تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

 

بوژووووووووخخخخخخخخخ! فرانسوی رو حال کردین؟! نه خداییش حال کردین؟! یکی دیگر از استعداد های من شکوفا شد!بزن کف قشنگه رو...! راستی عید تاریخ گذشته و فاسدشدتون مبارک!

این داداش بنده سه-چهار هفته ست که از سربازی مرخص شده به همین دلیل چهارشنبه اون خاله کوچیکه زنگ زد که فردا میخواییم بیایم خونتون. ما هم گفتیم بفرمایید...قدمتون بر روی تخم های چشممان! این بود که ماجرا شروع شد!

این جانب از روز چهارشنبه به مامانم چسبیدم که حالا من چی بپوشم؟! ثانیه به ثانیه میرفتم لباس های جورواجور میپوشیدم،میومدم جلوش می ایستادم میگفتم این خوبه؟!(جمله قبلی رو داشته باشید سرشار از فعل بود!) یواش یواش دیدم اعصابش داره خیطی میشه گفتم بیخیال! لباس که اصلا مهم نیست. مامان جون الهی من فدات شم کمک نمیخوایی؟! برگشت همچین نگام کرد که چارچوب بدنم لرزید! گفت برو بشین جلو اون تلویزیون بی صاحاب انقدر هم حرف نزن تا من به کارام برسم!

شب ددی جونم اومد خونه،هنوز پاش به اتاق باز نشده بود که مامانم بدو بدو از تو آشپزخونه اومد به بابام گفت اونور میز تلویزیونی رو بگیر ببریم تو اتاق پذیرایی! خلاصه با هزار جور بدبختی سه تایی میز رو گرفتیم بردیمش تو اتاق. بعدش مامی جون نشست بیست تا ظرف ژله و کارامل درست کرد واسه فردا. منم انقدر کمکش دادم! از اول تا آخرش پای تلویزیون بودم. شب هم دختر خوب شدم مسواک زدم خوابیدم. و اما فردا صبح....

این دقیقا همون صبحیه که بدبختی های من شروع شد! لنگ ظهر از خواب بیدار شدم، دور و ورم رو نگاه کردم، وحشت زده شدم!! اتاق کاملا به هم ریخته بود! آب زدم به صورتم که سرحال شم برم اتاقمو تمیز کنم شب که دختر خاله م اینا اومدن تو اتاقم آبروم نره! دیدم نچچچ...حسش نیست!! هندز فری رو زدم تو گوشم و رفتم اون بالا بالاها! ساعت 5 عصر هم رفتم پای تلویزیون کارتون نگاه کردم تا ساعت 6! ساعت 6 هم رفتم پای کامپیوتر. پس از چن دیقه صدای زنگ تلفن به صدا در امد! یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟!

گوشی رو ورداشتم دیدم عجــــــــــــــب... زن عمومه میگه شب میخواییم بیاییم خونتون. در یک چشم به هم زدن تعداد مهمونا زیادتر شد! به مامی اطلاع دادم و دوباره رفتم پای کامپیوتر. یهو دیدم مامانم صدام میزنه. مامان: تمپتر بیا بالا این ژله ها و کارامل ها رو بشمار ببین چندتاست. 12تا پله رو رفتم بالا شمردم دیدم 20تاست. به مام اطلاع دادیم و دوباره 12 پله رو اومدیم پایین. پس از ده دقیقه: تمپتر بیا بالا کارت دارم. دوباره 12 پله رو رفتم بالا دیدم مامی داره میگه تعداد مهمونا رو هم بشمار. 12 تا پله رو اومدم پایین. همونطور که پای نت بودم شمردم. دوباره 12 پله رو رفتم بالا گفتم مامان جون 26 نفرن! باز 12 تا پله رو اومدم پایین پای نت. ده دیقه بعد متوجه ی صدای پا شدم! آب دهنمو قورت دادم رفتم ببینم کیه؟! دیدم مامانمه. بهم گفت بیا... رفتم باهاش تو اتاق بغل سه تا بالشت گذاشت زیر بغلم گفت ببرشون بالا... بنده سه بار 12 پله رو رفتم بالا و اومدم پایین و جمعا 9تا بالشت رو بردم بالا! چند مین بعد همه چی رو خاموش کردم و 12 پله رو رفتم بالا. همین که پام به طبقه ی بالا باز شد مام جلوم سبز شد اخماشو کرد تو هم گفت یه موقع نیایی کمک! من اینجا کلی کار دارم اون وقت تو چسبیدی به کامپیوتر؟! زود برو اون شیرینی ها رو تو ظرف بچین! زهرم ترکید سریع رفتم اون کارو انجام دادم اتاقمو هم تمیز کردم، لباسمو هم اتو زدم و منتظر مهمونا شدم. شب مهمونا سر رسیدن اونقدر ماچ و موچ دادن که دیگه حالم به هم خورد... از بس این 12 پله رو بالا پایین کرده بودم زانوهام به شدت درد میکرد. ولی با این وجود فداکاری کردم و شیرینی و میوه تعارف کردم. بعدشم که نشستم از اول تا اخرش این پریسا( همون دختر خاله م) نشست کنارم یه بیت بلد بود که تا اخر مهمونی تو گوش من میخوند... این بیت رو داشته باشین: آآآآآآآآآآآآآآآه ای الهه ی نــــــــــــاز/ با دل من بســــــــــــــاز!! اعصاب واسه من نذاشت که! هروقت هم ازش میپرسیدی داری واسه من میخونی میگفت نه با سوسک رو دیوارم!!! بعدش خانما رفتن تو اتاق بنده و آرایشگاه راه انداختن! بهتره این قسمت ها بوووووووق شه! بعدشم که مهمونا رفتن  ما موندیم و کوله باری از ظرف!! من که خودمو زدم به موش مردگی... مامانمم که خودشو زد به مریضی! اون وقت ددی جان به تنهایی در آغوش ظرف ها رفت...!! عجب مهمونی بود! جاتون خالی! دیدید که حسابی خوش گذشت. چند روز پیش رفتم پیش شاعر دیدم داره از زنش طلاق میگیره و در همون حین فرمود:

یا رب آن دلبر شیرین که سپردی به منش/ از بس که ننر بود سپردم به ننه ش!!

برقرار باشید دوستان

بدرووووووووووود...




برچسب ها : tempter , the tempter , cafejavan , مهمونی مامانم اینا , فرانسوی , سربازی , آشپزخونه , اتاق پذیرایی , ژله , کارامل , هندزفری , تلویزیون , کامپیوتر , نت , اینترنت , تلفن , زن عمو , خاله , 12پله , بالشت , شیرینی , آرایشگاه , ظرف , موش مردگی , شاعر , بیت , بیت شعر , طلاق , تمپتر , طنز , طنز کافه ای , جدیدترین مطالب طنز , مطالب طنز , به روز ترین مطلب طنز , جدیدترین پست کافه جوان , کافه جوان , مهمونی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

دروووووووووووووووود بر شما...!!! هــــــــــــی...به لطف شما خوبم.میدونید، راستش زندگی این روزا سخت شده! نه به خاطر گرونی نون و مرغ....نــــــــــــــــــه.... یه سختی هایی است که خیلی گرون تر از نون و مرغه!!!

 

1-خیلی سخته وقتی پای کامپیوتری داداش بزرگت بیاد زل بزنه به صفحه مانیتور بعد هرچی تو موبایل و فولدرهای خودشه فقط به خودش مربوطه!!!

 

2-خیلی سخته وقتی یه چشت تلویزیون رو میبینه و یه چشت به صفحه موبایل نگاه میکنه که داری با رفیقت اس بازی میکنی یهو مامانت بگه: بلند شو برو یه چاقو بیار تو هم این لوبیا سبزا رو خورد کن تا زودتر تموم شه!

 

3-خیلی سخته وقتی گرم چت و اینترنت شدی و تازه یه ساعت مونده به اذان و افطار یهو مامانت بالا پله ها وایسه و داد بزنه: تمپتر پاشو بیا حاضر شو میخواییم بریم مسجد!(یکی نیست بهش بگه آخه مادر من ما رو چه به مسجد!!! مهم نیته... همین جا تو خونه میخونیم دیگه!!) تازه سخت تر از اونم اینه که خسته و کوفته از مسجد برگشتی و هنوز افطار نکردی ببینی داداش گنده ت سفره افطاری رو نچیده!تازه سخت تر تر هم اینه که وقتی میری پیش مامانت شکایتشو میکنی میگه ولش کن پسرا همشون اینجورین!!

 

4- خیلی سخته وقتی ساعت یک شب با هیجان پای تلویزیون نشستی داری فیلم ترسناک میبینی و بالشت تو بغلته از ترس داری فشارش میدی یهو مامان بابات به همراه بالشت و روانداز در زیر بغل از تو اتاق بیان بیرون و بگن کولر اونجا خنک نمیکرد اومدیم اینجا بخوابیم! تو هم مجبور شی صدای تلویزیون رو قطع کنی و بدون هیجان به نگاه کردن فیلمت بپردازی.

 

5- خیلی سخته وقتی با دوست و رفیقات در مورد کلاس های تابستونه بحث میکنی و تصمیم میگیری که بری کلاس ورزشی ثبت نام کنی بعدش با شوق و ذوق بری پیش مامانت اجازه بگیری.بعدش مامانت ذوقت رو نشونه گیری بکنه و راست بزنه توش و بگه نــــــــــــــــــــه!!!!!!(آخه چرا؟) میری تو آفتاب سیاه میشی. بعدشم خودت لاغری دیگه میخوایی بری بدوی غیب شی؟!!

 

6- خیلی سخته وقتی متحول میشی و تصمیم میگیری به مامانت کمک کنی بعدش بری وسایل سالاد رو از تو یخچال بیرون بیاری و خوردش کنی و کلی فکر کنی که چطوری تزیئنش کنم بالاخره هم یه طرح هنری خوشکل بهش بدی و بذاری رو سفره. همش دو دیقه بری تو آشپزخونه و قاشق چنگال رو بیاری و بیایی ببینی بــــــــــــــــــــــــــله!!! با دست رفتن تو سالاد به همش زدن حالا هم دارن سس روش میریزن که بخورنش!!

 

7- خیلی سخته وقتی یه روز یاد رفیقت میکنی و یه اس ام اس واسش میفرستی بعدش گوشی موبایل رو تو دستت میگیری و ثانیه به ثانیه بهش نگاه میکنی بلکه به عنوان جواب یه پیامی واست بفرسته....ولی انگار نه انگار که ماهم آدمیم اینور!! بعد از دو روز خودت خسته میشی و گوشی رو پرت میکنی تو اتاق!

 

8- خیلی سخته وقتی مداد تو دستته و دفتر جلوت گذاشته تا یه "خیلی سخته دیگه" دیگه بنویسی ولی هیچی یادت نیاد و تصمیم بگیری که همین جا تمومش کنی!!

 

به قول شاعر که می فرماید:

 

میازار موری که دانه کش است................بترس از عمویش که هفت تیر کش است!!

برقرار باشید رفقا...




برچسب ها : Tempter , tempter , آخه به اینم میگن زندگی؟ , مانیتور , موبایل , دفتر , مداد , جدیدترین مطلب طنز , جدیدترین مطالب طنز , طنز , طنز کافه ای , کحافه طنز , بروزترین , مطلب جالب , اس ام اس , سالاد , کلاس های تابستانه , فیلم , فیلم ترسناک , لوبیا سبز , سایت کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

سلام به بازدیدکننده های عزیز....امروز به طرز عجیبی حالم از حالت طبیعیش بهتره....چون بعد از مدت ها انتظار بالاخره امتحانام تموم شد.امتحانام رو بسیارخوب دادم(اینو گفتم واسه اونی که نگران نمره ام بود)من با یه برنامه ریزی خوب تونستم در امتحانا موفق شم....این پایین یه برنامه ریزی عالی واسه اونایی که الان دارن امتحان میدن نوشتم....قابل توجه پشت کنکوریا و دانشگاهیا!!! بهتون توصیه میکنم مو به مو این برنامه رو اجرا کنید.

الان صبحه و امتحانتو دادی و برگشتی خونه.یه سوال برام پیش اومد:حال داری الان درس بخونی؟!!!نه خدا وکیلی حال و حوصله داری؟!ول کن بابا....برو هنزفری رو بزن تو گوشت حالشو ببر.بعد از یه ساعت هم هنزفری رو در آر و بخواب.به مامی بگو واسه ناهار بیدارت کنه!!ظهر بیدار میشی ناهارتو میخوری و میری تو اتاقت.تا اینجا افتاد؟!!!خب حالا کتابتو باز میکنی.میدونم.....حسی رو که داری درک میکنم....نمیتونی بخونی درسته؟!! عب نداره....بیخیال بابا....مطمئن شو مامان بابات خوابیدن بعد یا برو تو اینترنت چت کن یا  کنترل ماهواره رو بگیر دستت هی شبکه عوض کن!! در این حین واسه اینکه از حال نری برو تو کمد تنقلات بگرد و چیپس و پفک وردار بخور....!!پنج دیقه مونده به بیدار شدن مامی همه چی رو خاموش میکنی،آثار جرم رو پاک میکنی و میری تو اتاقت کتابو دس میگیری!!بعد مامی میاد تو اتاق میگه بسه دیگه.....چقد میخونی!! انقد به چشمات فشار وارد نکن بچه!! اگه اون قدر حرفه ای باشی(مثل من)خودتو به بی حالی و ضعف میزنی بعد اگه گفتی مامی چه میکنه؟!!خودم میگم:میره دور یخچال واست میوه پوست میکنه،پسته واست مغز میکنه و میاره تا تو بخوری. همین که آورد یهو نپری از دستش برداریا!!! اول اینو میگی:نه مامان...من باید بخونم.....باید بخونم.....میخوام رتبه اول کلاس شم!!! بعد مامانت دلش به حالت میسوزه و ظرف پر از خوراکی رو اونجا میذاره و خودش میره....حالا موقع پرشه!! خیز بر میداری و میپری سمت خوراکی ها!!وقتی خوردی کتابو دس میگیری ولی الان وقتش نیس که بخونی....وقته اینه که بری اون بالا بالاها!!! کتابو دس میگیری و خودت میری یه جای دیگه:پیش دوس دخترت،دوس پسرت!!!( هی وای من....من چی گفتم؟!!! خدایا منو ببخش....! همش آثار نگاه کردن ماهواره است!)بعد از دو-سه ساعت که اون بالابالاها پرسه زدی برمیگردی پایین و به ساعت نگاه میکنی!هی وای من 9 شبه!!عزیزان دست و پاتونو گم نکنید.باید بهتون بگم که خوندن در شب هیچ فایده ای نداره.پس از لباستو میپوشی، تیپ میزنی و واسه شام با رفقا از خونه میزنی بیرون.ساعت 2 شب برمیگردی خونه. مفهومه؟!! زودتر برنگردیا...وگرنه همه برنامه ریزی به هم میخوره....میگیری میخوابی ظهر ساعت 1 از خواب بیدار میشی!بعد ناهار میخوری....فک کنم بازم خسته ای مگه نه؟!! آخی....چقد تو زحمت میکشی....حالا عب نداره اون ظهر رو هم بگیر بخواب...عصر ساعت 6 از خواب بیدار میشی.عجله کن....هیچی نخوندی....واقعا که!!! اول میری دور یخچال گوجه سبز و سیب ترش و کلا چیزای ترش رو بر میداری میاری موقع درس خوندن میخوری.لواشک و آلوچه یادت نره...واسه منم بذار!...خیلی عقبی باید تا 5 صبح بیدار بمونی!!!صبح هم ساعت 6 بیدار میشی دوباره میخونی....صبحونه نخوریا!!! وگرنه همه چی یادت میره!

خب حالا برو جلسه امتحان.....امیدوارم موفق باشی....که حتما میشی!!!

$$$$$$$$$$$$ تا تمپتر هست زندگی باید کرد$$$$$$$$$$$$ خوش باشین!




برچسب ها : این پستو بخون تا یاد بگیری چطوری درس بخونی , طنز کافه ای , برنامه ریزی درسی , برنامه ریزی درسی طنز , طنز در برنامه ریزی درسی , جدیدترین مطلب طنز , جدیدترین مطالب طنز , طنز در امتحانات , طنزدرامتحانات , طنزدرایام امتحانات , طنز در ایام امتحانات , طنز در ایام امتحان , کافه طنز , کافه جالب انگیز , دست نوشته های تمپتر , دست نوشته های کافه ای , برنامه غذایی در ایام امتحانات , امتحان , امتحانات , طنز در جلسه امتحان ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت