تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

با سلام

 

چند شب پیش اتفاقی پیش اومد که دلم نیومد با شما درمیان نذارم. حدود ساعت 8 شب که همکاران به اتاق رست رفته بودن و اینجانب به اضافه یک دوست کارآموزتر از خود طبق معمول آماده باش در سنگرمون( ایستگاه پرستاری) نشسته بودیم و در حال حل کردن جدول بودم. سرم رو بلند کردم و مشاهده کردم دختر پسری البته دختر پسر که چه عرض کنم سن و سالشون یه کم از دختر پسرهای امروزی بالاتر بود، در حالی که دختر کیف دانشجویی بر شانه ی راست داشت و یک کتاب در دست چپ و دست پسر دور دختر مثل پیچکی گره خورده بود و دختر از دل درد شاکی بود وارد اورژانس شدن نوبت گرفتن و در سالن انتظار نشستن. پسر دست راستش رو که حدود یک متر بود، بالای صندلی گذاشت و دختر را همانند گنجشکی بی پناه لابه لای دستان پر قدرت و آرامش برانگیز خود قرار داد و دخترم سرش رو روی دستان پسر تکیه داد و کم کم سرش از حد مجاز فراتر رفت و روی سینه ی پسر قرار گرفت!!! سر پسر هم متقابلا مث آهن ربا خود به خود جذب سر دختر شده و محکم به سر دختر چسبید و هر دو آنچنان به دیوار روبرویشان خیره شده بودن و سکوت اختیار کرده بودن که گویی در کنار دریا نشسته اند و غرق امواج دریا اند!!!

 

منم که دورادور نظاره گر صحنه ی عاشقانه بودم، تا اینکه منشی محترم صداشون کرد و هر دوتا که انگار در پارک در حال قدم زدن هستن آسه آسه نزد پزشک رفتن و دختر آنچنان با ناز جواب سوالات پزشک را میداد که پزشک چندبار به دختر گوشزد کرد که خانم محکمتر حرف بزنید! خلاصه بعد از چند دقیقه پسر با یک کیسه سرم و آمپول پیشمون اومد و دخترم روی تخت دراز کشید منم سرم رو آماده کردم و برای وصل سرم بر بالین دختر حاظر شده و دختر به محض دیدن سرم در دستم شروع به ریختن اشک کرد و از اون طرف پسر هم کلی قربون صدقه دختر میرفت... .

 


  خلاصه با کلی مکافاتو ناز و عشوه های خانم آنژیوکت رو براش فیکس کردم و سرم تراپی رو شروع کردم و به سنگر برگشتم. چند دقیقه ی بعد متوجه ی صدای دختر شدم! آنچنان اصوات مختلفی از خودش در میاورد که منم خجالت زده شده بودم! یک آن برگشتم ببینم چش شده که دیدم دختر در حالیکه دست چپ رو کمی بالاتر از شکم روی قفسه ی سینه قرار داده پسر هم در حال نوازش کردن دستان دختر است!!! رک بگم منم که بدم نمی اومد دیدی بزنم هر چند ثانیه یک بار سرم رو 180 درجه میچرخوندم تا هدف رو زیرچشمی با زاویه 35 درجه نگاه کنم اما ایندفعه مشاهده کردم هدف داره کارش به جاهای باریک کشیده میشه!!!!! منم که دیدم فاجعه در حال وقوع است خجالت کشیدم و سرم رو با سرعت نور به حالت اولیه برگردوندم و به دیوار روبرو در حالیکه چشمانم از حدقه در اومده بود خیره شدم و سه چهار بار پلک زدم و پیش خودم گفتم در دیزی بازه حیای گربه کجاست!! البته ناگفته نماند دیزی خانم که بدش نمی اومد چه برسه به آقا گربهه! یک آن به خودم گفتم حالشون رو بگیر و از اونجاییکه نمیتونستم به آقا گربهه چیزی بگم برگشتم و به دیزی خانم با صدای بلند گفتم خانم این چه وضعشه؟؟؟؟ این اصوات چیه که از خودت درمیاری؟؟؟؟ آروم باش! اینجا رو اشتباه گرفتی!

 


آقا گربهه برگشت و گفت: شمایی که اینجا رو اشتباه گرفتی لطفا شما آروم باش. منم گفتم والا ما که آرومیم شمایی که گویا نا آرومی!! حداقل پرده رو بکش. پسر گفت مجبور نیستی نگاه کنی چشمت رو درویش کن منم گفتم فعلا شمایی که باید چشمات رو درویش کنی و در یک حرکت ضربتی رفتم و پرده رو  کشیدم. آقا گربهه که عصبی شده بود پرده رو با شدت هر چه تمامتر به حالت اولیه برگردوند. طوریکه 7،8 تا از گیره های پرده کنده شد و پرده روی چوب پرده به صورت نصفه نیمه آویزون موند. منم همونطور که با تعجب و عصبانیت به پسر خیره شده بودم تو این قیل و قال از نیم رخ یه هاله ی سیاه رو دیدم که دارد وارد اتاق رختکن برادران میشه که نزدیکه در ورودیه اورژانسه. منم مشکوک شده بودم که ساعت هشت و نیم شب کی میتونه باشه؟ موضوع دختر پسره رو ول کردم و سراسیمه به سمت سوژه ی جدید روانه شدم! نزدیکه اتاق برادران که شدم قدم هام رو آهسته برداشتم و جلو در ورودی اتاق ظاهر شدم و مشاهده کردم یک آقایی لاغر با لباس محلی یه استان دیگه با عجله در حال زیر و رو کردن کیف برادران محترم و زحمتکش اورژانسه! منم که با دیدن آقا دزده با اون سیبیلای هیتلریش انگار که خودم در حال ارتکاب جرم هستم رگ گردنم به به لرزه دراومد و متقابلا آقا دزده با دیدن من زهره ش ترکید!! وقتی ترسش رو دیدم به خودم مسلط شدم و یه کم از در فاصله گرفتم تا وقت محاکمه کردن آقا دزده احیانا اگر سلاح سرد داشته باشه راهی برای دفاع داشته باشم.

 


دست به کمر وایسادم و شروع به محاکمه کردنش کردم و گفتم آقا داری دزدی میکنی؟(با لحنی کاملا ریلکس) در جواب گفت: چند وقت پیش اومدم پیش دکتر برام یک قرصی تجویز کرد از اون روز به بعد دچار توهم شدم الان هم نمیدونم چرا اشتباهی وارد این اتاق شدم!! منم پیش خودم گفتم خودتی!! و بعد گفتم دفعه ی دیگه اگر خواستی دزدی کنی حداقل این لباس محلی رو تن نکن چون آبروی ایل و طایفت رو میبری. منم که دیدم خیلی ترسیده دیگه حراست رو خبر نکردم و گفتم همین حالا برو تا نیروی انتظامی رو خبر نکردم. برگشتم به استیشن. دوباره یاده پرده ی کنده شده افتادم و به آقا گربهه گفتم حداقل پرده رو به گیره ها وصل کن. جواب داد: این کار ما نیس کار امثال شماس. منم که حرصم گرفته بود نیم خیز شدم که برم بزنمش یه دفعه یادم اومد دفعه قبلی هم همین مورد پیش اومد و نزدیک بود به ناکجا آباد کشیده بشم، نشستم و گفتم خب بعد ازینکه سرم دوست دخترت رو از دستش کشیدم زحمت وصل پرده رو بکش. گربهه گفت عمرا!



تو این گیرو داد صدایی از ته سالن اومد که میگفت: آقای پرستار مشکلی پیش اومده؟ کسی چیزی بهتون گفته؟ بیام سراغش؟ یک لحظه برگشتم که ببینم کیه؟ دیدیم آقا دزده با کمال پر رویی بر روی صندلی کنار دیوار نشسته و شاهد ماجراس! منم که خشم وجودم رو گرفته بود نیم خیز شدم که همون مورد قبلی یادم اومد و دوباره نشستم و گوشی رو برداشتم نیروی انتظامی رو گرفتم. همونطور که در حال صحبت با همکاران انتظامی بودم آقا دزده پا به فرار گذاشتن و آقا گربهه هم که فکر میکرد من برا اونا با نیروی انتظامی تماس گرفتم گفت: پرستار. سرمش تا همین جا کافیه باید بریم....

 


اینم زندگی ماس دیگه!

 

دوستون دارم

بای




برچسب ها : داستان طنز , طنز , مطلب طنز , شیفت دادن امید , بدبختیه ما داریم؟؟؟؟ , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,

سلام

بله دوستان بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی درسراسر اماکن خصوصی وعمومی کشور ؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک(پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم :

اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است.

 

1) در مسیر برگشت از مهد کودک :

لضا لضا (همان رضا ) من مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها !

رضا : مامان چیه ؟!

 

2) 3 سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه

راننده رو به بچه های داخل سرویس :

همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم!

جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟

 

3 ) 5 سال بعد از 3 سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی

رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم.!!

جواد : چی ؟

رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم

جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا !

 

4) 4 سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا

رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا

جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.

صداش خیلی عجیب غریب بود.

یواشکی حرف میزد و میگفت یه دختره و از من میپرسید آیا پسرم ؟!

رضا : تو چی گفتی ؟

جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد !

 

5 ) 6 سال بعد ؛ دانشگاه

جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟!

رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن ؟

 

6 ) چند سال بعد ، شب خواستگاری

جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟!

 

7 ) چند ماه بعد ، شب ازدواج

جواد : خوب الان باید چیکار کنیم ؟!

خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب!

 

8 ) خیلی سال بعد ، دوران کهولت

جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟

خانم : از کجا بیاریم. تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟

 

9) خیلی سال بعد

نسل ایرانی منقرض شد.

 

 

شبتون به شادی و خنده




برچسب ها : داستان طنز , جوک جدید , طنز , داستان اونجوری , امید رازی بزرگ را کشف کرد , تفکیک جنسیتی در اماکن عمومی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,

با سلام


مخاطب این پستم مربیمه!


خانم معصومه مالمیر سلام


اینجا تنها جایی که میتونم ازت تشکر کنم. بابت زحماتی که میکشی. هیچوقت فکرشو نمیکردم که به جز پدر و مادرم بخوام دست کس دیگه ای رو ببوسم ولی اگه نامحرم نبودی مطمئن باش میگفتم گور پدر این غرور و جلوی بچه ها دستتو میبوسیدم. من تو کلاس302درس میخونم. همون کلاسی که تو تاریخ بهیاری تکه و هیچوقت رو دستش کلاسی نیست. ما شلوغترین کلاسی بودیم که داشتی ولی اینم قبول کن که تو صبورترین و مهربونترین مربی بودی که ما داشتیم. امروز صبح طبق معمول خیلی سر کلاست اذیت کردم و بازم خجالت رفتارت موندم. ولی بازهم شلوغ بازی های من ادامه داره.

 

منتظر شلوغ بازیام باش


شاگردت امید




برچسب ها : خانوم معصومه مالمیر , معلم , نامه یک دانش آموز به معلمش , طنز , داستان , خاطرات دوران مدرسه ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,

 

سلام خدمت گوگور مگوری های خودم!!

چیه؟چرا اینطوری نگام میکنید؟! این قیافه ی من نشان دهنده ی شوقیه که واسه مدرسه دارم! به من بنگرید! اصلا انرژی مثبت در من موج میزنه!! سیل نبردتون!! بچه ها اینم قیافه منصوره ببینید چه ذوقی واسه دانشگاه داره:....اوا منصور؟! بیدار شو برو دفتر باربی و مداد دارا و سارا بخر واسه دانشگات!منصور:... الان شما شاهد ذوق فراوانی در منصور بودید!!!... میریم سراغ سندمن ، مرد شنی!!... من الان جلو در اتاقشم! مطمئنم الان با خوشحالی داره کتابای دانشگاشو جلد میگیره تا واسه روز اول دانشگاه حاضر باشه!!...خب دستگیره در رو میگیرم و باز میکنم....سندی؟! اوا سندی کجایی؟! فک کنم جلد کم اورده رفته بخره. تازه میخواد کیف و کفش نو هم بخره!...اوفـــــــــــــــــ چقدر هوا گرمه! پنجره ها رو باز کنم...بچه ها این پایینو نگاه کنید. سندمن جان داره با رفیقاش فوتبال بازی میکنه!! به به... چه اشتیاقی داره این سندمن !!بیخیال...میریم پیش احمد بینیم داره چه میکنه!!... آورین اورین... احمد داری کتاب میخونی؟!! من میدونستم...میدونستم که داری خودتو واسه دانشگاه آماده میکنی!!رفقا ببیند از الان داره کتابا رو جلو جلو میخونه که بشه رتبه اول کلاس!! مامانت بهت افتخار میکنه!! حالا ببینم کتاب چی میخونی؟؟؟....سفیدبرفی و هفت کوتوله!!!....حالا اینم خوبه از هیچی که بهتره!

منم خیلی اشتیاق دارم واسه مدرسه!!

  ساعت 8شب بود. ناگهان صدای زنگ در به گوش رسید. یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟! در رو که باز کردم دیدم بابامه. یه پلاستیک داد دستم گفت بگیرش. بالاخره انتظارت به پایان رسید! بعدشم رفت. بدو بدو رفتم تو اتاق، همش فکر میکردم یعنی چی توشه!! شکلاته؟! لباسه؟!... با ترس و لرز پلاستیک رو باز کردم...یهو بغض گلوم رو گرفت!! رنگم پرید!! دستام سست شد!! کتابای مدرسه بود! یه گوشه عین جنازه افتادم و دونه دونه کتابا رو آوردم بیرون و به حجمشون نگاه کردم. سرگیجه گرفتم! این اموزش و پرورش هم نقطه ضعف من دستش اومده ها! میدونه دین و زندگی تو مغزم نمیره. واسه همین هرسال حجمشو بیشتر میکنه. ما خانواده تن با دین و زندگی مشکل داریم!!

با خالم اینا رفته بودیم باغ تا حال و هوا عوض کنیم. کنار پریسا دختر خالم نشستم و شروع کردیم به آواز خوندن! بعدشم فقط یه کوچولو غیبت کردیم! خواستم حال و هوا رو عوض کنم گفتم خب.... دیگه چه خبر؟!! وسایل مدرسه تو آماده کردی؟... یهو عین سگ پرید بهم!! گفتم چته؟! هار شدی؟!... گفت حالا بعد از مدت ها اومدیم باغ تفریح کنیم. میخوایی همه چی رو خراب کنی؟! حال آدمو به هم میزنی با این حرفات! گفتم مگه مدرسه چشه؟! این بار دستشو بلند کرد با همون ناخناش چنگ زد به دستم!! سه تا یادگاری رو دستم گذاشت گفت اگه ادامه بدی دهنتو سرویس میکنم!! منم که اعصابم خراب شد 9تا جای چنگ رو بر روی دست هایش به رسم یادبود برجای گذاشتم!!

رفتم پیش اون دختر خاله که نامزد داره کنارش نشستم. گفتم خب...از کی باید بری داشنگاه؟! آخـــــــی همسر گرامیت رو هم باید ول کنی بری!! دستاشو مشت کرد یکی کوبید تو بازوم گفت خفه میشی یا خفت کنم؟!( ماشالله دختر خاله های بنده هرکدوم از یکی دیگه پیشرفته ترن!!)

با خوشحالی دارم میام پیش مامانم میگم مامان مامان... آرزو پیام داد که فردا شب فقط دخترعموها مجردی بریم پارک صفا سیتی! برم؟...گفت برو. بعد نشستیم هی از این در و اون در حرف زدیم...بعد از 20 مین داره میگه مانتوت رو اتو زدی؟! آماده ست؟ گفتم واسه فردا شب؟ اون مانتو آبیه رو می پوشم. گفت نه.... مانتو شلوار مدرسه تو میگم!! چن دیقه تو شوک بودم بعدش گفتم نخیر!! پا شدم رفتم تو اتاقم.( مامانا کلا میزنن هوا رو طوفانی میکنن!)

خواهرم اومده خونمون رفتم کنارش نشستم باهاش حرف میزنم. بهم گفت امروز چندمه؟ گفتم یازدهم. گفت 20 روز دیگه چندم میشه؟!!( آخه خواهر من، یهو بگو میخوام برم رو اعصابت خودتو خلاص کن دیگه!!)

ساعت 10:30 صبح از خواب پریدم! وحشت کرده بودم اساسی! خواب دیدم که رفتم مدرسه ولی کیفمو یادم رفته با خودم ببرم! بدون اجازه معلم از سرجام بلند شدم پریدم بیرون کلاس تا کیفمو بیارم! وقتی برگشتم تو کلاس دیدم معلم با یه ماژیک قرمز یه منفی گنده که از شیش فرسخی به چشم میخورد جلو اسمم گذاشته!!

آخه چرا این کارو با من میکنید؟! چرا میرید رو اعصابم؟! از جون من چی میخوایید؟! به قول منصور طاقت بیار!!! طاقت بیار!!

و به قول شاعر که می فرماید(شاعر این بار شعر نیمایی می فرماید)

                      بیا به آرامش فکر کنیم، به زیبایی، به عشق

                               به بهشت،به درک، به جهنم،

                                    به تو چه،به من چه

                                    برو اعصاب ندارم!!!

مثل اینکه حال شاعر هم خرابه!!!

کیفتون پر از کتاب و دستتون پر از مداد!! گودلاک!!

 




برچسب ها : بازهم زنگ مدرسه , زنگ مدرسه , شاعر , مدرسه , اول مهر , دخترخاله , طاقت بیار , منصور , سندمن , نامزد , طنز در مدرسه , طنز مدرسه , کتاب , سرگیجه , خواهر , خواب , کیف , ناخن , چنگ , فوتبال , دست نوشته های تمپتر , نوشته های تمپتر , باغ , بغض , شکلات , لباس , طنز , جدیدترین مطالب طنز , مطالب طنز , شیش فرسخ , مانتو , اتو , دانشگاه , دارا و سارا , باربی , دفتر باربی , cafejavan.ir , the tempter , tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

انیوااااااااا....!!! کره ای رو حال کردین؟!نه حال کردین؟! خداییش حال کردین؟! کنچانا؟!! وااااااااای دوباره کره ای پروندم!ببخشید من این روزا خیلی جوم گرفته!چطورین؟ من فدای.....!! خواستم فداتون شم ولی میدونستم که اگه من نباشم زندگیتون تلخ9 میشه! تمرکزتونو از دست میدین!گوشه گیر میشین! افسرده میشین! بعدشم خودکشی میکنید! خواستم بگم سندی فداتون شه ولی میدونستم اگه اون بره درواقع مردی بزرگوار رفته و جای خالیش توی کافه حس میشه! خواستم بگم احمد فداتون شه ولی متوجه شدم نــــــــــــــــه...!! من بهش احتیاج دارم! آخه هنوز راه درمانی برای این بیماری جدانویسی حروف اسمش پیدا نشده خواستم روش آزمایش کنم! خواستم بگم منصور فداتون شه ولی متوجه شدم...نه مشکلی نیس! منصور هیچ خاصیتی نداره! بنابراین منصور فدای تک تک شما!!

دقت کردین بود و نبود این داداشای بزرگتر بدبختی و فلاکت به همراه داره؟! واسه ترخیصش از سربازی اون همه مهمونی که اومدن خونه کم بود تازه مامان واسش ختم انعام هم تو خونه گرفت!!! انگار دنیا رو متحول کرده!! همش یه سال و نیم پادگان بوده! یکی یه دونه ست دیگه! دل میگه بزن...(باکمال پوزش دل غلط میکنه چیزی بگه).

ساعت 12 ظهر بود...متوجه شدم یکی داره رو تخت هولم میده میگه پاشو...پاشو که لنگ ظهره! پاشو یه خودکار با کاغذ بردار بیار! بنده هم همونطور که موهام جلو چشام ریخته بود پا شدم خودکار و کاغذ رو آوردم گذاشتم کنار مامی. گفت بشین اینایی رو که بهت میگم یادداشت کن. یه خمیازه کشیدم،موهامو زدم کنار گفتم بگو. بنویس زن سهراب به همراه دخترش 2تا،اشرف 2تا،عشرت یکی،عفت 2تا!! (تازه فهمیدم واسه روزی که ختم انعام داریم تو خونمون، خانوم قراره غذا به مهمونا بده) یه برگه A4پر شد. مامان ورداشت که تعداد غذاها رو بشماره! بعد یه ربع گفت 176تا ظرف! چشم چهارتا شد گفتم چی چی رو 176تا؟! بده من بینم! شمردم دیدم مامی جون یه اشتباه بسیار کوچولو کرده و 276تا رو 176تا دیده!! همین که بهش گفتم یه جا خشکش زد. گفت یه 2میلیون تومنی رو آبیم.(خواستم بهش بگم چی بپوشمـــــــــــا! ولی گفتم مثل اون روز قاطی میکنه)منم در این مدت دختر بد شدم اصلا به مامانم کمک ندادم! انقدر حال داد...همه کارا رو مامانم کرد!

و اما روز موعود فرا رسید! دخمل گل شدم ساعت9:30 از خواب بیدار شدم، یه لباس خوشکل پوشیدم، آبم زدم به صورتم رفتم تو اتاق. دوتا مامان بزرگا اومده بودن بسیار مودبانه سلام کردم و رفتم نشستم. یهو یکی از مامان بزرگام گفت حالا زود بود یکم میخوابیدی!(چه نسلی هستیم ما؟! نسل جوان باید تا لنگ ظهر بخوابه! همین درسته!) بعدشم همگی با هم رفتیم میوه ها رو تو ظرف گذاشتیم! سپس مامان جون زحمت کشیدن و همه میوه ها رو بردن به اتاق بنده! 236تا ظرف میوه تو اتاق من بود! اتاقم همچین بوی گند موز گرفته بود که هرکی ندونه فک میکنه تو این اتاق میمون زندگی میکنه!(البته دور از جونم). با ورود میهمانان مامی اون کمک ندادن بالا رو از تو حلقوم من کشید بیرون! شربت تعارف کردم، لیوانا رو شستم،چندین بار 12 پله رو بالا پایین کردم تا ظرفای غذا رو بیارم،جارو برقی کشیدم، مس سابیدم،کهنه بچه شستم، یخ حوض شکستم! دستامو ببینید! پینه بسته!آخه چقدر کار؟!!! اخر سر هم همسایه مون قند آورده واسه مشگل گشا!!!آخه کی قند رو میکنه مشگل گشا؟!! منم یه مشت برداشتم دادم یه پریسا(دختر خالم) گفتم بخور مشگل گشاست. ایشالله خدا شفات میده! یه کیلو هم ورداشتم واسه منصور آخه گفته بود 4تا نخ بیشتر مو نداره گفتم شاید فرجی شد و خداوند تخمی در سر او قرار داد و از آن مویی روید و بدین وسیله بختشم باز شد!(منصور واست پست کردم.میرسه به دستت طاقت بیار)

آخر شب که مهمونا رفتن بنده رفتم تو اتاقم دیدم یه چیزی رو میز گذاشته که داره چشمک میزنه! هی میگفت تمپتر بیاااااااااا! بیا منو بخور!!! رفتم جلو.........واااااااااای چه قیافه ای داشت! دهنمو باز کردم یکی گذاشتم تو دهنم! عجب شیرینی بود! نصفشو خوردم. هنوز یه ظرف پر مونده! اگه خدا بخواد با اونا هم اختلاط میکنیم! خیالتون راحت واسه شما هم میذارم. اینا رو ول کنید..... دستام پینه بسته!! سندی دستامو ببین! احمد بیا ببین دستام پینه بسته! منصور تو مهم نیستی برو منجتو بازی کن تو کار بزرگترا بازی نکن!! ثنا جون دستام خفن پینه بسته!

به قول شاعر که می فرماید:

        ای که از درد دلم با خبری...........قرص دل درد مرا کی میخری؟!!

دلتون شاد و لباتون خندون....بدرووووووووووود

 

 




برچسب ها : ختم انعام مامانمون اینا , ختم انعام , کره ای , زبان کره ای , جو , خودکشی , افسردگی , تمرکز , گوشه گیر , گوشه گیر شدن , افسرده , افسرده شدن , سندی , سندمن , منصور , منصور کبیری , احمد , مردبزرگوار , بیماری , اسم , آزمایش , داداش بزرگتر , فلاکت , ترخیص , سربازی , خودکار , کاغذ , مو , خمیازه , سهراب , عفت , اشرف , عشرت , یادداشت , برگهA4 , غذا , مهمونی , مامان , لباس , لباس خوشگل , مامان بزرگ , نسل جوان , چه نسلی هستیم ما , لنگ ظهر , میوه , میمون , اتاق , حلق , مشگل گشا , لیوان , 12پله , پریسا , دختر خاله , همسایه , مس , یخ حوض , کهنه بچه , شربت , قند , شفا , فرج , بخت , شیرینی , چشمک , قیافه , پینه , ثنا , منج , شاعر , دل درد , مطالب طنز , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , طنز درختم انعام , دعا , طنز درمجلس دعا , جدیدترین مطلب طنز , خاطره , خاطرات طنز , خاطرات , تمپتر , نوشته های تمپتر , tempter , the tempter , cafejavan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

بوژووووووووخخخخخخخخخ! فرانسوی رو حال کردین؟! نه خداییش حال کردین؟! یکی دیگر از استعداد های من شکوفا شد!بزن کف قشنگه رو...! راستی عید تاریخ گذشته و فاسدشدتون مبارک!

این داداش بنده سه-چهار هفته ست که از سربازی مرخص شده به همین دلیل چهارشنبه اون خاله کوچیکه زنگ زد که فردا میخواییم بیایم خونتون. ما هم گفتیم بفرمایید...قدمتون بر روی تخم های چشممان! این بود که ماجرا شروع شد!

این جانب از روز چهارشنبه به مامانم چسبیدم که حالا من چی بپوشم؟! ثانیه به ثانیه میرفتم لباس های جورواجور میپوشیدم،میومدم جلوش می ایستادم میگفتم این خوبه؟!(جمله قبلی رو داشته باشید سرشار از فعل بود!) یواش یواش دیدم اعصابش داره خیطی میشه گفتم بیخیال! لباس که اصلا مهم نیست. مامان جون الهی من فدات شم کمک نمیخوایی؟! برگشت همچین نگام کرد که چارچوب بدنم لرزید! گفت برو بشین جلو اون تلویزیون بی صاحاب انقدر هم حرف نزن تا من به کارام برسم!

شب ددی جونم اومد خونه،هنوز پاش به اتاق باز نشده بود که مامانم بدو بدو از تو آشپزخونه اومد به بابام گفت اونور میز تلویزیونی رو بگیر ببریم تو اتاق پذیرایی! خلاصه با هزار جور بدبختی سه تایی میز رو گرفتیم بردیمش تو اتاق. بعدش مامی جون نشست بیست تا ظرف ژله و کارامل درست کرد واسه فردا. منم انقدر کمکش دادم! از اول تا آخرش پای تلویزیون بودم. شب هم دختر خوب شدم مسواک زدم خوابیدم. و اما فردا صبح....

این دقیقا همون صبحیه که بدبختی های من شروع شد! لنگ ظهر از خواب بیدار شدم، دور و ورم رو نگاه کردم، وحشت زده شدم!! اتاق کاملا به هم ریخته بود! آب زدم به صورتم که سرحال شم برم اتاقمو تمیز کنم شب که دختر خاله م اینا اومدن تو اتاقم آبروم نره! دیدم نچچچ...حسش نیست!! هندز فری رو زدم تو گوشم و رفتم اون بالا بالاها! ساعت 5 عصر هم رفتم پای تلویزیون کارتون نگاه کردم تا ساعت 6! ساعت 6 هم رفتم پای کامپیوتر. پس از چن دیقه صدای زنگ تلفن به صدا در امد! یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟!

گوشی رو ورداشتم دیدم عجــــــــــــــب... زن عمومه میگه شب میخواییم بیاییم خونتون. در یک چشم به هم زدن تعداد مهمونا زیادتر شد! به مامی اطلاع دادم و دوباره رفتم پای کامپیوتر. یهو دیدم مامانم صدام میزنه. مامان: تمپتر بیا بالا این ژله ها و کارامل ها رو بشمار ببین چندتاست. 12تا پله رو رفتم بالا شمردم دیدم 20تاست. به مام اطلاع دادیم و دوباره 12 پله رو اومدیم پایین. پس از ده دقیقه: تمپتر بیا بالا کارت دارم. دوباره 12 پله رو رفتم بالا دیدم مامی داره میگه تعداد مهمونا رو هم بشمار. 12 تا پله رو اومدم پایین. همونطور که پای نت بودم شمردم. دوباره 12 پله رو رفتم بالا گفتم مامان جون 26 نفرن! باز 12 تا پله رو اومدم پایین پای نت. ده دیقه بعد متوجه ی صدای پا شدم! آب دهنمو قورت دادم رفتم ببینم کیه؟! دیدم مامانمه. بهم گفت بیا... رفتم باهاش تو اتاق بغل سه تا بالشت گذاشت زیر بغلم گفت ببرشون بالا... بنده سه بار 12 پله رو رفتم بالا و اومدم پایین و جمعا 9تا بالشت رو بردم بالا! چند مین بعد همه چی رو خاموش کردم و 12 پله رو رفتم بالا. همین که پام به طبقه ی بالا باز شد مام جلوم سبز شد اخماشو کرد تو هم گفت یه موقع نیایی کمک! من اینجا کلی کار دارم اون وقت تو چسبیدی به کامپیوتر؟! زود برو اون شیرینی ها رو تو ظرف بچین! زهرم ترکید سریع رفتم اون کارو انجام دادم اتاقمو هم تمیز کردم، لباسمو هم اتو زدم و منتظر مهمونا شدم. شب مهمونا سر رسیدن اونقدر ماچ و موچ دادن که دیگه حالم به هم خورد... از بس این 12 پله رو بالا پایین کرده بودم زانوهام به شدت درد میکرد. ولی با این وجود فداکاری کردم و شیرینی و میوه تعارف کردم. بعدشم که نشستم از اول تا اخرش این پریسا( همون دختر خاله م) نشست کنارم یه بیت بلد بود که تا اخر مهمونی تو گوش من میخوند... این بیت رو داشته باشین: آآآآآآآآآآآآآآآه ای الهه ی نــــــــــــاز/ با دل من بســــــــــــــاز!! اعصاب واسه من نذاشت که! هروقت هم ازش میپرسیدی داری واسه من میخونی میگفت نه با سوسک رو دیوارم!!! بعدش خانما رفتن تو اتاق بنده و آرایشگاه راه انداختن! بهتره این قسمت ها بوووووووق شه! بعدشم که مهمونا رفتن  ما موندیم و کوله باری از ظرف!! من که خودمو زدم به موش مردگی... مامانمم که خودشو زد به مریضی! اون وقت ددی جان به تنهایی در آغوش ظرف ها رفت...!! عجب مهمونی بود! جاتون خالی! دیدید که حسابی خوش گذشت. چند روز پیش رفتم پیش شاعر دیدم داره از زنش طلاق میگیره و در همون حین فرمود:

یا رب آن دلبر شیرین که سپردی به منش/ از بس که ننر بود سپردم به ننه ش!!

برقرار باشید دوستان

بدرووووووووووود...




برچسب ها : tempter , the tempter , cafejavan , مهمونی مامانم اینا , فرانسوی , سربازی , آشپزخونه , اتاق پذیرایی , ژله , کارامل , هندزفری , تلویزیون , کامپیوتر , نت , اینترنت , تلفن , زن عمو , خاله , 12پله , بالشت , شیرینی , آرایشگاه , ظرف , موش مردگی , شاعر , بیت , بیت شعر , طلاق , تمپتر , طنز , طنز کافه ای , جدیدترین مطالب طنز , مطالب طنز , به روز ترین مطلب طنز , جدیدترین پست کافه جوان , کافه جوان , مهمونی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

دروووووووووووووود...طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق. چند هفته پیش رفته بودم وبگردی جای شما خالی! همینطور رفتم جلو تا اینکه به یه موضوع جالب رسیدم نوشته بود اگه دخترا میرفتن سربازی چی میشد؟!! کلی فکر کردم و به جوابای جالبی رسیدم.

 

1-دیگه کدوم پسری میرفت دنبال مرخصی و معاف شدن؟!! همه ثانیه شماری میکردن تا به سن قانونی برسن و با کله برن سربازی!

 

2-غذاهای پادگان رو بگوووووووو!! انگشت ها با غذاها خورده میشد! اخه آشپزی خانما حرف نداره!

 

3- دیگه کدوم پسری حاضر میشد بره کچل کنه؟! همه بدو بدو میرفتن آرایشگاه 60 هزارتومن میدادن موهاشونو سیخ میکردن و میومدن جلو دخترا چشم و ابرو بالا پایین مینداختن!

 

4-اساسی ترین و مهم ترین جواب: عاشقی چه میکرد با جوونا؟!!! هر روز نامه ای عشقولان واسه خانما میفرستادن و هروقت جوابی دریافت نمیکردن رو زمین مینشستن و چشم میدوختن به سنگ ریزه های روی زمین!!

 

5-فکر کنید سرگروهبان،زن بود! وقتی پسری رو میاوردن که به جرم ایجاد مزاحمت برای دخترا تنبیه شه خودشو مینداخت جلو پای سرگروهبان که من عاشق شدم و اون دختره رو میخوام و فلان فلان! خانما هم که دلسوووووووووز، دل رحـــــــــــــــــــــم میگه بسوزه پدر عاشقی!! ولش میکنه میره!

 

6-پادگان نظامی تبدیل میشد به مکانی برای پیک نیک دخترپسرا! نمیه های شب گروه گروه دور اتیش مینشستن و گیتار میزدن. مثل جزایر هاوایی!!

 

7-موقع ترخیص شدن رو که دیگه نگووووووووو! به جای اینکه با لبخند از پادگان خارج شن با گریه به گروهبان آیزون میشدن که ما هنوز مرد که نشدیم هیچ،ادم هم نشدیم!!

 

8- در ذهن جوانان به جای خاطرات تلخ دوران سربازی خاطرات شیرین دوران سربازی نقش می بست!!

 

 با این حساب کتابای من دیگه در دانشگاه ها رو پلمپ میکردن! فقط الان دارم غصه ی یه چیز رو میخورم! اگه من اعزام شم سربازی(!) اجازه میدن با خودم کرم ضد آفتاب ببرم؟! پوست من حساسه ها!! منو بکشن هم تو آفتاب بدون کرم کلاغ پر گنجیشک پر نمیرم!! گفته باشم!!

 

به قول شاعر که می فرماید:

 به جز قوم شوهر که ویرانگرند................... بنی آدم اعضای یک دیگرند

 

و در اخر جا داره بگم شب ها وقتی سر سفره افطار نشستی، دست های خالی و بی آلایشت رو ببر بالا و و چند دیقه ای نگه دار تا بقیه هم بتونن یه چیزی بخورن!

 

بدروووووووووووووووووووود...




برچسب ها : سربازی , طنز در دوران سربازی , طنز , طنز سربازی , دختر , پسر , طنزدخترا , طنزپسرا , طنز در دوران خدمت , جدیدترین مطالب طنز , به روز ترین مطالب طنز , کچل , سرگروهبان , جزایرهاوایی , هاوایی , سایت کافه جوان , تمپتر , اگه دخترا برن سربازی چی میشه , سربازی دختران , عشق , پیک نیک ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

دروووووووووووووووود بر شما...!!! هــــــــــــی...به لطف شما خوبم.میدونید، راستش زندگی این روزا سخت شده! نه به خاطر گرونی نون و مرغ....نــــــــــــــــــه.... یه سختی هایی است که خیلی گرون تر از نون و مرغه!!!

 

1-خیلی سخته وقتی پای کامپیوتری داداش بزرگت بیاد زل بزنه به صفحه مانیتور بعد هرچی تو موبایل و فولدرهای خودشه فقط به خودش مربوطه!!!

 

2-خیلی سخته وقتی یه چشت تلویزیون رو میبینه و یه چشت به صفحه موبایل نگاه میکنه که داری با رفیقت اس بازی میکنی یهو مامانت بگه: بلند شو برو یه چاقو بیار تو هم این لوبیا سبزا رو خورد کن تا زودتر تموم شه!

 

3-خیلی سخته وقتی گرم چت و اینترنت شدی و تازه یه ساعت مونده به اذان و افطار یهو مامانت بالا پله ها وایسه و داد بزنه: تمپتر پاشو بیا حاضر شو میخواییم بریم مسجد!(یکی نیست بهش بگه آخه مادر من ما رو چه به مسجد!!! مهم نیته... همین جا تو خونه میخونیم دیگه!!) تازه سخت تر از اونم اینه که خسته و کوفته از مسجد برگشتی و هنوز افطار نکردی ببینی داداش گنده ت سفره افطاری رو نچیده!تازه سخت تر تر هم اینه که وقتی میری پیش مامانت شکایتشو میکنی میگه ولش کن پسرا همشون اینجورین!!

 

4- خیلی سخته وقتی ساعت یک شب با هیجان پای تلویزیون نشستی داری فیلم ترسناک میبینی و بالشت تو بغلته از ترس داری فشارش میدی یهو مامان بابات به همراه بالشت و روانداز در زیر بغل از تو اتاق بیان بیرون و بگن کولر اونجا خنک نمیکرد اومدیم اینجا بخوابیم! تو هم مجبور شی صدای تلویزیون رو قطع کنی و بدون هیجان به نگاه کردن فیلمت بپردازی.

 

5- خیلی سخته وقتی با دوست و رفیقات در مورد کلاس های تابستونه بحث میکنی و تصمیم میگیری که بری کلاس ورزشی ثبت نام کنی بعدش با شوق و ذوق بری پیش مامانت اجازه بگیری.بعدش مامانت ذوقت رو نشونه گیری بکنه و راست بزنه توش و بگه نــــــــــــــــــــه!!!!!!(آخه چرا؟) میری تو آفتاب سیاه میشی. بعدشم خودت لاغری دیگه میخوایی بری بدوی غیب شی؟!!

 

6- خیلی سخته وقتی متحول میشی و تصمیم میگیری به مامانت کمک کنی بعدش بری وسایل سالاد رو از تو یخچال بیرون بیاری و خوردش کنی و کلی فکر کنی که چطوری تزیئنش کنم بالاخره هم یه طرح هنری خوشکل بهش بدی و بذاری رو سفره. همش دو دیقه بری تو آشپزخونه و قاشق چنگال رو بیاری و بیایی ببینی بــــــــــــــــــــــــــله!!! با دست رفتن تو سالاد به همش زدن حالا هم دارن سس روش میریزن که بخورنش!!

 

7- خیلی سخته وقتی یه روز یاد رفیقت میکنی و یه اس ام اس واسش میفرستی بعدش گوشی موبایل رو تو دستت میگیری و ثانیه به ثانیه بهش نگاه میکنی بلکه به عنوان جواب یه پیامی واست بفرسته....ولی انگار نه انگار که ماهم آدمیم اینور!! بعد از دو روز خودت خسته میشی و گوشی رو پرت میکنی تو اتاق!

 

8- خیلی سخته وقتی مداد تو دستته و دفتر جلوت گذاشته تا یه "خیلی سخته دیگه" دیگه بنویسی ولی هیچی یادت نیاد و تصمیم بگیری که همین جا تمومش کنی!!

 

به قول شاعر که می فرماید:

 

میازار موری که دانه کش است................بترس از عمویش که هفت تیر کش است!!

برقرار باشید رفقا...




برچسب ها : Tempter , tempter , آخه به اینم میگن زندگی؟ , مانیتور , موبایل , دفتر , مداد , جدیدترین مطلب طنز , جدیدترین مطالب طنز , طنز , طنز کافه ای , کحافه طنز , بروزترین , مطلب جالب , اس ام اس , سالاد , کلاس های تابستانه , فیلم , فیلم ترسناک , لوبیا سبز , سایت کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

درووووووووووود....خواهش میکنم....خواهش میکنم....لازم نیست بلند شید.بفرمایید! یه چیزیه که مدت ها ذهن منو مشغول کرده.اصلا خوابو از من گرفته...اشتهاموهم کور کرده . موقعی که فیلم میبینم،چشام خیره میشه به تلویزیون ولی خودم یه جای دیگه ام!!!موقعی که هدسن رو میزنم تو گوشم و آهنگ پخش میشه احساس میکنم هیپنوتیزم  میشم!چون هیچی نمیشنوم!! یعنی میشنوما ولی نمی شنوم!! الان هم که دارم این پست رو می نویسم فقط دستام داره کار میکنه و طبق معمول مغزم پیش اونه...!!! تمام فکر من شده اون....! فکر بد نکنید!!مغز شما هم فقط بلده بره طرف انحرافات!!! اصلاح کنید خودتون رو ....اصلاح کنید!! منظورم اون سوال بود. کدوم یکی درسته؟! این پایینو داشته باشین:

 

1-با مامی جون رفتیم بازار یه دامن تو مغازه زده بود که ارتفاعش همش دو وجب بود! با شوق به مامی میگم مامان اینو بخرم؟!...چادرشو محکم تر میگیره،اخم میکنه ، میگه خجالت نمیکشی؟! خرس پیر شدی...!

 

2-مامانم با بابام داره درباره مهمونی یه ماه دیگه صحبت میکنه اومدم نشستم کنارشون ،نیشم تا بناگوش بازه صبر کردم صحبتشون تموم شه یه سرفه میکنم و با صدایی رسا میگم: به نظر من.....  ِ بچه تو کارای بزرگترا دخالت نکن.تو هنوز جوجه ای!!

 

3-یه بچه ی یه ساله دستمه دارم باهاش بازی میکنم.هر کاری میگم انجام میده. میگم کو شیکمت؟ لباسشو بالا میزنه! میگم کو موهات؟ دست میکنه چهارتا نخ از موهاشو میگیره و میکشه! بدو بدو دارم میرم پیش مامانم میگم مامان بیا ببین هر کاری بهش میگم انجام میده.میفهمه دارم چی میگم. مامانم همونطور که داره در یخچال رو باز میکنه میگه خرس پیره....میخوایی این کارا رو هم نکنه؟!!!!

 

4-نشستم پای تلویزیون دارم فیلم میبینم، داداشم جوش گرفته پریده تو اتاقم گوشیمو برداشته داره فرار میکنه!! اعصابم خورد شد، دویدم دنبالش... بهش میگم گوشی رو رد کن بیاد وگرنه میزنم فکتو میارم پایین!!!! میگه برو جوجه..... من فوتت کنم که استخونات خورد میشه!!!

 

5- ده ساله م بود با مامان بابا رفتیم قشم واسه خرید. همینطور  داشتم اینور و اونور رو نگاه میکردم که درجا خشکم زد! دست بابا و مامانم رو گرفتم، کشوندمشون کنار مغازه عروسک فروشی... یه عروسک دیدم که واقعا عروسک بود!!! دوتا پامو از تو کفشام در آوردم و کردم تو یه کفش که الا و به لا من اینو میخوام. بابام دستمو گرفت کشوندم کنار گفت زشته از اینا واست بخریم...تو دیگه خرس پیری!!!

 

6-یکی از بچه های اقوام هفت سالشه، اومده خونمون میگه میخوام بازی کنم... رفتم با هزار جور بدبختی از بالکن وسایل بازی  بچگی خودمو پیدا کردم(شامل قوری، بشقاب، قاشق و ...) ریختم جلوش میگم بازی کن. زیر چشمی داره بهم نگاه میکنه و با کمال پررویی داره میگه تنهایی؟!!!! از اونور صدای مامانم اومد که بشین تو هم باهاش بازی کن... دارم میگم مامان یادت رفته؟ من خرس پیر بودمـــــــــــا!!!! میگه بشین جوجه هنوز خیلی مونده تا خرس پیر شی!!!

 

7- دم عیدی بچه ها مدرسه رو تعطیل کردن فرداش ما بچه های منفی به ظاهر مثبت رفتیم مدرسه! همش ده نفر اومده بودن...اجازه هم که نمیدادن که بریم خونه.... خلاصه دور هم جمع شدیم و به یاد دوران کودکی عموزنجیر باف بازی کردیم! یهو مدیر مدرسه اومده رو پله ها وایساده میگه مگه بچه این شما؟!!! خرس های پیر....خجالت بکشین!!!

 

8-رفتیم خونه مامان بزرگم، خاله م اینا هم اونجا بودن. با دختر خاله م نشستیم یه گوشه داریم باهم شوخی میکنیم مثلا داریم به هم میزنیم و ادای معلما رو در میاریم. از اونور مامان بزرگم داره داد میزنه....زشته مگه شما بچه این؟!! مشالله بزنم به تخته دیگه خرس پیر شدین !!!

 

میشه لطفا یکی بگه از چن سالگی دوران جوجه گی و خرس پیرگی شروع میشه؟!

 

به قول شاعر که می فرماید:

  کس نخار پشت من.........................................جز ناخن انگشت من

 

تا درودی دوباره بدرووووووووووود..




برچسب ها : بالاخره کدومش درسته؟ , خرس پیر , جوجه , مامان بزرگ , طنز , جدیدتریم مطلب طنز , مطالب طنز ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,
خانوما توجه کنن؛ اینها قانون های ما هستن:

توجه بفرمایید که همه قانون ها شماره ”1“ هستن

۱٫ با شما خرید کردن ورزش نیست. ما هم دوست نداریم فکر کنیم که هست.

۱٫ گریه کردن یعنی باج خواستن!

۱٫هر چیزی که می خواهید درست بگید. بذارید درست روشنتون کنیم:
با گوشه زدن به جایی نمی رسین
با کنایه زدن به جایی نمی رسین
با حرفای مبهم به جایی نمی رسین
صاف و پوست کنده بگین چه مرگتونه

۱٫ هیچ اشکالی نداره اگه سوال های ما رو با ”بله“ و ”خیر“ جواب بدین. خیلی هم خوشحال میشیم.

۱٫ بی زحمت فقط وقتی مشکلتون رو پیش ما بیارین که بخواهین ما حلش کنیم. ما فقط مشکل حل کردن بلدیم. اگه همدردی می خواهید برید پیش بقیه خانم ها.

۱٫ اگه برای ۱۷ ماه متوالی سردرد دارید، یه چیزیتون میشه. خودتونو به دکتر نشون بدین

۱٫ چیزایی که ۶ ماه پیش گفتیم رو توی دعوای امروز علیه خودمون استفاده نکنین. اصلاً می دونین چیه؟ ما فقط حرفای هفته پیش یادمونه.

۱٫ اگه فکر می کنین چاقین خب حتماً هستین دیگه. چرا باز می پرسین؟

۱٫ اگه از حرف ما ۲ تا برداشت می کنین و یکیش شما رو عصبانی یا غمگین می کنه، پس منظور ما این یکی نبوده، اون یکی بوده.

۱٫ یا از ما بخواهید یه کاری براتون بکنیم، یا بهمون بگید چطوری باید انجامش بدیم. نه هر دو تاش با هم!
اصلاً اگه شما بهتر می دونید که چطور باید انجام بشه، چرا خودتون انجام نمی دین؟

۱٫ اگه خیلی احساس میکنین که حتماً باید یه حرفی رو بزنین، حداقل تا آگهی بازرگانی تلویزیون صبر کنین. نه وسط فیلم!

۱٫ کریستف کلمب از کسی آدرس نپرسید. ما هم نمی پرسیم.

۱٫ ما مردا فقط اسم ۱۶ تا رنگ رو بلدیم..

۱٫ اگه ما پرسیدیم ”چته؟“ و شما گفتین ”هیچی“، ما هم فرض می کنیم چیزیتون نیست. البته میدونیم که یه مرگیتون هست، ولی به دردسرش نمی ارزه.

۱٫ اگه یه چیزی می گین ولی نمی خواهین جوابشو بشنوین، پس ما هم یه جوابی می دیم که نخواهید بشنوید.

۱٫ وقتی می خواهیم با هم بریم بیرون، هر چی که بپوشین خوبه. به جون خودمون راست می گیم.

۱٫ لباساتون کافیه.

۱٫٫ کفشاتون هم خیلی زیاده.

۱٫ اندام ما خیلی هم متناسبه. خپل هم خیلی خوبه.

۱٫ خانمای محترم. از اینکه این مطلب رو خوندین متشکریم. ضمناً اگه قراره امشب جدا بخوابیم اصلاً نگران نباشین. بیرون خوابیدن برای مردا مثل پیک نیکه.



برچسب ها : شرط و شروط آقایان برای خانم ها ! , کافه جوان , طنز و سرگرمی , مطالب جالب و خنده دار , طنز , سایت کافه جوان , بهترین وبلاگ سال ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه طنز ,
روز اول آشنایی با یه پسر: اتفاقا شما یه رستوران خیلی خوب می شناسین که می تونین دو نفری اونجا بیشتر صحبت کنین ! تو منو این رستوران ارزون ترین قلم ۱۵هزار تومنه که اونم سالاد فصلشه !! البته اگه روز اول نباشه و صمیمی تر شده باشین باهمدیگه , می تونین با توجه به درجه ی گاگول بودن پسر مورد نظر , یک , دو یا چند نفر از دوستای گشنه تون رو همراه ببرین ۰۳ بهرحال یه سفره ایه تو یه رستوران خوب و شیک ,دور هم پهن شده دیگه ,چرا دوستاتون استفادشو نبرن ؟!

۲٫ رو گوشی شما همه دخترن و فقط یه عشق دارین و بهش وفادارین ! ولی قضیه از این قراره که یه سری renameها صورت گرفته تو contact list گوشیتون ! مثلا سعید شده سعیده , رضا شده رزا , اکبر شده آلاله , منوچهر شده مهنوش , فرشاد شده فریبا و… البته ناگفته نماند که با هرکدومشون که قرار دارین , گوشی می ره رو offline و اسم اون یه نفر,به مدت یک روز,rename می شه به “Ejgham”! 40

3. گوشی شما همیشه مشکل memory داره و در کمال ناباوری SMS هاش خودی به خود پاک می شن ! و وقتی یکی از دوست پسراتون بخواد گوشیتون رو بگرده , فقط یه مشت اسم دختر و چند SMS آخر خودش رو می بینه , چون بقیه message ها خیلی ناگهانی پاک شدن !

۴ . وقتی یکی از دوست پسراتون بهتون زنگ می زنه و احیانا پیغام ” مشترک مورد نظر در حال مکالمه است” رو می شنوه , ایرانسل یا همراه اول قاطی کردن و همچین خبرایی نبوده اصلا ! و شما اون ساعت رو خوابیده بودین جون عمه ی محترمتون! برای محکم کاری , می تونین وقتی بعد از اتمام مکالمه ی قبلیتون ( اوا ببخشید ! قاطی کردن ایرانسل و اینا ) دوباره دوست پسر پشت خطیه زنگ زد , با صدایی خواب آلود گوشی رو بردارین و بگین : ” ا. . .لو . . . خواااب بووودم عجقم !! ”

۵ . شما هروقت که بیرون هستین , نمی دونم چرا یادتون می ره شارژ (اعتبار) بخرین !۳۰ و نصف شب ساعت ۱ به یکی از دوست پسراتون که مطمئنین کارت شتاب با رمز دوم داره , تک زنگ می زنین که بهتون زنگ بزنه و بهش می گین : ” عجیجم ؟ من یادم رفت شارژ بخرم . یکی برام می خری لطفا ؟ فردا می خرم و پس می دم بهت ! ” شایان ذکر است که این “فردا” هرگز از راه نخواهد رسید

۶ . اگه دوست یکی از دوست پسراتون , شما رو با یه پسر دیگه دست تو دست وسط خیابون ببینه و بره به دوست پسرتون بگه, شما شونصد جور قسم و آیه ی آماده کرده دارین که ثابت کنه اون پسره دوست پسر شما نبوده و دوست پسر دوستتون بوده و فقط داشته با شما سلام علیک می کرده . می تونین برای تکمیل شدن عملیات Kharing (!!!) یکم بغض کنین پشت تلفن۲۱ و بگین : ” دلت میاد ؟ آره ؟ دلت میاد به من که این همه بهت وفادارم , تهمت بزنی ؟ خیلی بدی ! دلم شیکست ! ” و در نهایت دوست پسر از همه جا بی خبرتون , می ره سراغ دوستش و می زنه تو گوشش که چرا آمار الکی از دوست دختر وفادارش (!) بهش داده و از شما هم کلی معذرت خواهی می کنه بابت تهمتی که بهتون زده !

۷ . شما دختر خانوم گرامی , هیچ جوره قانع نمی شین و به خودی و غیر خودی رحم نمی کنین ! بعنوان مثال اگه دوستتون (دختر) ازتون دعوت کرد که به یه مهمونی که دوست پسرش راه انداخته , برین , تمام سعی خودتون رو می کنین که دوست پسر دوستتون رو از چنگش دربیارین و مال خودتون بکنین! یه کوچولو ناز و عشوه وسط مهمونی و چشمک های آنچنانی به دوست پسر دوستتون, می تونه یه پسر دیگه به contact listگوشیتون اضافه کنه ! البته پسر که چه عرض کنم , داریوشه ولی اسمش “درسا” save می شه !!

۸ . همینتون مونده که یه سیستم GPS پیشرفته رو ماشینهای دوست پسراتون نصب کنین و هروقت می خواهین برین جایی , از روی اون , نزدیک ترین دوست پسر به مکان فعلیتون رو شناسایی کنین و بهش زنگ بزنین و ابراز دلتنگی شدید کنین و بگین همین الان می خوام ببینمت ! و وقتی اومد دنبالتون, هنوز ۲۰۰متر نرفته ,بگین که : وااای ! الان یادم اومد! من باید برم آرایشگاه ! منو می رسونی لطفا ؟ و اون آژانس…(ببخشید! اشتباه شد! آژانس نه ! دوست پسر) شما رو از جنوب شهر تا شمال شهر می بره ! اصلا تو این گرونی ,چه کاریه که پول تاکسی تلفنی بدین ؟!!

۹ . وقتی سوتی دادین ( البته شما که حرفه ای هستین! ولی بر فرض محال دیگه! … ) و دو تا از دوست پسراتون از وجود همدیگه مطلع شدن , فوری یه زنگ به بنگاه اتومبیل بزنین و brand و مدل و اسم ماشین هر دوتاشون رو به ایشون بگین و قیمت روز دربیارین !! مثلا اگه ماشین اولی ۴۹میلیون تومن بود و ماشین دومی ۴۹میلیون و ۲۰۰هزار تومن !!! , فوری اولی رو فدا و قربانی دومی کنین و بگین اون مزاحمتون بوده و شما عاشق دومی هستین !

۱۰٫ رو یه کاغذ , یه جدول دو ستونه درست کنین و مثلا بنویسین :

هوشنگ ::: سحر // علی ::: آناهیتا // سعید ::: فرنوش و …

حالا اینا چی هستن ؟ از شما بعیده ! شما که استاد ما هستین ! اینا اسم شما برای هر پسره ! مثلا اسم خودتون رو به آقا هوشنگ , سحر گفتین ! این مورد خیلی لازمه ! چون با توجه به کثرت دوست پسراتون ۴۰ ممکنه یادتون بره به کی چه اسمی گفتین ! اسم واقعیتون ممکنه کلثوم , سکینه یا هر چیزی باشه !

۱۱٫ هرشب یه SMS آماده می کنین ! یه چیزی تو مایه های :

Behtarinam >biggrin< tak pesare zendegie man , ba hame vojudam male toam man , shabet bekheyr tanha mard e zendegie man

و اونو به هر ۶۰ تا پسر تو لیستتون send می کنین !

۱۲٫ درنهایت , اگه روزی از همه ی اینها خسته شدین و احساس ترشیدگی بهتون دست داد , وقتی پسر دوست باباتون اومده خواستگاریتون و قرار شده تو اون یکی اتاق , دو تایی باهم حرفاتون رو بزنین , با یه صدای لرزووون به داماد (خواستگار) بگین که : ” را…را…راستشو بخواهین , من تا حالا با هیچ جنس مخالفی رو در رو حرف نزدم !! ۱۰ برا همین خیلی از شما خجالت می کشم !




برچسب ها : طنز , عکس های طنز , طنز با حال , طنز جالب , عکس طنز , طنز تصویری , طنز دختر , طنز زن ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

سلام.خوبم. خوبی؟من دارم پست میذارم تو داری چیکار میکنی؟ای وایی...بیکاری؟!! آخـــــــی...شما باید منو الگوی خودتون قرار بدین!!!به قول خودم که میگم:تا تمپتر هست زندگی باید کرد!ببینید من چقدر زحمت میکشم،کار میکنم،مس میسابم، کهنه بچه میشورم!خب یه تکونی به خودتون بدین.(ای بی حیا...منظورم از اون تکونا نبود. راس بشین) توی تابستون هم نباید از قافله ی علم و ادب و ورزش جدا موند.(ای جـــــــــــــــــــــون...عجب جمله ای گفتم!)بهتره یه کلاس واسه خودتون انتخاب کنید. از اونجایی که من مشاور، همراه اول و رفیق خوبی هستم یه لیست از کلاس هایی رو که حتی نباید بهش نزدیک شین تهیه کردم.علت نرفتن به این کلاس ها رو هم واستون نوشتم.وایی چقدر من دلسوزم!چقدر مهربونم!چقدر خودمو دوس دارم!تمپتر من عاشقتم!بسه...پایین رو نیگاه کن:

1-کلاس کامپیوتر:به هیچ عنوان نباید بری چون اولین نفری که مسخرت میکنه منم! آخه کامپیوتر یاد گرفتن هم کلاس میخواد؟؟!!! یه بچه دبستانی هم بلده با کامپیوتر کارکنه.کامپیوتر کلاس داره ولی کلاس نمیخواد!

2-کلاس زبان:بابا بیخیال...تازه از درس و مدرسه و دانشگاه نجات پیدا کردی حال داری دوباره دس به کتاب بزنی؟دوباره امتحان و مشق!!!بریم بعدی...

3-کلاس شطرنج: همش باید فکر کنی که شاه رو کجای سرم بذارم،سرباز رو چیکار کنم!!کلا دغدغه فکری میاره و سرانجام باعث دیوانگی مزمن میشه!

4- کلاس های ورزشی: به این یکی باید خیلی توجه کنی! اول یه مقوای دایره ای شکل رو میاری،وسط مینویسی ((کلاس های ورزشی)) بعد با قلم مو یه خط گنده قرمز میکشی روش و میزنی توجاهایی که اونورا زیاد میری.مثلا:رو در قابلمه، رو در یخچال و گلاب به روتون رو در wc !!!اگه تو این کلاس ها شرکت کنی خدایی نکرده لاغر میشی!مهم تر از اون اینه که رنگ میاری!خیلی ها اسم این رنگ رو گذاشتن برنزه!ولی مشکل آفتاب ایران اینه که اگر فقط یه ساعت زیرش قرار بگیری یه راست میکنتت سیاه آفریقایی!کلاس های ورزشی هم که تو محیط باز برگزار میشه.

5-کلاس تئاتر : آخـــــــــــــی اسم این کلاس رو که آوردم ناراحت شدی؟! بابا گریه نکن مگه کلاس قحطه؟!خب یکی دیگه انتخاب کن.آخه اگه بری این کلاس از فردا بهت میگن دلقک!چه حالی میده!!! تا یه ماه سوژه میشی!

6-کلاس آشپزی: اوه اوه...بی کلاس بازی در نیاری بری آشپزی یاد بگیریا!!! هروقت کسی اومد خواستگاریت اولین شرطی که باهاش میذاری میگی من تو خونه دس به سیاه سفید نمیزنم.دندت نرم یا میری کلفت میگیری یا همیشه غذا از بیرون بر و رستوران میخری.بعدشم حیف پوستت نیاد؟!!! به این سفیدی...به این نرمی...حیف نیس عین اسکاجش کنی؟!!!!!

7-کلاس موسیقی: اَه اَه....بچه سوسول!!!کم مونده بره موهاشو سیخ کنه واسه من گیتار و پیانو بزنه!! از فردا تو محله پخش میشه دختر یا پسر فلانی رو میبینی از راه به در شده؟!! خدا هیچ وقت همچین اولادی رو نصیب کسی نکنه!!!

8- کلاس هنری: بکش کنار! هنر هم شد کلاس آخه؟! وقت تلف کردنه. معلم میشونتت رو صندلی قیافه یه آدم که عین میمونه رو میذاره جلوت میگه بکش!خودشم پشه میزنه!

9- انجمن گفت و گو: بچه ها من تجربه این کلاس رو داشتم. اولش که یارو عین بیکارا میگه صندلی رو به صورت دایره بذارین.بعدشم خودش رو یکی از صندلی ها میشینه و وراجی میکنه! کاش سوالاش عین آدم بود! میگه واسه چی گربه میومیو میکنه؟! چرا رادیو خرابه؟ چرا دم خر درازه؟!

میدونم منتظرید من یه پیشنهاد بدم.به نظر من هرچه موجودی در خانه و بانک دارین رو وردارید برید خرید!هر مغازه ای هم که رفتید یارو گفت این لباس تازه واسمون رسیده و مد شده سریع بخریدش.به هر حال رو مدبودن هم خودش ی جور کلاسه دیگه.مگه نه؟!!




برچسب ها : کلاس های تابستانه با تمپتر , طنز در تابستان , طنزهای تابستانه , طنز در کلاس های آموزشی , کافه طنز , دست نوشته های کافه ای , جدیدترین دست نوشته های کافه ای , جدیدترین مطالب طنز , جدیدترین مطلب طنز , به روزترین مطلب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , سایت کافه جوان , طنز کامپیوتر , طنز در کلاس کامپیوتر , طنزورزش , طنز ورزشی , طنز درکلاس های ورزشی , طنز انجمن های گفت و گو , طنز در انجمن های گفت وگو , طنز موسیقی , طنز در موسیقی , طنز در کلاس موسیقی , طنزهنر , طنز در هنر , طنز در کلاس هنر , طنز در شطرنج , طنز در کلاس شطرنج , طنز زبان , طنز در کلاس زبان , طنز در کلاس های تابستانه , طنز در آشپزی , طنز در کلاس های آشپزی , طنز در کلاس آشپزی , طنز در کلاس تئاتر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,
آخرین مطالب
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] (تعداد کل صفحات:3)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت