تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

 

انیوااااااااا....!!! کره ای رو حال کردین؟!نه حال کردین؟! خداییش حال کردین؟! کنچانا؟!! وااااااااای دوباره کره ای پروندم!ببخشید من این روزا خیلی جوم گرفته!چطورین؟ من فدای.....!! خواستم فداتون شم ولی میدونستم که اگه من نباشم زندگیتون تلخ9 میشه! تمرکزتونو از دست میدین!گوشه گیر میشین! افسرده میشین! بعدشم خودکشی میکنید! خواستم بگم سندی فداتون شه ولی میدونستم اگه اون بره درواقع مردی بزرگوار رفته و جای خالیش توی کافه حس میشه! خواستم بگم احمد فداتون شه ولی متوجه شدم نــــــــــــــــه...!! من بهش احتیاج دارم! آخه هنوز راه درمانی برای این بیماری جدانویسی حروف اسمش پیدا نشده خواستم روش آزمایش کنم! خواستم بگم منصور فداتون شه ولی متوجه شدم...نه مشکلی نیس! منصور هیچ خاصیتی نداره! بنابراین منصور فدای تک تک شما!!

دقت کردین بود و نبود این داداشای بزرگتر بدبختی و فلاکت به همراه داره؟! واسه ترخیصش از سربازی اون همه مهمونی که اومدن خونه کم بود تازه مامان واسش ختم انعام هم تو خونه گرفت!!! انگار دنیا رو متحول کرده!! همش یه سال و نیم پادگان بوده! یکی یه دونه ست دیگه! دل میگه بزن...(باکمال پوزش دل غلط میکنه چیزی بگه).

ساعت 12 ظهر بود...متوجه شدم یکی داره رو تخت هولم میده میگه پاشو...پاشو که لنگ ظهره! پاشو یه خودکار با کاغذ بردار بیار! بنده هم همونطور که موهام جلو چشام ریخته بود پا شدم خودکار و کاغذ رو آوردم گذاشتم کنار مامی. گفت بشین اینایی رو که بهت میگم یادداشت کن. یه خمیازه کشیدم،موهامو زدم کنار گفتم بگو. بنویس زن سهراب به همراه دخترش 2تا،اشرف 2تا،عشرت یکی،عفت 2تا!! (تازه فهمیدم واسه روزی که ختم انعام داریم تو خونمون، خانوم قراره غذا به مهمونا بده) یه برگه A4پر شد. مامان ورداشت که تعداد غذاها رو بشماره! بعد یه ربع گفت 176تا ظرف! چشم چهارتا شد گفتم چی چی رو 176تا؟! بده من بینم! شمردم دیدم مامی جون یه اشتباه بسیار کوچولو کرده و 276تا رو 176تا دیده!! همین که بهش گفتم یه جا خشکش زد. گفت یه 2میلیون تومنی رو آبیم.(خواستم بهش بگم چی بپوشمـــــــــــا! ولی گفتم مثل اون روز قاطی میکنه)منم در این مدت دختر بد شدم اصلا به مامانم کمک ندادم! انقدر حال داد...همه کارا رو مامانم کرد!

و اما روز موعود فرا رسید! دخمل گل شدم ساعت9:30 از خواب بیدار شدم، یه لباس خوشکل پوشیدم، آبم زدم به صورتم رفتم تو اتاق. دوتا مامان بزرگا اومده بودن بسیار مودبانه سلام کردم و رفتم نشستم. یهو یکی از مامان بزرگام گفت حالا زود بود یکم میخوابیدی!(چه نسلی هستیم ما؟! نسل جوان باید تا لنگ ظهر بخوابه! همین درسته!) بعدشم همگی با هم رفتیم میوه ها رو تو ظرف گذاشتیم! سپس مامان جون زحمت کشیدن و همه میوه ها رو بردن به اتاق بنده! 236تا ظرف میوه تو اتاق من بود! اتاقم همچین بوی گند موز گرفته بود که هرکی ندونه فک میکنه تو این اتاق میمون زندگی میکنه!(البته دور از جونم). با ورود میهمانان مامی اون کمک ندادن بالا رو از تو حلقوم من کشید بیرون! شربت تعارف کردم، لیوانا رو شستم،چندین بار 12 پله رو بالا پایین کردم تا ظرفای غذا رو بیارم،جارو برقی کشیدم، مس سابیدم،کهنه بچه شستم، یخ حوض شکستم! دستامو ببینید! پینه بسته!آخه چقدر کار؟!!! اخر سر هم همسایه مون قند آورده واسه مشگل گشا!!!آخه کی قند رو میکنه مشگل گشا؟!! منم یه مشت برداشتم دادم یه پریسا(دختر خالم) گفتم بخور مشگل گشاست. ایشالله خدا شفات میده! یه کیلو هم ورداشتم واسه منصور آخه گفته بود 4تا نخ بیشتر مو نداره گفتم شاید فرجی شد و خداوند تخمی در سر او قرار داد و از آن مویی روید و بدین وسیله بختشم باز شد!(منصور واست پست کردم.میرسه به دستت طاقت بیار)

آخر شب که مهمونا رفتن بنده رفتم تو اتاقم دیدم یه چیزی رو میز گذاشته که داره چشمک میزنه! هی میگفت تمپتر بیاااااااااا! بیا منو بخور!!! رفتم جلو.........واااااااااای چه قیافه ای داشت! دهنمو باز کردم یکی گذاشتم تو دهنم! عجب شیرینی بود! نصفشو خوردم. هنوز یه ظرف پر مونده! اگه خدا بخواد با اونا هم اختلاط میکنیم! خیالتون راحت واسه شما هم میذارم. اینا رو ول کنید..... دستام پینه بسته!! سندی دستامو ببین! احمد بیا ببین دستام پینه بسته! منصور تو مهم نیستی برو منجتو بازی کن تو کار بزرگترا بازی نکن!! ثنا جون دستام خفن پینه بسته!

به قول شاعر که می فرماید:

        ای که از درد دلم با خبری...........قرص دل درد مرا کی میخری؟!!

دلتون شاد و لباتون خندون....بدرووووووووووود

 

 




برچسب ها : ختم انعام مامانمون اینا , ختم انعام , کره ای , زبان کره ای , جو , خودکشی , افسردگی , تمرکز , گوشه گیر , گوشه گیر شدن , افسرده , افسرده شدن , سندی , سندمن , منصور , منصور کبیری , احمد , مردبزرگوار , بیماری , اسم , آزمایش , داداش بزرگتر , فلاکت , ترخیص , سربازی , خودکار , کاغذ , مو , خمیازه , سهراب , عفت , اشرف , عشرت , یادداشت , برگهA4 , غذا , مهمونی , مامان , لباس , لباس خوشگل , مامان بزرگ , نسل جوان , چه نسلی هستیم ما , لنگ ظهر , میوه , میمون , اتاق , حلق , مشگل گشا , لیوان , 12پله , پریسا , دختر خاله , همسایه , مس , یخ حوض , کهنه بچه , شربت , قند , شفا , فرج , بخت , شیرینی , چشمک , قیافه , پینه , ثنا , منج , شاعر , دل درد , مطالب طنز , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , طنز درختم انعام , دعا , طنز درمجلس دعا , جدیدترین مطلب طنز , خاطره , خاطرات طنز , خاطرات , تمپتر , نوشته های تمپتر , tempter , the tempter , cafejavan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

بوژووووووووخخخخخخخخخ! فرانسوی رو حال کردین؟! نه خداییش حال کردین؟! یکی دیگر از استعداد های من شکوفا شد!بزن کف قشنگه رو...! راستی عید تاریخ گذشته و فاسدشدتون مبارک!

این داداش بنده سه-چهار هفته ست که از سربازی مرخص شده به همین دلیل چهارشنبه اون خاله کوچیکه زنگ زد که فردا میخواییم بیایم خونتون. ما هم گفتیم بفرمایید...قدمتون بر روی تخم های چشممان! این بود که ماجرا شروع شد!

این جانب از روز چهارشنبه به مامانم چسبیدم که حالا من چی بپوشم؟! ثانیه به ثانیه میرفتم لباس های جورواجور میپوشیدم،میومدم جلوش می ایستادم میگفتم این خوبه؟!(جمله قبلی رو داشته باشید سرشار از فعل بود!) یواش یواش دیدم اعصابش داره خیطی میشه گفتم بیخیال! لباس که اصلا مهم نیست. مامان جون الهی من فدات شم کمک نمیخوایی؟! برگشت همچین نگام کرد که چارچوب بدنم لرزید! گفت برو بشین جلو اون تلویزیون بی صاحاب انقدر هم حرف نزن تا من به کارام برسم!

شب ددی جونم اومد خونه،هنوز پاش به اتاق باز نشده بود که مامانم بدو بدو از تو آشپزخونه اومد به بابام گفت اونور میز تلویزیونی رو بگیر ببریم تو اتاق پذیرایی! خلاصه با هزار جور بدبختی سه تایی میز رو گرفتیم بردیمش تو اتاق. بعدش مامی جون نشست بیست تا ظرف ژله و کارامل درست کرد واسه فردا. منم انقدر کمکش دادم! از اول تا آخرش پای تلویزیون بودم. شب هم دختر خوب شدم مسواک زدم خوابیدم. و اما فردا صبح....

این دقیقا همون صبحیه که بدبختی های من شروع شد! لنگ ظهر از خواب بیدار شدم، دور و ورم رو نگاه کردم، وحشت زده شدم!! اتاق کاملا به هم ریخته بود! آب زدم به صورتم که سرحال شم برم اتاقمو تمیز کنم شب که دختر خاله م اینا اومدن تو اتاقم آبروم نره! دیدم نچچچ...حسش نیست!! هندز فری رو زدم تو گوشم و رفتم اون بالا بالاها! ساعت 5 عصر هم رفتم پای تلویزیون کارتون نگاه کردم تا ساعت 6! ساعت 6 هم رفتم پای کامپیوتر. پس از چن دیقه صدای زنگ تلفن به صدا در امد! یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟!

گوشی رو ورداشتم دیدم عجــــــــــــــب... زن عمومه میگه شب میخواییم بیاییم خونتون. در یک چشم به هم زدن تعداد مهمونا زیادتر شد! به مامی اطلاع دادم و دوباره رفتم پای کامپیوتر. یهو دیدم مامانم صدام میزنه. مامان: تمپتر بیا بالا این ژله ها و کارامل ها رو بشمار ببین چندتاست. 12تا پله رو رفتم بالا شمردم دیدم 20تاست. به مام اطلاع دادیم و دوباره 12 پله رو اومدیم پایین. پس از ده دقیقه: تمپتر بیا بالا کارت دارم. دوباره 12 پله رو رفتم بالا دیدم مامی داره میگه تعداد مهمونا رو هم بشمار. 12 تا پله رو اومدم پایین. همونطور که پای نت بودم شمردم. دوباره 12 پله رو رفتم بالا گفتم مامان جون 26 نفرن! باز 12 تا پله رو اومدم پایین پای نت. ده دیقه بعد متوجه ی صدای پا شدم! آب دهنمو قورت دادم رفتم ببینم کیه؟! دیدم مامانمه. بهم گفت بیا... رفتم باهاش تو اتاق بغل سه تا بالشت گذاشت زیر بغلم گفت ببرشون بالا... بنده سه بار 12 پله رو رفتم بالا و اومدم پایین و جمعا 9تا بالشت رو بردم بالا! چند مین بعد همه چی رو خاموش کردم و 12 پله رو رفتم بالا. همین که پام به طبقه ی بالا باز شد مام جلوم سبز شد اخماشو کرد تو هم گفت یه موقع نیایی کمک! من اینجا کلی کار دارم اون وقت تو چسبیدی به کامپیوتر؟! زود برو اون شیرینی ها رو تو ظرف بچین! زهرم ترکید سریع رفتم اون کارو انجام دادم اتاقمو هم تمیز کردم، لباسمو هم اتو زدم و منتظر مهمونا شدم. شب مهمونا سر رسیدن اونقدر ماچ و موچ دادن که دیگه حالم به هم خورد... از بس این 12 پله رو بالا پایین کرده بودم زانوهام به شدت درد میکرد. ولی با این وجود فداکاری کردم و شیرینی و میوه تعارف کردم. بعدشم که نشستم از اول تا اخرش این پریسا( همون دختر خاله م) نشست کنارم یه بیت بلد بود که تا اخر مهمونی تو گوش من میخوند... این بیت رو داشته باشین: آآآآآآآآآآآآآآآه ای الهه ی نــــــــــــاز/ با دل من بســــــــــــــاز!! اعصاب واسه من نذاشت که! هروقت هم ازش میپرسیدی داری واسه من میخونی میگفت نه با سوسک رو دیوارم!!! بعدش خانما رفتن تو اتاق بنده و آرایشگاه راه انداختن! بهتره این قسمت ها بوووووووق شه! بعدشم که مهمونا رفتن  ما موندیم و کوله باری از ظرف!! من که خودمو زدم به موش مردگی... مامانمم که خودشو زد به مریضی! اون وقت ددی جان به تنهایی در آغوش ظرف ها رفت...!! عجب مهمونی بود! جاتون خالی! دیدید که حسابی خوش گذشت. چند روز پیش رفتم پیش شاعر دیدم داره از زنش طلاق میگیره و در همون حین فرمود:

یا رب آن دلبر شیرین که سپردی به منش/ از بس که ننر بود سپردم به ننه ش!!

برقرار باشید دوستان

بدرووووووووووود...




برچسب ها : tempter , the tempter , cafejavan , مهمونی مامانم اینا , فرانسوی , سربازی , آشپزخونه , اتاق پذیرایی , ژله , کارامل , هندزفری , تلویزیون , کامپیوتر , نت , اینترنت , تلفن , زن عمو , خاله , 12پله , بالشت , شیرینی , آرایشگاه , ظرف , موش مردگی , شاعر , بیت , بیت شعر , طلاق , تمپتر , طنز , طنز کافه ای , جدیدترین مطالب طنز , مطالب طنز , به روز ترین مطلب طنز , جدیدترین پست کافه جوان , کافه جوان , مهمونی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

دروووووووووووووود...طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق. چند هفته پیش رفته بودم وبگردی جای شما خالی! همینطور رفتم جلو تا اینکه به یه موضوع جالب رسیدم نوشته بود اگه دخترا میرفتن سربازی چی میشد؟!! کلی فکر کردم و به جوابای جالبی رسیدم.

 

1-دیگه کدوم پسری میرفت دنبال مرخصی و معاف شدن؟!! همه ثانیه شماری میکردن تا به سن قانونی برسن و با کله برن سربازی!

 

2-غذاهای پادگان رو بگوووووووو!! انگشت ها با غذاها خورده میشد! اخه آشپزی خانما حرف نداره!

 

3- دیگه کدوم پسری حاضر میشد بره کچل کنه؟! همه بدو بدو میرفتن آرایشگاه 60 هزارتومن میدادن موهاشونو سیخ میکردن و میومدن جلو دخترا چشم و ابرو بالا پایین مینداختن!

 

4-اساسی ترین و مهم ترین جواب: عاشقی چه میکرد با جوونا؟!!! هر روز نامه ای عشقولان واسه خانما میفرستادن و هروقت جوابی دریافت نمیکردن رو زمین مینشستن و چشم میدوختن به سنگ ریزه های روی زمین!!

 

5-فکر کنید سرگروهبان،زن بود! وقتی پسری رو میاوردن که به جرم ایجاد مزاحمت برای دخترا تنبیه شه خودشو مینداخت جلو پای سرگروهبان که من عاشق شدم و اون دختره رو میخوام و فلان فلان! خانما هم که دلسوووووووووز، دل رحـــــــــــــــــــــم میگه بسوزه پدر عاشقی!! ولش میکنه میره!

 

6-پادگان نظامی تبدیل میشد به مکانی برای پیک نیک دخترپسرا! نمیه های شب گروه گروه دور اتیش مینشستن و گیتار میزدن. مثل جزایر هاوایی!!

 

7-موقع ترخیص شدن رو که دیگه نگووووووووو! به جای اینکه با لبخند از پادگان خارج شن با گریه به گروهبان آیزون میشدن که ما هنوز مرد که نشدیم هیچ،ادم هم نشدیم!!

 

8- در ذهن جوانان به جای خاطرات تلخ دوران سربازی خاطرات شیرین دوران سربازی نقش می بست!!

 

 با این حساب کتابای من دیگه در دانشگاه ها رو پلمپ میکردن! فقط الان دارم غصه ی یه چیز رو میخورم! اگه من اعزام شم سربازی(!) اجازه میدن با خودم کرم ضد آفتاب ببرم؟! پوست من حساسه ها!! منو بکشن هم تو آفتاب بدون کرم کلاغ پر گنجیشک پر نمیرم!! گفته باشم!!

 

به قول شاعر که می فرماید:

 به جز قوم شوهر که ویرانگرند................... بنی آدم اعضای یک دیگرند

 

و در اخر جا داره بگم شب ها وقتی سر سفره افطار نشستی، دست های خالی و بی آلایشت رو ببر بالا و و چند دیقه ای نگه دار تا بقیه هم بتونن یه چیزی بخورن!

 

بدروووووووووووووووووووود...




برچسب ها : سربازی , طنز در دوران سربازی , طنز , طنز سربازی , دختر , پسر , طنزدخترا , طنزپسرا , طنز در دوران خدمت , جدیدترین مطالب طنز , به روز ترین مطالب طنز , کچل , سرگروهبان , جزایرهاوایی , هاوایی , سایت کافه جوان , تمپتر , اگه دخترا برن سربازی چی میشه , سربازی دختران , عشق , پیک نیک ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
سلام! می بینم که باز من 2 روز نبودم  و دوستان وبلاگو به آشوب کشوندن! گلادیاتور که با هزار امید و آرزو آورده بودیمش تو وبلاگ داره پستای خارج از عرف میذاره و به مغز سرش زحمت نمیده یکم فکر کنه و پست بنویسه! اسپرسو که اومد 4 تا پست گذاشت و پیچید به بازی! فلاستر که میاد به زبان محلی نظر میده! منصور ورداشته یه پست چند قسمتی نوشته که یه قسمتش به شدت افتضاحه! یه قسمتش به نظر خودش جالبه و اون قسمت دیوار پادگان واقعا قشنگه! خودم که اصلا پست نذاشتم! اون هولمز که معلوم نیست چیکار میکنه! الان چند ماهه دانشگاهو پیچونده و منتظره اعزام شه سربازی. قراره اردیبهشت اعزام شه فکر کنم. الان هم هیچ اثری ازش نیست و دلیل اینکه چرا نمیاد وبلاگ بر ما پوشیده س! بگذریم!

میخوام یکم از حوادث اخیر براتون بگم! حتما در جریان هستین که رئیس دانشگاه آزاد عوض شد و فرهاد دانشجو به جای جاسبی بر مسند قدرت نشست! فردای همون روز که این خبر اعلام شد ما تو دانشگاه بودیم. اصلا رفتار کارکنان عوض شده بود. انگار همه شونو دوباره برنامه ریزی کردن! مدیر گروه درست حسابی جواب نمیداد . مسئول حساب های اینترنت کارشو می پیچوند. حراست به چیزای الکی مثل یه حرف انگلیسی روی لباس یه بنده خدا گیر میداد و جالب ترین حادثه برای خودم اتفاق افتاد! من استعداد خاصی تو پیدا کردن جاهای دنج دارم! با دو تا از بچه ها که یکیش فلاستر بود رفتیم یه گوشه و هنوز 30 ثانیه از استقرارمون نگذشته بود که حراست اومد به من گفت سیگارتون تموم شد؟!!!!!!!!!!!!!!!! 
اونایی که منو میشناسن میدونن وقتی اسم دود و سیگار و قلیون و این مسائل میاد من بد جور قاطی میکنم و غریبه و آشنا و بزرگ و کوچیک سرم نمیشه! هرچی بی احترامی بلدم نثار آدمای دودی میکنم و دست خودمم نیست! یادمه با یکی خیلی رفیق بودم و همش باهم میرفتیم بیرون و تریپ رفاقت شدید برداشته بودیم. یه سری که رفته بودیم بیرون دیدم سیگار در آورد بکشه! هرچی نصیحتش کردم حمید نکش این لعنتیو به خرجش نرفت. بعد از 2 هفته رابطه مو به طور کامل یاهاش قطع کردم. اونم بعد از 2 سال دوستی!  یکی از فامیلامون سیگاری بود. انقدر خونه ش نرفتم تا ترک کرد. اون وقت حراست بیاد به من بگه سیگارت تموم شد؟ این خیلی برام سنگین بود. یعنی اگه دست خودم بود جوری کتکش میزدم که گوشت و انجیرش با هم قاطی شه! مردک احمق. اصلا به تو چه دانشجو ها سیگار میکشن؟ اصلا به حراست چه که ما چیکار میکنیم؟ یعنی شما به کسی که میگید دانشجو انقدر اعتماد ندارین که یه مشت سگ به اسم حراست میذارید بالا سرشون؟ بی شعورا به حرف زدن دختر و پسر هم گیر میدن! بیرون که پلیس نمیذاره دختر و پسر حرف بزنن. تو دانشگاهم که حراست نمیذاره. یه دفعه بفرمایید ما برا بقای نسل باید گرده افشانی کنیم! والا!


اما اتفاق بعدی این بود که گلادیاتور دماغشو عمل کرد! ما هم که بالاخره تو اون دماغ حق آب و گل ( و خلط!) داشتیم رفتیم ملاقاتش! من نقشه کشیدم که کنسرو لوبیا و نخود فرنگی براش ببریم که بتونه زیر پتوشو گرم کنه تا خوابش ببره! چون به من می گفت شبا نمیتونه بخوابه! اما منصور بهش گفت وقتی اومدیم اونجا برام شیرموز درست کن! گلادیاتورم بهش گفت خودت شیر و موز و بستنیشو بخر بیار اینجا تا مخلوط کنیم! فکر کرده بود خیلی بامزه س و مثلا زرنگه! خبر نداشت که منصور چند ساله با من رفیقه! رفتیم یه شیر پاکتی 400 تومنی و یه بستنی لیوانی کوچیک و یه موز مجانی گرفتیم و از طرف من و فلاستر هم کنسرو های لوبیا چیتی و نخود فرنگی خریدیم! بردیم خونه شونو جاتون خالی یکی دو ساعتی خوش بودیم و دماغ جدیدشو افتتاح کردیم!

دوتا اتفاق هست که نقش اولش فلاستره و اصلا ترکونده! من وقتی باهاش رفیق شدم نمیدونستم همچین استعداد نهفته ای تو شاد کردن آدمای اطرافش داره! اتفاق اول برمیگرده به رستوران! من و فلاستر و یکی از دوستای مشترکمون که اونجا مشترک شدیم (یعنی اول دوست اون بود و با من همون موقع رفیق شد!) رفته بودیم انقلاب که چند تا کتاب بخریم. برای ناهار رفتیم پیتزا پدربزرگ. دوستایی که نمیدونن کجاس باید بگم تو همون خیابون آزادیه. نرسیده به متروی آزادی(شادمان) ما منو رو برداشتیم و گفتیم چی میخوایم. بعد گارسون اومد بالاسرمون و طبق قرار قبلی فلاستر بهش سفارش داد. برحسب اتفاق خود فلاستر آخرین نفری بود که منو رو خونده بود و بالطبع منو جلوی دستش بود. گارسون دستشو دراز کرد جلوی فلاستر به نشونه اینکه منو رو بده دستش. اما عکس العمل فلاستر: یکم به گارسونه نگاه کرد و باهاش دست داد! این کار موجب شلیک خنده من و دوست مشترکمون شد به طوری که خشاب خنده من تا 24 ساعت خالی بود!

حماسه بعدی فلاستر برمیگرده به خونه ما! آورده بودمش خونه مون و منصور هم اومده بود و داشتیم سه تایی فوتبال بازی میکردیم به طوری که فلاستر به صورت نخودی بین من و منصور پاسکاری میشد! بازی آخر من و منصور باهم یار بودیم و فلاستر تک! آقا ما دوتا هی خطا میکردیم و داورم همش کارت زرد نشون میداد. یهو فلاستر گفت داور انقد کارت زرد نشون داد کارتاش تموم شد! من و منصور هم دیگه پشت تیکه رو ول نکردیم: یعنی فکر کردی داور واقعا کارت زردا رو میده دست خود بازیکن؟ فکر کردی داور این همه کارت زرد با خودش حمل میکنه؟ اصلا بازیکنا کارت زردو بگیرن کجاشون میخوان بذارن؟  داور فقط کارتو به بازیکن نشون میده و دوباره میذاره جیبش!!! بنده ی خدا فلاستر اومد نمک بریزه و با کنایه به ما بگه خشن بازی نکنید ولی نمک تپون شد رفت پی کارش! این شیوه ای که من و منصور استفاده کردیم بهش میگن تحقیر اندیشه از نوع شهرستانی که اختراع خود منه و برای این جور موارد یا جلوه های ویژه فیلم ها ازش استفاده میشه! مثلا وقتی داریم فیلم می بینیم و ماشین شخصیت اصلی فیلم آتیش میگیره و منفجر میشه ، برمیگردیم به دوستمون که محو تماشای جلوه های ویژه شده و داره لذت می بره میگیم که : اسکل فکر کردی واقعا ماشین آتیش گرفت و یارو مرد؟ اینا همش فیلمه! باور کردی؟ بعد میخندین! یا تو کلیپ حالم عوض میشه از شادمهر شما می بینین که دستای شادمهر آتیش گرفته و داره میسوزه ولی خود شادمهر کماکان داره میخونه! شما باید بگین: اسکل فکر کردی واقعا دستاش آتیش گرفته؟ اگه دستاش آتیش گرفته بود که با خیال راحت نمیخوند! فیلم برداری رو قطع میکردن و روش آب می پاشیدن! اینا همش فیلمه!

در آخر باید بهتون بگم که دارم رو یه قالب جدید برا کافه جوان کار میکنم و تو تعطیلات عید یا قبلش ازش پرده برداری میکنم! به همین دلیل سرم شلوغه و کمتر پست میذارم! شما باید چرت و پرت های گلادیاتور و استاد رو تحمل کنید ولی در عوض بعدا از زیبایی وبلاگ لذت خواهید برد! از من نکن خدافظی!



برچسب ها : گلادیاتور , گلادیاتور و سندمن , سندمن و گلادیاتور , اسپرسو و سندمن , سندمن و اسپرسو , فلاستر و سندمن , سندمن و فلاستر , سندمن , سندمن و کافه جوان , هولمز , سربازی , دانشگاه آزاد , دانشگاه آزاد و سندمن , سندمن و دانشگاه آزاد , فرهاد دانشجو , فرهاد دانشجو و سندمن , سندمن و فرهاد دانشجو , جاسبی , جاسبی و سندمن , سندمن و جاسبی , حراست , سیگار , قلیون , لوبیا چیتی , پیتزا پدربزرگ , پیتزا پدربزرگ و سندمن , سندمن و پیتزا پدربزرگ , فوتبال , حالم عوض میشه , شادمهر , شادمهر عقیلی , شادمهر عقیلی و سندمن , سندمن و شادمهر عقیلی , کافه جوان , sandman , the sandman , cafejavan ,
دسته بندی :
سلام
ما اومدیم!
دلیل غیبت بی انگیزگی بود که با وعده ی افزایش حقوق توسط کافه چی انگیزه پیدا شد و دوباره شروع کردیم به نوشتن!
(خطاب به کافه چی: دیدی جلو مردم نگفتم می خواستی منو اخراج کنی و منم یهو اومدم پست بذارم؟ حالا هی بگو شرلوک هولمز بده!)
خب
ما چی کار کردیم؟ رفتیم دفترچه ی سربازی بگیریم بریم خدمت غیر مقدس اجباری!
رفتم دفترچه رو گرفتم گفتن باید بری برگه ی گواهی رو بگیری امضا کنی. رفتم برگه رو گرفتم امضا کردم. یارو تو کامپیوتر دید. بعد منو دید. بعد برگه رو دید. بعد دوباره منو نگاه کرد. گفت اوهوی! امضات با امضای تو دستگاه که نمی خونه! ای کلک کلاهبردار قاتل!
گفتم وایسا ببینم. رفتم بیرون از اداره پست. یارو می خواست بیاد دنبالم تا فرار نکنم. یهو دید من بالا سرش وایسادم! گفت رفتی بیرون چی کار؟ گفتم: رفتم از در پشتی بیام تو ببینم مشکل چیه! بعد امضاهارو نشونم داد. من دیدم ای دل غافل! اون امضا قبلیه که امضای بابامه!
بعد گفت برو نامه از رئیس بگیر برا تغییر امضا. امضای جدیدو تو نامه کردم(!) دادم بهش. گفت این امضا نه شبیه امضای باباته و نه شبیه امضای خودت!
گفتم حالا یه کاریش بکن دیگه من امضا بلد نیستم!
خلاصه این مشکل امضای ما حل شد. دفترچه رو گرفتم اومدم خونه. اصلا بارم نمی شه که می خوام برم سربازی. خیلی حال می ده مگه نه؟ دلم به حال دخترا می سوزه که سربازی ندارن. از قدیم گفتن:

تا مرد سربازی نرفته باشد
انگار بخفته است تا شب!

یا که:

پاک بازی با شما همساز نیست
چون شما را هیچ کس غم باز نیست
باید به درون رفته و دانی
هر کلی مثل کل سرباز نیست!

خب بگذریم. احتمالا سال بعد باید مکچل به سر کچل سرباز ها شوم و با فرماندهان دست و پنجه نرم کنم. جوانی و آزادی کجایی که یادت به خیر!



برچسب ها : سربازی , خدمت غیر مقدس , مرگ بر سربازی , فواید سربازی , نظام , شرلوک , هولمز , دست نوشته های هولمز , کچل , سرباز کچل , خاطرات سربازی , عکس سربازی , نظام سربازی , سربازی برچیده , کاهش مدت سربازی , روش های معافیت , بدبخت , خدمت , چند ماه خدمت , امضا , مشکل اداری , بانک , جوانی کجایی , شعر , هولمز در سربازی ,
دسته بندی : کافه اجتماعی ,

یعنی مطلبی جالب تر از اینم میشه؟

اصلا امکان داره؟

بپرید تو ادامه مطلب بخونید!




برچسب ها : بکن , بکن بکن , نکن نکن , نکن , دختر شمسی خانوم , من و دختر شمسی خانوم , طنز , طنز های سندمن , زندگی , سربازی , دبستان , راهنمایی , دبیرستان , ازدواج , دانشگاه , سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه طنز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت