تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

... میبینید؟!!! اینا اشکای منن!!....سلام نکرده باید بگم خدافظ!!! راستش امسال درسام خیلی سنگینه واسه همین باید برم.... و من میرم....البته نه اینکه برمـــــــــــــــا!!! یعنی میرم اما نه اینکه برم!درواقع اگه برم نمیرم!توجه می نمویییییییید؟!! دیر به دیر میام و پست میذارم!!! نگران منم نباشید مواظب خودم خواهم بود!! پسته هم میخورم تقویت شم!! عجب دردی است این درد دوری!! خب دیگه خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید. بعضی ها رو خیلی اذیت کردم از جمله احمد و منصور....همش شوخی بود واسه اینکه دور همی بخندیم یه موقع به دل نگیرید!! 

به قول شاعر که می فرماید:

اگر بار گران بودیم و رفتیم.............. اگر نامهربان بودیم و رفتیم.........

موفق و موید باشید.... خدانگهدار




برچسب ها : ما رفتیم , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , درس , مدرسه , خدافظی , tempter , the tempter ,
دسته بندی : خارج از کافه ,

 

سلام خدمت گوگور مگوری های خودم!!

چیه؟چرا اینطوری نگام میکنید؟! این قیافه ی من نشان دهنده ی شوقیه که واسه مدرسه دارم! به من بنگرید! اصلا انرژی مثبت در من موج میزنه!! سیل نبردتون!! بچه ها اینم قیافه منصوره ببینید چه ذوقی واسه دانشگاه داره:....اوا منصور؟! بیدار شو برو دفتر باربی و مداد دارا و سارا بخر واسه دانشگات!منصور:... الان شما شاهد ذوق فراوانی در منصور بودید!!!... میریم سراغ سندمن ، مرد شنی!!... من الان جلو در اتاقشم! مطمئنم الان با خوشحالی داره کتابای دانشگاشو جلد میگیره تا واسه روز اول دانشگاه حاضر باشه!!...خب دستگیره در رو میگیرم و باز میکنم....سندی؟! اوا سندی کجایی؟! فک کنم جلد کم اورده رفته بخره. تازه میخواد کیف و کفش نو هم بخره!...اوفـــــــــــــــــ چقدر هوا گرمه! پنجره ها رو باز کنم...بچه ها این پایینو نگاه کنید. سندمن جان داره با رفیقاش فوتبال بازی میکنه!! به به... چه اشتیاقی داره این سندمن !!بیخیال...میریم پیش احمد بینیم داره چه میکنه!!... آورین اورین... احمد داری کتاب میخونی؟!! من میدونستم...میدونستم که داری خودتو واسه دانشگاه آماده میکنی!!رفقا ببیند از الان داره کتابا رو جلو جلو میخونه که بشه رتبه اول کلاس!! مامانت بهت افتخار میکنه!! حالا ببینم کتاب چی میخونی؟؟؟....سفیدبرفی و هفت کوتوله!!!....حالا اینم خوبه از هیچی که بهتره!

منم خیلی اشتیاق دارم واسه مدرسه!!

  ساعت 8شب بود. ناگهان صدای زنگ در به گوش رسید. یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟! در رو که باز کردم دیدم بابامه. یه پلاستیک داد دستم گفت بگیرش. بالاخره انتظارت به پایان رسید! بعدشم رفت. بدو بدو رفتم تو اتاق، همش فکر میکردم یعنی چی توشه!! شکلاته؟! لباسه؟!... با ترس و لرز پلاستیک رو باز کردم...یهو بغض گلوم رو گرفت!! رنگم پرید!! دستام سست شد!! کتابای مدرسه بود! یه گوشه عین جنازه افتادم و دونه دونه کتابا رو آوردم بیرون و به حجمشون نگاه کردم. سرگیجه گرفتم! این اموزش و پرورش هم نقطه ضعف من دستش اومده ها! میدونه دین و زندگی تو مغزم نمیره. واسه همین هرسال حجمشو بیشتر میکنه. ما خانواده تن با دین و زندگی مشکل داریم!!

با خالم اینا رفته بودیم باغ تا حال و هوا عوض کنیم. کنار پریسا دختر خالم نشستم و شروع کردیم به آواز خوندن! بعدشم فقط یه کوچولو غیبت کردیم! خواستم حال و هوا رو عوض کنم گفتم خب.... دیگه چه خبر؟!! وسایل مدرسه تو آماده کردی؟... یهو عین سگ پرید بهم!! گفتم چته؟! هار شدی؟!... گفت حالا بعد از مدت ها اومدیم باغ تفریح کنیم. میخوایی همه چی رو خراب کنی؟! حال آدمو به هم میزنی با این حرفات! گفتم مگه مدرسه چشه؟! این بار دستشو بلند کرد با همون ناخناش چنگ زد به دستم!! سه تا یادگاری رو دستم گذاشت گفت اگه ادامه بدی دهنتو سرویس میکنم!! منم که اعصابم خراب شد 9تا جای چنگ رو بر روی دست هایش به رسم یادبود برجای گذاشتم!!

رفتم پیش اون دختر خاله که نامزد داره کنارش نشستم. گفتم خب...از کی باید بری داشنگاه؟! آخـــــــی همسر گرامیت رو هم باید ول کنی بری!! دستاشو مشت کرد یکی کوبید تو بازوم گفت خفه میشی یا خفت کنم؟!( ماشالله دختر خاله های بنده هرکدوم از یکی دیگه پیشرفته ترن!!)

با خوشحالی دارم میام پیش مامانم میگم مامان مامان... آرزو پیام داد که فردا شب فقط دخترعموها مجردی بریم پارک صفا سیتی! برم؟...گفت برو. بعد نشستیم هی از این در و اون در حرف زدیم...بعد از 20 مین داره میگه مانتوت رو اتو زدی؟! آماده ست؟ گفتم واسه فردا شب؟ اون مانتو آبیه رو می پوشم. گفت نه.... مانتو شلوار مدرسه تو میگم!! چن دیقه تو شوک بودم بعدش گفتم نخیر!! پا شدم رفتم تو اتاقم.( مامانا کلا میزنن هوا رو طوفانی میکنن!)

خواهرم اومده خونمون رفتم کنارش نشستم باهاش حرف میزنم. بهم گفت امروز چندمه؟ گفتم یازدهم. گفت 20 روز دیگه چندم میشه؟!!( آخه خواهر من، یهو بگو میخوام برم رو اعصابت خودتو خلاص کن دیگه!!)

ساعت 10:30 صبح از خواب پریدم! وحشت کرده بودم اساسی! خواب دیدم که رفتم مدرسه ولی کیفمو یادم رفته با خودم ببرم! بدون اجازه معلم از سرجام بلند شدم پریدم بیرون کلاس تا کیفمو بیارم! وقتی برگشتم تو کلاس دیدم معلم با یه ماژیک قرمز یه منفی گنده که از شیش فرسخی به چشم میخورد جلو اسمم گذاشته!!

آخه چرا این کارو با من میکنید؟! چرا میرید رو اعصابم؟! از جون من چی میخوایید؟! به قول منصور طاقت بیار!!! طاقت بیار!!

و به قول شاعر که می فرماید(شاعر این بار شعر نیمایی می فرماید)

                      بیا به آرامش فکر کنیم، به زیبایی، به عشق

                               به بهشت،به درک، به جهنم،

                                    به تو چه،به من چه

                                    برو اعصاب ندارم!!!

مثل اینکه حال شاعر هم خرابه!!!

کیفتون پر از کتاب و دستتون پر از مداد!! گودلاک!!

 




برچسب ها : بازهم زنگ مدرسه , زنگ مدرسه , شاعر , مدرسه , اول مهر , دخترخاله , طاقت بیار , منصور , سندمن , نامزد , طنز در مدرسه , طنز مدرسه , کتاب , سرگیجه , خواهر , خواب , کیف , ناخن , چنگ , فوتبال , دست نوشته های تمپتر , نوشته های تمپتر , باغ , بغض , شکلات , لباس , طنز , جدیدترین مطالب طنز , مطالب طنز , شیش فرسخ , مانتو , اتو , دانشگاه , دارا و سارا , باربی , دفتر باربی , cafejavan.ir , the tempter , tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

سلام

یادتونه وقتی مدرسه میرفتیم و برف میومد چقدر خوشحال می شدیم؟ از ساعت 6 و نیم صبح میشستیم پای شبکه خبر تا فرجی حاصل شه و این مدارس تعطیل شه! اونایی که مدرسه میرن قدر این برف ها رو بدونن! چون وقتی برن دانشگاه و به خاطر بارش برف دانشگاه تعطیل شه خیلی حالشون گرفته میشه!
اونا که رفتن دانشگاه میدونن من چی میگم! دانشگاه اصلا نباید تعطیل شه چون خیلی حال میده! کاش هر روز دانشگاه داشتیم و میتونستیم با دوستای خوبمون وقت بگذرونیم! آره بچه ها! دوستای دانشگاه با دوستای مدرسه خیلی فرق میکنن! از همه نظر! وقتی میخوای ازشون جدا شی ناراحت میشی. ولی زمان مدرسه اینجوری نبود که. آخرش یا دعوا میکردی یا کل کل! ولی از اونجا که شخصیت یه دانشجو بهش اجازه بچه بازی نمیده ، دوستیها محترمانه تر و در نتیجه پایدار تر میشه.

همینم هست که من خیلی ناراحتم که چرا دیروز ( یعنی اول بهمن ) دانشگاه ما به خاطر بارش برف تعطیل شد. چرا باید سر امتحان زبان اینجوری می شد؟؟ این همه امتحان! چرا سر فیزیک پیش این اتفاق نیفتاد تا امتحان با تعویق روبرو بشه و این همه تلفات نده؟ چرا روزی تعطیل شد که قرار بود یه جلسه 4 نفره مشتی داشته باشیم؟

البته افسوس خوردن جایز نیست! چرا که شنبه هفته دیگه همون آش و کاسه برقراره و میریم امتحانمونو میدیم و جلسه مونم میذاریم!

اما میخوام براتون از یه روش تخلیه انرژی صحبت کنم! دیدید بعضیا میگن دوست دارم برم بالای کوه فریاد بزنم؟ یا مثلا من خودم شنیدم که یکی از دوستای جنوبیم میگفت دوست دارم برم لب دریا و جایی که هیچکس نیست با تمام توانم داد بزنم! داد و فریاد کردن یکی از راه های تخلیه انرژی های انباشته شده توی بدن هست که به شادابی انسان هم کمک شایانی میکنه. من یه جا رو پیدا کردم که میشه آزادانه فریاد زد یا حتی شعر بلند بلند خوند! البته هر موقع که بخواین نمیشه ها. معمولا ساعت 3 ظهر خلوته و شما میتونین اونجا به تخلیه انرژی بپردازین! این مکان جالب جایی نیست جز پل هوایی سر شهرک ما که از یه ور اتوبان میره اون ورش و صدا به صدا نمیرسه! من خودم وقتی فضا رو مناسب دیدم هندزفری رو گذاشتم گوشم و یکی از آهنگ های لیدی بابا ( یا یه چیز تو مایه های بابا!) رو گوش کردم و بلند بلند تکرار کردم. به جون ناصر انقدر حال داد که نگو! خیلی شاداب شدم و تا چند ساعتی خوش بودم! انگار واقعا جواب میده!!
به شما هم توصیه میکنم که حتما برید بالای پل هوایی محلتون و تو ساعت های خلوت برا خودتون داد و بیداد کنید!

در برنامه های بعدی یکی از راه های راحت کردن اعصاب رو براتون توضیح میدم! که چیزی نیست جز بازی کردن فوتبال!
انگار برنامه بعدی شروع شد!
خوب بچه ها! من از اونجایی که دیوانه فوتبالم و فوتبال یکی از مهم ترین سرگرمی های من به شمار میاد ، میتونم بوسیله فوتبال به خودم آرامش بدم. همون طور که دوستان میدونن من تو بازی pes 11 یکی از ضعیف ترین و پست ترین تیم های تاریخ فوتبال ، یعنی لیورپول رو انتخاب میکردم و انصافا هم خوب باهاش بازی میکردم!
وقتی از یه فعالیت سنگین روزانه میومدم یا وقتایی که خیلی اعصابم بهم ریخته بود ، میشستم پای فوتبال و یه دست لیورپول - بارسلون بازی میکردم! علاوه بر اینکه عقده هامو سر بارسلون خالی میکردم اعصابم رو هم راحت میکردم. راز کار اینجاس که شما باید خودتونو تو یه کار غرق کنین تا از دغدغه های فراوان ذهنیتون کاسته شه و اعصابتون یه نفس راحت بکشه. وقتی با لیورپول جلوی بارسلون یا رئال بازی میکنید باید شیش دنگ حواستونو بدید به بازی و خیلی روش تمرکز کنین تا بتونین نتیجه بگیرین. در نتیجه وقتی برای فکر کردن به مشکلات خودتون باقی نمی مونه! روز هایی بود که از نظر ذهنی بسیار داغون بودم و همین فوتبال منو نجات داد و سر پا نگه داشت. باعث می شد کمتر به مشکلاتم فکر کنم و در نتیجه ذهنم استراحت کنه.
حالا اون دوستانی که از فوتبال خوششون نمیاد میتونن همین کار رو با چیز های دیگه امتحان کنن. یعنی خودشونو تو فعالیت های مختلف غرق کنن. مثل موسیقی. برن آهنگ های خارجی گوش بدن و سعی کنن بفهمن چی میگه و تلاش کنن که حفظش کنن یا این که آهنگ های آرام بخش مثل آهنگ های محسن یگانه گوش بدن تا مغزشون شروع کنه به ریکاوری. فقط باید توجه کنید که هر کاری که میکنید ، چه فوتبال بازی میکنید چه آهنگ گوش میدید و چه کارای دیگه انجام میدید باید صد درصد حواستونو بدین بهش و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنید. مطمئن باشید که آدم بسیار شاد تر و امیدوار تری می شوید!
اگر شما هم راهی برای تمدد اعصاب میشناسید حتما به من توی نظرا بگین تا درباره ش مطلب بنویسم یا اینکه مطلبشونو برام بفرستن تا به طور مستقیم با اسم خودشون چاپ شه!
خب! این برنامه ما هم به پایان رسید و در آخر میخوام بهتون بگم که از من نکنید خدافظی!




برچسب ها : مدرسه , برف , بارش برف باعث تعطیلی مدارس شد , دانشگاه , تعطیلی دانشگاه , سندمن , دانشگاه سندمن , زبان , فیزیک , تخلیه انرژی , لب دریا , بالای کوه , پل هوایی , لیدی بابا , لیدی گاگا , لیدی گاگا و سندمن , pes 11 , لیورپول , تمدد اعصاب , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandamn ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت