تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

با درود فراوان خدمت شنوندگان عزیز!
میخوام یه ماجرایی رو براتون تعریف کنم که میتونه جالب باشه!
رفته بودم خونه یکی از دوستام که حوالی پارک ملت زندگی میکنه. بهم گفت سندمن میای بریم استادیوم؟ گفتم بازی کیه؟ گفت نمیدونم ولی میگن خیلی شلوغه. خر تو شیر شده! گفتم باشه بریم! نمیدونم به چه علتی تصمیم گرفتیم پیاده تا استادیوم بریم! دکتری که شاخ و دم نداره! تو  راه بودیم که دوتا از دوستای قدیممونو دیدیم که اونام داشتن پیاده میرفتن استادیوم! خلاصه با هم هم مسیر شدیم و تو راه کلی حرف زدیم تا زمان زود تر بگذره و خسته نشیم!. وسطای راه بودیم که من یهون احساس کردم گشنه م شده! رفتیم ساندویچی و من یه نون باگت خالی با دوتا نوشابه خانواده خوردم و فک کنم سیر شدم! خلاصه رفتیم رسیدیم استادیوم دیدیم قیامت شده! اتوبوس اتوبوس آدم میومد! از در و دیوار هوادار میریخت. همه هم با لباسای خاکستری! من به هرکی میگفتم بازی کیه نمیدونست فقط میگفت بهمون گفتن بیاید اینجا!
رفتیم بلیط بگیریم دیدیم گرون شده. سه چهار برابر شده بود. طبقه بالا 7500 تومن! همینجوری که دو به شک بودیم بلیط بخریم یا نه من احساس کردم دستشویی دارم! به رفیقم گفتم بیا بریم دستشوییشو پیدا کنیم که گفت مشکل من نیست! خودت برو پیدا کن! من رفتم دیدم یه تابلو زده سرویس بهداشتی. حدود 10 دیقه رفتم تا بهش رسیدم دیدم مردم صف کشیدن. رفتم ته صف دیدم یکی داره چپ چپ نگاه میکنه. از جلوییم پرسیدم این چرا اینجوریه؟ گفت آخه فیش نگرفتی. گفتم فیش چیه؟ گفت باید یه سکه 500 تومنی بندازی تو دستگاه بعد دکمه رو بزنی یه فیش بهت میده که شماره تو روش نوشته. گفتم چی؟؟؟؟ 500 تومن برا یه دستشویی کوچیک؟؟؟؟؟؟ فک کردن ما خریم؟ انقد نمیرم تا برگرده بالا. یارو گفت خود دانی! رفتم که برم پیش بچه ها دیدم نمیشه تحمل کرد. برگشتم سمت دستشویی که یکی از بچه های محلو دیدم. بهم گفت اگه میخوای پول ندی باید سرتو بندازی پایین بدوی تو و به کسی رحم نکنی. فقط مواطب باش کسی نبیندت! من دیدم این داره چرت میگه! ولی با خودم گفتم به امتحانش می ارزه! دویدم رفتم تو دیدم پشت در هر توالتی 4-5 نفر وایسادن و منتظرن! بعد دیدم در یه توالت باز شد و یه پسره رفت تو بعد یهو برگشت رفیقاشو صدا کرده و چهار نفری با هم رفتن تو! اصلا باورتون نمیشه چه فضایی بود! من دیدم یه توالت خالی شد و کسی هم پشت درش نیست. سریع رفتم تو و درو بستم تا اومدم شلوارمو بکشم پایین دیدم یکی در میزنه. از بالای در نگاه کردم دیدم پلیسه! بهم گفت شما فیش تهیه کردی؟ گفتم نه! نمیدونستم! گفت پس بیا بیرون. گفتم یه دیقه وایسا بذار کارمو بکنم الان میام. گفت امکانش نیست! با لگد میکوبوند به در! دستشو از زیر میاورد تو! منم دیدم بیخیال نمیشه یه فحش پدر مادر دار بهش دادم یه دفعه درو شیکوند اومد من از پس گردن بلند کرد و با اردنگی انداخت بیرون! دیدم اون بچه محلمون داره مثل اسب میخنده! گت منم همینجوری شدم! بیا بریم پشت یه بوته ای چیزی کارمونو بکنیم! رفتیم یه درخت پیدا کردیم که خیلی بزرگ بود معلوم بود خیلی قدیمیه ولی رنگ و رو رفته بود. من یه ورش وایسادم و اونم رفت سمت دیگه ش و شروع کردیم! در همون حال هم داشتن با موبایل ازمون فیلم میگرفتن! فک کنم حدود یه ربع مشغول دستشویی کوچیک بودم! تموم که شد از خواب پریدم و دست زدم به شلوارم دیدم خشکه! خیالم راحت شد و دوباره خوابیدم!
بله دوستان! من اینو خواب دیده بودم اما تعبیر این خواب میتونه خیلی نکات رو در بر داشته باشه!

اول این که اکثر هواداران فوتبال از قشر کم درآمد هستند و پیاده یا با وسایل نقلیه عمومی به ورزشگاه میان

دوم: مردم ایران در امر تغذیه مشکل دارن و در غذاخوری های بین راهی هم غذاهای چرت سرو میشه

سوم: ورزشگاه آزادی از نظر امکانات رفاهی از جمله سرویس های بهداشتی زیر خط فقر قرار داره و اون پولی که بابت بلیط گرفته میشه به هیچ وجه صرف رسیدگی به ورزشگاه نمیشه و همش میره تو جیب آقایون

چهارم: مردم به جای اینکه به افرادی که دچار مشکل شدن کمک کنن ، ترجیح میدن با موبایل ازشون فیلم بگیرن و بهشون بخندن! این نشون میده حس همنوع دوستی داره کم کم تو کشور ما از بین میره

پنجم: اون درخت که سن و سال داشت ولی رنگ و رو رفته بود نشونه خود استادیوم آزادی بود که خیلی پیر شده ولی بهش رسیدگی نمیشه و دیگه نشونی ز اون ورزشگاه که افتخار فوتبال ما بود نداره

یه مسئله دیگه هم هست و اون قیمت بالای بلیط هاس. از اونجایی که اون افرادی که میرن استادیوم اکثرا دانش آموز، دانشجو یا بیکار هستند هزینه ها خیلی بالاس و مسئولین باید یاری کنن

تعبیر خاص دیگه ای به ذهنم نمیرسه و فقط میتونم بگم از من نکن خدافظی!     




برچسب ها : sandman , سندمن در استادیوم , استادیوم ازادی , اتوبوس , درخت , دستشویی , فیش , سندمن در دستشویی , دستشویی های استادیوم , نون باگت , موبایل , فیلم , لو رفته , هواداران فوتبال , پلیس , پلیس دستشویی , ساندویچی , سندمن در ساندویچی , سندمن , کافه جوان , خواب های سندمن , وبلاگ کافه جوان , the sandman ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه فوتبال ,

سلام عرض میكنم خدمت شنوندگان عزیز

من شرلوك هستم. حالا كه دارم این نوشته رو به اقتباس (غلط املایی؟) از منصور كبیر می نویسم ،‌ سرم درد می كنه.

الان تو سایت دانشگاه تهران قرار دارم. چرت ترین دانشگاه دنیا. دانشگاهی كه آدمو از آرمان هاش دور می كنه. انقدر این چند رو در مورد خودم به این و اون گفتم كه كم مونده بود تو وبلاگ بگم یا آگهی بفرستم روزنامه چاپ كنه كه به حول و قوه ی الهی این امر هم میسر شد.

عرض به حضور جناب این كه ما هم مثل دوستان گشاد كردیم! دیگه حوصله ی رفتن سر كلاس درس (البته اگه بشه اسمشو درس گذاشت) ندارم. كلاسای ساعت 10 رو خواب می مونم و كسی نیست كه بیدارم كنه. نه كه من خواب آلو باشما ،‌این طور نیست ،‌بلكه چون حوصله ی این رشته رو ندارم دلیل خواب موندنمه. روز و شب فكرم مشغوله كه من را چه خواهد شد و چه بر سر خواهد آمد. 18 سالمه. امسال رشته ی زبان و ادبیات جاپنی ( ببخشید این كی برد حرف zh رو نمی نویسه!) دانشگاه تهران پذیرفته شدم. می خوام ازش فرار كنم. سال دیگه كنكور هم نمی تونم شركت كنم. چیزی كه می تونم شركت كنم سربازیه! البته می تونم برم دانشگاه آزاد پیش سندمن نرم افزار یا زبان انگلیسی بخونم. ببینیم تا سال دیگه دنیا چگونه خواهد چرخید. لعنت

راستی چرا هوا اینجوریه؟ صبح بارون می یاد به شدت 8 در مقیاس ریشتر ،‌الان آفتابه تا زانو.

گفتم آفتابه یاد دستشویی های دانشگاه افتادم. چقدر روش (روی چی؟)‌ شعار می نویسن؟ نمی تون تراوشات ذهنیشونو به یه روش دیگه بیان كنن؟ شاید به همون دلیل كه من دارم این سطور رو می نویسم.

البته دانشجوهای ادبیات علوم سیاسی اینا شعار می نویسنا ،‌ وگرنه از ما زبانیا بخاری بلند نمی شه.

ادامه دارد...




برچسب ها : دانشگاه , شرلوك , دست نوشته های هولمز , رشته , انتخاب رشته , ‍جاپن , جاپن , ادبیات , سیاسی , دستشویی , شعار , شعار در دستشویی , آفتابه , درد و دل , درددل , دانشگاه تهران , سندمن , منصور , كافه جوان , نظر , روش انتخاب رشته ,
دسته بندی :

با درودی فــــــــراوان...خوبیــــــد؟ نماز روزه هاتون قبول درگاه حق. بابت غیبت طولانیم عذرخواهی میکنم. گرفتار بودیم دیگه.... ولی به جاش با کلی ایده جدید اومدم!!! قراره طنز تصویریمونو بیشتر کنیم. مسئولیتشم با این جانبه! چاکر شما!

بگذریـــــــم....این بار خاطرات سوسکیمو جمع آوری کردم گفتم واستون بنویسم تا بفهمید ســــــوسک ، در زندگی چه نقش هایی رو ایفا میکنه:

4-5 سالم بود، داشتم با مامانم می رفتم دستشویی(!) یهو دیدم یه سوسک رو سنگ دستشوییه!! همینطور به هم خیره شده بودیم و چشم به چشم هم دوخته بودیم که یهو از دستشویی پریدم بیرون. مامانم گفت چی شده؟! گفتم هیچی دفتر و مداد من کو؟!گفت واسه چته؟! گفتم مامان هیچی نگو فقط بگو کجاست! مامانم بدو بدو رفت دفتر و مدادمو آورد منم یه بیضی کشیدم، سه تا خط یه ورش کشیدم، سه تا خطم یه ور دیگش! دوتا خط هم بالاش کشیدم! با ذوق مرگی تمام رفتم نقاشیمو نشون مامانم دادم گفتم اینم ســـــــــوسک!! بفر مایـــیــــد!! ینی مشوق و پدید آورنده هنر نقاشی در من همین سوسک بود!!

من:

مامانم:

بیمه سینا:

شارژ ایرانسل:

2- با خالم اینا رفته بودیم باغ...خواهرزادم 2-3 سالشه هی می رفت کنار در.مامانمم به من چسبیده بود که برم بیارمش! خلاصه ما هم رفتیم هر بهانه ای جور کردیم نیومد!! دیدم یه سوسک رو زمین راه میره...بهش گفتم کیــــــــانــــــا ســـــــــوسک!!! زود باش بریم...الان میــــــــخورتمــــــون!!دیدم یهو پاشو بلند کرد، زد روش گفت خب بکشش!! ینی میخواستم بزنم تو گوشش، که بپره هوشش، بخوره تو دک و پوزش!! ولکنش هم که نبود لامصب! هی پا میزد روش! بدبخت فلک زده جنازشم واسه خانوادش نموند!!

3-قبلانا خیلی ترسو بودم می رفتم رو زمین جفت خواهرم می خوابیدم!! نصف شب حس کردم یکی داره کنار بینیمو قلقلک میده! زدمش کنار...گفتم لابد موهامه!بازم قلقلک داد! بازم زدم کنار...برای سومین بار قلقلک داد! این بار عصبی شدم چشامو وا کردم دیدم سوسکه!!هیچی دیگه...نصف شب زدم زیر گریه مامانم اومد گفت چته؟!گفتم دیگه بالشتمو نمیخوام...سوسک اومد روش! برگشت با نیشخند گفت پس کلتو هم ازش بکن دیگه!چون سوسک رو صورتتم اومده!!ینی حس محبت مادرانه در مامانه من موج میزنه...شما بگید من سرمو کجا بکوبم؟!!

شاعرم که نیست!!کلا روزه بود حال نداشت فکشو تکون بوده!پس:

تا درودی دیگر...بدروووووووووود


خاطرات سوسکی خود را به اشتراک بگذارید...





برچسب ها : خاطرات سوسکی , سوسک , مامان , کیانا , باغ , دستشویی , سوسک در دستشویی , نقاشی , نقاشی سوسک , بالشت , طنز سوسک , طنز کافه ای , کافه طنز , جدیدترین مطالب طنز , جدیدترین مطلب طنز , طنز جدید , طنز , نوشته های تمپتر , the tempter , cafejavan.ir , طنز تصویری , دست نوشته های کافه ای , کافه جوان , سایت کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت