تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام دوستان
در ادامه مطلب 2تا عکس از دختران ایرانی براتون گذاشتم.یکمی مورد داره.پس بچه های زیر 18 سال نرن ادامه مطلب.
واقعا تاسف داره.مخصوصا اون عکس اولی که اندامش رو گذاشته بیرون.



برچسب ها : امید و دختران اونجوری و اینجوری , عکس اینجوری , عکس اونجوری , داستان اینجوری داستان اونجوری , عکس طنز ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه طنز ,
یکی از تیم های موفق سال قبل ، دو بازیکن داشته که قیمت بازی هر دقیقه شان بالغ بر یک میلیون تومان بوده است

درحالی که این روز ها بحث انتقاد از مدیریت های پیشین تیم های صنعتی داغ داغ است ، در جدیدترین افشاگری از تیم موفق سال قبل لیگ برتر که امسال تحولات زیادی را داشته ، این خبر به بیرون درز کرده که دو بازیکن تیم در مجموع 1 میلیارد و پنجاه میلیون گرفتند اما حتی روی هم رفته ، 1050 دقیقه هم بازی نکردند.

مهاجم سن و سالدار این تیم که سرمربی فصل قبل تیم علاقه ای ویژه به او داشت و البته سالهایی موفق را هم در فوتبال ایران داشته برای یک فصل ، 600 میلیون گرفته و هافبک نفوذی تیم هم که مدام در سال قبل با سرمربی تیم دعوا می کرد ، 550 میلیون با این تیم قرارداد بسته بود . این دو برای هر دقیقه بازی تقریبا یک میلیون تومان برای تیم شان هزینه داشتند و هنوز هم بخش عمده ای از حقوق شان را طلبکار هستند.

جالب تر اینکه بازیکن مدام نیمکت نشین فصل قبل امسال به تیم ملی دعوت شده و گفته می شود کروش علاقه ای ویژه به او دارد.

-----------------------------------------------------------------------------------

این خبرو از سایت خبر رسانی استقلال برداشتم. آخه شما یه بار دیگه اینو بخونید ببینید متوجه میشید که این دو بازیکن رضا عنایتی و جواد کاظمیان بودن یا نه؟!

کسانی که اسم این دو بازیکن یعنی رضا عنایتی و جواد کاظمیان رو بفهمن و برای ما تو نظرات بفرستن من خودم قول میدم یه جایزه ویژه براشون دارم و نمیگم جایزه ای که در نظر دارم لو دادن یه سری عکس از جنیفر لوپزه!!!




برچسب ها : یک میلیون تومان , بازیکن , تیم های صنعتی , افشاگری , لیگ برتر , کروش , رضا عنایتی , جواد کاظمیان , جنیفر لوپزه , عکس , عکس خفن , عکس لو رفته , عکس اینجوری , عکس اونجوری , عکس هی لو رفته از جنیفر لوپز , سندمن , جنیفر لوپز و سندمن , زضا عنایتی و سندمن , قلعه نویی و سندمن , جواد کاظمیان و سندمن , سندمن در سپاهان , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه فوتبال ,
  گفته‌اند: بعد از مرگ عبید زاكانی، فرزندانش نقشه گنجی از او یافتند، بی‌اندازه خوشحال شدند كه بالاخره پدرمان میراثی برایمان به جای نهاده است.
فی‌الحال رفتند و طبق نقشه زمین را كندند و جعبه‌ای قفل شده را یافتند. هنگامی كه در آن را گشودند، كاغذی تا شده در آن یافتند. آن را باز كرده این شعر را در آن دیدند كه به خط خود عبید نوشته است:

خدا داند و من دانم و تو هم دانی
كه یك فلوس ندارد عبید زاكانی




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , سایت خفن , سایت اینجوری , سایت اونجوری , عکس , عکس لو رفته , عکس خفن , عکس اینجوری , عکس اونجوری , عبید زاکانی , طنز های عبید زاکانی , داستان طنز , داستان ادبی , نقشه گنج , گنج عبید زاکانی , گنج , سندمن , سندمن و عبید زاکانی , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,

این ترینر برای اولین بار در وبلاگ کافه جوان منتشر میشود و با همه کنسول های بازی از جمله PC - PS3 - X BOX -Wii هماهنگ است و کار میکند

برای دانلود به ادامه مطلب بروید




برچسب ها : فیفا12 , دانلود فیفا 12 , دانلود رایگان فیفا 12 , کدهای تقلب فیفا 12 , ترینر فیفا 12 , ترینر پول فیفا 12 , FIFA 12 MONEY TRAINER , FIFA 12 TRAINER , FIFA 12 FREE DOWNLOAD , FIFA 12 CHEATS , FIFA 12 ONLINE CHEATS , خرید فیفا 12 , کد تقلب بازی , ترینر , ترینر جدیدترین بازی ها , خرید مجانی فیفا 12 , اخبار فیفا 12 , انجمن فیفا باز های ایران , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سندمن , سایت اونجوری , عکس اونجوری , داستان اونجوری , pc , ps3 , x box , wii , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه فوتبال ,
چند شب پیش در مطب،منشیم وارد شد و گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را دیدار کند.یک مرد میانسال با لهجه زیاد وارد شد و در حالی که یک ماهی حدوداً ده کیلویی در یک کیسه نایلون بزرگ دستش بود،شروع کرد به تشکر کردند که:من عموی فلانیم،شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و ... هر چه فکر کردم فلان شخص را به یاد نیاوردم،ولی ماهی را از او گرفتم و از او تشکر کردم.شب ماهی را به خانه بردم و تا نصف شب نشستم و آن را تمیز و قطعه قطعه کردم و در فریزر گذاشتم.فردا عصر که وارد مطب شدم،دیدم همان مرد ایستاده و بسیار مضطرب است.تا مرا دید،به طرفم دوید و گفت:آقای دکتر،دستم به دامنت،...ماهی را پس بده.... من باید این ماهی را به فلان دکتر می دادم و اشتباهی آن را به شما دادم.چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمیشناسی؟ من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم،با دستپاچگی گفتم ماهی الان در فریزر خانه است.او هم با ناراحتی گفت:پس پولش را بدهید تا یک ماهی دیگر برای دکتر برادر زاده ام بخرم.من هم با شرمساری تمام هفتاد هزار تومان به او پرداختم.چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهراً آن مرد،یک وانت ماهی به شهر آورده و از این راه همه ی آنها را به آدم های ساده ای مثل من فروخته است


برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اونجوری , داستان اینجوری , داستان های خفن , عکس , عکس خفن , عکس اینجوری , عکس اونجوری , سایت خفن , سایت اینجوری , سایت اونجوری , داستان ماهی فروش , دکتر , مطب , بیمار , منشی , منشی خفن , عکس های منشی , ماهی , فریزر , سندمن , وبلاگ کافه جوان , کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست.
روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به  کلاغ گفت:
ای وای تو اونجایی، می دانم صدای معرکه ای داری!چه شانسی آوردم! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان…
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت: این حرفهای مسخره را رها کن  اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.
روباه گفت: ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم
کلاغ گفت: باز که شروع کردی اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.
روباه دهانش را باز باز کرد. كلاغ گفت: بهتر است چشم ببندی که نفهمی تكه  بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت: بازیه ؟ خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال.
خلاصه ... بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد: بی شعور ، این چی بود
کلاغ گفت: کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد .



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , سایت اینجوری , سایت اونجوری , عکس اینجوری , عکس اونجوری , دخترای اینجوری , دخترای اوجوری , عکس دخترای اینجوری , عکس دخترای اوجوری , روباه و کلاغ , پنیر , داستان روباه و کلاغ , ورژن جدید روباه و کلاغ , داستان های سندمن , سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !” مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم . قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند ! و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام. قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی ! و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید . قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست ! صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اونجوری , داستان اینجوری , عکس اونجوری , عکس اینجوری , خر ما از کره گی دم نداشت , ضرب المثل , ریشه یابی ضرب المثل ها , سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,

 

برید تو ادامه مطلب ببینید چیکار کرده!

بازم نیوشا همه رو دیوونه کرده

مامانش موهاشو عروسکی شونه کرده!!




برچسب ها : عکس , عکس لو رفته , عکس خفن , نیوشا ضیغمی , نیوشا ضیغمی در فیلم جدید , عکس های جدید نیوشا ضیغمی , عکس های لو رفته از نیوشا ضیغمی , رسوایی اخلاقی نیوشا ضیغمی , عکس نیوشا ضیغمی به همراه شوهرش , عکس های عروسی نیوشا ضیغمی , عروسی نیوشا ضیغمی , نیوشا ضیغمی عروسی کرد , نیوشا ضیغمی و سندمن , نیوشا ضیغمی در کافه جوان , نیوشا ضیغمی از شوهرش طلاق گرفت , نیوشا ضیغمی از شوهرش جدا شد , نیوشا جون , عکس های طلاق نیوشا ضیغمی , نیوشا ضیغمی در پارتی دستگیر شد , نیوشا ضیغمی در حادثه تصادف در گذشت , نیوشا ضیغمی با گلزار هم بازی شد , نیوشا ضیغمی در فیلم جدید اصغر فرهادی , نیوشا ضیغمی با محمد رضا گلزار نامزد کرد , ازدواج نیوشا ضیغمی با محمد رضا گلزار , زندگی خصوصی نیوشا ضیغمی , عکس های لو رفته از باریگران ایرانی , عکس های اونجوری از نیوشا ضیغمی , عکس اونجوری , عکس اینجوری , سایت اونجوری , سایت اینجوری , سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه فیلم و سینما ,
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد وپرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود .
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : " آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد".



برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , جنایت کار , میوه فروش , دکه دار , پلیس , روزنامه , اونجوری , اینجوری , سایت اونجوری , سایت اینجوری , عکس اینجوری , عکس اونجوری , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سندمن , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت