تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام
من متشکرم از آقای فامیل دور!اینم یکی از تجربیات ارزشمندشون:

فامیل: آقای مجری امروز قراره واس این بچه برم خواستگاری
مجری: چی!؟ این که بچه س...
فامیل: من نصف این بودم زن گرفتم! این که دیگه لندهوری شده واس خودش!!
مجری: آخه این نه درس خونده،نه کار داره...
بچه: نه کف کرده!
فامیل: شما مگه تلوزیون نمیبینی؟ همش میگن مهم تفاهمه
مجری: آخه این بچه اصلاٌ میفهمه تفاهم ینی چی؟
فامیل: بله که میفهمه خودم بهش یاد دادم،تازه خیلی چیزای دیگه هم بلده،بابایی اونایی که دیروز بهت یاد دادمو بگو به آقای مجری...
بچه: نهادینه سازی صرفه جویی در مصرف آب،مبارزه با ترویج فرهنگ غربی،مذاکرات پنج بعلاوه یک
مجری: ینی چون چارتا کلمه قلمبه سلمبه یاد گرفته دیگه وقت زن گرفتنشه؟
فامیل: آقای مجری زن گرفتن که چیزی نیس،مردم با همین چارتا کلمه وزیر میشن!

******************************
پی نوشت:
1-دروغ میگه؟؟



برچسب ها : داستان طنز , مطلب طنز , جوک , پست جنجالی , کلاه قرمزی ,
دسته بندی : کافه طنز ,

با سلام

 

چند شب پیش اتفاقی پیش اومد که دلم نیومد با شما درمیان نذارم. حدود ساعت 8 شب که همکاران به اتاق رست رفته بودن و اینجانب به اضافه یک دوست کارآموزتر از خود طبق معمول آماده باش در سنگرمون( ایستگاه پرستاری) نشسته بودیم و در حال حل کردن جدول بودم. سرم رو بلند کردم و مشاهده کردم دختر پسری البته دختر پسر که چه عرض کنم سن و سالشون یه کم از دختر پسرهای امروزی بالاتر بود، در حالی که دختر کیف دانشجویی بر شانه ی راست داشت و یک کتاب در دست چپ و دست پسر دور دختر مثل پیچکی گره خورده بود و دختر از دل درد شاکی بود وارد اورژانس شدن نوبت گرفتن و در سالن انتظار نشستن. پسر دست راستش رو که حدود یک متر بود، بالای صندلی گذاشت و دختر را همانند گنجشکی بی پناه لابه لای دستان پر قدرت و آرامش برانگیز خود قرار داد و دخترم سرش رو روی دستان پسر تکیه داد و کم کم سرش از حد مجاز فراتر رفت و روی سینه ی پسر قرار گرفت!!! سر پسر هم متقابلا مث آهن ربا خود به خود جذب سر دختر شده و محکم به سر دختر چسبید و هر دو آنچنان به دیوار روبرویشان خیره شده بودن و سکوت اختیار کرده بودن که گویی در کنار دریا نشسته اند و غرق امواج دریا اند!!!

 

منم که دورادور نظاره گر صحنه ی عاشقانه بودم، تا اینکه منشی محترم صداشون کرد و هر دوتا که انگار در پارک در حال قدم زدن هستن آسه آسه نزد پزشک رفتن و دختر آنچنان با ناز جواب سوالات پزشک را میداد که پزشک چندبار به دختر گوشزد کرد که خانم محکمتر حرف بزنید! خلاصه بعد از چند دقیقه پسر با یک کیسه سرم و آمپول پیشمون اومد و دخترم روی تخت دراز کشید منم سرم رو آماده کردم و برای وصل سرم بر بالین دختر حاظر شده و دختر به محض دیدن سرم در دستم شروع به ریختن اشک کرد و از اون طرف پسر هم کلی قربون صدقه دختر میرفت... .

 


  خلاصه با کلی مکافاتو ناز و عشوه های خانم آنژیوکت رو براش فیکس کردم و سرم تراپی رو شروع کردم و به سنگر برگشتم. چند دقیقه ی بعد متوجه ی صدای دختر شدم! آنچنان اصوات مختلفی از خودش در میاورد که منم خجالت زده شده بودم! یک آن برگشتم ببینم چش شده که دیدم دختر در حالیکه دست چپ رو کمی بالاتر از شکم روی قفسه ی سینه قرار داده پسر هم در حال نوازش کردن دستان دختر است!!! رک بگم منم که بدم نمی اومد دیدی بزنم هر چند ثانیه یک بار سرم رو 180 درجه میچرخوندم تا هدف رو زیرچشمی با زاویه 35 درجه نگاه کنم اما ایندفعه مشاهده کردم هدف داره کارش به جاهای باریک کشیده میشه!!!!! منم که دیدم فاجعه در حال وقوع است خجالت کشیدم و سرم رو با سرعت نور به حالت اولیه برگردوندم و به دیوار روبرو در حالیکه چشمانم از حدقه در اومده بود خیره شدم و سه چهار بار پلک زدم و پیش خودم گفتم در دیزی بازه حیای گربه کجاست!! البته ناگفته نماند دیزی خانم که بدش نمی اومد چه برسه به آقا گربهه! یک آن به خودم گفتم حالشون رو بگیر و از اونجاییکه نمیتونستم به آقا گربهه چیزی بگم برگشتم و به دیزی خانم با صدای بلند گفتم خانم این چه وضعشه؟؟؟؟ این اصوات چیه که از خودت درمیاری؟؟؟؟ آروم باش! اینجا رو اشتباه گرفتی!

 


آقا گربهه برگشت و گفت: شمایی که اینجا رو اشتباه گرفتی لطفا شما آروم باش. منم گفتم والا ما که آرومیم شمایی که گویا نا آرومی!! حداقل پرده رو بکش. پسر گفت مجبور نیستی نگاه کنی چشمت رو درویش کن منم گفتم فعلا شمایی که باید چشمات رو درویش کنی و در یک حرکت ضربتی رفتم و پرده رو  کشیدم. آقا گربهه که عصبی شده بود پرده رو با شدت هر چه تمامتر به حالت اولیه برگردوند. طوریکه 7،8 تا از گیره های پرده کنده شد و پرده روی چوب پرده به صورت نصفه نیمه آویزون موند. منم همونطور که با تعجب و عصبانیت به پسر خیره شده بودم تو این قیل و قال از نیم رخ یه هاله ی سیاه رو دیدم که دارد وارد اتاق رختکن برادران میشه که نزدیکه در ورودیه اورژانسه. منم مشکوک شده بودم که ساعت هشت و نیم شب کی میتونه باشه؟ موضوع دختر پسره رو ول کردم و سراسیمه به سمت سوژه ی جدید روانه شدم! نزدیکه اتاق برادران که شدم قدم هام رو آهسته برداشتم و جلو در ورودی اتاق ظاهر شدم و مشاهده کردم یک آقایی لاغر با لباس محلی یه استان دیگه با عجله در حال زیر و رو کردن کیف برادران محترم و زحمتکش اورژانسه! منم که با دیدن آقا دزده با اون سیبیلای هیتلریش انگار که خودم در حال ارتکاب جرم هستم رگ گردنم به به لرزه دراومد و متقابلا آقا دزده با دیدن من زهره ش ترکید!! وقتی ترسش رو دیدم به خودم مسلط شدم و یه کم از در فاصله گرفتم تا وقت محاکمه کردن آقا دزده احیانا اگر سلاح سرد داشته باشه راهی برای دفاع داشته باشم.

 


دست به کمر وایسادم و شروع به محاکمه کردنش کردم و گفتم آقا داری دزدی میکنی؟(با لحنی کاملا ریلکس) در جواب گفت: چند وقت پیش اومدم پیش دکتر برام یک قرصی تجویز کرد از اون روز به بعد دچار توهم شدم الان هم نمیدونم چرا اشتباهی وارد این اتاق شدم!! منم پیش خودم گفتم خودتی!! و بعد گفتم دفعه ی دیگه اگر خواستی دزدی کنی حداقل این لباس محلی رو تن نکن چون آبروی ایل و طایفت رو میبری. منم که دیدم خیلی ترسیده دیگه حراست رو خبر نکردم و گفتم همین حالا برو تا نیروی انتظامی رو خبر نکردم. برگشتم به استیشن. دوباره یاده پرده ی کنده شده افتادم و به آقا گربهه گفتم حداقل پرده رو به گیره ها وصل کن. جواب داد: این کار ما نیس کار امثال شماس. منم که حرصم گرفته بود نیم خیز شدم که برم بزنمش یه دفعه یادم اومد دفعه قبلی هم همین مورد پیش اومد و نزدیک بود به ناکجا آباد کشیده بشم، نشستم و گفتم خب بعد ازینکه سرم دوست دخترت رو از دستش کشیدم زحمت وصل پرده رو بکش. گربهه گفت عمرا!



تو این گیرو داد صدایی از ته سالن اومد که میگفت: آقای پرستار مشکلی پیش اومده؟ کسی چیزی بهتون گفته؟ بیام سراغش؟ یک لحظه برگشتم که ببینم کیه؟ دیدیم آقا دزده با کمال پر رویی بر روی صندلی کنار دیوار نشسته و شاهد ماجراس! منم که خشم وجودم رو گرفته بود نیم خیز شدم که همون مورد قبلی یادم اومد و دوباره نشستم و گوشی رو برداشتم نیروی انتظامی رو گرفتم. همونطور که در حال صحبت با همکاران انتظامی بودم آقا دزده پا به فرار گذاشتن و آقا گربهه هم که فکر میکرد من برا اونا با نیروی انتظامی تماس گرفتم گفت: پرستار. سرمش تا همین جا کافیه باید بریم....

 


اینم زندگی ماس دیگه!

 

دوستون دارم

بای




برچسب ها : داستان طنز , طنز , مطلب طنز , شیفت دادن امید , بدبختیه ما داریم؟؟؟؟ , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,
سلام رفقا

چقدر دلتون واسم تنگ شده بود! ولی ایراد نداره باز اومدم و باز درستش میکنم.

والا همینطور که تو این مدت من رو شناختین حتما میدونین که کلا یا زیاد شادم یا زیاد غمگین.بعداز اینکه سال نکبت92 تموم شد و سال ازون نکبت تر 93شروع شد یه تصمیم جنجالی گرفتم. تصمیم گرفتم که کلا رو مود شادی قدم نهم. در همین راستا چندتا کنفرانس برگزار کردم که شمارو دعوت میکنم به خوندن یکی ازون کنفرانس ها:

در اولین و مهمترین کنفرانس با سایر دوستان درمورد خواستگاری بحث میکردیم.بنده از دوستان سوال کردم که عزیزان شماها کی میرین خواستگاری؟ یهو تا این حرف از دهنم درومد همشون نطقشون باز شد.یکیشون صداشو صاف کرد و اومد تیریپ آدم بودن بذاره و تا گفت که من سر30 سالگی میرم خواستگاری... همه6نفرمون من جمله خودش گفتیم گ.ه نخوره!

نفر بعدی گفت والا من اصلا حال بچداری و بچه بزرگ کردن و اینارو ندارم و یه راس در سن 40سالگی میرم یه زن با2تا بچه میگیرم(اینم نظریه ی خوبیه!). انتظار واکنش نداشته باشین چون طرف سرهنگ بود و نمیشد واکنش نشون داد بهش(ما بهش میگیم سرهنگ و اکثر دور میدون و تو سفره خونه های سنتی و قیلون سراها مستقر میشه!!!!!!!)

نفر بعدی که به شخصه خیلی دوسش دارم تا اومد حرف بزنه همه عزیزان باهم فرمودن:((این دوباره زر زد؟؟)) البته اینا عادتشونه و زیاد تو ذوق این بچه من میزنن و استعدادش داره هرز میره!

نفر بعدی هم گفت که اصولا من زن نمیخوام! و خاک تو سر شماها که میخواین زن بگیرین. بعداز اینکه یکم ضرب شصت مارو نوش جان کرد و یکمی هم کل آبا و اجدادش رو صلوات دادیم به زبون اومد و با تته پته عرض کرد که کثافتاااااا آشغالاااااا شماها باید دختر بگیرین نه از الآن برین زن بگیرین!بدین صورت من به نکته سنجیش ایمان آوردم و بلایی به سرش آوردم که حتی سر کلاس هم که میاد جوری رد و بدل میشه که چشم به هیکلش نیوفته!

نفر بعدی هم زر زد و گفت من فردای روزی که شاغل شدم میرم خواستگاری!البته این مورد رو فاکتور میگیرم.چون یکم صحنه های مثبت 18داره و امکانش هست شبا خوابتون نبره.

مورد بعدی که خودم بودم و همگی عزیزان چشم بر قد رعنایم،زبان شیوایم،رخسار دختر بکشیم ،چشمان هاپودارم و سوراخ شلوارم داشتن و منتظر بودن تا من حرف بزنم و تیکه ای بپرونن و سریعن فرار کنن.منم زیاد منتظزشون نذاشتم و لپ مطلب رو گفتم:

-ببینید خوشگلای من، عزیزان، زیبارویان، آشغالا، عنترا، گوساله ها و ... شما که معنی سوال منو نفهمیدین غلط میکنین الکی زر میزنین. (همگی کپ کردن و آماده فرار شدن) منظورم اینه که شماها چه موقعی (چه زمانی،چه وقتی، چه ساعتی) به خواستگاری میرین؟ در همین حین یهو سرهنگ که از همه بزرگتره(طول و عرضش درحد خودمه ولی ارتفاعش از من کمتره)اومد جلو و گفت بگو ما باید کی بریم خواستگاری؟

-اول صبح!دقیقا جوری باید برین که خودتون دختر رو از خواب بیدار کنین. اینجوری فرصت آرایش رو از دختر میگیرین و ضربه مهلکی به پیکره وجودیتش میزنین! در این شرایط میتونین قیافه اورجینال دختر رو ببینید و بفهمید تمام عمرتون رو قراره با چه موجودی سر کنین.

بذارین یه مثال تصویری بزنم:

شما ها میرین تو خیابون و یه دختر با این مشخصات میبینین:


بعد که با این متد بنده برین خواستگاری میفهمین که با اینچنین دختری روبه رو هستین:

.
.
.
.
.
.
.
لطفا افرادی که مشکل قلبی و تنفسی دارن و افرادی که بالای65سالن یا زیر10سال نبینن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


  فاتحه برا رفتگانم بخونین که روشنتون کردم!فقط بنده از مسئولان تقاضای آب دارم!یکمی آب به دخترا برسونین که الآن دارن منفجر میشن.

شبتون خوش
دوستون دارم
بای
لطفا مراجع ذی ربط برای حفاظت از جون بنده یه عکس العملی نشون بدن!



برچسب ها : عکس لو رفته , آموزش مسائل و سوال های خواستگاری , مطلب طنز , جوک جدید , داستان طنز , کمپین حمایت از پسران دم بخت , الهی بمیری! ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,
این پست درمورد این زنیکه(گوگوش) و اون آکادمی گور به گور شد که به قول معروف هر دم ازین باغ بری میرسد!
جدیدترینش رو هم تو ادامه مطلب گذاشتم.برین ببینین.



برچسب ها : در آکادمی گوگوش چه میگذرد؟ , عکس لو رفته از آکادمی گوگوش , دختر محجبه در آکادمی گوگوش , آهنگ جدید گوگوش برای طرفداری از همجنسبازان , تصویر طنز , مطلب طنز , جوک جدید ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,

با سلام خدمت شما دوستان عزیز...با آشپزی کافه ای در خدمت شماییم! البته قبل از هرچیزی باید بگم که این غذا برای اونایی که چاق هستن اصلا خوب نیست!مخصوصا واسه اونایی که شبا با رفیقشون میرن پارک واسه ورزش!!اسم این غذا رو هم گذاشتم چیپس و پنیر!

شروع میکنیم:اول دستاتونو میشورین (البته مامانم میگه فقط با آب خالی کافی نیس!) بعدش میرید دور کمدای آشپزخونه و نمک و فلفل و زردچوبه رو ورمیدارین از تو فیریزر گوشت چرخ کرده و مرغ رو بیرون میارید.همه رو میذارین رو میز! پیاز و سیب زمینی رو هم رو میز میذارین. حالا به یه پنیر پیتزا و چیپس خلالی چیتوز خوشکله احتیاج دارین.میرین تو اتاق،لباس خوشکلتونو میپوشین،کفش اسپورتتونو پاتون میکنید و از خونه میزنید بیرون!از فروشگاه کنار خونتون یه چیپس و یه پنیر پیتزا رنده شده میخرید.آروم آروم بر میگردید خونه.

من باید یه چیزی رو از همون اول بهتون میگفتم.ولی از اونجایی که میدونستم ارادتون ضعیف میشه خفه خون گرفتم! ولی دیگه طاقت ندارم....باید بگم که درست کردن این غذا خیلی سخته!خیلی خیلی سخته! عجب دنیایی شده! آروم باشین....گریه نکنین!بابا من کمکتون میکنم.....تا تمپتر هست زندگی باید کرد! خب حالا با یه دستمال اشکاتونو پا ک کنید و برگردید به آشپزخونه.برگشتی؟ هنوز نه؟!! باشه یکم دیگه صبر میکنم......حالا چی برگشتی؟! الان شما دست به دستمال زدید و دستتون آلوده شده....لطف کنید دوبار با آب و صابون دستاتونو بشورید.حالا همه چیزایی رو که از تو یخچال و کمد در آوردید بذارید سر جاش. الان فقط باید یه پنیرپیتزا و چیپس رو میز باشه!یه ظرف پهن که عمق نداره رو از تو کمد در بیارین.حالا متر بابا رو بدزدید و باهاش معده تونو اندازه بگیرید.به همون اندازه چیپس رو در ظرف خالی کنید.حالا پنیر پیتزا رو بریزید روش و واسه 15 دیقه بذارید تو فر!....دیدید چقد سخت بود این غذا؟! ولی شما تونستید درستش کنید!!! از هر انگشتتون یه هنر میباره! باریک....

البته ما گونه ی دیگه ای از این غذا رو واسه افراد چاق هم داریم.افراد خپل ابتدا باید لباس ورزشیشونو بپوشن و تا میوه فروشی بدون!!! حدود یه ساعت باید بدوینا وگرنه غذاتون خوب پخته نمیشه.خیار سبز رو میخرید و میایید خونه.وقتی برگشتید خونه باید یادتون بیاد:ای وایییییییی....پنیر سفید یادم رفت بخرم. دوباره از خونه میرید بیرون و حدود یه ساعت دیگه میدوید و پنیر سفید میخرید.حواستون باشه پنیر رو از سوپرمارکت کنار خونتون نخرید چون مال اونجا خوب نیس!حالا خیارسبز رو ورق ورق میکنید و تو ظرف میریزید.بعدش پنیر سفید رو با قاشق رو خیارسبزا پهن میکنید.بعد میذارید تو یخچال تا خنک شه! توجه مینموییییییییید؟!!

ممنون که تا این قسمت با ما همرا بودید،شما میتونید سوالات و نظرات خودتونو به این آدرس که داره این زیر همینطور رد میشه ارسال کنید.نگاه کنید!همینطور داره رد میشه!




برچسب ها : آشپزی , آشپزی کافه ای , آشپزی جدید , غذای جدید , روش طبخ غذا , آموزش آشپزی , جدیدترین روش آشپزی , مطلب طنز , جدیدترین مطلب طنز , جدیدطرین مطالب طنز , به روزترین مطلب , طنز , پست جدید کافه جوان , پست جدید سایت کافه جوان , طنز در آشپزی ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,

سلام به همه دانشجوها،پشت کنکوریا،دبیرستانیا،راهنمایی ها، دبستانیا، کودکستانیا،مهدکودکیا و نی نی کوچولوها!همونطور که همتون ملتفت هستین الان ایام امتحاناست و باید یه برنامه ریزی درست حسابی کرد.مثل برنامه ریزی بنده.

سه شنبه که امتحانمو دادم برگشتم خونه دیدم حال خوندن امتحان روز شنبه رو ندارم.گفتم غصه نخور تمپتر جون!!!! خیلی خسته ای سه شنبه رو استراحت کن!زندگی که فقط درس و امتحان نیست.خلاصه سه شنبه رو زدیم تو کار عشق و حال!شبش هم تا ساعت 4 صبح بیدار بودیم فیلم میدیدیم.فردا ظهر ساعت 2 مامی بیدارم کرد که پاشو بیا ناهار!خلاصه رفتیم ناهارخوردیم.بعد از ناهار تو ذهنم یه برنامه ریزی عالی کردم.با خودم گفتم:الان امتحان فیزیک که شنبه دارم رو میخونم.یه کوچولو ادبیات هم میخونم که زیاد واسمون وقت نذاشتن.یهو تلفن به صدا در آمد.یعنی کی میتونه باشه این وقت ظهر؟!!!گوشی رو ورداشتم دیدم دوستمه...گفت امتحان شنبه کنسل شده افتاده بعد از همه امتحانا! الان امتحان بعدیمون زیسته که سه شنبه داریم.گفتم ای بابا!برنامه ریزیم به هم خورد.خلاصه از اول نشستیم برنامه ریزی کردیم.گفتم الان آخرین امتحانمو که فیزیک هست رو میخونم.بعدش یکم ادبیات میخونم.شیمی رو هم میخونم.بعدش میرم سراغ زیست که امتحان بعدیم هست.همین که فیزیک رو وا کردم دیدم مامی اومد گفت شب میخواییم بریم عروسی.ما هم چند صفحه خوندیم و ساعت 7 رفتیم حاضر شدیم.رفتیم اونجا جاتون خالی عجب سونایی بود!سوخاری شدیم!ساعت 12 شب برگشتیم خونه...حسابی خسته شده بودم. کنترل تلویزیون رو گرفتم دستم هی شبکه عوض میکردم.یه فیلم توپ پیدا شد نشستم تا ساعت 3 نگاه کردم.طبق معمول فردا لنگ ظهر از خواب بیدار شدم. ناهار که خوردم فیزیکو ورداشتم که بخونم.بازم مامی اومد گفت عصر میخواییم بریم بازار!!خلاصه با هزار بدبختی منو کشونده اونجا آخرشم هیچی نخرید ساعت 10برگشت خونه. خلاصه فیزیکو ورداشتیم نشستیم چند صفحه خوندیم.دیگه حال نداشستم.بازم رفتم سراغ فیلم و تا ساعت 3 نگاه کردم.روز جمعش بازم ظهر از خواب بیدار شدم،ناهار خوردم،فیزیک ورداشتم که بخونم یهو دیدم داداش 24 ساله م نشسته داره playstation بازی میکنه.کتابو پرت کردم اونور رفتم به تماشای بازی.کار من شده بود خندیدن به باختای آقا! بازم مامان خوش خبرم اومد گفت عصر واسه شام میخواییم بریم بیرون.اینبار وجدانم به صدا در اومد. گفت تمپتر برنامه ریزیتو فراموش کردی؟!! تو باید بخونی،باید روی همه رقیباتو کم کنی!!! یهو به خودم اومدم.حرفای وجدانم در من اثر گذاشت!بدو بدو رفتم پیش مامی گفتم مامان؟ گفت چیه؟ سرمو گرفتم بالا و کوبنده گفتم:حالا چی بپوشم؟؟؟؟!!!!

تا دو ونیم شب بیرون بودیم وقتی برگشتیم خونه بنده یه فیلم ترسناک باحال پیدا کردم نشستم به نگاه کردنش تا ساعت 4:15 (پیشرفت کردم)!!! فرداش که امروز باشه واسه ناهار از خواب بیدار شدم،ناهار خوردم،عصر رو ول گشتم، یه صفحه زیست خوندم،مامی رفت بیرون،بنده پریدم پای کامپیوتر و الان هم دارم این پست رو مینویسم!....ببینید من چه قدر اراده قوی داشتم.به همه کارام رسیدم.شیمی خوندم،زیست خوندم،فیزیک خوندم،ادبیات هم خوندم!!!!!!!

یکم از من یاد بگیرید،یه برنامه ریزی درست حسابی کنید و مثل من با اراده محکم همه رو انجام بدید!




برچسب ها : برنامه ریزی , برنامه ریزی برای امتحانات , جدیدترین مطلب طنز , مطالب طنز , بروزترین , بروزترین مطلب طنز , سایت کافه جوان , کافه جوان , ایام امتحانات , امتحان , تفریح , ادبیات , شیمی , زیست , مطلب طنز , جدیدترین مطالب طنز , برنامه ریزی من ,
دسته بندی :

احوال دختر پسرای دانشجو؟!        هر کی بره دانشگاه میشه حالش خوب!

دیشب قبل از خواب داشتم فکر میکردم.....هی فکر میکردم.....بازم فکر میکردم....همش فکر میکردم! با خودم میگفتم یعنی میشه سریع زمان بگذره بعد همین که چشاتو وا کنی ببینی الان باید کنکور بدی. بعدش تو کنکور رتبه یک رو بیاری!اونقدر مغز داشته باشی که همه بهت بگن پاشو برو آکسفورد آمریکا درس بخون.بعدش بابات سرمایه شو در اختیارت قرار بده که بری امریکا.وقتی رسیدی آمریکا از هواپیما پیدا شدی ببینی همه دانشمندا با دسته گل اومدن به استقبالت!بعدش یه ور استادای هاروارد آمریکا وایسن یه ور هم استادای آکسفورد آمریکا....بعد هی بکشنت که تو باید بیایی دانشگاه ما!خلاصه واسه اینکه دعوا نشه سرتو بگیری بالا و بگی من همزمان تو هر دو دانشگاه تحصیل میکنم! بعدش نخبه شی...همه ازت حساب ببرن! بعدش یه سر بری ایران و اونجا هرکی باهات حرف میزنه و ازت سوال میپرسه توبا لکنت زبون  بگی: متاسفم...I بلد نیستم pershian! !! بعدش دوباره برگردی آمریکا و تو کارای پژوهشی و علمی سرمایه گذاری کنی و کلی پول در بیاری و باهاش یه خونه ( البته خونه که نه....قصر!) بخری....بعدش اونقدر صدات خوب باشه که همه اصرار کنن یه آلبوم بدی بیرون....بعدش تو بری تو کار خوانندگی و اولین آلبومت پرفروش ترین آلبوم سال شه! بعدش یه روز که واسه خرید از خونه رفتی بیرون متوجه شی یکی داره صدات میزنه و میگه: tempter.....!!!....wait بعد پشت سرتو نگاه کنی و ببینی ای بابا!!! این که لیدی گاگاست!!! بعدش بیاد و بهت پیشنهاد دوستی و همکاری بده ولی تو بهش اعتنا نکنی و بگی: get away...!! بعدش بری جلوتر به چهار راه برسی و متوجه شی یه طرفش انریکه وایساده، یه طرفش پیتبال، یه طرفش ایان سامرهالدر و طرف دیگشم جاستین بیبر.بعد واسه فرار از دستشون یه سوت بزنی و از بالا هواپیمای شخصیت بیاد پایین و سوارت کنه و ببرتت جلو در خونت پیادت کنه!! وقتی میخوایی بری تو خونه یهو یکی ازخدمتکارات با استرس بیاد و بگه که رو یکی از هزارتا ماشین آخرین سیستمت پشه نشسته! بعدش تو بدون اعتنا بگی : دیگه من اون ماشینو نمیخوام.بذارش جلو در خونه یه گدایی بیاد ورش داره! بعد بری رو تخت بزرگت بخوابی و به فردا فکر کنی! فردا یکی از اون ماشیناتو ورداری و بری رو فرش قرمز....اونجا که از ماشین پیدا شدی یهو ببینی آنجلیناجولی  و لئوناردو دکاپریو اومدن و  دارن جلوت تعظیم میکنن....بعدش تو بهش اهمیتی ندی و بری و کلی عکس بگیری....فردا هم عکست رو مجله ها باشه! بعدشم سوار ماشینت شی و دوباره برگردی خونت....اینبار خدمتکارت بیاد و بگه : خانم پارکینگ دو طبقه تون دیگه جا نداره ! بعدش تو بگی این ماشینو  هم بذار دم در یه گدای دیگه بیاد ور داره....!

اگه بشه چی میــــــــــــــــشه!!!




برچسب ها : لیدی گاگا , لئوناردو دکاپریو , انریکه , پیتبال , توهم , جدیدترین مطالب طنز , مطلب طنز , قصر , ماشین آخرین سیستم , فرش قرمز , تمپتر , lady gaga , جدیدترین , بروزترین , بروزترین مطالب طنز , جدیدترین پست کافه جوان , جدیدترین پست سایتکافه جوان , جاستین بیبر , جاستین بیبر در کافه جوان , جدیدترین مطلب طنز ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,

تفاوت غذا خوردن خانم ها و آقایون:    

خانم ها:آروم آروم غذا میخورن و فقط نوک قاشق رو میذارن تو دهنشون!    آقایون:وحشیانه غذا میخورن و واسه اینکه زود تر سیر شن با نون برنج رو بر میدارن و تو دهن گشادشون میذارن. البته این وسط استثنا هم داریم.بعضی موقع ها قاشق رو تا جایی که میتونن پر میکنن و تا دسته میکنن تو حلقشون!!!بعد از خوردن بشقاب پنجم هم بالاخره سیر میشن!

تفاوت حمام رفتن خانم ها و آقایون:

خانم ها:با آرامش و با قدم های شمرده وارد حمام میشوند.آب گرم را باز کرده و با صابون خوشبو خود را معطر میسازند.(توجه:البته الان شامپو بدن اومده کار همه رو راحت کرده.)حالا وارد مرحله ای میشیم که به نوبه خودش پنج مرحله رو تو خودش جا میده:1-ابتدا یک دور با شامپوی معمولی سر خود را مالش میدهند. 2-نرم کننده مخصوصشان را بر روی موهای زیبای خود میریزند. 3-وای.....خدای من!!!!تازه یادشون اومده ماسک نزدن(چه فاجعه ی بزرگی!) 4-بعد از حمام نوبت به نرم کننده بعد از حمام میرسه 5-بعد کرم مرطوب کننده رو می مالن به خودشون تا خدایی نکرده پوستشون چروک نشه!     آقایون: دو سوت میپرن تو حموم،یک قطره شامپو میزنن به موهاشون، دو ثانیه مالش میدن بعدشم هنوز خودشونو خشک نکردن جندی میپرن بیرون!

تفاوت حاضر شدن خانم ها وآقایون:

خانم ها:اولین مرحله:سشوار زدن به موها    دومین مرحله:ارایش کردن    سومین مرحله:زدن انواع کرم های لازم     چهارمین مرحله:انتخاب کفش و شال و مانتو و شلوار و کیف ست با هم    پنجمین مرحله:عطر زدن     آخرین مرحله:باز بینی خود در اینه به مدت نیم ساعت      آقایون:یک یک کیلو ژل رو موهاشون خالی میکنن بعد سه چهارتا بسته تافت میزنن تا خدایی نکرده تاشب حالت جوجه تیغی بودن خودشونو از دست ندن.بعد لباس و شلوارای پاره پوره ی خودشونو میپوشن و میرن بیرون.(آقایون دقت کنید:اگر احیانا واسه سیخ کردم موهاتون به مشکل برخوردید میتونید خودتونو به فشار برق 540 ولت وصل کنید.اگر چنین فشار برقی رو در اختیار نداشتید همان پریز برق کافی است.

تفاوت تفریح کردن خانم ها و آقایون:

خانم ها: عشقشون اینه که مانتو وشال و روسریشونو به رخ هم بکشن و بگن اینو انقدر خریدم،اونو اونقدر خریدم. بعدشم دور هم میشینن و شروع میکنن به غیبت کردن پشت سر مادر شوهر و خواهرشوهر.   آقایون:خفن تیپ میزنن و با بروبچ میرن بیرون فقط و فقط واسه تفریح سالم! حالا این تفریح سالم عبارت است از:1- متلک پروندن به دخترا    2-شماره دادن در قالب دستمال کاغذی و کاغذ. بعد از مدتی که حسابی شکار کردن و خسته شدن میرن  رستوران جهت چپوندن غذا تو خندق بلا!!!




برچسب ها : تفاوت ها , ضد پسر , مطلب ضد پسر , مطلب طنز ضدپسر , تفاوت خانم ها و اقایون , جدیدترین مطالب طنز , تفاوت تفریح کردن آقایون و خانم ها , تفاوت غذا خوردن آقایون و خانم ها , تفاوت حمام رفتن اقایون و خانم ها , تفاوت حاضر شدن آقایون و خانم ها , مطلب طنز , مطالب طنز , جدید ترین مطلب طنز ضد پسر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه طنز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت