تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام
نیم ساعت گذشته
نیم ساعت از به دنیا اومدنم گذشته و من مثل هر سال براتون از حالی که امروز دارم میگم. 
اینسری قصد نداشتم چیزی بنویسم ولی وقتی اینقدر تنها موندم و جایی نرفتم و با کسی حرف نزدم که گفتم الان منفجر بشم. 
هیچی دیگه... حال خوبی ندارم.  یک سال پیرتر شدم. کاش الان بچگیامو میدیدم و میگفتم بیا... بزرگ شدی... خوب چی شد؟ 
هرچند وقتی راهنمایی بودم فهمیدم بزرگ بودن هم اونقدر آش دهن سوزی نیست.  میخواستم تو همون دوره میموندم.  تو همون سن و سال و حال و هوا! 
بزرگ شدم.... خخخخ.... عمرا... هنوز کلی راه واسه بزرگ شدن من مونده که باید بریم.... من به این سادگیا بزرگ نمیشم. 
راستی تو این ساعت بامداد بفرمایید یکم احسان گوش کنیم.

ساعت 00:48
نوت گوشی
1 اسفند سال 93



















برچسب ها : تولدمه , منصور , منصور کبیر , تولد منصور کبیر ,

با سلام به خدمت سندمن و منصور و کافه چی(پیشکسوتان کافه) و شما مخاطبان عزیز و گرامی کافه جوان

و اما بعد

من امید هستم نویسنده جدید کافه جوان

از اونجایی که سندی گفته بود نیاز به نویسنده برای کافه جوان هست منم احساس وظیفه کردم و متعاقبا یه لاشخورم رو شونه چپم نشست و یه کامنت گذاشتم و اعلام حضور کردم.

طی روند مذاکرتی خیلی سخت با گروه سندی اینا تصمیم بر این شد که نویسنده بشم! الآن هم من نویسندم!

خب بذارین یکم درمورد مطالبی که میخوام بگم:اولا سعی میکنم ک جای خالی سندی در عرصه طنز رو پر کنم.

ثانیا:تمام تلاشم اینه که درمورد مسائل روز مفصل مطلب بذارم.

ثالثا:امید:شما ب روح اعتقاد دارین؟ -بروبچ خواننده:آره –امید:پس تو روح کسی که برا پستام نظر نذاره!!!لطفا ی کاری کنین که مجبور نشم آخر پستام اونایی که نظر نمیدن رو نفرین کنم!!

 تا پست بعدی برعکس سندمن خداحافظ




برچسب ها : کافه جوان , امید در کافه جوان , امید نویسنده جدید کافه جوان , سندمن , منصور ,
دسته بندی : خارج از کافه ,

تا حالا این حسو داشتین که دیگه وجود ندارین! یعنی دیگه نیستید...یعنی هیچ نکته مثبت...یک حرکت...یک نشونه....یک چیز مثبت کوفتی از شما دیده نشه،یعنی میخوام خودتونم حس کنید که اون حرکت مثبت نبوده!

من وجود ندارم.....

تو اتوبوس نشستم روی صندلی که به سمت قسمت بانوانه... کسی تو اتوبوس حرف نمیزنه...سکوت محض...ولی نه....صدای موتور اتوبوس هست که اون هم جزئی از سکوت شده.

به قیافه تک تک آدم هایی که میتونم ببینم هر چند ثانیه ای هم که شده چشم میدوزم.

سعی میکنم از قیافه بانوان فاکتور بگیرم....نیمخوام با این وجود که نیستم،انگ هیز بودن بهم بخوره،دنبال دردسر هم نیستم. قیافه آقایون هم بیخیال میشم،میترسم با این وجود که نیستم، به مبارزه ای که فاتح اون کس دیگریست دعوت بشم.

من نیستم.....

من وجود ندارم،اما دخترک به من خیره شده است....من نیستم ولی چشم به من دوخته....خیر

خود درگیری مزمن گرفتم! من حس میکنم که به من خیره شده....ولی چگونه؟!

قصد من جلب توجه نیست...بلکه دیده شدن است.

دیده بشوید بدون آنکه جلب توجه کنید.

وجود داشته باشید بدون آنکه از بدن خود استفاده کنید.

بدون اینکه ابرو بردارید(در خصوص پسرها)......بدون اینکه از 7 قلم آرایش و لباس تنگ استفاده کنید!(در خصوص دختران)

بدون اینکه شلوار و لباس خود را از جبهه های حق علیه باطل تهیه کنید.

دیده بشوید.....با شخصیت و روح خود

من وجود ندارم.....

یعنی قبلا داشتم ولی حالا ندارم

قانون دوم نیوتون در این لحظه برای من صادق نیست:

من نه به وجود آمده ام و نه از بین رفته ام....حتی از جسمی به جسم دیگر هم نرفته ام!

پس صدق نمیکند!

صبر کنید....مثالی نقض برای مثال نقض نیوتون!

من هستم،اما با نوشته هایم...نوشته های من در کافه میماند!

شاید فردا کافه نباشد(هیلتر شود) ولی روی هاردم که هست!

شاید پس فردا هاردم نباشد(بسوزد) ولی روی مغزم که هست!

شاید پسون فردا مغزم نباشد(بمیرم) ولی دوستانم که هستند!

شاید هفته بعد دوستانم نباشند(خدایی نکرده)، ولی..........ولیی دیگر وجود ندارد!

پس این نیز نقضی باشد برای نقض دیگرم!

من وجود ندارم....




برچسب ها : من وجود ندارم.....! , جدیدترین نوشته منصور کبیر , من وجود ندارم , نوشته ای اجتماعی از منصور کبیر , مطالب طنز و سرگرمی , طنز اجتماعی , منصور کبیر , Mansour Kabir , MANSOUR KABIR , کافه جوان , همشهری جوان , مطالب طنز از منصور کبیر , خود درگیری مزمن , بهترین مطالب طنز , سایت طنز و سرگرمی , سایت کافه جوان , مطالب خواندنی از همه جای نت , منصور , نوشته هایخنده دار از منصور کبیر , بهترین مطالب خنده دار و باحال ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,

سلــــــــــــــــــام...چطورین؟! من برگشتم! میدونم خیلی دلتون واسم تنگ شده بود! وااااای اینجا چقدر تغییر کرده!! وقتی اومدم نت که راهو گم کردم! انقدر از این و اون پرسیدم تا بالاخره کافه رو پیدا کردم!! احمد این تویی؟! چرا موهات سفید شده؟!! عصا دستته چرا؟! کمرتم خم شده که! این دنیا چه میکنه با آدم...!! سندی رو ببین... سیبیلش در اومده!! مردی شده واسه خودش! فک کنم یه نفر سومی هم تو این کافه بود...!! اها...منصور! کجاست؟! نگید که...!! خدا بیامرزدش! جوون خوبی بود.

منصور رو ول کنید بریم سراغ عشق و حال خودمون! اینجانب به همراه پدر و مادر گرامی خود به قصد تفریح به سوی اصفهان حرکت نموده و پس از شش روز به دیار خود برگشتم! از وضعیت جاده نپرسید که بنده هیچ گونه اطلاعی ندارم! از اول که رفتم تو ماشین بالشت رو گذاشتم ، خوابیدم! جا تنگ بود ولی به هرحال همونم خوب بود. تنها مواقعی هم که بیدار می شدم توی پمپ بنزین بود. به پمپ بنزین اول که رسیدیم مامانم صدام زد گفت تمپی نمیخوایی بیایی دستشویی؟! گفتم نه. پمپ بنزین دوم: مامان: تمی دستشویی؟ من: نه!! پمپ بنزین سوم:مامان: دستشویی؟ من: نه!! مامان: پاشو گم شو برو دستشویی دیگه! اعصاب واسه آدم نمیذاره. (این روزا دستشویی رفتن هم زور شده!) خلاصه با هزارجور بدبختی ما رو پرت کرد اون تو! شب رسیدیم اصفهان. از شانس گند ما 6-5 تا از رفیقای بابا اصفهانی ان! قرار بود  فقط خونه یکی از دوستای بابام بریم. خلاصه رفتیم خونشون و یه استقبال گرمی از ما کردن که نگو! خانمش شربت اورد تارف کرد دیدم شربتش سبزه! یه چیزای باریک و دراز سبز رنگی هم روش بود! از رنگ و مدلش خیلی خوشم اومد با اشتیاق یه لیوان برداشتم. همین که یه قطره خوردم حالم به هم خورد! یکی نیس بهش بگه آخه کسی خیارسبز رو هم میکنه شربت؟! خیار سبز رو با سکنجه بین مخلوط کرده یه چی در اومده حالا میخواد به خورد ما بده! یه دست پختی هم داشت که نگو! فقط جای سندی خالی بود!! خوب بود که از رستوران هم غذا گرفته بودن وگرنه باید گرسنه میخوابیدیم! انقدر دلم به حال شوهرش سوخت! چی میخوره بدبخت!! خلاصه شب رو اونجا خوابیدیم و فرداش زدیم به دل بازار. انقدر همه چی خریدم دلتون بسوزه!! ظهر هم رفتیم رستوران بعدشم بازار بعدشم رستوران بعدشم لالا!! خلاصه ما با این دو شب کاری نداریم و اما روز سوم! یکی دیگه از رفیقای بابام خبر دار شده بود که اومدیم اصفهان. زنگ زد به گوشی ددی  انقدر اصرار کرد که بساطتون رو جمع کنید و بیایید اینجا. ما هم قبول کردیم. اصلا حال نداشتم. به زور وسایلامو گذاشتم توی ساک!! وقتی رفتیم اونجا چهارتا چش در اوردم فقط نیگای دور و ورم کردم! بابا اگه اینا به من میگفتن که یارو خرپوله نمیدونه پولاشو چه جوری خرج کنه که زود تر از همه سوار ماشین میشدم! یه ویلا اجاره کرده بود خارج از شهر، کنار زاینده رود! وقتی از تو حیاطش رد میشدی بالا سرت انگور اویزوون بود. صاحب ویلا گفته بود انگورا رو نچینید توی باغچه هم نرید. همین که از در رفت بیرون بابام دستاشو قلاب کرد رفیق بابام رفت بالا چندتا انگور چید! منم دیدم خرتو خره پریدم تو باغچه افتادم به جون زال زالکا! خلاصه روز و شب جوجه کباب خوردیم! کم کم داشتم تبدیل می شدم به جوجه. بعد از چند روز هم ما رو برد خونه خودش. عجب خونه ای بود! سه طبقه بود یه طبقه ش خالی بود داد دست ما. چه سالنی داشت! وقتی میرفتی دست شوییش که دیگه دلت نمیومد بیایی بیرون! بعدشم رفتیم باغ گل ها. یه یارویی رو دیدم موهاش زرررررد خودشم سفییید!! حس شیشمم گفت خارجیه طرف! به مامانم چسبیده بودم بذار برم بهش بگم Hello  !! پشت سرش راه می رفتم یهو گوشیش زنگ خورد. گوشی رو ورداشت گفت الو سلام خوبی؟!!! ( عجب دور و زمونه ای شده! یارو تهرانی بود ما رو باش فکر کردیم خارجیه داشتیم واسش تلو تلو میخوردیم!)

واسه همتونم گز اوردم. واسه منصور هم اورده بودم منتهی الان دیگه خدا بیامرزدش دیگه!!! مال منصور رو بین خودمون تقسیم میکنیم! به قول شاعر که می فرماید:

 ای همه وجود من........ ای کسی که پا گذاشتی رو قلب من

ای کسی که در رو بستی به روی من........ درو باز کن!

                   دستم مونده لای در!!

دلتون شاد و لباتون خندون....




برچسب ها : هیج جا خونه خود ادم نمیشه! , اصفهان , سفر به اصفهان , منصور , احمد , سندمن , سیبیل , عصا , پیری , دیار , بالشت , خواب , پمپ بنزین , دست شویی , سفرنامه , سفرنامه اصفهان , طنز در سفرنامه , سفرنامه طنز , شربت , خیار سبز , سکنجه بین , رستوران , بازار , خرید , ساک , خرپول , ویلا , زاینده رود , ویلای زاینده رود , حیاط , انگور , زال زالک , باغچه , سالن , باغ گل ها , خارجی , گز , شاعر , قلب , دست , خاطره , خاطره در سفرنامه , جدیدترین مطالب طنز , مطالب جالب , مطالب خواندنی , دست نوشته های کافه جوان , کافه جالب انگیز , سایت کافه جوان , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , tempter , cafejavan.ir , the tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

سلام خدمت گوگور مگوری های خودم!!

چیه؟چرا اینطوری نگام میکنید؟! این قیافه ی من نشان دهنده ی شوقیه که واسه مدرسه دارم! به من بنگرید! اصلا انرژی مثبت در من موج میزنه!! سیل نبردتون!! بچه ها اینم قیافه منصوره ببینید چه ذوقی واسه دانشگاه داره:....اوا منصور؟! بیدار شو برو دفتر باربی و مداد دارا و سارا بخر واسه دانشگات!منصور:... الان شما شاهد ذوق فراوانی در منصور بودید!!!... میریم سراغ سندمن ، مرد شنی!!... من الان جلو در اتاقشم! مطمئنم الان با خوشحالی داره کتابای دانشگاشو جلد میگیره تا واسه روز اول دانشگاه حاضر باشه!!...خب دستگیره در رو میگیرم و باز میکنم....سندی؟! اوا سندی کجایی؟! فک کنم جلد کم اورده رفته بخره. تازه میخواد کیف و کفش نو هم بخره!...اوفـــــــــــــــــ چقدر هوا گرمه! پنجره ها رو باز کنم...بچه ها این پایینو نگاه کنید. سندمن جان داره با رفیقاش فوتبال بازی میکنه!! به به... چه اشتیاقی داره این سندمن !!بیخیال...میریم پیش احمد بینیم داره چه میکنه!!... آورین اورین... احمد داری کتاب میخونی؟!! من میدونستم...میدونستم که داری خودتو واسه دانشگاه آماده میکنی!!رفقا ببیند از الان داره کتابا رو جلو جلو میخونه که بشه رتبه اول کلاس!! مامانت بهت افتخار میکنه!! حالا ببینم کتاب چی میخونی؟؟؟....سفیدبرفی و هفت کوتوله!!!....حالا اینم خوبه از هیچی که بهتره!

منم خیلی اشتیاق دارم واسه مدرسه!!

  ساعت 8شب بود. ناگهان صدای زنگ در به گوش رسید. یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟! در رو که باز کردم دیدم بابامه. یه پلاستیک داد دستم گفت بگیرش. بالاخره انتظارت به پایان رسید! بعدشم رفت. بدو بدو رفتم تو اتاق، همش فکر میکردم یعنی چی توشه!! شکلاته؟! لباسه؟!... با ترس و لرز پلاستیک رو باز کردم...یهو بغض گلوم رو گرفت!! رنگم پرید!! دستام سست شد!! کتابای مدرسه بود! یه گوشه عین جنازه افتادم و دونه دونه کتابا رو آوردم بیرون و به حجمشون نگاه کردم. سرگیجه گرفتم! این اموزش و پرورش هم نقطه ضعف من دستش اومده ها! میدونه دین و زندگی تو مغزم نمیره. واسه همین هرسال حجمشو بیشتر میکنه. ما خانواده تن با دین و زندگی مشکل داریم!!

با خالم اینا رفته بودیم باغ تا حال و هوا عوض کنیم. کنار پریسا دختر خالم نشستم و شروع کردیم به آواز خوندن! بعدشم فقط یه کوچولو غیبت کردیم! خواستم حال و هوا رو عوض کنم گفتم خب.... دیگه چه خبر؟!! وسایل مدرسه تو آماده کردی؟... یهو عین سگ پرید بهم!! گفتم چته؟! هار شدی؟!... گفت حالا بعد از مدت ها اومدیم باغ تفریح کنیم. میخوایی همه چی رو خراب کنی؟! حال آدمو به هم میزنی با این حرفات! گفتم مگه مدرسه چشه؟! این بار دستشو بلند کرد با همون ناخناش چنگ زد به دستم!! سه تا یادگاری رو دستم گذاشت گفت اگه ادامه بدی دهنتو سرویس میکنم!! منم که اعصابم خراب شد 9تا جای چنگ رو بر روی دست هایش به رسم یادبود برجای گذاشتم!!

رفتم پیش اون دختر خاله که نامزد داره کنارش نشستم. گفتم خب...از کی باید بری داشنگاه؟! آخـــــــی همسر گرامیت رو هم باید ول کنی بری!! دستاشو مشت کرد یکی کوبید تو بازوم گفت خفه میشی یا خفت کنم؟!( ماشالله دختر خاله های بنده هرکدوم از یکی دیگه پیشرفته ترن!!)

با خوشحالی دارم میام پیش مامانم میگم مامان مامان... آرزو پیام داد که فردا شب فقط دخترعموها مجردی بریم پارک صفا سیتی! برم؟...گفت برو. بعد نشستیم هی از این در و اون در حرف زدیم...بعد از 20 مین داره میگه مانتوت رو اتو زدی؟! آماده ست؟ گفتم واسه فردا شب؟ اون مانتو آبیه رو می پوشم. گفت نه.... مانتو شلوار مدرسه تو میگم!! چن دیقه تو شوک بودم بعدش گفتم نخیر!! پا شدم رفتم تو اتاقم.( مامانا کلا میزنن هوا رو طوفانی میکنن!)

خواهرم اومده خونمون رفتم کنارش نشستم باهاش حرف میزنم. بهم گفت امروز چندمه؟ گفتم یازدهم. گفت 20 روز دیگه چندم میشه؟!!( آخه خواهر من، یهو بگو میخوام برم رو اعصابت خودتو خلاص کن دیگه!!)

ساعت 10:30 صبح از خواب پریدم! وحشت کرده بودم اساسی! خواب دیدم که رفتم مدرسه ولی کیفمو یادم رفته با خودم ببرم! بدون اجازه معلم از سرجام بلند شدم پریدم بیرون کلاس تا کیفمو بیارم! وقتی برگشتم تو کلاس دیدم معلم با یه ماژیک قرمز یه منفی گنده که از شیش فرسخی به چشم میخورد جلو اسمم گذاشته!!

آخه چرا این کارو با من میکنید؟! چرا میرید رو اعصابم؟! از جون من چی میخوایید؟! به قول منصور طاقت بیار!!! طاقت بیار!!

و به قول شاعر که می فرماید(شاعر این بار شعر نیمایی می فرماید)

                      بیا به آرامش فکر کنیم، به زیبایی، به عشق

                               به بهشت،به درک، به جهنم،

                                    به تو چه،به من چه

                                    برو اعصاب ندارم!!!

مثل اینکه حال شاعر هم خرابه!!!

کیفتون پر از کتاب و دستتون پر از مداد!! گودلاک!!

 




برچسب ها : بازهم زنگ مدرسه , زنگ مدرسه , شاعر , مدرسه , اول مهر , دخترخاله , طاقت بیار , منصور , سندمن , نامزد , طنز در مدرسه , طنز مدرسه , کتاب , سرگیجه , خواهر , خواب , کیف , ناخن , چنگ , فوتبال , دست نوشته های تمپتر , نوشته های تمپتر , باغ , بغض , شکلات , لباس , طنز , جدیدترین مطالب طنز , مطالب طنز , شیش فرسخ , مانتو , اتو , دانشگاه , دارا و سارا , باربی , دفتر باربی , cafejavan.ir , the tempter , tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

انیوااااااااا....!!! کره ای رو حال کردین؟!نه حال کردین؟! خداییش حال کردین؟! کنچانا؟!! وااااااااای دوباره کره ای پروندم!ببخشید من این روزا خیلی جوم گرفته!چطورین؟ من فدای.....!! خواستم فداتون شم ولی میدونستم که اگه من نباشم زندگیتون تلخ9 میشه! تمرکزتونو از دست میدین!گوشه گیر میشین! افسرده میشین! بعدشم خودکشی میکنید! خواستم بگم سندی فداتون شه ولی میدونستم اگه اون بره درواقع مردی بزرگوار رفته و جای خالیش توی کافه حس میشه! خواستم بگم احمد فداتون شه ولی متوجه شدم نــــــــــــــــه...!! من بهش احتیاج دارم! آخه هنوز راه درمانی برای این بیماری جدانویسی حروف اسمش پیدا نشده خواستم روش آزمایش کنم! خواستم بگم منصور فداتون شه ولی متوجه شدم...نه مشکلی نیس! منصور هیچ خاصیتی نداره! بنابراین منصور فدای تک تک شما!!

دقت کردین بود و نبود این داداشای بزرگتر بدبختی و فلاکت به همراه داره؟! واسه ترخیصش از سربازی اون همه مهمونی که اومدن خونه کم بود تازه مامان واسش ختم انعام هم تو خونه گرفت!!! انگار دنیا رو متحول کرده!! همش یه سال و نیم پادگان بوده! یکی یه دونه ست دیگه! دل میگه بزن...(باکمال پوزش دل غلط میکنه چیزی بگه).

ساعت 12 ظهر بود...متوجه شدم یکی داره رو تخت هولم میده میگه پاشو...پاشو که لنگ ظهره! پاشو یه خودکار با کاغذ بردار بیار! بنده هم همونطور که موهام جلو چشام ریخته بود پا شدم خودکار و کاغذ رو آوردم گذاشتم کنار مامی. گفت بشین اینایی رو که بهت میگم یادداشت کن. یه خمیازه کشیدم،موهامو زدم کنار گفتم بگو. بنویس زن سهراب به همراه دخترش 2تا،اشرف 2تا،عشرت یکی،عفت 2تا!! (تازه فهمیدم واسه روزی که ختم انعام داریم تو خونمون، خانوم قراره غذا به مهمونا بده) یه برگه A4پر شد. مامان ورداشت که تعداد غذاها رو بشماره! بعد یه ربع گفت 176تا ظرف! چشم چهارتا شد گفتم چی چی رو 176تا؟! بده من بینم! شمردم دیدم مامی جون یه اشتباه بسیار کوچولو کرده و 276تا رو 176تا دیده!! همین که بهش گفتم یه جا خشکش زد. گفت یه 2میلیون تومنی رو آبیم.(خواستم بهش بگم چی بپوشمـــــــــــا! ولی گفتم مثل اون روز قاطی میکنه)منم در این مدت دختر بد شدم اصلا به مامانم کمک ندادم! انقدر حال داد...همه کارا رو مامانم کرد!

و اما روز موعود فرا رسید! دخمل گل شدم ساعت9:30 از خواب بیدار شدم، یه لباس خوشکل پوشیدم، آبم زدم به صورتم رفتم تو اتاق. دوتا مامان بزرگا اومده بودن بسیار مودبانه سلام کردم و رفتم نشستم. یهو یکی از مامان بزرگام گفت حالا زود بود یکم میخوابیدی!(چه نسلی هستیم ما؟! نسل جوان باید تا لنگ ظهر بخوابه! همین درسته!) بعدشم همگی با هم رفتیم میوه ها رو تو ظرف گذاشتیم! سپس مامان جون زحمت کشیدن و همه میوه ها رو بردن به اتاق بنده! 236تا ظرف میوه تو اتاق من بود! اتاقم همچین بوی گند موز گرفته بود که هرکی ندونه فک میکنه تو این اتاق میمون زندگی میکنه!(البته دور از جونم). با ورود میهمانان مامی اون کمک ندادن بالا رو از تو حلقوم من کشید بیرون! شربت تعارف کردم، لیوانا رو شستم،چندین بار 12 پله رو بالا پایین کردم تا ظرفای غذا رو بیارم،جارو برقی کشیدم، مس سابیدم،کهنه بچه شستم، یخ حوض شکستم! دستامو ببینید! پینه بسته!آخه چقدر کار؟!!! اخر سر هم همسایه مون قند آورده واسه مشگل گشا!!!آخه کی قند رو میکنه مشگل گشا؟!! منم یه مشت برداشتم دادم یه پریسا(دختر خالم) گفتم بخور مشگل گشاست. ایشالله خدا شفات میده! یه کیلو هم ورداشتم واسه منصور آخه گفته بود 4تا نخ بیشتر مو نداره گفتم شاید فرجی شد و خداوند تخمی در سر او قرار داد و از آن مویی روید و بدین وسیله بختشم باز شد!(منصور واست پست کردم.میرسه به دستت طاقت بیار)

آخر شب که مهمونا رفتن بنده رفتم تو اتاقم دیدم یه چیزی رو میز گذاشته که داره چشمک میزنه! هی میگفت تمپتر بیاااااااااا! بیا منو بخور!!! رفتم جلو.........واااااااااای چه قیافه ای داشت! دهنمو باز کردم یکی گذاشتم تو دهنم! عجب شیرینی بود! نصفشو خوردم. هنوز یه ظرف پر مونده! اگه خدا بخواد با اونا هم اختلاط میکنیم! خیالتون راحت واسه شما هم میذارم. اینا رو ول کنید..... دستام پینه بسته!! سندی دستامو ببین! احمد بیا ببین دستام پینه بسته! منصور تو مهم نیستی برو منجتو بازی کن تو کار بزرگترا بازی نکن!! ثنا جون دستام خفن پینه بسته!

به قول شاعر که می فرماید:

        ای که از درد دلم با خبری...........قرص دل درد مرا کی میخری؟!!

دلتون شاد و لباتون خندون....بدرووووووووووود

 

 




برچسب ها : ختم انعام مامانمون اینا , ختم انعام , کره ای , زبان کره ای , جو , خودکشی , افسردگی , تمرکز , گوشه گیر , گوشه گیر شدن , افسرده , افسرده شدن , سندی , سندمن , منصور , منصور کبیری , احمد , مردبزرگوار , بیماری , اسم , آزمایش , داداش بزرگتر , فلاکت , ترخیص , سربازی , خودکار , کاغذ , مو , خمیازه , سهراب , عفت , اشرف , عشرت , یادداشت , برگهA4 , غذا , مهمونی , مامان , لباس , لباس خوشگل , مامان بزرگ , نسل جوان , چه نسلی هستیم ما , لنگ ظهر , میوه , میمون , اتاق , حلق , مشگل گشا , لیوان , 12پله , پریسا , دختر خاله , همسایه , مس , یخ حوض , کهنه بچه , شربت , قند , شفا , فرج , بخت , شیرینی , چشمک , قیافه , پینه , ثنا , منج , شاعر , دل درد , مطالب طنز , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , طنز درختم انعام , دعا , طنز درمجلس دعا , جدیدترین مطلب طنز , خاطره , خاطرات طنز , خاطرات , تمپتر , نوشته های تمپتر , tempter , the tempter , cafejavan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
تا حالا شنیدید که میگن؛ ما رو هم تو این حال خوشت سهیم کن! قضیه من برعکسه...میخوام شمارو تو این حال خرابم سهیم کنم!
چندوقتیه عجیب خرابم! منظور از خرابی،اون خرابی نیستا...! این خرابیه!(مطمئنا متوجه شدید کدوم خرابی رو میگم!)
من عقیده دارم هر شخصی تو زندگیش چندباری به بن بست میرسه و از زندگی نا امید میشه.
بنده هم یه چندباری تو بازه های زمانی مختلف به دلایل متنوع دچار این حالت شدم! به تازگیا دوباره به بنبست خوردمو بسیار نا امیدم! حتما هم باید دلیلشو بدونید....تابلوعه دیگه! همون درسای کوفتی رو میگم که گریبان بیشتر بچه های وبلاگو گرفته،همونی که هی به ما فشار میاره تا از تفریحات سالممون بزنیم تا درس بخونیم! کلی فشارم بهمون وارد میکنه تا یهو بشینیم شب امتحان،کلی مطلبو تو مغزمون فرو کنیم...! آخرش کچی؟! چون خودش میدونه خوبه؟!
حالم اصلا خوش نیست! عجیب نا امیدم. دیگه حسش نیست. تو این یکی بنبست هرچقدر به خودم فشار اوردم نتونستم از روش بپرم! حس میکنم 6 ما الکی وقتم به بطالت گذشته! اونم به خاطر چی؟! به خاطر اینکه تو این 6 ماه درس نخوندم و گفتم تو فرجه ها جبران میکنم که نکردم!(امان از دست رفیق باب که  نه خودش درس خوند نه گذاشت من بخونم...نوکرتیم داش احمد...فدایی داری به مولانا)
اونقد داغون شدم که هنوز 40 دقیقه از امتحان 120 دقیقه ای نگذشته از سر جلسه پا میشم! اونقدر داغون شدم که شب امتحان میشینم با رفقا تا ساعت 4 صبح حکم بازی میکنم!اونقدری داغونم که داغونیم،میزنه این پستمو داغون میکنه و تا چند ساعت داغونی این داغونی رو پوستم ذوق ذوق میکنه!
------------------------------------
بهش میگم میفتم...میگه سرشو بگیر نیفتی! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش میندازم و اونم با چشاش سر تسبیحی رو که با هم خریده بودیمو نشونم میده!
------------------------------------
میگم خستم...اومده پشتم وایستاده داره شونه هامو مثلا میماله و هی زیر لب میگه خسته نباشی!
-----------------------------------
میگم دیوونه اون چشا......ااا چی میگم؟! ببخشید وب رو وب شده! من اینو نگفتم!
------------------------------------
سلامتی رفیقی که با اینکه امتحان استاتیک داره میشینه پا به پای رفیقش و درد دلاشو گوش میکنه!
-----------------------------------
سلامتی اونایی که هر روز به وبلاگمون سر میزنن،اما شاید هنوز اونقدر ارزش پیدا نکردیم که یه نظر بذارن کف دستمون!
---------------------------------
سلامتی پدرم،که برد منو نوک قله، هول داد که بپرم،قول داد که پسرم،شک نکن یذرم، یه روزی میاد میگی من از همه اینا بهترم........ .
----------------------------------
میگن هیچوقت واسه برگشت دیر نیست....پس از الان که ساعت 1:30 شبه شروع میکنم به راه افتادن که برگردم!( رسیدم تک میندازم نگرانم نباشی!)



برچسب ها : خراب , دیوونه , استاتیک , منصور کبیر , نگاه عاقل اندر سفیه , سلامتی رفقا , منصور کبیر و احمد , کافه جوان , حال خراب , امتحانات دانشگاه ها , وبلاگ کافه جوان , دست نوشته های منصور کبیر , بهترین وبلاگ سال , دست نوشته های طنز , طنز اونجوری , cafejavan , mansour kabir , منصور , کبیر , کافه ای ها , سرشو بگیر نیفتی! ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,
سلام به بچه های کافه جوان. با عرض پوزش به خاطر این مدتی که نبودم! میدونم که وبلاگ شدیدا هرج و مرج بود! نمیخواد بهم بگین! کافه چی که مصاحبه کرده و حسابی از خجالت ما در اومده! منتظرم تمپتر با منم مصاحبه کنه که حرفای زیادی برا گفتن دارم! یه خبرنگار تو کافه کم داشتیم که اونم خدا رو شکر نصیب گرگ بیابون نشد و گیر ما افتاد! منصور هم که افتاده تو خط داستان نویسی و داره یه چیزایی نشون میده! هرچند که مال این هفته نیست! منتظرم این سری از داستاناش تموم شه تا یه چشمه از این قلم طلایی خودمو نشونش بدم! منصور جان این قسمت ها که تو میذاری قسمت نیست که! تا میایم بخونیم تموم میشه! فایده نداره که! متن باید پر و پیمون باشه و با خوندن هر قسمت یه چیزی دستگیرت بشه.

حذف غرور آفرین نماینده های اسپانیا از لیگ قهرمانان اروپا رو هم به همه ی فوتبال دوستان و فوتبال فهمان تبریک میگم و باید بگم یه پست شدیدا فوتبالی درزمینه ی لیگ قهرمانان اروپا ، آسیا و فرهاد مجیدی در دست احداث داریم که به زودی روانه بازار میشه!

در مورد مسائل فراماسونی و شیطان پرستی که قرار بود شروع کنیم به نوشتن و اطلاع رسانی و مبارزه باید بگم مطالب خوبی توسط بچه ها جمع شده و حتی یکی از خوانندگان وبلاگ یه متن انگلیسی به رشته ی تحریر در آورده که به من داده تا با اسم خودش بذارم تو وبلاگ تا به امید خدا پوستی از سرشون بکنیم که تو تاریخ بنویسن! البته فکر نمیکنم بعد از مبارزه ی نهایی دیگه دنیای باقی مونده باشه که نیاز به تاریخ داشته باشه!

  میخوام از همین تریبون استفاده کنم و بگم میخوام یکم زود به زود پست بذارم که کسی هم شک نکنه! البته یه دلیلش هم مربوط میشه به اون بازدید کنددگان ثابتمون که هر روز سر میزنن به کافه ولی دریغ از مطلب جدیدی که بخوان بخونن! بچه ها همت کنن که هر روز یا یه روز در میون آپدیت شیم بلکه این عزیزان دستشون بلرزه و 4-5 تا نظر واسه این پست های ما بذارن!

از من نکن خدافظی!




برچسب ها : سندمن , بازگشت سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , کافه جوان و سندمن , تمپتر , کافه چی , منصور , لیگ قهرمانان اروپا , فرهاد مجیدی , فرهاد مجیدی و سندمن , سندمن و فرهاد مجیدی , فراماسونی , شیطان پرستی , cafejavan , cafe javan , sandman , the sandman ,
دسته بندی :

با درود فراوان. امروز میخوام درباره یه سری مسائل حرف بزنم که تابحال بازگو نکردم! این هفته منصور تهران نمیاد و دیدم وقت مناسبیه که یه پست درباره ش بنویسم! چون حداقل تا چند روز بعدش منو نمیبینه! برا اون دسته از عزیزانی که نمیدونند باید بگم من و منصور چهارم دبستان همکلاسی بودیم! البته اون موقع من باهاش زیاد رفیق نبودم و دو سه سال بعدش که اومدن همسایه مون شدن رفیق شدیم! تقریبا هر روز با هم بودیم. من میرفتم پایین ، اون میومد بالا ، میرفتیم بیرون و...  . چند تا بازی رو با هم تموم کردیم! چقد فیلم دیدیم! من فیلم میخریدم خودم نگاه میکردم بعد زنگ میزدم منصور میومد بالا دوباره با هم نگاه میکردیم! فکر نمیکنم این قدر که با منصور خندیدم با کس دیگه ای خندیده باشم. الان به حدی با هم هماهنگیم و از روحیات هم خبر داریم و انقدر برامون قضیه پیش اومده که هر چیزی میبینیم ، یا هر صدایی میشنویم و هر اتفاقی که میفته به هم نگاه میکنیم و هردو به یه چیز میخندیم و هر کدوم میدونیم طرف مقابل به چی فکر میکنه! فکر کنم چند وقت دیگه نیازی نباشه برا همدیگه جوک تعریف کنیم و در سکوت میخندیم! ما با هم خیلی جاها رفتیم . در جلسات شبانه (تو پارک پشت خونه مون!) خیلی حرفا زدیم . حرفایی که تیر چراغ برق داره! خیلی چیزا دیدیم. خیلی زیاد با هم فوتبال بازی کردیم! درست مثل فرگوسن و آرسن ونگر! هر دو میدونیم طرف مقابل از چه روشی استفاده میکنه ولی بازم از همونجا ضربه میخوریم! تو کنفرانس های مطبوعاتی بعد بازی با هم دعوا میکنیم و هرچی از دهنمون در میاد نثار همدیگه میکنیم ولی هیچ دلخوری ای پیش نمیاد. سر هر چیز بیخود و باخودی با هم کل کل میکنیم ، بحث میکنیم ، دعوا میکنیم ، درباره زند گی خصوصی مردم تصمیم گیری میکنیم، قهرمانی تیم ها رو تعیین میکنیم ، همدیگه رو تحقیر میکنیم ، سعی میکنیم همیشه یه چیزی تو آستین داشته باشیم تا همدیگه رو آچمز کنیم و حال همدیگه رو بگیریم! وقتی حرف میزنیم همش رو توانایی خودمون و ناتوانی طرف مقابل انگشت میذاریم! اون موقعی که وبلاگامون از هم جدا بود چقد سر بازدید کننده کل کل داشتیم! من میدیدم که بازدید وبلاگ اون به طور غیر طبیعی بالاس! رفتم و با ظاهری مظلوم عضو وبلاگش شدم و عامل نفوذی خودم شدم و روش کارو ازش دزدیدم! البته بعدا جفتمون به این نتیجه رسیدیم که بهتره این استعدادمونو در زمینه دور زدن موانع پیش روی وبلاگ نویسی ، با هم و در یه جا خرج کنیم که بازدهی دو برابر بشه! و حاصل تجربیات چند ساله مونم شده این وبلاگ که الان جلوی چشم شماست!  
 
هر جا که ما دوتا با هم باشیم حتما یه سوژه خنده پیدا میکنیم و علاوه بر خودمون آدمای اطرافمونم شاد میشن! این به تجربه ثابت شده! میتونین از گلادیاتور یا فلاستر بپرسین!
 
از شانس بد من برادر ندارم ، منصور هم همینطور. اما هیچ موقع کمبودی رو از این ناحیه احساس نکردیم. نمیخوام بگم ما برای هم مثل برادر هستیم. نه ، اصلا اینجوری نیست. بلکه از برادر نزدیک تریم. فکر نمیکنم دوتا برادر بتوننن حرفایی رو که ما با هم میزنیم ، انقدر راحت بیان کنن. 
از وقتی این بشر رفته شهرستان درس بخونه و دیر به دیر میاد تهرون ، حوصله س که سر میره ها! بالاخره هر روز با هم فوتبال بازی میکردیم یا شبا میرفتیم پارک یکی دو ساعت حرف میزدیم. الان این بازیا و پارک رفتنا به ماهی یکی دو بار محدود شده. بعضی وقتا که میاد و میریم پارک ، دوستای مشترکمونو میبینیم. اینا تا منصورو میبینن باهاش روبوسی میکنن. ولی من فکر میکنم تا حالا با منصور روبوسی نکردم! تو تمام این سالها! میخوام از همینجا به منصور بگم این که من باهاش روبوسی نمیکنم و هر موقع از دستم بربیاد رشته و شهرشو مسخره میکنم و برا خرید لپ تاپ اصلا به روی خودم نیاوردم که بهش تبریک بگم و خیلی کارای دیگه که میکنم اصلا دلیل بر این نیست که ازش خوشم نمیاد! برعکس! من باهاش روبوسی نمیکنم چون آدم با کسی روبوسی میکنه که یه مدته ندیدتش! درسته منم دیر به دیر منصورو میبینم اما اصلا برام تفاوتی نمیکنه که دیروز دیدمش یا یه سال پیش. رفتارم باهاش همونه که تابستون بود و حرفایی که شبا تو پارک میزنیم ادامه ی حرفاییه که سری پیش زدیم! انگار همین دیشب پارک بودیم!     
 
من و منصور خیلی با هم رفیقیم! مثل هرولد و کومار! اما مسلما سر اینکه کدوممون کومار باشیم دعوامون میشه! البته اونجوری هم نیستیم که همیشه بحثمون گل و بلبل باشه ها. خیلی مواقع با هم جنگ لفظی داریم. ولی فک کنم خوبی دوستیمون همینه. هر موقع با هم مشکلی پیدا میکنیم خیلی رک و سریع میریم با هم درمیون میذاریم و مشکلو حل میکنیم. نمیذاریم دلخوری ای باقی بمونه که به کینه نبدیل بشه. تو این زمینه هم اصلا با هم تعارف نداریم! از خجالت هم بدجوری در میایم!
 
اما این همه تعریف که نمیشه! بذارید یکم از مضرات منصور بگم! یکیش اینه که خیلی لجبازه! والا! میشینیم فوتبال بازی میکنیم ، من تو دو ساعت با 6-7 تا تیم بازی میکنم ولی اون چسبیده به اون رئال! البته جفتمونم دلیل داریم! من میخوام بازیم انعطاف پذیر باشه و بتونم با هر تیمی بازی کنم . از آرسنال گرفته تا تیم ملی ژاپن! منصور هم دلیلش اینه که میخواد تمرین کنه! حالا برای چه تورنومنتی تمرین میکنه خدا میدونه! نه که کاپ های قهرمانی جهان همینجوری از در و دیوار خونه شون میریزه! اصلا منصور انقد کاپ گرفته که نمیدونه چیکار کنه باهاشون! یه سری تکی رفت با تیمای 11 نفره بازی کرد و آخرشم لیگ قهرمانان اروپا رو آورد خونه! بعد دید جامش خیلی بزرگه گذاشت تو (گلاب به روتون) دستشویی تا به جای آفتابه ازش استفاده کنه!
 
یکی دیگه از مضرات منصور اینه که به قول بچه ها گفتنی تنبله! یعنی برای بیرون رفتن اولین نفری که خیلی پایه س ساز مخالف بزنه منصوره! تکیه کلام هاش هم ایناس: ولش کن! حال نداریم! حال داریا! بی خیال شو! بیا بریم خونه! دوره! میدونی چقد راهه؟!
 
مشکل بعدیش اینه که خیلی حسابگره! البته حسابگر بودن خیلی هم بد نیست ولی وقتی شورشو در بیاری دیگه غیر قابل تحمل میشه! ما الان چند ساله با اتوبوس میریم این ور اون ور، بدون استثنا همیشه کرایه ها رو دنگی حساب کردیم! تاکسی هم همینجور! حتی وقتی بیرون چیزی بخریم باید نصف نصف باشه! یه سری به من تو پارک ملت 100 تومن شارژ فرستاد. ایرانسل اسکل شده بود ، اون 100 تومنه رو برای من 2 بار فرستاد! ولی از منصور فقط 100 تومن کم کرد! این بشر ما رو بیچاره کرد! میگفت باید اون 100 تومن اضافه رو برگردونی به من! البته کارش جنبه طنز داشت!
من و منصور انقد با هم فیلم نگاه کردیم که اکثر حرفامون دیالوگ فیلمن یا حرفامونو شبیه دیالوگ میگیم! کارامونم شبیه فیلماس! من پیشنهاد میکنم برا سریال های نوروزی بیان 24 ساعت از زندگی ما فیلمبرداری کنن!
 
ما با هم نقاط مشترک زیادی داریم. جفتمون استقلالی هستیم! از بارسلون و مسی بدمون میاد! یه سری نظریه های مشترک داریم. مثلا اینکه همه اعضای بدن برا خودشون مغز دارن و جاش هم به صورت تجربی بدست میاد! مثلا شما دوتا چشم دارید و دو تا مغز چشم! اما فقط کسی که حرفه ای تو کار چشم باشه میتونه بگه مغز چشم کجاست! بقیه اعضای بدن هم همینطور! حتی میشه رو این مغز ها سکه یا سرویس طلا گذاشت! شما ها چقدر ساده این! از دیگر چیز های مشترک که داریم میشه به بازیگرای مورد علاقه مون اشاره کرد! مثل رضا عطاران که حتی منصور یه بار باهاش عکس گرفته یا آل پاچینو یا آدام سندلر و خیلی از دوستای من در زمینه بازیگری! درباره آهنگ گوش کردنم میتونم بگم 70 درصد شبیه همدیگه ایم!
 
در عین این همه شباهت که با هم داریم و علایق و روحیات مشترکمون ، تفاوت های زیادی هم داریم. یه جورایی میشه گفت قطب + و - بمب اتم رو تشکیل میدیم! به من که خوش میگذره! میخواستم بدین وسیله به منصور بگم من هر کاری هم بکنم و هر حرفی بزنم ، رفیقمو مخصوصا تو رو به کسی نمیفروشم! پس اگه دیدی به یه غریبه سپردمت دلخور نشو ازم میام واسه بردنت ( اشتباه شد! پوزش میخوام!) یادش بخیر اون اوایل که گوشی گرفته بودم تو یه ماه اول انقد با منصور اس ام اس بازی کردیم که نگو! بعد کم کم به روش های ارتباطی دیگه پی بردیم و موثر ترینش  پنجره بود! به این صورت که یه تک زنگ میزدیم و طرف میومد دم پنجره! الان حدود یه سال و خورده ایه که زیاد به هم اس ام اس نمیدیم. زنگ هم که اصلا صحبتشو نکن! تو این سالها فقط من یه بار بهش زنگ زدم چند دیقه حرف زدیم اونم موقعی بود که ایرانسل 2000 تومن اعتبار داخلی بهم هدیه داده بود و من به همه دوستای ایرانسلیم زنگ زدم! منصور هم جزو اینا بود! البته منصور چند روز پیش یه اس ام اس با مضمون جواد خیابانی برام فرستاد که منم جوابشو دادم! میدونید چیه؟ انگار جفتمون باور نکردیم منصور دیگه تهران نیست و همدیگه رو نمیبینیم! برا حرف زدن هنوز منتظریم منصور بیاد تهران تا بیایم دم پنجره! من تو این فازم که منصور رفته بیرون و تا 2 ساعت دیگه میاد! اون تو این فازه که رفته بیرون و تا 2 ساعت دیگه میاد! پس منتظر میمونیم تا اون 2 ساعت تموم شه! بعد هم خیلی عادی میام دم پنجره و بعدشم میریم پارک و حرفای دیشب (دوهفته پیش) مونو ادامه میدیم!
 
ایشالا قسمت شما هم از این رفاقتا بشه که خیلی خوش میگذره! منصور جون ایشالا بیایم عروسیت شام بخوریم! فقط بگو گوجه نذارن! از من نکن خدافظی!



برچسب ها : چهارم دبستان , فیلم , جوک , جوک جدجد , جوک های سندمن , الکس فرگوسن , فرگوسن , فرگوسن و سندمن , سندمن و فرگوسن , آرسن ونگر و سندمن , سندمن و آرسن ونگر , آرسن ونگر , کنفرانس مطبوعاتی , وبلاگ , وبلاگ کافه جوان , وبلاگ پربازدید , افزایش بازدید تضمینی , کافه جوان , کافه جوان و سندمن , وبلاگ و سندمن , گلادیاتور , گلادیاتور و سندمن , سندمن و گلادیاتور , فلاستر , فلاستر و سندمن , سندمن و فلاستر , حسین فلاستر , منصور , منصور و سندمن , سندمن و منصور , سندمن , فوتبال , منچستر یونایتد , هرولد و کومار , هرولد و کومار و سندمن , سندمن و هرولد و کومار , آرسنال , آرسنال و سندمن , سندمن و آرسنال , رئال , رئال مادرید و سندمن , سندمن و رئال مادرید , لیگ قهرمانان اروپا , لیگ قهرمانان اروپا و سندمن , سندمن و لیگ قهرمانان اروپا , سندمن برنده لیگ قهرمانان اروپا شد , ایرانسل , ایرانسل و سندمن , سندمن و ایرانسل , رضا عطاران , رضا عطاران و سندمن , سندمن و رضا عطاران , آل پاچینو , آل پاچینو و سندمن , سندمن و آل پاچینو , آدام سندلر , آدام سندلر و سندمن , سندمن و آدام سندلر , آدام سندلر و کافه جوان , آدام سندلر در کافخ جوان , جواد خیابانی , جواد خیابانی و سندمن , سندمن و جواد خیابانی , اصغر فرهادی و سندمن , سندمن و اصغر فرهادی , sandman , the sandman ,
مطالب مرتبط : جوابکی برای friends with benefits!! ,
دسته بندی :
سلام بر تمام بد قول های دنیا! هر کاری میکنیم نمیتونیم خوش قول بمونیم! نمیدونم چرا!
تو این پست میخوام یه سری از بد قولی های خودمو بگم تا یکم آبروی خودمو ببرم جلوی شماها ، شاید اثر کنه و از این به بعد خوش قول تر بشم!

من با رفیقام که قرار میذارم که مثلا باهم بریم بیرون یا اینکه جایی همدیگه رو ببینیم همیشه چند دقیقه زود تر میرسم سر قرار. از اول راهنمایی که شروع کردم به تنهایی بیرون رفتن همینطوری بودم. تا کلاس پنجم دبستان مدرسه م با خونه مون حتی یه کوچه هم فاصله نداشت! چون تو همون کوچه بود! بنابراین کاری نداشتم که به بهونه ش پامو از شهرک فراتر بذارم! ولی از اول راهنمایی مدرسه م رفت تو تهرانسر و بالاخره از شهرک کشیدم بیرون! البته قبلش کلاس زبانم تهرانسر بود ولی اون حساب نیست! اونجا با یکی رفیق شدم که از جنس خودم بود. یعنی خیلی با هم جور بودیم. همین الانم با هم دوستیم. اون الان داره نرم افزار میخونه توی دانشگاه بهشهر. با این که شهر ها بینمون فاصله انداخته ولی روز شماری میکنیم که اون بیاد تهران و چند ساعتی رو باهم بگذرونیم. بگذریم. از وقتی با این رفیق شدم بعد از ظهر ها قرار میذاشتیم و میرفتیم تهرانسرو متر میکردیم. من همیشه ازش زودتر میرسیدم سر قرار. همش به من میگفت چرا انقد زود میای؟ منم میگفتم دوست ندارم دیر کنم. ولی همین آدم (یعنی خودم!) الان وضعش خراب شده. چند وقت پیش میخواستیم با یکی از دوستام درس بخونیم. قرار شد من ساعت 8 صبح کتابخونه دانشگاه باشم. ولی میدونین چی شد؟ من ساعت 8 و نیم رسیدم و این یعنی فاجعه! فک کن بار اوله با یکی قرار میذاری و نیم ساعت هم دیر کنی! اگه خودم بودم بعد از یه ربع پا می شدم می رفتم. یا اصلا چرا راه دور برم؟ دوشنبه ها صبح قرار بود با یکی از رفیقام برم دانشگاه. اون از ونک میومد. به دلایلی بهم میگفت ساعت 6 و نیم سر قرار باشم تا با اولین اتوبوس بریم دانشگاه. خیلی علاقه داشت خودش در دانشگاهو باز کنه! مسلما با پشت کاری که داره میتونه تو یه شرکت کامپیوتری خیلی بزرگ و معتبر سرایدار بشه! بار اولی که قرار بود ساعت 6 و نیم اونجا باشم ساعت 7 و ربع رسیدم و خیلی ناجور شد. بنده خدا از اولین اتوبوس که اومده بود هی سوار شده بود و برا من جا گرفته بود ، بعد میدید نیومدم پیاده میشد و همون داستانو برا اتوبوس بعدی پیاده میکرد! آدم چقد باید شرمنده شه؟

چه قول هایی که به شما دادم و انجام ندادم! قرار بود درباره دانشگاه مون بیشتر بنویسم ، قرار بود ازش عکس بگیرم بذارم ، قرار بود اون برنامه ای که برا تخمین رتبه کنکور نوشته بودم کامل کنم و بذارم برا دانلود ، دیگه یادم نیست چی قول دادم! آها میخواستم کارشناسی های فوتبال بیشتر بنویسم که متاسفانه فرهاد مجیدی از استقلال رفت و باعث شد من کلا فوتبال ایرانو بذارم کنار.

چه قول هایی به خودم دادم بود! وقتی دانشگاه ثبت نام کردم گفتم از الان دیگه میشینم مشتی درسمو میخونم ولی نشد! یه ماه مونده بود امتحانا شروع شه گفتم از الان بخونم ولی بازم نشد! یه هفته مونده به امتحانا گفتم دیگه بخونم که قبول شم اما نشد! شب امتحان شد! گفتم تا صبح بیدار میمونم و میخونم ولی گرفتم خوابیدم! روز امتحان از صبح رفتم دانشگاه برای اینکه درس بخونم ولی نتونستم! آخرش هم شد این! به خودم قول دادم برم دنبال یه ورزش و ادامه بدم اما نشد! قول دادم از اینی که هستم آدم بهتری بشم ولی با توجه به این که یه چیز فوق العاده رو نمیشه بهتر کرد اینم نشد! الان چند ماهه قول دادم برم این گوشیمو تعمیر کنم اما نمیشه!

من نمیدونم چرا اینجوری میشه! من اصلا آدم بد قولی نیستم! یا حداقل سعی میکنم نباشم! ولی بعضی وقتا نمیشه!

حالا میخوام به شما چند تا قول بدم! اما حتما بهشون عمل میکنم! قول میدم فیلم Devil's Advocate (وکیل مدافع شیطان) ، شاهکار آل پاچینو رو نقد کنم. البته من در حدی نیستم که فیلم به اون بزرگی و رو نقد کنم! فقط درباره ش مینویسم. قول میدم یه پست درباره منصور بنویسم که همتون کف کنید! قول میدم اگه استقلال دربی پیش رو رو برنده شه یه پست مشتی براش بزنم و از بازیکن سالاری دست بردارم! 

به خودمم قول میدم ترم دوم خیلی بهتر درس بخونم و خلاصه جمع و جورش کنیم بره!

از منصور هم میخوام قول بده دیگه از رو عنوان پست های من اسکی نره (از چی بگم؟!)

از شما هم میخوام قول بدین از من نکنید خدافظی و آدمای خوش قولی باشید!



برچسب ها : اول راهنمایی , شهرک , تهرانسر , کلاس زبان , نرم افزار , دانشگاه بهشهر , تهران , کتابخونه , کتابخونه دانشگاه , سندمن در کتابخونه دانشگاه , ونک , فرهاد مجیدی , سندمن و فرهاد مجیدی , فرهاد مجیدی و سندمن , استقلال , استقلال دربی 74 را هم برد , Devil's Advocate , وکیل مدافع شیطان , سندمن در فیلم وکیل مدافع شیطان , آل پاچینو , آل پاچینو و سندمن , منصور , منصور و سندمن , سندمن و منصور , سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , عکس های برهنه گلشیفته فراهانی , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه طنز ,
سلام. واقعا چرا اینجوری شده؟

چرا گلشیفته فراهانی به این وضع افتاد؟

چرا شیث و نصرتی به اون وضع افتادن؟

چرا فلاستر به این وضع افتاده؟

چرا من به این وضع افتادم؟

چرا آدم از یه استاد تعریف میکنه بعدا ضایع میشه؟

چرا استاد مذکور با بی رحمی و عقده ای بازی به یه آدمی که دو ترم مشروط شده بوده و اگه این ترم مشروط می شده اخراج می شده ، میاد 3 میده؟ اونم یه درس سه واحدی؟

چرا آلمان و فرانسه که انقد به هم نزدیکن مردماشون این همه با هم فرق دارن؟ (سوال احمقانه ای بود سندمن! ایران و افغانستان هم به هم نزدیکن! چه ربطی داره؟!)

چرا این شرلوک هولمز پست نمیذاره؟ به جون خودم بلند میشم میرم پیش کافه چی میگم با اردنگی بزنه تو صورتشا! حالا از ما گفتن بود! وقتی گلادیاتور و دختر بی اسم (!) بیان شاید جاش تنگ شه! البته دوست منه و خیلی هم دوست منه! اگه کافه چی بخواد بندازه تش بیرون اول باید از رو جنازه لیونل مسی رد شه تا تمام جهانیان یه نفس راحت بکشن.

چرا دلار و سکه اینجوری شد؟

چرا من یه ماهه باقالی پلو با ماهیچه نخوردم؟ انقد هوس کردم که نگو!

از وقتی مجیدی رفته لیگ قطر من دارم اون لیگو دنبال میکنم. چرا فرهاد اونجا نمیتونه گل بزنه؟ ( آخه شیث نیست دنبالش بدوه! انگیزه نداره! تازه نصرتی هم نیست که بساط خنده رو فراهم کنه! لیگشون یه جورایی افسرده س!)

چرا هیچکس همچین آهنگ مسخره ای خوند؟ بجنگ مثه...هنرمندی که باجه س! نداره! روز و شب میخاره! مثه منصور میاره!

چرا هرچی بلای نامعلومه باید سر کامپیوتر من بیاد؟ ویروسایی که هنوز اختراع نشدن اینجا خودشونو نشون میدن! مشکلای سخت افزاری که مهندسین مایکروسافت و اینتل نتونستن حلش کنن پارسال برای من پیش اومده بود! الانم نمیدونم چی شده! cpu نیم سوز شده یا چی؟ اصلا سی پی یو نیم سوز بشه سیستم میاد بالا؟

چرا باید گوشی من خراب شه؟ مگه k750 هم خراب میشه؟ رم میذارم توش صفحه سیاه و سفیه میشه و وقتی درش میارم گوشی یه بار ریست میشه!

چرا ترم اول بلد نبودیم چیکار کنیم؟ چرا اون موقع که کار میاد دستت دیگه فرصتی نداری؟ این عین نامردیه!
 
چرا تو این تبلیغ جدیده که منصور گذاشته ، نوشته از آن تیپ دختر ها نباشید؟ پس از این تیپ دختر ها باشن؟ یا چی؟ از کدوم تیپ باشن؟ اصلا شما به تیپ دخترا چیکار دارین؟ والا! اصلا برید روش کلیک کنید ببینید چیه! شاید با تیپتون حال کرد!

چرا منصور باید ریاضی قبول شه؟ مسخره س! (البته من دوست دارم دوستام همیشه موفق باشن. حتی منصور!)

چرا من تو این چند روز پست نذاشتم؟ ( برای اینکه منصور زندگیشو از دست میداد اگه من اون پستو میذاشتم! میخواستم درباره یه فیلم بنویسم که مسلما تهش لو میرفت و تمام هیجانش برای منصور از بین میرفت! گذاشتم از خراب شده برگرده تا باهم ببینیم و بعد پست بذارم. می بینید من چقد به فکرشم؟! تازه یه مژده باید بدم که به زودی میخوام یه پست درباره منصور براتون بذارم. مطمئن باشید از خوندنش همه شوکه میشن! حتی خود منصور!)

چرا تو جام حذفی به لیورپول باختیم؟ (خود جرارد اعتراف کرد که حقشون برد نبوده. البته من خیلی ناراحت نیستم. چون به غریبه نباختیم! خودم تو pes لیورپول بر میدارم! جونم اندی کارول! فوروارد مورد اعتماد! کسی که نا امیدت نمیکنه! فقط کافیه تو محوطه جریمه توپ بیاد نزدیکش! خودش کارشو بلده! خیلیم خوب کارشو بلده! اصلا کار خوبی کردیم باختیم! خودم خواستم ببازیم! از این به بعد باید همیشه در مقابل تیم دوست و همسایه یعنی لیورپول شل بازی کنیم و در صورت امکان ببازیم! همینه که هست!)

چرا ویدیو های یاس رو سانسور میکنن؟؟؟؟؟؟

چرا آلبوم محسن چاوشی نمیاد بیرون؟ من برا اولین بار میخوام بشم یه شهروند خوب و برم جنس اوریجینال بخرم! اگه دیدینش بهش بگین پاشو خودتو جمع کن و اون آلبوم وا مونده رو بده بیرون تا من بیام بخرم و ازت حمایت کنم!

چرا برادران بوشهری رو دستگیر کردن؟ اصلا چرا استعداد ایرانی باید یا تو نطفه خفه شه یا بره تو بلاد کفر کار کنه؟ (دیگه بحث شادمهرو پیش نمیکشم چون یه بار مفصل صحبت کردم)

چرا من انقد از شغل وکالت خوشم اومده؟ کاش چهار سال پیش این علاقه رو داشتم و میرفتم رشته انسانی! عیب نداره . برا وکیل شدن هیچ موقع دیر نیست. بذار این درسو بخونم و برم سر کار و خودمو جمع و جور کنم. سر فرصت میرم قشنگ هم درس وکالت میخونم ، هم تو کلاسای حرفه ای آشپزی شرکت میکنم ، هم مدرک مربی گری A یوفا رو میگیرم و آخرش میگم دستمو از تو قبر بیرون بذارن تا مردم بفهمن آدمی که تو این دنیا این همه کار کرد آخرش داره با دست خالی و یه لباس سفید ساده میره اون دنیا... (البته در تلاشم بدنمو سالم نگه دارم تا بتونم وصیت کنم بعد از مرگم اعضای بدنمو اهدا کنن به دنیای پزشکی و مریضای نیازمند. خودم که مال این حرفا نیستم بذار حداقل با این کار یه توشه ای برا اون دنیام جمع کنم)

از من نکن خدافظی!



برچسب ها : گلشیفته فراهانی , شیث و نصرتی , فلاستر , فلاستر و سندمن , سندمن , دو ترم مشروط , آلمان , فرانسه , ایران , افغانستان , شرلوک هولم , کافه چی , دلار , سکه , باقالی پلو با ماهیچه , مجیدی , فرهاد مجیدی , فرهاد مجیدی و سندمنچ , لیگ قطر , هیچکس , هیچکس و سندمن , کامپیوتر , ویروس , مشکلای سخت افزاری , مهندسین مایکروسافت و اینتل , مهندسین مایکروسافت و اینتل و سندمن , مهندسین مایکروسافت و سندمن , cpu , k750 , ترم اول , منصور , ریاضی , منصور و سندمن , لیورپول , جام حذفی , جرارد , استیون جرارد و سندمن , pes , pes سندمن , آموزش pes توسط سندمن , اندی کارول , اندی کارول و سندمن , یاس , یاس و سندمن , ویدیو های یاس , دانلود ویدیو های یاس , آلبوم محسن چاوشی , آلبوم محسن چاوشی و سندمن , دانلود آلبوم محسن چاوشی , دانلود آلبوم جدید محسن چاوشی , محسن چاوشی و سندمن , برادران بوشهری , شادمهر , شادمهر و سندمن , شغل وکالت , وکیل سندمن , رشته انسانی , مدرک مربی گری A یوفا , سندمن مدرک مربی گری A یوفا دارد , سندمن مدرک مربی گری A یوفا گرفت , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه اجتماعی ,

سلام بکس! (معمولا تو چت روم اینجوری سلام میکنیم!)

شما ها به اضافه ی خدا همتون شاهد بودین که با استناد به آخرین پستم ، من نمیخواستم تا پایان امتحانام پست بذارم و فقط به نظرات محبت آمیز شما جواب میدادم و به کافه چی در جذب نویسنده جدید کمک میکردم. در راستای همین اقداماتم به محبت آمیز ترین نظر یکی از خوانندگان ثابت مون برخوردم. البته این نظر خصوصی بوده و شما نمیتونید ببینید. به نظر های خصوصی هم که نمیشه جواب داد. ولی من میخوام به این نظر جواب بدم. از این رو متن نظرو همینجا نشون میدم و بهش جواب میدم:

((ببین بذار یه چیزی بهت بگم
سعی کن مطالبی بذاری که حداقل یه کم به درد کسی که می خونه و می بینه بخوره.
بعضی از پستات خیلی بی معنی و مسخره ست
امید وارم که جنبه انتقاد داشته باشید
تو بعضی از عکسایی که می ذارید تجدید نظر کنید))

این نظر رو پست منصور بوده (امام هلال احمر). پس مخاطبش من نبودم. اما پی گیریش میکنم. شاید شما فکر کنید شما هرچی نظر میدین ما با مسخره بازی یه جوابی بهش میدیم و دایورتش میکنیم رو کتف مبارک! ولی اصلا اینجوری نیست. حداقل درباره من اینجوری نیست. این نظر از سر دلسوزی بوده و برای پیشرفت وبلاگ بوده. پس خیلی محبت آمیزه و جای تشکر داره از این خواننده عزیز. اما مخاطب این نظر کسی نیست جز آقای منصور! اگه به پست های اخیر منصور نگاه کنیم متوجه میشیم که به چند دلیل داره پست میذاره : 1- به روز بودن وبلاگ (البته دستش درد نکنه) 2- قسمت کردن مطالبی که به نظر خودش جالبه با خوانندگان 3- رفع تکلیف 4- بیشتر بودن تعداد پست هاش نسبت به من ( تو وبلاگ قبلیمون تعداد پست های من با فاصله از منصور بیشتر بود و فکر میکنم این موضوع توش عقده ایجاد کرده. آخه منصور ! مگه قرار نبود تو این وبلاگ برامون مهم نباشه پستای کی بیشتره؟ مگه قرار نبود اولویت با کیفیت باشه نه کمیت؟) پست های اخیر منصور خیلی بار فنی نداره و این در این وبلاگ اولین باره که داره همچین اتفاقی میفته و این خیلی شرم آوره که کسی با سابقه وبلاگ نویسی من یا منصور دست به گذاشتن همچین پستایی بزنه. قرار نبود هیچ کدوممون پست ضعیف بذاریم و تا اینجا هم خیلی حرفه ای کار کرده بودیم. من در اولین اقدام با خود منصور صحبت کردم (در واقع دعوا کردم) که چرا سطح وبلاگو آورده پایین؟ خودش هم قبول کرد که دو سه تا از این پست های آخرش اصلا جالب نبوده. و این خیلی خوبه که خودش قبول کرده. جا داره من به این خواننده عزیز بگم که ما خیلی با جنبه ایم و خیلی بیشتر انتقاد پذیر هستیم. لطف کنید باز هم از ما انتقاد کنید. ما با کتف باز ( ببخشید! با روی باز!) پذیرای نظرات شما هستیم و در راستای بهبود کیفیت فنی وبلاگ از هیچ اقدامی فروگذار نمیکنیم.

اما آدم نباید همش چیزای منفی رو ببینه (قابل توجه دوست آلمانی من! یا حداقل اون دوست من که شبیه آلمانیاس!) ما نظرای خوب رو هم انعکاس میدیم! نظری که براتون مینویسم رو یه دوستی به نام احمد لطیفی از اراک برمون فرستاده ( از اون فرم پایین وبلاگ که برای صحبت با مدیره) :

((سلام جوونا از این که کافه به این زیبایی طراحی کردید یه دنیا ممنون خیلی باحالین دمتون گرم ))

من واقعا از این دوستمون به خاطر این پیام امیدوار کننده ش تشکر میکنم و دستشو به گرمی میفشارم (به قول فردوسی پور!) در کنار انتقاد هاتون از این پیام های امیدوار کننده هم برامون بفرستین جای دوری نمیره!

به آخر پست رسیدیم و وقتشه که من بگم از من نکن خدافظی!

---------------------------------------------------------

پی نوشت : یه نکته رو باید یاد آور شم و اونم اینه که منصور خیلی محبت کرد و اون پست های ضعیف رو پاک کرد. من صمیمانه ازش تشکر میکنم و دستاشون به گرمی میفشارم. امیدوارم به خاطر دعوایی که کردیم از من ناراحت نشده باشه چون من به خاطر پیشرفت وبلاگ و حفظ آبروی خودش به عنوان یه نویسنده حرفه ای اون حرفا رو زدم.




برچسب ها : منصور , سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , نظرات وبلاگ , کتف , کتف سندمن , انتقاد از وبلاگ , انتقاد پذیری , نظر , sandman , the sandman ,
دسته بندی :
سلام
به علت نقص فنی ای که برای کامپیوتر من پیش اومد من نتونستم برای شما مطلب بنویسم و از این بابت ناراحتم. ایشالا که دیگه خراب نشه.
میدونم که پست مربوط به معرفی دانشگاه منو خوندین. اگه نخوندین لینکشو آخر پست میذارم. از محاسن دانشگاه ما همین بس که داستانی به نام حراست توش تقریبا تعریف نشده. در کل کسی کار نداره کی میاد ، کی میره ، از کجا میاد ، با چه پوششی میاد ، موهاش چجوریه ، چه لباسی پوشیده و.... فقط چند روز دانشگاه خیلی شیر تو شیر شد و رو سردر دانشگاه یه کاغذ چسبوندن که ارائه کارت دانشجویی الزامی است وگرنه راه نمیدیم! تا یه هفته هر روز دو نفر وایمیسادن دم در و چک میکردن. البته ما که ترم اولی هستیم و کارت نداریم با چند تا چیز دیگه میتونستیم بریم تو. مثل برنامه تحصیلی ، فرم انتخاب واحد ، کارت اتوماسیون ( مربوط به کافور!). من که خودم با کارت کتابخونه میرفتم! بعد از یه هفته کرم اینام خوابید و بازم همه چی عادی شد و آروم! هنوزم اون کاغذه چسبیده ولی کسی محل اسبم بهش نمیذاره! البته دوشنبه به من اطلاع دادن که یه دختر و پسر داشتن با هم راه میرفتن که حراست دیده و کارتاشونو گرفته و اعمال قانون کرده!! ولی من که باورم نشد! شمام باور نکنین! سری بعدی یه چیزی براتون تعریف میکنم که از تعجب شاخاتون مو در بیاره!
حالا میریم سر یه مسئله اساسی که به دانشگاه ربطی نداره. به تفکر اشتباه من ربط داره. من بیخودی دلمو صابون زده بودم و با خودم فکر میکردم منصور چقدر آدم و با شخصیت شده. تصمیم گرفته بودم این دفعه که رئال توسط بارسلون جر خورد اذیتش نکنم ولی هی دل غافل! ماجرا این چونه است: شما همتون میدونید من طرفدار سرسخت منچستر یونایتدم و برا تیمم آدم میکشم. انصافا تو ایران کسیو ندیدم اندازه من منچستری باشه. دربی اخیر شهر منچستر که یادتونه؟ شیش تایی شدیم رفت. هر کسی از ننه ش قهر کرده بود به من زنگ زد و تسلیت و از این مسخره بازیا به جز این منصور! حتی وقتی از اون خراب شده اومد به مهد تمدن (تهرون) اصلا به روم نیاورد و خیلی شیک درباره فوتبال حرف زدیم و درباره یورو 2012 بحث کردیم تعیین کردیم آلمان قهرمان شه ( البته هرکی بخواد من باهاش شرط میبندم که انگلیس قهرمانه) خلاصه آقا گذشت و گذشت تا این سری! منصور جدول لیگ انگلیسو دیده بود و از من پرسید چرا سیتی 5 امتیاز بیشتر داره؟ خودت بگو به کی باختین؟ من تازه دوزاریم افتاد که آقا نمیدونسته! خلاصه ماجرا رو تعریف کردم و با واکنش یه بچه پیش دبستانی روبرو شدم که داره میگه شیش تاییا! انگار نه انگار که جفتمون استقلالی ایم و انگار نه انگار که بارسلون تو سانتیاگو برنابئو خودشو شیش تایی کرده! البته چون یه ماه از اون بازی گذشته بی شک کارای اون رو من تاثیر نذاشت و چرت و پرت گفتنش به خودشم حال نداد چون متوجه شد خیلی از دنیا عقب مونده! بالاخره زندگی در شرایط سخت همینه دیگه! بذارید خیالتونو راحت کنم که منصور آدم بشو نیست! خوب شد نتیجه رو یه ماه دیر فهمید و بازی رو هم ندید! حالا برو بدن سازی منصور جون! به نظرم شب ال کلاسیکو هم برو عقب سازی! با اینکه با تمام وجود از بارسلون متنفرم ولی اون شب بازم از بارسلون متنفرم و دوس دارم رئال ببره. حالا اگرم رئال باخت یه حالی از منصور میگیرم که جاش تا یه نیم فصل رو پشتش بمونه!
از من نکن خدافظی!
نمیخوام بری تو با کسی!

            


برچسب ها : منصور , سندمن , سندمن و منصور , ماجرای آدم شدن منصور , دانشگاه , دانشگاه آزاد , دانشگاه سندمن , حراست دانشگاه , منچستر یونایتد , اعمال قانون , سندمن در منچستر یونایتد , کافور , انتخاب اوحد , راهنمای انتخاب واحد , کارت دانشجویی , رئال مادرید , سانتیاگو برنابئو , مادرید , رئال , اولد ترافورد , سندمن در اولد ترافورد , سندمن در شهر منچستر , فرگوسن , فرگوسن و سندمن , دربی شهر منچستر , استقلال , ال کلاسیکو , پارک , بدن سازی , عقب سازی , پیش دبستانی , کامپیوتر سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
مطالب مرتبط : دانشگاه آزاد - واحد پرند - چگونه جاییست؟ ,
دسته بندی : کافه طنز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] (تعداد کل صفحات:2)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت