلیغ نشه!)

_گرسنه ای؟!

_آره خانوم...3روزه یه غذای درست درمون نخوردم!

در عقب ماشینو باز کرد و یه پلاستیک روی صندلی ها انداخت و با دست بهم اشاره کرد که رو صندلی بشینم و خودش پشت پشت فرمون نشست.

یه لحظه هم تعجب کردم،هم ترسیدم،هم کنجکاو شدم! نمیدونم تاحالا همچین حالتی بهتون دست داده یا نه ولی حالت خیلی عجیبیه،توصیفش واقعا سخته،باید فقط تجربش کنین. پس بعد خوندن این متن برید کنار اتوبان شاید که واستون اتفاق بیفته!

حاشیه نمیرم.....کنجکاوی و گرسنگی بر دیگر حس هام غلبه کردو سوار شدم. میخواستم ببینم ته این داستان به کجا میرسه.....!

درون ماشین که جا گرفتم ماشین شروع به حرکت کرد...ناگهان درها قفل شد! یه لحظه به گوه خوردن افتادم! گفتم منصور بدبخت شدی رفت...اینا ازین باندها هستن که کلیه و روده های آدمو در میارن میفروشنن! میخواستم بگم خانوم کجا میریم ولی انگار یکی ازون 3تا تاس هایی که از آینه جلوی ماشین آویزون بود و اینور اونور میرفت،تو گلوم گیر کرده بود و از شانس گند من فقط عدد یک میومد! با هزار زحمت تاس رو تف کردم بیرون و گفتم خانوم کجا داریم میریم؟!

از تو آینه من رو نگاه کردو با یه لبخند شیطانی گفت صبر کن میفهمی......!

 

 

بله دوستان صبر کنید میفهمید!

خوب قسمت اول تموم شد! اگه از داستان استقبال شد قسمت دومو واستون میذارم.اگرم نشد بازم قسمت دومو واستون میذارم!



قسمت دوم





برچسب ها : فرشته نجات! , بوغ....بوغ , زایده ذهن مشوش بنده , داستان فرشته نجات , قسمت اول داستان منصور کبیر , قسمت اول داستان فرشته نجات , منصور کبیر داستان مینویسد , داستان های منصور کبیر , ماشین پرادو , به لب های صورتی رنگ , خانوم ترگل ورگل , یه لبخند شیطانی , منصور کبیر فقیر میشود , وسط اتوبان , چله زمستون , تعجب کردم , هم ترسیدم , هم کنجکاو شدم , باندهای قاچاق کلیه و قلب , منصور کبیر , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , cafejavan , webloge cafejavan , بهترین وبلاگ سال , داستان زیبای منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت