تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلامممممممممم....خوبین؟.. چیه؟؟؟!!! چرا اینطوری نگام می کنید؟!! خب درس دارم.... 4هفته پشت سرهم دارم امتحان میدم هنوزم تموم نشده!!!

این بار یه نوشته متفاوت نوشتم!! موضوعش اجتماعیه... دیگه حوصله هیچ گونه توضیحی ندارم خودتون بخونید دیگه.... اسمشم هست: خواب

-----------------------------------------------

می شنوی؟!!! صدای صاعقه و رعد و برق را می گویم!! مثل اینکه میخواهد چیزی بگوید... می بینی؟!! تگرگ به زمین میخورد،با صدای ظریفی می شکند و به چای آدمیان برخورد میکند تا شاید تلنگری باشد برای آن ها.... این روز ها زمین بیشتر خود را  می تکاند به امید اینکه بتواند با لرزش خود انسان ها را بیدار کند!! اما چه سود؟! چه فایده؟!... این خواب آنقدر سنگین است که حتی هزاران شیپور هم نمیتوانند آن را بشکنند! خواب زیاد انسان ها را دیوانه کرده است!!!... دخترها شده اند پسر و پسرها شده اند دختر!! پسر ابرو برمیدارد و گردنبند می اندازد، دختر صدایش را کلفت می کند و در خیابان ها اخاذی میکند!

کجا رفت آن انسانیت؟!! کجا رفت آن شرف و غیرت؟! با یک خواب به باد فراموشی سپرده شد؟! افسوس.... افسوس و هزاران افسوس....! انسان ها ، انسانیت را با پول مبادله میکنند... پله های ترقی و کمال و منزلت خود را با پول می سازند و با غرور و هیبت از آن بالا می روند...گوش های خود را پر از لالایی پول می کنند و ان را مانند دیواری دورتا دور خود می کشند که مبادا فریاد مظلومی را بشنوند یا ظلم و بی عدالتی را ببینند!!...

واقعا که چه دنیای کثیفیست!!... آن روز انسان ها خدا را به دادگاه فراخواندند و از او تعهد گرفتند که بیشتر از مرز تعیین شده به زمین نزدیک نشود و به جایش آسمان خراش هایشان را تا آسمان برافراشتند!!... یهودیان موسی (ع) را احضار کردند،تورات را به او پس دادند و به جایش کتابی با عنوان"تورات موسی" نوشتند و آن را به جامعه یهودیت عرضه کردند!!.... مسیحیان عیسی (ع) را  از کلیسا ها به بیرون رانده اند و انجا را به محلی برای ایجاد ترس و شکار هیولا و خون آشام و شیطان تبدیل کرده اند!!

خواب عجیبی است نه؟! خوابی که در آن می شود حرف زد،عمل کرد،شنید...خوابی که در ان انسانیت به فروش می رسد، مقدسات به بازی گرفته می شوند،غیرت معنایی ندارد...

دیگر داد و فریاد سودی ندارد... صدا به صدا نمی رسد!! پس ای آسمان، آسوده باش...زجه نزن... گریه نکن! انسان در خواب است... آن هم خوابی عمیق...صدایت را نمی شنود....!! بگذار سال ها در خواب بماند به امید اینکه با صدای لا اله الا الله فردی که قرار است روزی درهایت را به سویش بگشایی، بیدار شود....

                                 آمین

-------------------------------------------------

تموم شد.... خوب بود؟....کوچیک شما پروفسور تمپی هستم!!

اگه به نظرتون جاییش اشکال داشت حتما بگین چون من به شدت انتقاد پذیرم!!! فقط موقع انتقاد مواظب باشید بعدش اینجوری نشید:!!!

خب دیگه عرضی نیست.... چی؟؟!! چی میگی تو؟؟!! اها.... الان شاعر به من گفت که میخواد شعر بگه...با هم گوش جان میسپاریم به شاعر:

هرکجا هستی باش به درک.... پنجره،آب ، هوا، عشق، زمین مال خودت...

اصلا خاک تو سرت!!!

اووووووووووووووه.... چه بی اعصاب!!!

به قول منصور: شباتون پرستاره.... بدروووووووووووووووود




برچسب ها : دست نوشته های تمپتر , ادبی , مقاله بیداری , مقاله ادبی , خواب , عیسی , حضرت عیسی , موسی , حضرت موسی , کلیسا , یهودیت , مسیحیت , مسیحیان , مسیحی , تورات , انسانیت , شرف , غیرت , انسان , داستان انسان , لا اله الا الله , پول , لالایی , پسر , دختر , کافه اجتماعی , کافه جالب انگیز , دادگاه , خدا , آسمان خراش , آسمان , زمین , تگرگ , باران , زلزله , شیپور , گردنبند , غرور , فریاد , دیوار ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی ,

... میبینید؟!!! اینا اشکای منن!!....سلام نکرده باید بگم خدافظ!!! راستش امسال درسام خیلی سنگینه واسه همین باید برم.... و من میرم....البته نه اینکه برمـــــــــــــــا!!! یعنی میرم اما نه اینکه برم!درواقع اگه برم نمیرم!توجه می نمویییییییید؟!! دیر به دیر میام و پست میذارم!!! نگران منم نباشید مواظب خودم خواهم بود!! پسته هم میخورم تقویت شم!! عجب دردی است این درد دوری!! خب دیگه خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید. بعضی ها رو خیلی اذیت کردم از جمله احمد و منصور....همش شوخی بود واسه اینکه دور همی بخندیم یه موقع به دل نگیرید!! 

به قول شاعر که می فرماید:

اگر بار گران بودیم و رفتیم.............. اگر نامهربان بودیم و رفتیم.........

موفق و موید باشید.... خدانگهدار




برچسب ها : ما رفتیم , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , درس , مدرسه , خدافظی , tempter , the tempter ,
دسته بندی : خارج از کافه ,

سلــــــــــــــــــام...چطورین؟! من برگشتم! میدونم خیلی دلتون واسم تنگ شده بود! وااااای اینجا چقدر تغییر کرده!! وقتی اومدم نت که راهو گم کردم! انقدر از این و اون پرسیدم تا بالاخره کافه رو پیدا کردم!! احمد این تویی؟! چرا موهات سفید شده؟!! عصا دستته چرا؟! کمرتم خم شده که! این دنیا چه میکنه با آدم...!! سندی رو ببین... سیبیلش در اومده!! مردی شده واسه خودش! فک کنم یه نفر سومی هم تو این کافه بود...!! اها...منصور! کجاست؟! نگید که...!! خدا بیامرزدش! جوون خوبی بود.

منصور رو ول کنید بریم سراغ عشق و حال خودمون! اینجانب به همراه پدر و مادر گرامی خود به قصد تفریح به سوی اصفهان حرکت نموده و پس از شش روز به دیار خود برگشتم! از وضعیت جاده نپرسید که بنده هیچ گونه اطلاعی ندارم! از اول که رفتم تو ماشین بالشت رو گذاشتم ، خوابیدم! جا تنگ بود ولی به هرحال همونم خوب بود. تنها مواقعی هم که بیدار می شدم توی پمپ بنزین بود. به پمپ بنزین اول که رسیدیم مامانم صدام زد گفت تمپی نمیخوایی بیایی دستشویی؟! گفتم نه. پمپ بنزین دوم: مامان: تمی دستشویی؟ من: نه!! پمپ بنزین سوم:مامان: دستشویی؟ من: نه!! مامان: پاشو گم شو برو دستشویی دیگه! اعصاب واسه آدم نمیذاره. (این روزا دستشویی رفتن هم زور شده!) خلاصه با هزارجور بدبختی ما رو پرت کرد اون تو! شب رسیدیم اصفهان. از شانس گند ما 6-5 تا از رفیقای بابا اصفهانی ان! قرار بود  فقط خونه یکی از دوستای بابام بریم. خلاصه رفتیم خونشون و یه استقبال گرمی از ما کردن که نگو! خانمش شربت اورد تارف کرد دیدم شربتش سبزه! یه چیزای باریک و دراز سبز رنگی هم روش بود! از رنگ و مدلش خیلی خوشم اومد با اشتیاق یه لیوان برداشتم. همین که یه قطره خوردم حالم به هم خورد! یکی نیس بهش بگه آخه کسی خیارسبز رو هم میکنه شربت؟! خیار سبز رو با سکنجه بین مخلوط کرده یه چی در اومده حالا میخواد به خورد ما بده! یه دست پختی هم داشت که نگو! فقط جای سندی خالی بود!! خوب بود که از رستوران هم غذا گرفته بودن وگرنه باید گرسنه میخوابیدیم! انقدر دلم به حال شوهرش سوخت! چی میخوره بدبخت!! خلاصه شب رو اونجا خوابیدیم و فرداش زدیم به دل بازار. انقدر همه چی خریدم دلتون بسوزه!! ظهر هم رفتیم رستوران بعدشم بازار بعدشم رستوران بعدشم لالا!! خلاصه ما با این دو شب کاری نداریم و اما روز سوم! یکی دیگه از رفیقای بابام خبر دار شده بود که اومدیم اصفهان. زنگ زد به گوشی ددی  انقدر اصرار کرد که بساطتون رو جمع کنید و بیایید اینجا. ما هم قبول کردیم. اصلا حال نداشتم. به زور وسایلامو گذاشتم توی ساک!! وقتی رفتیم اونجا چهارتا چش در اوردم فقط نیگای دور و ورم کردم! بابا اگه اینا به من میگفتن که یارو خرپوله نمیدونه پولاشو چه جوری خرج کنه که زود تر از همه سوار ماشین میشدم! یه ویلا اجاره کرده بود خارج از شهر، کنار زاینده رود! وقتی از تو حیاطش رد میشدی بالا سرت انگور اویزوون بود. صاحب ویلا گفته بود انگورا رو نچینید توی باغچه هم نرید. همین که از در رفت بیرون بابام دستاشو قلاب کرد رفیق بابام رفت بالا چندتا انگور چید! منم دیدم خرتو خره پریدم تو باغچه افتادم به جون زال زالکا! خلاصه روز و شب جوجه کباب خوردیم! کم کم داشتم تبدیل می شدم به جوجه. بعد از چند روز هم ما رو برد خونه خودش. عجب خونه ای بود! سه طبقه بود یه طبقه ش خالی بود داد دست ما. چه سالنی داشت! وقتی میرفتی دست شوییش که دیگه دلت نمیومد بیایی بیرون! بعدشم رفتیم باغ گل ها. یه یارویی رو دیدم موهاش زرررررد خودشم سفییید!! حس شیشمم گفت خارجیه طرف! به مامانم چسبیده بودم بذار برم بهش بگم Hello  !! پشت سرش راه می رفتم یهو گوشیش زنگ خورد. گوشی رو ورداشت گفت الو سلام خوبی؟!!! ( عجب دور و زمونه ای شده! یارو تهرانی بود ما رو باش فکر کردیم خارجیه داشتیم واسش تلو تلو میخوردیم!)

واسه همتونم گز اوردم. واسه منصور هم اورده بودم منتهی الان دیگه خدا بیامرزدش دیگه!!! مال منصور رو بین خودمون تقسیم میکنیم! به قول شاعر که می فرماید:

 ای همه وجود من........ ای کسی که پا گذاشتی رو قلب من

ای کسی که در رو بستی به روی من........ درو باز کن!

                   دستم مونده لای در!!

دلتون شاد و لباتون خندون....




برچسب ها : هیج جا خونه خود ادم نمیشه! , اصفهان , سفر به اصفهان , منصور , احمد , سندمن , سیبیل , عصا , پیری , دیار , بالشت , خواب , پمپ بنزین , دست شویی , سفرنامه , سفرنامه اصفهان , طنز در سفرنامه , سفرنامه طنز , شربت , خیار سبز , سکنجه بین , رستوران , بازار , خرید , ساک , خرپول , ویلا , زاینده رود , ویلای زاینده رود , حیاط , انگور , زال زالک , باغچه , سالن , باغ گل ها , خارجی , گز , شاعر , قلب , دست , خاطره , خاطره در سفرنامه , جدیدترین مطالب طنز , مطالب جالب , مطالب خواندنی , دست نوشته های کافه جوان , کافه جالب انگیز , سایت کافه جوان , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , tempter , cafejavan.ir , the tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

سلام خدمت گوگور مگوری های خودم!!

چیه؟چرا اینطوری نگام میکنید؟! این قیافه ی من نشان دهنده ی شوقیه که واسه مدرسه دارم! به من بنگرید! اصلا انرژی مثبت در من موج میزنه!! سیل نبردتون!! بچه ها اینم قیافه منصوره ببینید چه ذوقی واسه دانشگاه داره:....اوا منصور؟! بیدار شو برو دفتر باربی و مداد دارا و سارا بخر واسه دانشگات!منصور:... الان شما شاهد ذوق فراوانی در منصور بودید!!!... میریم سراغ سندمن ، مرد شنی!!... من الان جلو در اتاقشم! مطمئنم الان با خوشحالی داره کتابای دانشگاشو جلد میگیره تا واسه روز اول دانشگاه حاضر باشه!!...خب دستگیره در رو میگیرم و باز میکنم....سندی؟! اوا سندی کجایی؟! فک کنم جلد کم اورده رفته بخره. تازه میخواد کیف و کفش نو هم بخره!...اوفـــــــــــــــــ چقدر هوا گرمه! پنجره ها رو باز کنم...بچه ها این پایینو نگاه کنید. سندمن جان داره با رفیقاش فوتبال بازی میکنه!! به به... چه اشتیاقی داره این سندمن !!بیخیال...میریم پیش احمد بینیم داره چه میکنه!!... آورین اورین... احمد داری کتاب میخونی؟!! من میدونستم...میدونستم که داری خودتو واسه دانشگاه آماده میکنی!!رفقا ببیند از الان داره کتابا رو جلو جلو میخونه که بشه رتبه اول کلاس!! مامانت بهت افتخار میکنه!! حالا ببینم کتاب چی میخونی؟؟؟....سفیدبرفی و هفت کوتوله!!!....حالا اینم خوبه از هیچی که بهتره!

منم خیلی اشتیاق دارم واسه مدرسه!!

  ساعت 8شب بود. ناگهان صدای زنگ در به گوش رسید. یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟! در رو که باز کردم دیدم بابامه. یه پلاستیک داد دستم گفت بگیرش. بالاخره انتظارت به پایان رسید! بعدشم رفت. بدو بدو رفتم تو اتاق، همش فکر میکردم یعنی چی توشه!! شکلاته؟! لباسه؟!... با ترس و لرز پلاستیک رو باز کردم...یهو بغض گلوم رو گرفت!! رنگم پرید!! دستام سست شد!! کتابای مدرسه بود! یه گوشه عین جنازه افتادم و دونه دونه کتابا رو آوردم بیرون و به حجمشون نگاه کردم. سرگیجه گرفتم! این اموزش و پرورش هم نقطه ضعف من دستش اومده ها! میدونه دین و زندگی تو مغزم نمیره. واسه همین هرسال حجمشو بیشتر میکنه. ما خانواده تن با دین و زندگی مشکل داریم!!

با خالم اینا رفته بودیم باغ تا حال و هوا عوض کنیم. کنار پریسا دختر خالم نشستم و شروع کردیم به آواز خوندن! بعدشم فقط یه کوچولو غیبت کردیم! خواستم حال و هوا رو عوض کنم گفتم خب.... دیگه چه خبر؟!! وسایل مدرسه تو آماده کردی؟... یهو عین سگ پرید بهم!! گفتم چته؟! هار شدی؟!... گفت حالا بعد از مدت ها اومدیم باغ تفریح کنیم. میخوایی همه چی رو خراب کنی؟! حال آدمو به هم میزنی با این حرفات! گفتم مگه مدرسه چشه؟! این بار دستشو بلند کرد با همون ناخناش چنگ زد به دستم!! سه تا یادگاری رو دستم گذاشت گفت اگه ادامه بدی دهنتو سرویس میکنم!! منم که اعصابم خراب شد 9تا جای چنگ رو بر روی دست هایش به رسم یادبود برجای گذاشتم!!

رفتم پیش اون دختر خاله که نامزد داره کنارش نشستم. گفتم خب...از کی باید بری داشنگاه؟! آخـــــــی همسر گرامیت رو هم باید ول کنی بری!! دستاشو مشت کرد یکی کوبید تو بازوم گفت خفه میشی یا خفت کنم؟!( ماشالله دختر خاله های بنده هرکدوم از یکی دیگه پیشرفته ترن!!)

با خوشحالی دارم میام پیش مامانم میگم مامان مامان... آرزو پیام داد که فردا شب فقط دخترعموها مجردی بریم پارک صفا سیتی! برم؟...گفت برو. بعد نشستیم هی از این در و اون در حرف زدیم...بعد از 20 مین داره میگه مانتوت رو اتو زدی؟! آماده ست؟ گفتم واسه فردا شب؟ اون مانتو آبیه رو می پوشم. گفت نه.... مانتو شلوار مدرسه تو میگم!! چن دیقه تو شوک بودم بعدش گفتم نخیر!! پا شدم رفتم تو اتاقم.( مامانا کلا میزنن هوا رو طوفانی میکنن!)

خواهرم اومده خونمون رفتم کنارش نشستم باهاش حرف میزنم. بهم گفت امروز چندمه؟ گفتم یازدهم. گفت 20 روز دیگه چندم میشه؟!!( آخه خواهر من، یهو بگو میخوام برم رو اعصابت خودتو خلاص کن دیگه!!)

ساعت 10:30 صبح از خواب پریدم! وحشت کرده بودم اساسی! خواب دیدم که رفتم مدرسه ولی کیفمو یادم رفته با خودم ببرم! بدون اجازه معلم از سرجام بلند شدم پریدم بیرون کلاس تا کیفمو بیارم! وقتی برگشتم تو کلاس دیدم معلم با یه ماژیک قرمز یه منفی گنده که از شیش فرسخی به چشم میخورد جلو اسمم گذاشته!!

آخه چرا این کارو با من میکنید؟! چرا میرید رو اعصابم؟! از جون من چی میخوایید؟! به قول منصور طاقت بیار!!! طاقت بیار!!

و به قول شاعر که می فرماید(شاعر این بار شعر نیمایی می فرماید)

                      بیا به آرامش فکر کنیم، به زیبایی، به عشق

                               به بهشت،به درک، به جهنم،

                                    به تو چه،به من چه

                                    برو اعصاب ندارم!!!

مثل اینکه حال شاعر هم خرابه!!!

کیفتون پر از کتاب و دستتون پر از مداد!! گودلاک!!

 




برچسب ها : بازهم زنگ مدرسه , زنگ مدرسه , شاعر , مدرسه , اول مهر , دخترخاله , طاقت بیار , منصور , سندمن , نامزد , طنز در مدرسه , طنز مدرسه , کتاب , سرگیجه , خواهر , خواب , کیف , ناخن , چنگ , فوتبال , دست نوشته های تمپتر , نوشته های تمپتر , باغ , بغض , شکلات , لباس , طنز , جدیدترین مطالب طنز , مطالب طنز , شیش فرسخ , مانتو , اتو , دانشگاه , دارا و سارا , باربی , دفتر باربی , cafejavan.ir , the tempter , tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

سلام به بازدیدکننده های عزیز....امروز به طرز عجیبی حالم از حالت طبیعیش بهتره....چون بعد از مدت ها انتظار بالاخره امتحانام تموم شد.امتحانام رو بسیارخوب دادم(اینو گفتم واسه اونی که نگران نمره ام بود)من با یه برنامه ریزی خوب تونستم در امتحانا موفق شم....این پایین یه برنامه ریزی عالی واسه اونایی که الان دارن امتحان میدن نوشتم....قابل توجه پشت کنکوریا و دانشگاهیا!!! بهتون توصیه میکنم مو به مو این برنامه رو اجرا کنید.

الان صبحه و امتحانتو دادی و برگشتی خونه.یه سوال برام پیش اومد:حال داری الان درس بخونی؟!!!نه خدا وکیلی حال و حوصله داری؟!ول کن بابا....برو هنزفری رو بزن تو گوشت حالشو ببر.بعد از یه ساعت هم هنزفری رو در آر و بخواب.به مامی بگو واسه ناهار بیدارت کنه!!ظهر بیدار میشی ناهارتو میخوری و میری تو اتاقت.تا اینجا افتاد؟!!!خب حالا کتابتو باز میکنی.میدونم.....حسی رو که داری درک میکنم....نمیتونی بخونی درسته؟!! عب نداره....بیخیال بابا....مطمئن شو مامان بابات خوابیدن بعد یا برو تو اینترنت چت کن یا  کنترل ماهواره رو بگیر دستت هی شبکه عوض کن!! در این حین واسه اینکه از حال نری برو تو کمد تنقلات بگرد و چیپس و پفک وردار بخور....!!پنج دیقه مونده به بیدار شدن مامی همه چی رو خاموش میکنی،آثار جرم رو پاک میکنی و میری تو اتاقت کتابو دس میگیری!!بعد مامی میاد تو اتاق میگه بسه دیگه.....چقد میخونی!! انقد به چشمات فشار وارد نکن بچه!! اگه اون قدر حرفه ای باشی(مثل من)خودتو به بی حالی و ضعف میزنی بعد اگه گفتی مامی چه میکنه؟!!خودم میگم:میره دور یخچال واست میوه پوست میکنه،پسته واست مغز میکنه و میاره تا تو بخوری. همین که آورد یهو نپری از دستش برداریا!!! اول اینو میگی:نه مامان...من باید بخونم.....باید بخونم.....میخوام رتبه اول کلاس شم!!! بعد مامانت دلش به حالت میسوزه و ظرف پر از خوراکی رو اونجا میذاره و خودش میره....حالا موقع پرشه!! خیز بر میداری و میپری سمت خوراکی ها!!وقتی خوردی کتابو دس میگیری ولی الان وقتش نیس که بخونی....وقته اینه که بری اون بالا بالاها!!! کتابو دس میگیری و خودت میری یه جای دیگه:پیش دوس دخترت،دوس پسرت!!!( هی وای من....من چی گفتم؟!!! خدایا منو ببخش....! همش آثار نگاه کردن ماهواره است!)بعد از دو-سه ساعت که اون بالابالاها پرسه زدی برمیگردی پایین و به ساعت نگاه میکنی!هی وای من 9 شبه!!عزیزان دست و پاتونو گم نکنید.باید بهتون بگم که خوندن در شب هیچ فایده ای نداره.پس از لباستو میپوشی، تیپ میزنی و واسه شام با رفقا از خونه میزنی بیرون.ساعت 2 شب برمیگردی خونه. مفهومه؟!! زودتر برنگردیا...وگرنه همه برنامه ریزی به هم میخوره....میگیری میخوابی ظهر ساعت 1 از خواب بیدار میشی!بعد ناهار میخوری....فک کنم بازم خسته ای مگه نه؟!! آخی....چقد تو زحمت میکشی....حالا عب نداره اون ظهر رو هم بگیر بخواب...عصر ساعت 6 از خواب بیدار میشی.عجله کن....هیچی نخوندی....واقعا که!!! اول میری دور یخچال گوجه سبز و سیب ترش و کلا چیزای ترش رو بر میداری میاری موقع درس خوندن میخوری.لواشک و آلوچه یادت نره...واسه منم بذار!...خیلی عقبی باید تا 5 صبح بیدار بمونی!!!صبح هم ساعت 6 بیدار میشی دوباره میخونی....صبحونه نخوریا!!! وگرنه همه چی یادت میره!

خب حالا برو جلسه امتحان.....امیدوارم موفق باشی....که حتما میشی!!!

$$$$$$$$$$$$ تا تمپتر هست زندگی باید کرد$$$$$$$$$$$$ خوش باشین!




برچسب ها : این پستو بخون تا یاد بگیری چطوری درس بخونی , طنز کافه ای , برنامه ریزی درسی , برنامه ریزی درسی طنز , طنز در برنامه ریزی درسی , جدیدترین مطلب طنز , جدیدترین مطالب طنز , طنز در امتحانات , طنزدرامتحانات , طنزدرایام امتحانات , طنز در ایام امتحانات , طنز در ایام امتحان , کافه طنز , کافه جالب انگیز , دست نوشته های تمپتر , دست نوشته های کافه ای , برنامه غذایی در ایام امتحانات , امتحان , امتحانات , طنز در جلسه امتحان ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت