تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام
داستان نا تموم زیر من نوشتم. به نظرتون میشه داستان رو چیجوری ادامه داد و چه کشمکش هایی میشه ایجاد کرد.
شما میتونید داستان رو از هرجا که دلتون خواست ادامه بدید...حتی از وسطش.
بعد اینکه اگه دستی بر قلم ندارید هم لزومی نداره حتما داستان بنویسید. ایده هاتون هم برای من کافیه
با تشکر::
**

با بستن در خونه، نصف جملات مادرم رو که میگفت « حسام بیا این یه لقمه رو هم بخور» پشت در گذاشتم و با دهنی پر گفتم مرسی، که البته صدای من هم پشت در موند.

کیفمو روی راه پله گذاشتم و با عجله مشغول بستن بندهای کفشم شدم...که بسته نبسته پشیمون شدم و برای جبران زمان از دست رفته ام کیف رو برداشتم و تصمیم گرفتم بند کفش هارو داخل آسانسور ببندم. آسانسور طبق معمول که آخرین و اولین مسافر هر روزش من بودم،طبقه ما ایستاده بود. دکمه طبقه همکف رو زدم و نشستم به بستن بند کفش هام. به محض حرکت آسانسور منتظر آهنگ ملایم همیشگی بودم که با یه آهنگ ریتمیک تند مواجه شدم. باز هم این آقای حسنی؛مدیر ساختمون، یک چیز جدیدی رو برامون ارمغان آورده، که اینبار تغیر آهنگ آسانسور از تازه ترین ابتکاراتش بود.

بی خیال آهنگ شدم و به ادامه بستن بند کفش هام مشغول شدم که شوفر آسانسور گفت «طبقه دهم....خوش آمدید!»

همونطور که کف آسانسور نشسته بودم، با تعجب سرمو بلند کردم که ببینم این مسافر جدید کیه که این وقت صبح میخواد با من همسفر بشه. در آسانسور باز شد و یه دختر 18-19 ساله با چشمای خواب آلود داشت داخل آسانسور میشد و با دیدن من یهو شوکه شد و یه جیغ ریز کشید و گفت: «یا حسین» و کمی عقب کشید.

من که خودم از جیغ دختره، شوکه شده بودم، از جام بلند شدم و گفتم: «خانوم چته؟ مگه جن دیدی؟ ترسیدم»

-شما ترسیدی؟ رو، رو برم به خدا! خوابیدی کف آسانسور ساعت 5 صبحی انتظار داری چی کار کنم؟

-یجور می گید خوابیدی انگار جا انداختم؟ داشتم بند کفش امو می بستم. حالا بیاید تو درو ببندید، داره سوز میاد،تازه گرم شده بودیم......خخخ... .

که با دیدن چشم غره دختره سریع صدامو جدی کردم و گفتم: « خخخ خیلی ببخشید...دیرم شده»

دختره وارد شد و بغل من ایستاد. آسانسور شروع به حرکت کرد.

زیر چشمی از داخل آینه داشتم قیافه اش رو نگاه میکردم، عصبی به نظر می رسید. نیش ام کجکی باز شده بود. ییهو از تو آینه عصبانی نگاهم کردو من سریع نیش امو بستم و با ریتم آهنگ پخش شده گردن امو تکون میدادم.

به محض باز شدن درب آسانسور دختره با عجله خارج شد و به سمت در خروجی حیاط رفت.

من به سمت پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم.  چون عجله داشتم دیگه منتظر گرم شدن ماشین و یک دقیقه خلاص کار کردن نموندم. وقتی از سر کوچه وارد خیابون اصلی شدم، دختره رو در حالی که خودشو تو ژاکتش جمع کرده بود و منتظر تاکسی بود رو دیدم. تو اون ساعت و سرما، سگ رو میزدی بیرون نمی اومد؛ البته بلا نسبت من که نزده، بیرون بودم. سرعت ماشین رو کم کردم و آروم نزدیکش شدم. با سرعت 10تا از کنارش رد شدم و از تو شیشه در حالی که نیش ام تا بناگوش باز بود باهاش چشم تو چشم کردم و رد شدم. شاید این تبادل نگاه چند ثانیه طول نکشید ولی به اندازه یک سال دل منو شاد کرد. از تو آینه بغل دیدم که داره بهم نگاه میکنه و زیر لب فحش میده.

***




برچسب ها : داستان ناتمام , داستان نویسی , داستان اونجوری , داستان خفن , داستان های اونجوری و خفن , منصور کبیر , داستان کوتاه ,
دسته بندی : کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
از دوستای عزیزم من جمله "مادام" و "Man Dg" که مشتری های ثابتlون هستن و نظر میدن و چه اونایی که نظر نمیدنو فقط میان میخونن و میرن درخواست میکنم در این وانفسای تنهایی...مرا  بیش ازین تنها نگذارید.
حالا این خزعبلی که این آخر گفتم یعنی چی؟؟ هیچی...یعنی اینکه شما دوتا و شما چندتا، دست نوشته...دل نوشته...پا نوشته...شعر...مقاله....صحبت...داستان...آهن آلات...ضایعــــ....ببخشید وبلاگ رو وبلاگ شد. آره اگه چیزی نوشتید برام بفرستید که اینجا بذارم یکم در موردش بحث کنیم و بحرفیم،حوصله مون سر نره. همش که نمیشه من تکی بنویسم.
اون مشتری ثابتا...بله با خودتونم...شما دوتا...انتظار ویژه ای دارم ازتون
در ضمن ایمیل بنده: Mansour.p71@gmail.com
اون 71 هم سال تولدم نیست....سنمه...71 سالم بود که ایمیلو ساختم!
خوب دیگه...امری نیست
برید سریع ایمیل بزنید.




برچسب ها : دعوت به همکاری , دلنوشته , دست نوشته , پا نوشته , کافه جوان , منصور کبیر , داستان نویسی ,
دسته بندی : کافه طنز , مهمان کافه , کافه تنهایی ,
یادمه 5 سال پیش همین موقع ها بود....خودمو یه کنکوری دونستم. نشستم الکی الکی کمی درس خوندم و الکی الکی هم 7500 رتبه اوردم و الکی الکی هم یه دانشگاه دولتی تو رشته مکانیک تو یه شهری قبول شدم و الکی الکی هم درس خوندم تا الان که میخوام دوباره کنکور بدم. هیچی دگ این 4-5سال ما یکم الکی الکی تو زمینه درس گذشت. امیدوارم این 8 ماه آتی هم الکی الکی نگذره و یکم جدی جدی کار کنم.
یادمه سال کنکور کارشناسی تا یکم بیکار می شدم کلی جملات قصار طنز مینوشتم که البته بیشترش توی کتابای دوست ارجمندم احمد بود. یعنی کتابی ازش نمونده بود که اولین صفحه اش زخمی از دست من برنداشته باشه. و همیشه از دست من شاکی بود و میگفت منصور خیر سرمون قراره این کتابارو بفروشیما و اهدا کنیم...حداقل مینویسی زیر 18 بنویس که خونواده ای چیزی کتابو باز کرد ضایع نباشه.
و اولین روزی که احمد روی کتاب من یادگاری نوشت رو دقیقا یادمه(خیلی طول کشید تا بتونه به کتابای من زخم بزنه...اونقدری طول کشید که دیگه داشتیم دانشگاه میرفتیم...هاهاها). اونقدر هول کرده بود که شروع متنش اینجوری بود فکر میکنم::
منصور جان این اولین باریه که دارم تو کتابات مینویسم و واقعا از شدت شور و شعف در نوشتن کلمات قاصرم.....(و الی آخر....البته اینقدر کتابی و اینا بلد نبود بنویسه ها....من مضمونه کلیشو براتون نوشتم....خخخ)
آها....صبر کنید...عکسشو پیدا کردم...الان براتون اینجا آپلودش میکنم...فقط شرمنده اگه یکم بدخطه....از بچگی ام همینطوری بود :D
اینم از عکس:


بله...می بینید که
حالا یدونه عکس از خود درگیری های من با خودم رو واستون میذارم. فقط بابت خط خوردگی ها و دستخط بدم عذر میخوام(از بچگی دست خطم بد نبود...از وقتی با احمد آشنا شدم، اینجوری شد....خخخ)::



هیچی دیگه...اینم از داستان امروز ما...کنکوری شدیم رفت.
یادمه یه جمله نوشته بودم تو کتاب ریاضیم که مضمونش این بود:: 
کنکوری به دنیا آمدم...کنکوری بزرگ شدم....و کنکوری از دنیا رفتم!
من الله توفیق
منصور کبیر
9 رمضان 1436

پ.ن1: هیچی دیگه...عربی رو هم 22 درصد زدم!فقط هم معنی!




برچسب ها : کنکوری بودم....کنکوریم کردی! , منصور کبیر , کنکور کارشناسی , کنکور کارشناسی ارشد , طنز کنکوری , طنز نوشته های کنکوری , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس , کافه جالب انگیز , کافه تنهایی ,
آدم ها آنقدر زود عوض می شوند
آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است.
****
پ.ن: بعضی از استادا یجور امتحان میگیرند که انگار نه انگار یه زمانی خودشون دانشجو بودن!!
شاید دارن انتقام اون امتحانایی که استاداشون ازشون گرفتنو از ما می گیرن...شــــــــــــــاید!! این چرخه ادامه داره!




برچسب ها : آدم ها , رفاقت , کافه جوان , منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
داشتم آهنگ بلاتکلیف رضا یزدانی رو گوش میکردم که توش گفت ماکس اسکیژن! خیلی برام جالب شد که برم تو گوگل سرچ کنم ببینم کسی تا الان ازین دو کلمه پشت سر هم استفاده کرده. دیدم خیر.....گفتم چرا اولین نفر توی نت من نباشم!!
متن اهنگ رضا رو هم براتون میذارم حال کنید::
***

چه بلاتکلیفم وسط این بحران
تو کجایی بانو تو کجایی الان
من دچار آسمم این هوا آلودس
تو اگه برگردی ماسک اکسیژن هست
این هوا آلودس حتی تو شعر کهن
تو کجایی الان منبع اکسیژن
بی تو هر ویروسی به سرم میچسبه
خبر ترحیمم سر کوجه نصبه
وقتی نیستی تو شب من…
قلب یادش میره پمپاژ
میشه یه ماشین سنگین ته تاریخ یه گاراژ
زندگی یادم نیست از همه میترسم
یه هیولا اینجاست خاطرات مبهم
تازه من یک هفته س از تو دورم قربان
جه کنم بعد از این چه کنم با پایان
همه جا تاریکه برق کلا. رفته
بی تو قطع آب و برق و شعر و نفت
بی تو جنگ سوم تو جهانم رخ داد
همه ی گلهارو گوله پاسخ داد
وقتی نیستی تو شب من
قلب یادش میره پمپاژ
قلب یادش میره پمپاژ
میشه یه ماشین سنگین ته تاریخ یه گاراژ
****
پ.ن1: میدونم رضا درست میخونه...من خودم ماکس اسکیژنو بیشتر دوست دارم.



برچسب ها : منصور کبیر , ماکس اسکیژن , متن آهنگ بلاتکلیف رضا یزدانی , تو کجایی بانو تو کجایی الان , متن آهنگ های رضا یزدانی , آلبوم های رضا یزدانی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
اگر کنار هر بغضی، قطره اشکی بود.....غم باد دیگر معنا نداشت.

پ.ن: هیچی دیگه...عرضی نیست....خوش باشید.



برچسب ها : مینیمال , جملک , جمله های کوتاه زیبا , منصور کبیر , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام
چند روز پیش داشتم آرشیو ماهانه مونو نگاه میکردم. شدید افسرده شدم. ماه مهر 6تا پست و بعدش یه غیبت 3 ماهه و شروع ماهانه 2 پستی من تا فروردین!!
یعنی اصلا باورم نمیشد که 3 ماه غیبت داشتیم. چی شد؟ به کجا رفتیم؟ اون همه جمعیتی که با هزار امید و آرزو هر روز به ما سر میزدن، کجا رفتن؟ خیلی ناراحت کننده است. چه روزها و شبایی اینجا نگذروندیم. چه لبخندها و چه دوستی های خوبی که اینجا شکل نگرفت. به غیر از کافه چی خیر سرمون 7تا نویسنده ایم. حالا بگیم سندی و تمپتر هم با یه خدافظی نانکرده رفتن، هرچند برنامه داریم یه بازی خداحافظی برگذار کنیم براشون(البته اگه خودشون مشارکت داشته باشند). استاد هم که هیچی...کلا ییهو میومد...ییهو میرفت!
سخن من با اون 3تا نویسنده آخری هست که این اواخر به ما پیوستن. دوستان عزیز بیاید بنویسیم هرچند هم انتقاد باشه....ضعیف باشه...هو بشیم...حیا کن رها کن باشه.... و هزاران مورد دیگر ولیکن اینجوری طرفدارا بازم میدونن که هنوز هستیم، که هنوز کافه درش بازه و مشتری ها میتونن یه فنجون لبخند ریز هم سفارش بدن. در و دیوارو گردگیری کردم. پاشید بیاید.
****
پ.ن1: داشتم توی آرشیومون میگشتم....یه پست از خودم دیدم کلی خندیدم. زیاد قدیمی نیست ولی دوباره خوندنش خالی از لطف نیست.
خیلی خوب بود.



برچسب ها : پست های خاطره انگیز , منصور کبیر , در کافه بازاست....بفرمایید یک فنجان لبخند! , نویسندگان کافه جوان , بازگشت کافه , کافه جوان , سایت کافه جوان ,

می توان گریست

کنار هر گریستن، چندین قطره متولد می شود و متولد کردن موهبتی است بزرگ که نصیب هر کسی نمی شود.

من به شخصه نمی توانم کودکی بیافرینم ولی تا آنجا که چشمه ام یاری کند قطره هایی متولد می کنم که هرکدام به اندازه کودکی، پاک است.

می توانم قطره ای بیافرینم در حالی که خود آفریده آفریننده دیگری هستم.

قطره ای که برخلاف کوچکی من، هزاران برابر بزرگتر از من است.

بلی...تو بزرگتر از این حرف هایی. ارزشمندتر از حرف های پوچ و بی ارزش.

تو از اعماق وجودم نشات گرفته ای.

قطره اشک؛ کودک پاک من....همیشه دوسست خواهم داشت. هر چقدر هم بخواهی شوری و تلخی این زندگی را به من بچشانی باز هم تو را خواهم چشید و به لبانم خواهم کشید.

اینگونه می بوسمت کودک من

اینگونه یادآور می شوم که ارزشت بیش از این هاست.

تا ابد دوستت خواهم داشت.




برچسب ها : قطره اشک , می توان گریست , ذل نوشته های زیبا , شعر های زیبا , منصور کبیر , اشعار منصور کبیر , بهترین های اشعار عاشقانه ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,

رخ به رخ

تمام این سال ها تلاشم این بود که با تو رخ به رخ بشوم. از همان رخ به رخ هایی که در شطرنج رخ می دهد. «رخ در مقابل رخ»؛ رخ من در مقابل رخ تو. میدانی چه رخدادی در انتظارمان خواهد بود اگر کمی به من رخ میدادی، درست همان لحظه ای که در کادر انگشتان به هم بسته من قرار داشتی. رخ که ندادی هیچ وزیرم را هم زدی. خدا رو شکر اینقدر معرفت داشتی که کیش و ماتم نکنی و آبرویم را نبری.

_ خانوم گل...یه رخ میدی؟

چه جمله زیبایی : «یه رخ میدی؟»

تورو نمیدانم ولی بر روی لبان من لبخند شکفت.

_ رخ که سهله... شاه و وزیرم به فدای تو.





برچسب ها : رخ به رخ , جملات عاشقانه , دل نوشته های عاشقانه , دل نوشته های زیبا , منصور کبیر , دل نوشته های منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلامی به گرمی هوای اهواز! ( حالا اصلا اهواز هوا گرم هست؟ دوستان اطلاع دهید)
فرزندان کوچک من....صدای من رو از خونه دایی...در شهرستان مرند....استان آذربایجان شرقی....کشور ایران...قاره آسیا...کره زمین...منظومه شمسی....کهکشان راه شیری....جهان هستی... میشنوید. از همین نقطه کوچک با تاخیر سال نو را به شما تبریک میگویم. امیدوارم سال خوبی رو داشته باشید. به هرچی میخواید برسید. به خدا هم برسید. در ضمن ایام فاطمیه رو هم تسلیت میگم. یادمه قدیما یه پست هم تو ایام فاطمیه نوشته بودم، که الان حضور ذهن ندارم چی چی بود!
از همه این ها بگذریم، غرض از مراحمت، اعلام وجود بود که بلکه شما نیز وجود خود را به استحظار ما برسانید.
منتظر نظرات گرم شما هستیم. (الکی مثلا شما خیلی نظر میدید!!)





برچسب ها : سال نو , سال 94 , عید 94 , تولدتون مبارک , تبریکات سال 94 , منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
عصری ساعت 5 دلم خواست تنها باشم. با اینکه خونه تنها بودم ولی دلم یه تنهایی پر از شلوغی میخواست. از خونه به قصد خریدداستان همشهری زدم بیرون و تا دکه نزدیک خونه رفتم. چند روز پیش تو سایت همشهری خونده بودم که 3تا داستان اول مسابقات روچاپ کردن. خیلی کنجکاو بودم بدونم من چی کمتر از این برنده ها دارم، که متوجه شدم فقط حوصله و تمرین کم دارم. حوصله ندارمزیاد توصیف کنم. شایدم حوصله دارم زیاد توصیف کنم.احتمالا حوصله ندارم زیاد بنویسم.....نه، یادم اومد....دوست دارم کاریو که انجاممیدم همون بار اول تمومش کنم. مثلا داستانی که شروع می کنم به نوشتن اگه نصفه بمونه و ننویسمش، برگشتنم برای کاملکردنش خیلی سخته ولی خوب مورد زیاد داشتیم که برگشتم. حالا اینا به کنار، وقتی از خونه زدم بیرون سوز سردی میومد و کلاهکاپشن امو کشیدم رو سرم. بر خلاف انتظارم دکه نزدیک خونه، کتابو داشت. همشهری برای عید تدارک ویژه دیده بود و 8 هزار تومانیخرج رو دستم گذاشت. کنار کتاب یک سی دی هم بود که توش چندتا داستان صوتی با صدای خود نویسنده ها گذاشته اند.(قبل اینکهیادم  بره اینو بگم که دو تاشون رو گوش کردم که خیلی خوشم اومد، مخصوصا داستان برادر ارزشی من آقای سروش صحت....خیلیخوب بود). کتاب بدست رفتم سمت پارک که نزدیکش ایستگاه اتوبوس هم هست. با دیدن اتوبوس دو دل شدم سوار بشم یا نشم، کهنشدم. رفتم داخل پارک و جلد روی کتابو باز کردم. نشستم 10-20 صفحه تبلیغات اول کتاب رو نگاه کردن تا برسم به فهرست کتاب کهتو این برهه داشتم از سرما یخ میکردم. سوار اتوبوس شدم و قصد کافه ای کردم. در اتوبوس نشستن همانا و داستان خواندنهمانا....وقتی شروع کردم، یاد دوران کنکور افتادم که می نشستم توی اتوبوس و مسیر بین مدرسه تا خونه یا برعکس رو کتابمیخوندم. دیدم کجا بهتر از اتوبوس؟ کافه رو بیخیال شدم و تو اتوبوس تا آخرین ایستگاه که میدون آزادی باشه نشستم داستان اولو تادو صفحه مونده به آخرش خوندم. به محض پیاده شدن، دوباره سوار اتوبوس برگشت شدم و شروع کردم به خوندن. وقتی داستان نفراول مسابقات رو تموم کردم، دو موضوع رو متوجه شدم؛ یک اینکه طرف نویسنده قهاری بوده و من حالا حالاها کار دارم و دو اینکه چندصفحه آخرو توی تاریکی خوندم و به سختی میشد داستان بعدی رو شروع کرد.
هندزفری هارو به گوش کردم و چندتا آهنگ رندوم از آلبوم جدید رضا صداقی گوش کردم که همون انتخاب اولم که آهنک "یه نفر" بود،آهنگ سازیش خیلی بهمان چسبید.
داستان دوم رو هم تو خونه خوندم. اون هم خیلی خوب بود. خیلی متفاوت تر از داستان اول بود.
الانم که ساعت 9:48 پنج شنبه شبه
14 اسفند
به دلیل نداشتن اینترنت، با تاخیر این نوشته گذاشته میشه. ولی هیچ دخل و تصرفی با گذر زمان در اون به وجود نمیاد.
پ.ن: اون حالی که بین ساعات 5 تا 7 داشتم خیلی غمگینانه ترو زیباتر از این حالی بود که موقع نوشتن این متن داشتم. الان بیشتر توفاز داستان دومم و این متنو جنگی رزمی نوشتم.
 




برچسب ها : یکم تنهایی , داستان های همشهری , مجله داستان های همشهری , وِیژه کتاب همشهری عیدداستان , برندگان داستان تهران , داستان های برندگان مسابقه داستان تهران , منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام
نیم ساعت گذشته
نیم ساعت از به دنیا اومدنم گذشته و من مثل هر سال براتون از حالی که امروز دارم میگم. 
اینسری قصد نداشتم چیزی بنویسم ولی وقتی اینقدر تنها موندم و جایی نرفتم و با کسی حرف نزدم که گفتم الان منفجر بشم. 
هیچی دیگه... حال خوبی ندارم.  یک سال پیرتر شدم. کاش الان بچگیامو میدیدم و میگفتم بیا... بزرگ شدی... خوب چی شد؟ 
هرچند وقتی راهنمایی بودم فهمیدم بزرگ بودن هم اونقدر آش دهن سوزی نیست.  میخواستم تو همون دوره میموندم.  تو همون سن و سال و حال و هوا! 
بزرگ شدم.... خخخخ.... عمرا... هنوز کلی راه واسه بزرگ شدن من مونده که باید بریم.... من به این سادگیا بزرگ نمیشم. 
راستی تو این ساعت بامداد بفرمایید یکم احسان گوش کنیم.

ساعت 00:48
نوت گوشی
1 اسفند سال 93



















برچسب ها : تولدمه , منصور , منصور کبیر , تولد منصور کبیر ,

تو رخت خوابم دراز کشیدم و به قاب عکس یک سالگی ایم که توی یکی از قفسه های کتاب خونه ام جا خوش کرده نگاه میکنم. نگاه ام بین عکس خودم و عکس 3*4 جوونی های مادرم که اونم تو همون یکسالگی من گرفته شده، میچرخه. جفتمون داخل یک قاب و من بزرگتر از مادرم در کنار بزرگی مادرم از من. بزرگی ای بیش از 180 سانتی متر مربع در کنار بزرگی ای بیش از 20 سال.

بعضی وقت ها خیلی ناجور میشم، یک جور خیلی ناجور...جوری که خودم از این ناجور بودن حالم بهم میخوره. به نظرم آدم اگه بفهمه که داره ناجور رفتار میکنه یعنی «یک، هیچ» جلوعه ولی وقتی نمیتونه جلوی ناجور بودنشو بگیره «دو، یک» عقب میفته. بعضی وقت ها ناخواسته بد میشم ولی زود یادم می افته که نباید بد میشدم. بعضی وقت ها هم دیر، ولی بالاخره یادم می افته....مهم اینه که یادم می افته.

برای مادرم و تمام کسانی که دوستشان دارم و تمام آن هایی که دوستشان ندارم.

نه! امشب فقط برای مادرم...یکبار هم برای مادرم:

میدانم تمام حرفایی که بر خلاف میلم میزنی، از سر دلسوزی ات هست و اگر برایت گاهی ناخواسته ترش میکنم، بدان تمام دانسته هایم را فراموش کرده ام. میدانم مثل همیشه هر یک بار که مرا نمیبینی، ترش کردنم را فراموش میکنی و دوباره برایم دلسوزی میکنی و من چه زود فراموش میکنم این بخشش ات را، این دلسوزی ات را. و امیدوارم روزی برسد که اگر بر خلاف میل و عقیده ام حرفی هم زدی، خدا به من نیرویی بدهد تا تمام دلسوزی هایت به یادم بیاید و دیگر از دستت عصبانی نشوم.

21 سال است که دوستت دارم و تا ابد نیز خواهم داشت.

 

 

 




برچسب ها : قاب عکس , منصور کبیر , برای مادرم , متنی برای مادر , دوستت دارم مادرم ,
دسته بندی : کافه تنهایی , کافه اجتماعی ,
آخرین مطالب
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:11)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت