تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

باسلام

بالاخره قسمت سوم داستانم تکمیل شد.
ابتدا جا داره به خاطر وقفه ای که افتاد از همه دوستانم عذرخواهی کنم و از همین جا به خاطر صبری که کردن تشکر کنم.
به خاطر اینکه احتمال میدم داستان از یادتون رفته لینک دو قسمت قبلی رو اینجا میذارم تا اگه کسی خواست بره و از ابتدا داستانو دنبال کنه.

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم


 میخوام یه خلاصه کوتاه از دو قسمت قبل براتون اینجا بنویسم تا اگه حوصله خوندن دوباره دو قسمت قبل رو ندارید،کمی کمک کرده باشم.


داستان از جایی شروع شد که من روی تخت بیمارستان بودم و سیاوش اومده بود پیشم و با تیکه هاش منو به خاطر رانندگی بدم در جاده چالوس مورد عنایت قرار داد. این اتفاقات و کابوس های شبم به خاطر اتفاقاتی بود که مینا توش نقش داشت.در آخر قسمت اول من به این موضوع اشاره میکنم که همه چی جلوی چشمام در حال عبوره و مثل یک فیلم، اتفاقاتی که قبلا برام افتاده، داره پخش میشه! وقسمت دوم تمام اتفاقاتی است که قبل از تصادف برام افتاده بود و من دارم برای شما اون شرح میدم(در پاسخ به اظهار نظر ببرخی از دوستانمون که فرموده  بودن قسمت دوم به قسمت اول مربوط نیست!)
تو قسمت دوم من داخل تاکسی با یک دختر که خودکشی کرده مواجه میشم و اونو به بیمارستان میرسونم و اونجا با مشکلاتی روبرو میشم. در ادامه من به دوست مینا(کسی که خودکشی کرده) یاسی اطلاع میدم که رفیق شفیقشون تو بیمارستان هستن و منتظر میشم که خانوم تشریف بیارن!
سعی کردم یه خلاصه کلی بنویسم که زیاد وقت گیر نباشه و با یه نگاه کلی،داستان تقریبا یادتون بیاد.

و حالا قسمت سوم

گفتم تااین شستشوی معده مینا خانوم تموم بشه یه چندتایی آهنگ گوش کنیم تا کمبود آهنگ بدنمون رفع بشه!
به خاطر کمبود خواب چشام کم کم سنگین شد و چرتم گرفت. خوابو بیداری بودم که با تکون های یه نفر از خواب بلند شدم!
چشام هنوز کمی خمار بود و به خوبی باز نمیشد. به طرف کسی که شیرینی خوابو از من سلب کرده بوده چرخیدم و نگاش کردم. خواب و بیداری بودم،شایدم اصلا خواب بودم! یه دختر خوشگل با آرایش غلیظی روبروم نشسته بود و هی دهنشو مثل ماهی بازو بسته میکرد ولی صدایی ازش خارج نمیشد!!
به سرعت هندزفری هارو از گوشم در اوردمو گفتم:بله خانوم بفرمایین؟!
_آقا چه خبرتونه؟! یکم صدای اون آهنگو کم کنید دیگه! دو دقیقه اس دارم صداتون میزنم ولی عکس العملی ازتون ندیدم ،مجبور شدم تکونتون بدم!
_ببخشید! امرتون؟!
_شما همون شخصی هستید که مینارو رسوندید بیمارستان؟!
_بله، چطور مگه؟! چیزیش شده؟! نکنه مرد؟!
_هوووووووی زبونتو گاز بگیر! من یاسیم، دوست مینا
_ا یاسی خانوم شمایید؟! شرمنده دیر متوجه شدم!
_بله اگه اجازه بدید!

اینبار موشکافانه تر یاسی رو برانداز کردم.حدود 25-26سال داشت. موهای بلوندشو به صورت اوریب بروی چشم چپش ریخته بود و شالی فیروزه ای رنگ که تقریبا گیره بالای سرشو بزور مخفی کرده بود روی سرش انداخته بود! مانتویی فسفری رنگ که به علت تنگی،تمام برجستگی های بدنش به صورت کاملا موحش معلوم بود! آستین های مانتوش رو تقریبا تا آرنج بالا داده بود و پوست سفید دستش در کنار دست بند جینگول مینگولی که انداخته بود خیلی تو چشم میزد. توجه هم به سمت شلوارش رفت که جینی بود که از 2-3قسمت پاره شده بود. کتونی سبزی هم تو پاش بود که مارک D&G کنارش برچسب خورده بود!
کلا تیپ خیلی جیغی داشت! خیلی سعی کردم تا بهش خیره نشم ولی واقعا سخت بود و توجه من به اندامش جلب میشد!
یاسی که متوجه نگاه خیره من شده بود با چشم غره ای به من فهموند که زیادی دارم هیز بازی در میارم!
شاید بگم قیافه چندان زیبایی نداشت ولی با آرایش،زیبایی رو برای ساعتی هم که شده بود به خودش نسبت داده بود! ولی با همه این تفاسیر صدای فوق العاده ای داشت.

_ببخشید خودمو معرفی نکردم. منصور هستم.
_آفرین! مینا همه چیو واسم تعریف کرد! گفت که چه غلطی کرده! من با مسئول بخش صحبت کردم. شما دیگه میتونید رفع زحمت کنید!
_ا....مگه بهوش اومدن؟!چه خوب! میتونم بیام ملاقاتشون تا حالی ازشون بپرسم؟!
_کچی بشه؟! نمیخواد!آقا دمت گرم! میتونی دیگه خدافظی کنی!
پرستار خوشکله که داشت مارو تماشا میکرد با تعجب گفت: خوب خانم ایشون به گردن اون دختره حق داره! خیر سرش جونشو نجات داده! بذار بره یه سر بهش بزنه.
_آره! حرف خانوم پرستارو گوش کن! ببین چه سنجیده سخن میرانه!
_ا.. .؟!باشه! بیا برو ببینش! فقط تریپ بابابزرگ بر نداری نصیحتش کنی!
_اوکی! بفرمایید!

یاسی شروع به حرکت کرد و منم پشت سرش با چشمانی کاملا باز داشتم تماشاش میکردم و دنبالش تا به اتاق برسیم.
یاسی در اتاق 103 رو زد و گفت:مینا ملاقاتی داری. وخودش وارد اتاق شد!
من هم پشت بندش با یه یالله رفتم تو. گوشه اتاق یه تخت بود و به موازات اون تلوزیون و یخچال وجود داشت. یه دختر روی تخت پشت به ما خوابیده بود و ملافه ای سفید رو خودش انداخته بود. موهای مشکی بلندش از پشت مقنعه ای که بیمارستان داده بود  روی بالش پخش بود.
_مینا برگرد ببین کی اومده؟!
_یاسی جون اون مادرت بیخیال من شو! اصلا حوصله ندارم! بابامه؟! بگو بره! الان اعصابشو ندارم.
_بابا کیه؟! نه ..فرشته نجاتته!
مینا با سرعت به سمت ما چرخید. تا چشاش به من افتاد گفت برو گمشو بیرون! واسچی نجاتم دادی؟!
_ا...مینا این چه وضع صحبت کردن با کسیه که نجاتت داده؟!
_گوه خورده نجاتم داده! مگه من گفتم بیاد نجاتم بده؟!
من سکوت کرده بودم و داشتم مینارو برای اولین بار با دقت تماشا میکردم.خیلی خوشگل بود. چشمای آبی رنگ،بینی و لبای کوچیک!با اون وضعیت که سرم به دستش بود و آرایش نکرده یه سر و گردن از یاسی زیباتر بود. یعنی اصلا قابل مقایسه نبودن! همه این مشاهده های من در کمتر از 5-6 ثانیه بود و من سریع نسبت به حرف های مینا عکس العمل نشون دادم و گفتم: اوکی! دفعه بعدی نجاتتون نمیدم! امیدوارم سر عقل بیاید. خدافظی!
و با تکون دادن سرم به نشانه تاسف اونجارو ترک کردم! خیلی اعصابم خورد بود.
راهروی بیمارستانو طی کردم تا به درب خروجی برسم. میخواستم از درب خروجی خارج شم که پرستار خوشگله رو سر راهم دیدم.
_چی شد؟!
_پسر شد! اسمشم شما بذار!
پرستاره تا لحن جدی و عصبی منو تو اون جمله دید،تعجب زده فقط داشت منو نگاه میکرد که داشتم بیمارستانو ترک میکردم!
دختره احمق،3-4 ساعت از وقتم زدم،عین اوسکولا  نشستم اینجا نگران خانوم که زنده میمونه یا نه! دختره ....کش....کش.......و دوتا کش!!پتیاره! معلوم نیس چه مرگش بوده که خودکشی کرده بود؟!
داشتم زیر لب غرولند میکردمو به راهم ادامه میدادم...... .

چند روزی ازون اتفاق گذشته بود و کم کم داشت یادم میرفت که چه اتفاقی افتاده بود.البته اگه با مسخره بازی های سیاوش یادم میرفت! مدام بهم تیکه مینداخت و به اوسکولیتم میخندید!

تو تختم دراز کشیده بودم و اسپیکر،آهنگ پرسه سیاوش رو همراه با بارونی که تو خیابون میبارید، پخش میکرد:


بارونو دوست دارم هنوز         چون تورو یادم میاره
حس میکنم پیش منی          وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز         بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم             جا میگیرن روی یه آب

شونه به شونه میرفتیم        من و تو، تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه       چشمای منو خیابون...

درینگ درینگ(صدای sms).... ای بابا! بازم این سیاوشه! حتما بازم کرماش شروع به تولید مثل کردن،نمیتونن یه جا بشینن! گوشی رو برداشتم،دیدم sms از یه شماره ناشناسه، بازش کردم.... سلام میتونم مزاحمتون بشم؟!
ای بابا !!باز کدوم احمقی شانسی شماره گرفته؟! جدیدا تعداد شماره ناشناسی که با هم تماس میگرفتن زیاد شده بودن! از وقتی با پریسا سر قضیه خیانتش بهم زده بودم،مزاحمام زیاد شده بود ولی به هیچ کس راه نمیدادم. سیا 40 هزار تومن پول میخواست بده به خاطر سیم کارتم که بهش بدم ولی من این شماره ایرانسلمو خیلی دوست داشتم و حاظر بودم هر چند وقت یه بار این مزاحمارو هم دک کنم!
_سلام، نه نمیتونید مزاحم  بشید! خدافظی!
یه چند دقیقه بعد
_الان مثلا به خاطر اینکه باهات بد حرف زدم ناراحتی؟!
یعنی چی؟! sms دادم:
_هان؟! کدوم حرف؟! اصلا شما؟!
این دیگه کیه؟! یه لحظه شک کردم که.....(دینگ دینگ)

_به این زودی منو فراموش کردی؟! منم دیگه! کسی که نجاتش دادی.

مینا؟! این دیگه از کجا پیداش شد؟! شمارمو از کجا گیر اورده؟! عجب رویی داره این دختر!
گفتم بذار زنگ بزنم بینم حرف حسابش چیه؟!
بعد چندتا بوق....
_الو سلام
_سلام حالتون خوبه؟!
_حال من زیاد فرقی نمیکنه. همیشه یجوره!
_خوب....این که خوبه! لازم نیست هی تغیر مود بدید و کالری الکی مصرف کنید!
خنده..._حالا منو جا اوردید؟!
_بله به جا اوردیم!! البته کم کم داشتم اشتباهی رو که انجام دادم فراموش میکردم!
_یعنی الان پشیمونید جون منو نجات دادید؟!
_نه من پشیمون که نیستم ولی مثل اینکه شما هستید!
_آره خوب من به خاطر یه سری مشکلات که واسم پیش اومد نتونستم خودمو کنترل کنم و خودکشی کردم! البته الان پشیمونم...ولی نه اونقدر که مطمئن باشم!
_چه خوب!!(یه لحظه به سرم زد که دعوتش کنم بیرون و باهاش کمی حرف بزنم.آخه چهره زیباش هنوزم جلو چشمام بود!) خدارو شکر که الان دیگه به نا امیدی فکر نمیکنید! راستی میخواید بریم پارکی،جایی با هم در موردش صحبت کنیم؟!
_ا....فکر نمیکنی که یکم زوده؟!
_چه زودی؟! خیر سرت من الان ناجیتم! حق ندارم بدونم این دختری که نجاتش دادم واسه چی خودکشی کرده؟!
_نه لازم نیست. دوست ندارم اصلا در این مورد صحبت کنم! البته در مورد قرار بهش فکر میکنم. دیگه بای بای!
_اوکی! خدافظی!

و گوشی رو قطع کرد. این چرا همچین کرد؟! خانوادگی حالت روان پریش دارن! یه لحظه خوب بودا،تا گفتم چرا خودکشی کرده قاطی کرد!
اوکی منتظر میمونیم.....
آهنگ بعدی شروع شد و من همراه سیاوش قمیشی شروع کردم به خوندن:

تو بارون که رفتی،شبم زیرو رو شد                            یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی،دل باغچه پژمرد                              تمام وجودم توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون ،تو کوچه میباره                                دلم غصه داره، دلم بی قراره
نه شب عاشقانست،نه رویا قشنگه                            دلم بی تو خونه،دلم بی تو تنگه...

پسر صدای اون کوفتیو کم کن.....! صدای مامانم بود که میکوبید به در اتاقم!

ادامه دارد

امیدوارم خوشتون اومده باشه....
راستی میلاد منجی دو عالم رو به همه دوستای گل کافه ای تبریک میگم.
عید همتون مبارک!


 



برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم , آرشیو داستان های منصور کبیر , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر , داستان اونجوری , داستان اینجوری , داستان +18 , داستان های جالب , قسمت سوم داستان طاقت بیار , منصور کبیر , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر , کافه طنز ,

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : «در کیسه ها چه داری». او می گوید (( شن )) .

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا.....
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.





برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان این , داستان اون , داستان قاچاقچی , داستان سندمن , سندمن و قاچاقچی , سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
سیگاری گوشه لبش گذاشت و سمت دخترک رفت" 

ــ یه بسته کبریت بده"

ــ شرمنده آقا خیلی وقته دیگه کبریت نمی فروشم"

ــ چه جوری پس خرجیت رو در میاری؟ تحت پوشش کمیته امداد شدی؟

ــ نه به جای کبریت تن فروشی می کنم"

هم فروشش بیشتره هم پولش




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان این , داستان اون , داستان دختر کبریت فروش , داستان سندمن و دختر کبریت فروش , وبلاگ کافه جوان , سندمن , سندمن و دختر کبریت فروش , داستان سندمن , داستان های سندمن , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,

طلبه ها پسر را زیر چشمی نگاه می کردند و به خاطر ظاهرش هرکدام چیزی می گفتند:

ــ نگاهش کن انگار توی پیریز برق خوابیده...

ــ یه مانتو کم داره تا بشه یکی از این خواهرها...

ــ امثال اینا اصلا خدا و پیغمبر حالی شون نمی شه...

پیرمرد مسنی وارد واگن مترو شد"

همه پیرمرد را نگاه می کردند"

در این حین پسر بلند شد و دست پیرمرد را گرفت و او را بر جای خودش نشاند"

و طلبه هایی که خدا و پیغمبر حالی شون می شد فقط تماشا کردند"




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان این , داستان اون , داستان طلبه ها در مترو , داستان طلبه ها و خواهر , داستان طلبه ها و پیرمرد , سندمن , داستان سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد، ابلیس به او گفت: آیا هیچکس می تواند این خوشه انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس با
شیوه مخصوص خودش (
جادوگری و سحر) آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.
پس فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری.
ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اونجوری , داستان اینجوری , داستان اون , داستان این , داستان فرعون , داستان ابلیس , سندمن , داستان سندمن , داستان فرعون و سندمن , فرعون و سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید
از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!
این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که...
برم پای تخته زنگ می‌خورد.
هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.
این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،
اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده
بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت
چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.
بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،
منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!
خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما
و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , داستان موفقیت , داستان من با دختر رئیس دانشگاه , چگونه مدال طلای المپیاد را ببریم؟ , راز های موفقیت , دسته گلی برای معلم , داستان های سندمن , سندمن , sandman , the sandman , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه طنز ,
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند . 
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!' 
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد
 



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اونجوری , داستان اینجوری , سایت اونجوری , سایت اینجوری , سایت خفن , عكس لو رفته , عكس خفن , عكس اونحوری , عكس اینجوری , داستان بهشت و جهنم , روحانی , مكالمه با خدا , وبلاگ كافه جوان , كافه جوان , سندمن , سندمن و روحانی , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
خونه مشغول کار بودم که دخترم بدو بدو اومد پرسید :

دخترم: مامان، تو زنی یا مردی؟

من: زنم دیگه، پس چی ام؟

دخترم: بابا، چی؟ اونم زنه؟

من: نه مامانی، بابا مرده.

دخترم: مامان تو زنی یا مردی؟

من: زنم دیگه پس چی ام؟

دخترم: راست میگی مامان؟

من: آره چطور مگه؟

دخترم: هیچی مامان! دیگه کی زنه؟

من: خاله مریم، خاله آرزو، مامان بزرگ

دخترم: دایی سعید هم زنه؟

من: نه اون مرده!

دخترم: از کجا فهمیدی زنی؟

من: فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام.

دخترم: یعنی از چی؟ از قیافه ات؟

من: از اینکه خوشگلم.




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , سایت اونجوری , مرد , زن , فرق مرد و زن , سندمن , sandman , the sandman , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص، و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد.
ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.
ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد.
صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست.
اما ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند.

قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت:
نمی دانم چه حکمی بکنم !! من هر دو طرف را شنیدم، از یک سو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور ندارند از سوی دیگر مرد می فروشی که به تاثیر دعا باور دارد …




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
  گفته‌اند: بعد از مرگ عبید زاكانی، فرزندانش نقشه گنجی از او یافتند، بی‌اندازه خوشحال شدند كه بالاخره پدرمان میراثی برایمان به جای نهاده است.
فی‌الحال رفتند و طبق نقشه زمین را كندند و جعبه‌ای قفل شده را یافتند. هنگامی كه در آن را گشودند، كاغذی تا شده در آن یافتند. آن را باز كرده این شعر را در آن دیدند كه به خط خود عبید نوشته است:

خدا داند و من دانم و تو هم دانی
كه یك فلوس ندارد عبید زاكانی




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , سایت خفن , سایت اینجوری , سایت اونجوری , عکس , عکس لو رفته , عکس خفن , عکس اینجوری , عکس اونجوری , عبید زاکانی , طنز های عبید زاکانی , داستان طنز , داستان ادبی , نقشه گنج , گنج عبید زاکانی , گنج , سندمن , سندمن و عبید زاکانی , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
چند شب پیش در مطب،منشیم وارد شد و گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را دیدار کند.یک مرد میانسال با لهجه زیاد وارد شد و در حالی که یک ماهی حدوداً ده کیلویی در یک کیسه نایلون بزرگ دستش بود،شروع کرد به تشکر کردند که:من عموی فلانیم،شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و ... هر چه فکر کردم فلان شخص را به یاد نیاوردم،ولی ماهی را از او گرفتم و از او تشکر کردم.شب ماهی را به خانه بردم و تا نصف شب نشستم و آن را تمیز و قطعه قطعه کردم و در فریزر گذاشتم.فردا عصر که وارد مطب شدم،دیدم همان مرد ایستاده و بسیار مضطرب است.تا مرا دید،به طرفم دوید و گفت:آقای دکتر،دستم به دامنت،...ماهی را پس بده.... من باید این ماهی را به فلان دکتر می دادم و اشتباهی آن را به شما دادم.چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمیشناسی؟ من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم،با دستپاچگی گفتم ماهی الان در فریزر خانه است.او هم با ناراحتی گفت:پس پولش را بدهید تا یک ماهی دیگر برای دکتر برادر زاده ام بخرم.من هم با شرمساری تمام هفتاد هزار تومان به او پرداختم.چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهراً آن مرد،یک وانت ماهی به شهر آورده و از این راه همه ی آنها را به آدم های ساده ای مثل من فروخته است


برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اونجوری , داستان اینجوری , داستان های خفن , عکس , عکس خفن , عکس اینجوری , عکس اونجوری , سایت خفن , سایت اینجوری , سایت اونجوری , داستان ماهی فروش , دکتر , مطب , بیمار , منشی , منشی خفن , عکس های منشی , ماهی , فریزر , سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست.
روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به  کلاغ گفت:
ای وای تو اونجایی، می دانم صدای معرکه ای داری!چه شانسی آوردم! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان…
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت: این حرفهای مسخره را رها کن  اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.
روباه گفت: ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم
کلاغ گفت: باز که شروع کردی اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.
روباه دهانش را باز باز کرد. كلاغ گفت: بهتر است چشم ببندی که نفهمی تكه  بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت: بازیه ؟ خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال.
خلاصه ... بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد: بی شعور ، این چی بود
کلاغ گفت: کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد .



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , سایت اینجوری , سایت اونجوری , عکس اینجوری , عکس اونجوری , دخترای اینجوری , دخترای اوجوری , عکس دخترای اینجوری , عکس دخترای اوجوری , روباه و کلاغ , پنیر , داستان روباه و کلاغ , ورژن جدید روباه و کلاغ , داستان های سندمن , سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
آخرین مطالب
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] (تعداد کل صفحات:2)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت