تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام علی آل کافه 
داستان ازین قراره که میهن بلاگ یه مسابقه گذاشته با مضمون #ماشین زمان--اگر به 10 سال قبل برگردید چکار می کنید؟#
که از داوراش سروش صحت و لیلی رشیدی هستند. جایزه های خوبی هم میده.
بنده هم شرکت کردم
گفتم شما هم شرکت کنید
ضرر نداره
بعدش اینم لینک داستان من::
برید بخونید و اگه خوشتون اومدو دوستم داشتید برام لایک بزنید.
دمتون گرم


البته قبلش اینو بهتون بگم...نوشته های دیگران رو بخونید..بعدش بیاید نظرتونو اینجا در مورد داستانم بگید.
و دیگر اینکه قراره یه داستان به صرف شرکت در  داوری بفرستم.
این داستانم بیشتر جنبه برنده شدن در رای مردمی داره
پس لایک فراموش نشه...دست شما هم درد نکنه




برچسب ها : داستان اونجوری , داستان خفن , داستان باحال , ماشین زمان , طنز در مورد سروش صحت , مسابقه میهن بلاگ , سایت اونجوری ,
دسته بندی : مسابقه های جایزه دار , کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
داستان اونجوری
.
.

.

.
.
.
.
.

.

.
.
-دختر : خیلی تنگه.... 

پسر : باشه آروم میکنم....

دختر : اخ دردم میاد.... 

پسر : فقط اولش درد داره بعد خوب میشه ...

دختر :اخ درش بیار... 

پسر : اره فایده نداره باید یه حلقه دیگه انتخاب کنیم...!

باز فکر های خا ک بر سری کردی بی ادب



برچسب ها : داستان اونجوری خفن , داستان اونجوری , داستان های اونجوری , سایت اونجوری , داستان های تنگ , آروم میکنم , دردم میاد ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
با سلام
ابتدا جا داره باز هم برای بار چندم به خاطر وقفه ای که افتاد عذر خواهی کنم،هرچند که عذرم موجه ولیکنم بازم شما مشتری هستید و ما خدمتگذار...هرچی که شما بگی ما سعی میکنیم بهش عمل کنیم. این هفته بنده مسافرت بودم و شدیدا سرم شلوغ بود و همینطور دسترسی به نت نداشتم...باور نمیکنید زنگ بزنید 118 بپرسید!
وقتی اومدم با سیل نظرات یکی از دوستان و سیل جواب های یه طرفه سندی مواجه شدم.
من جوابی به نظر های اونا نمیدم و و اونارو میسپارم به خالق حق تعالی،خودش جوابشونو میده.
من دیروز رسیدم و امروز بکوب نشستم قسمت ششم داستانو تکمیل کردم.
امیدوارم مورد رضایتتون واقع بشه.
یا حق
------------------------------------------------------------------------------------------

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

در طول هفته با مینا تلفنی زیاد ارتباط داشتم و در مورد قرار چهار نفرمون با سیا و یاسی صحبت کردم. مینا هم بعد در میون گذاشتن با یاسی جواب اوکی رو داد. پنجشنبه قرار بود که با هم به درکه بریم.
صبح ساعت 6 پاشدم و شروع کردم به حاضر شدن،جلوی آینه خودمو بر انداز کردم.... یه شلوار لی آبی روشن که نه زیاد گشاد بود و نه تنگ،با یه تیشرت سبز فسفری،از وقتی ماجرای پریسا اتفاق افتاده بود موهامو تیغ انداختم و بعد اون بیشتر مواقع موهامو کوتاه نگه میداشتم. ولی نه اونقدری که بگن منصور کچل! کوتاه و تقریبا متوسط....دستی به موهام کشیدم و از خونه بیرون زدم. پرشیای بابایی رو که بیشتر دست من بود روشن کردم و منتظر سیاوش شدم تا بیاد.
ساعت 7:30 قرار بود جلوی در مینا اینا باشیم و ازونجا که فاصله زیادی هم تا درکه نداشت حرکت میکردیم.
نگاهی به ساعت کردم....ساعت 6:40 بود. سیا دیر کرده بود! یه لحظه به خریت خودم لعنت فرستادم که چرا همون 6 زنگ نزدم که چک کنم ببینم سیا بیدار شده یا نه! شماره سیاوش رو گرفتم....با تاخیر و صدای خواب آلود: _ الو بله؟!
_الو و زهرمار! گوسفند تو که هنوز خوابی! مگه قرار نبود 6:30 پایین باشی؟!
_خوب پایینم دیگه!
_پایینی؟!
یه دفعه صدای برخورد چیزی رو  به شیشه عقب شنیدم! برگشتم دیدم سیا با لخندی عاقل اندر سفیه داره منو نیگا میکنه و یه بربری رو تو دستش گرفته و داره اونو سق میزنه!
سیا در حالی که داشت به سمت ماشین میومد: ببین چی گرفتم؟! بسکوییت گرجی!!
_سیا خدا بگم چیکارت کنه!! یه لحظه فکر کردم خواب موندی! صداتم که از قصد خواب آلود کردی بیشتر کرکام ریخت! دهن سرویس....اسم ما ترکا بد رفته...شما فارسا که از ما بیشتر بربری میخورید!
_بابا از ساعت 5 بیدارم! نکه اولین بارمه دارم با دوتا دختر میرم بیرون، یکم هیجان دارم!
_آره جون عمت! من که میدونم تو از ساعت 5 کدوم گوری بودی!
_کدوم گوری بودم؟!!
_منم نمیدونم! جدی کجا بودی؟!
_5و که جو دادم! از ساعت 4:30 بیدارم! بعد نماز دیگه نخوابیدم! نشستم دعا خوندم!
_سیا؟! فحش میخوای؟! آخه ....استغفرالله....! بی خیار! برو در پارکینگو باز کن بریم.
و سیا در حالی که بربری رو به سمت من حواله داد و رفت که در پارکینگو باز کنه گفت:منصورم، خودت که میدونی جواب بی خیار چیه! چیه؟! بی خیار که زندگی نمیشه عجگم!
ماشینو به سمت خونه مینا هدایت کردم،تو مسیر به آهنگ های زد بازی گوش دادیم که وقتی با دخترا باشیم،یکم ضایع بود که زدبازی گوش کنیم! ساعت 7:20 با یه ترمز خیلی نرم ماشینو جلو در پارک کردم.(بر عکس سیا که وحشیانه ترمز میکرد و همیشه با صورت به شیشه میچسبیدیم!)
چشمان سیا که به برج افتاد،سرشو با یه سوت کش دار به سمت بالا و تا نوک برج کشید.
_«منصور دهنتو سرویس!!» خونه مال خودشونه؟! عجب مایه دارایی ان!! کاش اونروز صبح من میرفتم پی خرید کتاب که رو شونه من بیهوش بشه!
_آره...مطمئنا هم زنده میموند اگه تو جای من بودی!
_اون که آره! من اگه جای تو بودم همچین خریتی نمیکردم که برسونمش بیمارستان و واسه خودم دردسر درست کنم.
سکوت کردم و با گوشی مینا تماس گرفتم....
_الو سلام رسیدید؟!
_سلام،آره رسیدیم. بیاید پایین دیگه.
_باشه ما یه 10 دقیقه دیگه پایینیم!
_10 دقیقه دیگه؟! مگه حاضر نشدید؟!
_چرا ولی هنوز تکمیل نشدیم.
سیا که صدای مینا رو شنید،ازونور بلند گفت تکمیل انننننننننه؟!!
به سیا چشم غره رفتم و به صورتی که بتونه لب خونی کنه گفتم:خفه شو سیا! ضایس!
_این صدای آقا سیاوش بود هان؟!
_آره خاک تو اون سر!
_بهش بگو 11دقیقه دیگه خدمتش میرسیم،اونوقت اون جمله ای که گفتنو بهشون حالی میکنیم.
صدای یاسی رو شنیدم که میگفت یه دهنی من ازین پسره سرویس کنم که حالیش بشه!
_اوه،اوه ....سیا بدبخت شدی! خود یاسی خانوم میخواد به خدمتت برسه!
سیا در حالی که داشت میخندید شصتشو به سمت من گرفت!
هم خنده ام گرفته بود،هم عصبانی بودم. برای اینکه مینا صدای خنده ام رو نشنوه،سریع گفتم: خوب ده دقیقه دیگه اینجا باشیدا! خدافظ
_اوکی....فیلا

_عجب خری هستی تو سیا! این چه طرز صحبت کردن تو قراره اوله!
_منصور میدونی که من سر این حاضر شدن دخترا چقد مشکل دارم؟! اون اولا که با نازی دوست شده بودم یک ساعت طول میکشید حاضر شدنش!،سر این موضوع باهاش کلی دعوام میشد.....آخرشم نازی خودشو با من وفق داد و به خاطر اینکه با من بمونه،کلی تلاش کردو اون یک ساعتو به 50 دقیقه رسوند! میبینی چقد خاطرمو میخواد!
_آره میبینم!

بعد 20 دقیقه که منو سیا تقریبا داشت چرتمون میگرفت و چشمون به در بود، در باز شد!
ابتدا یاسی و بعد مینا به دنبال اون از در خارج شدند.یاسی با یه مانتوی سفید و یه شلوار جین آبی کمرنگ و شال آبی رنگ و مینا با یه مانتوی آبی و شلوار مشکی که یه حالت کشی و ورزشی داشت و شال فسفری رنگ به سر بود. تیپ و مدل موهای و آرایش یاسی از دور خیلی تو چشم میزد و برعکس اون مینا،با یه آرایش ساده با زیبایی خدادایش به چشم میومد.
با دیدن یاسی پیش خودم گفتم امروزو خدا بخیر کنه و جای ون گشت ارشاد تو همون درکه بمونیم!
وقتی داشتن به سمت ماشین میومدن ،با مینا چشم تو چشم شدم،یه لبخند قشنگ بهم زد و منم همراه لبخند بهش چشمک زدم.
سیا به آرومی که اونا نشنوند گفت منصور دهنتو سرویس! این یاسیه عجب چیزیه!
_سیا باز تو نگاه ابزاری کردی که؟! آدم باش...هیز بازی در نیار که اینا حساسن...حالا دیگه خفه شو...دارن میرسن.
جمله ام تموم نشده بود که دیدم سیاوش به سرعت از ماشین پیاده شد و در عقب ماشینو باز کرد و با قیافه ای مظلومانه گفت:سلام...بفرمایید یاسی خانوم!
یاسی و مینا با تعجب تشکر کردن و سوار ماشین شدن.
_سلام آقا منصور،خوب هستید؟!
_سلام یاسی خانوم... مرسی،شما بهتری؟!
_تشکر منم خوبم

نسبت به دیدار قبلیمون که تو بیمارستان باهاش داشتم رابطه ام باهاش سردتر بود و طبق تعریفای مینا و جلف بودن و سبک سریای یاسی نمیخواستم زیاد باهاش گرم بگیرم.
سیا سوار ماشین شد و من برگشتم سمت مینا....
_مینا خانوم ما چطوره؟!
مینا با یه حالت خجالت و هیجان گفت:مرسی منصور...خوبم
یه دفعه دیدم یاسی و مینا زل زدن به ما با تعجب مارو نگاه میکنن.
برگشتم سمت سیا و گفتم چته؟! چیه؟! نمیتونیم با gf خودمونم احوال پرسی کنیم؟!
سیا و یاسی بلند زدن زیر خنده و سیا بین خنده هاش گفت:کی گفت احوال پرسی نکنی ولی نمیدونم که....چییییییییز...ول کن،حالا بعدا بهت میگم... و دوباره با یاسی زدن زیر خنده.

منو مینا خوب متوجه شده بودیم سیا و یاسی به چی میخندیدن. به طرز نگاه کردن و لحن صحبت های منو مینا میخندیدن.تو این مدت خیلی بهم وابسته شده بودیم و من به شخصه مینا رو دوست داشتم و کم کم ترس از عاشق شدن به سرم زده بود و تقریبا جس میکردم مینا هم همچین حسی رو نسبت به من داره.
ماشینو به حرکت دراوردم و تا درکه با مسخره بازی ها و کل کل های یاسی و سیا خندیدیم.
یاسی خیلی سریع با سیا عیاق شده بود و خیلی با هم راحت شده بودن. از یه طرف خوشحال بودم که میتونستم  اون دوتا رو با هم تنها بذارم و خودمو مینا با هم جلوتر حرکت کنیم و حرف بزنیم و از طرف دیگه میترسیدم که سیا باز هم کار دستم بده و با یاسی هم داستان شروع کنه و رابطه اشو وسیع تر کنه. اگه همچین اتفاقی میفتاد دیگه نمتونستم تو چشمای نازی نگاه کنم. منی که همیشه سعی میکردم سیا رو از خیانت به یاسی منصرف کنم حالا داشتم مقدمه دوستیشو با یه دختر دیگه محیا میکردم،هر چند ناخواسته بود.
بعد از اتمام حجت با سیا،با مینا ترکشون کردیم و به فاصله 10 متر جلوتر از اونها حرکت میکردیم.
_منصور،نباید یاسی و سیا رو با هم تنها میذاشتیم،زشته.
_نه بابا! زشت چی! در ضمن خودشون میدونن که من چقدر دوست دارم ...
لحظه ای که این جمله رو گفتم دست مینارو گرفته بودم و داشتم کمک میکردم که از صخره ای که سر راهمون قرار داشت بیاد بالا...با بالا اومدن مینا از صخره یه لحظه خیلی بهم نزدیک شده بودیم،تقریبا تو بغل همدیگه بودیم و چشم تو چشم با هم بودیم...تو چشمای آبیش غرق بودم که با صدای خیلی آروم گفت منم دوست دارم منصور و سرشو از شرم پایین انداخت.
دستمو زیر چونه اش گرفتم و به سمت بالا آوردم که دیدم از دماغش خون.....
 
سرم ناگهانی یه تیر خیلی محکم کشید،از درد زیاد یه فریاد کشیدم...چشام پر از اشک شده بود،پرستار با سرعت وارد اتاق شد و سریع با تزریق یه مسکن و آروم کردن من اتاق رو ترک کرد.تازه فهمیدم کجام...تصادف..چالوس...مینا....
تا الان داشتم تو ذهنم خاطراتمو با مینا مرور میکردم که به اینجای خاطره رسیدم سرم به شدت درد گرفت و از حالت خلسه بیرون اومده بودم.مسکن داشت اثر میکرد و کم کم داشت چشام گرم میشد...
ادامه دارد




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال , داستان خفن , داستان اونجوری , سایت اونجوری , داستان های لو رفته , داستان های خانوادگی , منصور کبیر , کافه جوان , سایت کافه جوان , پیربالا , سایت طنز و سرگرمی , طنز و سرگرمی , داستان های باور نکردنی , رمان های تازه , رمان ایرانی سال 91 , بهترین رمان سال 92 , رمان برتر سال 2012 , داستان های منصور کبیر , قسمت ششم داستان طاقت بیار , بهترین ها در کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم


چهار روزی از آخرین تماسی که با مینا داشتم میگذشت ولی هنوز خبری ازش نبود. و ازونجایی که دوست داشتم خودش رابطه رو شروع کنه اصلا پا پیش نمیذاشتم. از طرفی سیاوش یه سره رو مخ بود و میگفت که این دختر بدرد تو نمیخوره! حالت روان پریش داره! یه بار خودکشی کرده....بکش بیرون!
_سیاوش میخوام بدونم آخه واسچی خودکشی کرده؟!
_ برو پسر! من خودم ختم مفاتیحم! مارو سیاه نکن...ما خودمونیم سیایم!
_تو سیا بودن تو که شکی نیست ولی خوب کنجکاوم دیگه...یه ذره ام گلوم پیشش گیر کرده!
_بیا جلو منصور...
_هان؟! واسچی؟! باز چه گوهی میخوای بخوری؟!
_بیا جلو ببینم...لوس نشو.
_خوب بیا!
به سیاوش نزدیک شدم و یه لحظه با گرفتن گلوم توسطش شوکه شدم!!
_تف کن! بهت میگم تف کن!
_سیا چرا همچین میکنی؟! خفه شدم گوسفند! چیو تف کنم؟!
_همون چیزی که تو گلوت گیر کرده! اصن آ کن خودم در میارم!
همون لحظه دستش زیر گلوم فشار آورد و مجبورم کردم دهنمو باز کنم! باز کردن دهان من همانا و فرو کردن دست سیا درون حلقه من همانا!
یه لحظه عق زدم و با یه مشت سیا رو از خودم دور کردم!
به سرفه افتاده بودم و کم مونده بود خفه بشم.... و سیا داشت بلند بلند میخندید!آب گلومو قورت دادم و بلند به مطربی بهش فحش دادم و افتادم دنبالش!
_به جون منصور هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم! کجا قایم کردی این دختررو؟!!
_سیا به جون خودم اگه دستم بهت برسه خفت میکنم!
و سیا همینطور داشت میدوید! متاسفانه تو پارک ،هم فضا بزرگ بود و هم ضایع بود که دوتا پسر 22 ساله افتادن دنبال هم و گرگم به هوا بازی میکنن!
همینطوریش نازی و دوستاش داشتن به خاطر کاری که سیاوش کرده بود میخندیدن!
نازنین دوست دختر سیاوش بود،البته یکی از دوست دختراش! خودش همیشه میگه که نازی نسبت به همشون ارجح تره!!(آره جون عمش)
سیا همونطور که میدوید رفت پشت نیمکتی که نازی اینا و دوستاش نشته بودن قایم شد و منم رفتم جلوشون واستادن! دیدم خیلی ضایس اگه بخوایم دور اینا دنبال هم کنیم!
_نازی خانوم میشه این سیارو تحویل بدید کتکشو بخوره بعد پس بگیرید!
_اا...آقا منصور؟! آدم که نمیاد bf  خودشو به خطر بندازه! بعدشم گناه داره آخه!
و لحظه ای که برگشت سیاوش رو ببینه،دید سیا با یکی از دوستای نازی گرم گرفته و دارن با هم میخندن! سیا که متوجه نگاه نازی شد سریع با صدای بلند گفت:
آره الهام خانوم....خونواده چطورن؟! مامان،آبجی،دختر خاله،دختر عمه،دختر دایی،دختر عمو،دختر خاله مامانتون...
_سیاااااااااااااااااااااااااا...!! اینا تو خونوادشون جنس مذکرم دارنا!!
و همون لحظه دست سیاوش رو گرفت و گفت:
بیا آقا منصور...این مجرم تحویل شما! بگیر ادبش کن!
منم در حالی که دست سیاوش رو گرفته بودم و داشتم میبردم سمت نیمکت خودمون گفتم مرسی نازی خانوم!
_حالا واسه من میری پشت دخترا قایم میشی؟! دهنت صافه!
_کدوم دختر؟! اینا همشون واسه خودشون یه پا مردن!
خواستم جواب سیاوش رو بدم که گوشیم زنگ خورد. منو سیاوش دوتایی با هم گفتیم: یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟!     و بلند خندیدیم
به صفحه گوشی نگاه کردم دیدم میناست! یه لحظه هول کردم و دست سیاوش رو ول کردم،
دیدم شروع کرد به دویدن و در رفتن!
بلند داد زدم مهم نیست، بعدا باهات تصفیهمیکنم(دوستانتیکهاس،غلطاملایینگیرید)!
گوشی رو برداشتم و به سمت انتهای خلوت پارک حرکت کردم!
صدامو کاملا رسمی کردمو گفتم:
با سلام....به سیستم پیام گیر صوتی منصور کبیر خوش آمدید.
برای گذاشتن پیغام شماره یک
برای مکالمه با منصور کبیر شماره دو
برای شرکت در مسابقه شماره سه
برای مطلع شدن از نتایج مسابقه شماره چهار
برای...
دیدم اگه ادامه بدم مینا از خنده میمیره و کار دست خودش میده برای همین گفتم:
مشترک گرامی مثل اینکه شما شماره دو رو انتخاب کردید!
شماره دو......بییییییب(یکی از کلیدهای گوشی رو فشار دادم)
_الو سلام..بفرمایید
صدای خنده ازون طرف خط
_بله متوجه ام!
_سلام...خوش به حالتون که اینقد شادید!
_خوب شمام شاد باشید.
_نمیتونم...اونقدر مشکل دارم که وقت واسه خوشحالی نمیمونه!
_آها پس به همین راحتی عقب میکشید و نا امید میشید! فکر میکنید من کم مشکل دارم؟! ولی میبینم اگه شل کنم قضیه همون زندگی کردنو عکسش پیش میاد!
_(صدای خنده)خوب تو خوب تونستی کنترلش کنی.
_اگه دوست داری بیا پیش ما تا تو هم بتونی کنترلش کنی!
_الان داری ازم درخواست دوستی میکنی؟!
_یعنی اینقدر تابلو بود؟!!
_(صدای خنده)نه اصلا...اوکی بهت یه شانس میدم ولی اینو بدون که من از خیانت متنفرم!
_چه وجه مشترکی! به جون سیا منو تو با همین یه وجه مشترک خوشبخت میشیم...خنده...
_آره(صدای خنده)  اوکی فردا ساعت 6 پارک پرواز خوبه؟!
_6 صبح؟! بد نیست! یکمم ورزش میکنیم!
_برو گمشو...من ساعت 12 بزور پا میشم! 6 بعد از ظهر!
_خوب تا فردا فیلا!
_خداحافظ
_خداحافظ
و بوووووووووووووغ ممتد....
سرت تو کتف حافظ...این جمله رو سیاوش که بغلم ایستاده بود گفت!
_سیا تو کدوم گوری بودی؟!
_همین جا،پشت بوته ها سنگر گرفته بودم! خوب،خوب،خوب! پس، فردا ساعت 6 باید بریم پارک پرواز؟! ای بابا! حالا باید قرارامو بریزم به هم! چیکار کنم دیگه؟! یه رفیق بیشتر که نداریم!
و منم فقط زل زده بودم به سیا و داشتم به این خلقت خدا فکر میکردم.
_حالا منصور چی بپوشم؟! یکم استرس دارم واسه فردا!
سیا تا اینو گفت من افتادم دنبالش که بزنمش....

ساعت 5 دقیقه به 6 من داخل پارک پرواز بودم. و منتظر بودم که راس ساعت 6 با مینا تماس بگیرم.
_ الو سلام کجایی؟!
_سلام من تو راهم! یه 20 دقیقه دیگه میرسم! تو کجایی؟!
_ای بابا...چرا هیچ دختری On time  نیست؟! داری کم کم نا امیدم میکنیا!
_خوب بابا...حالا یه امروز واسم کار پیش اومد نتونستم سر وقت بیام! حالا ببین چه جوی میده! بشین یه گوشه سرتو بنداز پایین به زمین خیره شو تا من بیام!
من نمیدونم این دختر اون لحظه،از کجا فهمید من دارم چشم چرونی میکنم؟!

_پس زود باش بیا تا گردنم نشکسته!
_باشه...خدافظ
_خدافظی

20 دقیقه ای بود که داشتم با گوشیم ور میرفتم، یه لحظه حس کردم که داخل پارک شد. رو یه نیمکت روی بلندترین نقطه پارک جا گرفته بودم. تصمیم گرفتم پیش دستی کنم و مینا رو غافلگیر...!
_الو سلام
_سلام
_پله هارو بیای بالا منومیبینی
_از کجا فهمیدی رسیدم؟!
_بماند!
_داشتی دیدم میزدی؟!
_آره کله پارکو دوربین کار گذاشتیم،نشستم تو اتاق فرمان دارم نگات میکنم! به اون دوربین بالایی نگاه کن و لبخند بزن!
_خوب بابا....بالایی دیگه؟!
_آره بیا!

دو سه دقیقه ای بود که به قسمت ابتدایی پله ها چشم دوخته بودم که بالاخره مینا به سر پله ها رسید. دست تکون دادم تا منو ببینه و به سمت من بیاد. از دور کمی براندازش کردم، یه مانتوی مشکی که تا سر زانوهاش بود،یه شال مشکی و یه کتونی مشکی هم کنار شلوار مشکیش پا کرده بود! موهای مشکیش که به صورت فرق از بقل کمی روی چشم چپش ریخته بود،کاملا با لباسای مشکیش ست شده بود.
تیپ خیلی غمگینی بود...همه چی سیاه بود...به غیر چشمای آبیش
نزدیک نیمکت که شد از جام بلند شدم.
دستشو به سمتم دراز کرد و سلام داد.
سلام کردم و دستشو گرفتم و با یه فشار کوچیک به سمت خودم اونو رو نیمکت نشوندم.
_بشین یه نفس تازه کن،میدونم خسته ای! پله هاش یکم کمر شکنه!
_مرسی...آره خستم کرد!
یکم نشست و نفس تازه کرد و ازین فرصت استفاده کرد تا منو برانداز کنه.
یه 30 ثانیه ای بود که داشتیم چشم تو چشم همدیگه رو نگاه میکردیم.
_اصن به قیافت نمیاد اینقد سر زبون دارو پررو باشی.قیافت خیلی مظلوم تره.
_خیلیا اینو بهم میگن
_این خیلیا کین اونوقت؟!
_هان؟! خوب خانواده...فامیل...آشنا...دوستان....همسایه ها...
_ببینم نمیخوای gfاتو به این لیست طویل اضافه کنی!
_آهان...ای بابا...خوب یه دوتا gf رسمی داشتم که یکیش واسه جوونیام بود و یکی هم مال 6 ماه پیش بود که اونم تموم شد. البته کنار اینا یه دوست تلفنی دارم که بچه کرمانه و 26 سالشه...میخواستی اینارو بشنوی دیگه؟!
_(خنده)خوشم میاد بچه زرنگی هستی و زود میگیری چی میگم. خوب منم یه دو هفته ای میشه که با علیرضا بهم زدم.
_علیرضا؟! اسمش آشناست
_از یاسی شنیدی اسمشو...به خاطر خیانت اون و پیچوندن اون بود که خودکشی کردم...البته مشکلات خونوادگی هم رو به اینا اضافه کن.
_هر چقدرم مشکل داشتی نباید این کارو میکردی.
_میدونم...الانم پشیمونم ولی من به علیرضا اعتماد کرده بودم و خیلی دوستش داشتم.اصلا فکر نمیکردم که اون اینقدر راحت منو به یه نفر دیگه ترجیح بده. مشکلات شخصیم هم دست به دست هم دادن تا یه لحظه نفهمم دارم چیکار میکنم و یه 20 -30تا قرصو با هم بندازم بالا!
_به همین خوشمزگی!
_خوشمزگیشو که یادم نیست!
_ولی من یادمه. اون لحظه که اومده بودم ملاقاتت خوشمزگیشو نشونم دادی!
_واقعا شرمنده منصور جون...اون لحظه هنوز تو شوک اتفاقی که واسم افتاده بود،بودم.
بیخیال دیگه منصور نمیخوام در موردش صحبت کنم. میخوام فراموششون کنم.میخوام یه زندگی جدیدو بسازم...کمکم میکنی؟!
_چه تند سریع رفتی سر موضوع؟؟!
_خوب آخه نمیخوام خواننده هامون حوصلشون سر بره!
_آها ازون نظر! خوب حالا چرا من؟! این همه پسر!
_فعلا تنها کسی که میتونم بهش اعتماد کنم و میدونم یکم آدمه تویی! قیافت و اخلاقتم که بد نیست.
_مرسی واقعا!! فقط یکم آدمم؟! نمیدونم چی بگم؟!
_هووووو پررو نشو دیگه! یکم ازت تعریف کردم جو نگیردت! حالا نمیدونی چی بگی؟!واسه من ناز میکنی؟!
_نه به خدا ناز کجا بود(با خنده).... اوکی! قبول
_خوبه (با خنده)
_خوب حالا پاشو یکم این پارکو بالا پایین کنیم تا بیشتر باهم آشنا بشیم.
و دست مینا رو گرفتم شروع کردیم به پیاده روی کردن.

تا ساعت 10 با هم صحبت کردیم و بیشتر با هم آشنا شدیم. خصوصیات نزدیک به هم زیاد داشتیم.

ادامه دارد


دوستان عزیز،ازونجایی که شما اصلا انتقاد نمیکنید و بهم کمک نمیکنید تا پیشرفت کنم پس نتیجه میگیرم که خودم ازتون سوال کنم.
به نظرتون داستانمو با جزئیات کامل بنویسم(برای مثال ابتدای داستان) یا به صورت کاملا گذری و کوتاه(پارگراف آخر)
البته به این هم توجه کنید که اگه با جزئیات بنویسم،داستان خیلی طولانی میشه.
لطفا با نظراتون کمک کنید تا بدونم! اگه حوصله خوندن دارید با جزئیات بنویسم ولی اگه نه کم کم به پایان داستان نزدیک بشم.
با تشکر




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان , داستان اونجوری , داستان های اونجوری , سایت اونجوری , کافه جوان , داستان های زیبا ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند . 
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!' 
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد
 



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اونجوری , داستان اینجوری , سایت اونجوری , سایت اینجوری , سایت خفن , عكس لو رفته , عكس خفن , عكس اونحوری , عكس اینجوری , داستان بهشت و جهنم , روحانی , مكالمه با خدا , وبلاگ كافه جوان , كافه جوان , سندمن , سندمن و روحانی , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
خونه مشغول کار بودم که دخترم بدو بدو اومد پرسید :

دخترم: مامان، تو زنی یا مردی؟

من: زنم دیگه، پس چی ام؟

دخترم: بابا، چی؟ اونم زنه؟

من: نه مامانی، بابا مرده.

دخترم: مامان تو زنی یا مردی؟

من: زنم دیگه پس چی ام؟

دخترم: راست میگی مامان؟

من: آره چطور مگه؟

دخترم: هیچی مامان! دیگه کی زنه؟

من: خاله مریم، خاله آرزو، مامان بزرگ

دخترم: دایی سعید هم زنه؟

من: نه اون مرده!

دخترم: از کجا فهمیدی زنی؟

من: فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام.

دخترم: یعنی از چی؟ از قیافه ات؟

من: از اینکه خوشگلم.




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , سایت اونجوری , مرد , زن , فرق مرد و زن , سندمن , sandman , the sandman , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
  گفته‌اند: بعد از مرگ عبید زاكانی، فرزندانش نقشه گنجی از او یافتند، بی‌اندازه خوشحال شدند كه بالاخره پدرمان میراثی برایمان به جای نهاده است.
فی‌الحال رفتند و طبق نقشه زمین را كندند و جعبه‌ای قفل شده را یافتند. هنگامی كه در آن را گشودند، كاغذی تا شده در آن یافتند. آن را باز كرده این شعر را در آن دیدند كه به خط خود عبید نوشته است:

خدا داند و من دانم و تو هم دانی
كه یك فلوس ندارد عبید زاكانی




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , سایت خفن , سایت اینجوری , سایت اونجوری , عکس , عکس لو رفته , عکس خفن , عکس اینجوری , عکس اونجوری , عبید زاکانی , طنز های عبید زاکانی , داستان طنز , داستان ادبی , نقشه گنج , گنج عبید زاکانی , گنج , سندمن , سندمن و عبید زاکانی , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,

این ترینر برای اولین بار در وبلاگ کافه جوان منتشر میشود و با همه کنسول های بازی از جمله PC - PS3 - X BOX -Wii هماهنگ است و کار میکند

برای دانلود به ادامه مطلب بروید




برچسب ها : فیفا12 , دانلود فیفا 12 , دانلود رایگان فیفا 12 , کدهای تقلب فیفا 12 , ترینر فیفا 12 , ترینر پول فیفا 12 , FIFA 12 MONEY TRAINER , FIFA 12 TRAINER , FIFA 12 FREE DOWNLOAD , FIFA 12 CHEATS , FIFA 12 ONLINE CHEATS , خرید فیفا 12 , کد تقلب بازی , ترینر , ترینر جدیدترین بازی ها , خرید مجانی فیفا 12 , اخبار فیفا 12 , انجمن فیفا باز های ایران , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سندمن , سایت اونجوری , عکس اونجوری , داستان اونجوری , pc , ps3 , x box , wii , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه فوتبال ,
چند شب پیش در مطب،منشیم وارد شد و گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را دیدار کند.یک مرد میانسال با لهجه زیاد وارد شد و در حالی که یک ماهی حدوداً ده کیلویی در یک کیسه نایلون بزرگ دستش بود،شروع کرد به تشکر کردند که:من عموی فلانیم،شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و ... هر چه فکر کردم فلان شخص را به یاد نیاوردم،ولی ماهی را از او گرفتم و از او تشکر کردم.شب ماهی را به خانه بردم و تا نصف شب نشستم و آن را تمیز و قطعه قطعه کردم و در فریزر گذاشتم.فردا عصر که وارد مطب شدم،دیدم همان مرد ایستاده و بسیار مضطرب است.تا مرا دید،به طرفم دوید و گفت:آقای دکتر،دستم به دامنت،...ماهی را پس بده.... من باید این ماهی را به فلان دکتر می دادم و اشتباهی آن را به شما دادم.چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمیشناسی؟ من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم،با دستپاچگی گفتم ماهی الان در فریزر خانه است.او هم با ناراحتی گفت:پس پولش را بدهید تا یک ماهی دیگر برای دکتر برادر زاده ام بخرم.من هم با شرمساری تمام هفتاد هزار تومان به او پرداختم.چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهراً آن مرد،یک وانت ماهی به شهر آورده و از این راه همه ی آنها را به آدم های ساده ای مثل من فروخته است


برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اونجوری , داستان اینجوری , داستان های خفن , عکس , عکس خفن , عکس اینجوری , عکس اونجوری , سایت خفن , سایت اینجوری , سایت اونجوری , داستان ماهی فروش , دکتر , مطب , بیمار , منشی , منشی خفن , عکس های منشی , ماهی , فریزر , سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست.
روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به  کلاغ گفت:
ای وای تو اونجایی، می دانم صدای معرکه ای داری!چه شانسی آوردم! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان…
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت: این حرفهای مسخره را رها کن  اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.
روباه گفت: ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم
کلاغ گفت: باز که شروع کردی اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.
روباه دهانش را باز باز کرد. كلاغ گفت: بهتر است چشم ببندی که نفهمی تكه  بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت: بازیه ؟ خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال.
خلاصه ... بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد: بی شعور ، این چی بود
کلاغ گفت: کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد .



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , سایت اینجوری , سایت اونجوری , عکس اینجوری , عکس اونجوری , دخترای اینجوری , دخترای اوجوری , عکس دخترای اینجوری , عکس دخترای اوجوری , روباه و کلاغ , پنیر , داستان روباه و کلاغ , ورژن جدید روباه و کلاغ , داستان های سندمن , سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
سه دوست در خودرویی به مسافرت رفته بودند.متاسفانه تصادف مرگباری سبب شد که هر سه نفر کشته شوند.بعد از لحظه ای روح هر سه در دروازه ی بهشت بود.فرشته نگهبان یک سوال از آنها پرسید:"اکنون که هر سه نفر در حال ورود به بهشت هستید،آنجا روی زمین بدنهایتان روی برانکارد در حال تشییع به قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست  دادن شما هستند.حال دوست دارید،وقتی آدم ها در کنار جنازه ی شما راه می روند،درباره ی شما چه بگویند؟" اولی گفت:"دوست دارم بگویند که من جزو بهترین پزشکان زمان خود بودم." دومی گفت:"دوست دارم  بگویند که من جزو بهترین معلم های زمان خود بودم." و سومی گفت:" دوست دارم بگویند که نگاه کن جنازه دارد تکان می خورد مثل اینکه زنده است!!"


برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان طنز , بهشت , مرگ , تصادف , ماشین , داستان اونجوری , داستان اینجوری , سایت اونجوری , سایت اینجوری , سایت خفن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سندمن , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,

 

برید تو ادامه مطلب ببینید چیکار کرده!

بازم نیوشا همه رو دیوونه کرده

مامانش موهاشو عروسکی شونه کرده!!




برچسب ها : عکس , عکس لو رفته , عکس خفن , نیوشا ضیغمی , نیوشا ضیغمی در فیلم جدید , عکس های جدید نیوشا ضیغمی , عکس های لو رفته از نیوشا ضیغمی , رسوایی اخلاقی نیوشا ضیغمی , عکس نیوشا ضیغمی به همراه شوهرش , عکس های عروسی نیوشا ضیغمی , عروسی نیوشا ضیغمی , نیوشا ضیغمی عروسی کرد , نیوشا ضیغمی و سندمن , نیوشا ضیغمی در کافه جوان , نیوشا ضیغمی از شوهرش طلاق گرفت , نیوشا ضیغمی از شوهرش جدا شد , نیوشا جون , عکس های طلاق نیوشا ضیغمی , نیوشا ضیغمی در پارتی دستگیر شد , نیوشا ضیغمی در حادثه تصادف در گذشت , نیوشا ضیغمی با گلزار هم بازی شد , نیوشا ضیغمی در فیلم جدید اصغر فرهادی , نیوشا ضیغمی با محمد رضا گلزار نامزد کرد , ازدواج نیوشا ضیغمی با محمد رضا گلزار , زندگی خصوصی نیوشا ضیغمی , عکس های لو رفته از باریگران ایرانی , عکس های اونجوری از نیوشا ضیغمی , عکس اونجوری , عکس اینجوری , سایت اونجوری , سایت اینجوری , سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه فیلم و سینما ,
آخرین مطالب
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] (تعداد کل صفحات:2)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت