تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام! دوستان یادشونه من دیشب حدود ساعت 11 یه بیانیه صادر کردم مبنی بر محکوم کردن فیلمی که به پیامبر اسلام توهین کرده بود. آقایی که شما باشی و خانومی که این خواهرا باشن ساعت 11 و نیم والده بنده از اندرونی داد زدن که سندمن جان فردا ساعت 12 جلو سفارت سوئیس قراره تجمع بشه و چند تا از روحانیون رده بالا هم این فیلم هتاک رو محکوم کردن. منو میگی؟ اومدم بیرون تا با چشم خودم ببینم کور شود هر آنکه نتواند دید که چه تاثیر شگرفی داشته این بیانیه!

پیش خودم گفتم ای بزرگ سخن ، ای نیکو سیرت ، ای تاثیر گذار ، ای منبرت همیشه داغ ، ای رهرویان راهت همیشه پایدار ، چرا این بیانیه رو زودتر ندادی؟ مگر نمی بینی آقایان تصمیمشان به زبان تو بند است؟ اگر تجمع فردا کم رونق باشد نیک بدان که تقصیر ز توست.

عزم خود جزم کرده به تجمع بروم و مشتی محکم در دهان استکبار خرد کرده ، باز گردم. لذا به سراغ نقشه خود رفته و سفارت سوئیس را یافتم و آنجا بود که جامه ها دریده و سر به بیابان گذاردم. بلی ای فرزندان. بدانید که سفارت سوئیس در الهیه سکنی گزیده و روی نقشه از خانه ما تا سفارت 5 وجب فاصله بود. اگر به مقیاس ببریم میشود حدود خیلی و چه کسی طی می کند این همه راه را؟

قریب این بودم که از تصمیم خود سر باز زده و صبح فردا بخسبم. کمی به کار های کافه جوان پرداخته و سایت را آب و جارویی زدم   ناگهان ساعت دو و نیم بامداد تصمیم گرفتم سری به سایت جنبش مصاف بزنم و در آنجا بود که مشاهده کردم بعد از بیانیه این جانب ، بقیه دانشجو های طهرون نیز دست به کار شده و استاد علی اکبر رائفی پور را سنخران این تجمع اعلان فرموده اند.

اینک نوبت آقایان بود که مرا دنبال خود بکشند! بر عقیده خود مبنی بر رفتن استوار ماندم و به یار غار خود زنگ هایی چند زدم. لیکن این از همه جا بی خبر در خواب تشریف داشت و مشغول فتح سنگر های دشمن و فرو بردن میخ اسلام در سرزمین های کفر بود. . نیکی در آن دیدم که به فردی زنگ بزنم که بانی این بیداری اسلامی در منطقه بود. بلی! بقال سر کوچه مان که رفاقتی عمیق با وی دارم. به وی اس داده و گفتم مهدی پاشو ساعت 10 بریم یه جایی! این بزرگوار دعوت مرا لبیک گفت و اصلا نپرسید کجا قرار است روانه شویم. این چنین است میزان اعتماد دوست های حقیقی مان به سرورشان. ساعت 9 صبح بود که از خواب برخیزیده و به گرمابه و گلستان و جاهای دگر رفتیم و سپس عازم شدیم.

هنگامی که به مقصد خود رسیدیم مشاهده فرمودیم که جمعیتی عظیم به سبب بیانیه ما به خیابان ها ریخته اند و استاد رائفی نیز بر کاپوت یه مزدا وانت ایستاده و سینه سپر کرده مشغول سخنرانیست. پس از سخنرانی من و مریدان سعی داشتیم برویم داخل سفارت و چند کنسولگر را از دم تیغ بگذرانیم که برادر های سبز پوش این اجازه را به ما ندادند و گفتند آسوده خیال باشید که اگر دست از پا خطا کنند خودمان ترتیبشان را میدهیم. نیمی از مریدان من با شنیدن این حرف نعره ها زده ، جامه ها دریدند و به کوه ها و پنت هاوس های اطراف سر گذاشتند. چه پنت هاوس هایی بود! خدا از این مبالغ هنگفت اندکی را هم روانه جیب ما کند به خودش قسم جای دوری نمی رود :

پس از نشان دادن اعتراض خود و کردنش در چشم دشمن ، به رستورانی رفتیم که مال پدر بزرگمان است به همین نام. چیپس و پنیر و چیز برگری چند بر این بدن نحیف و رنجور زدیم تا بلکه قوتی بگیرد و به پاهایمان بدهد تا توانایی خانه رفتن را داشته باشیم . وقتی قصد خانه کردیم این مهدی که همانا مصداق بارز آیه ی (( الذی یوسوس فی صدور الناس )) است گفت: یا شیخ! بیا تا گل بر افشانیم ز مهر ، دسته به دسته!

گفتیم منظورت چیست؟ فرمود : بیایید به مکانی برویم که با دسته های بازی گل می افشانند! همانا اسم این مکان گیم نت است!

گفتیم هرچه در آن گل باشد نیک است. پس به گیم نت رفته ساعاتی را مشغول بازی بودیم تا دیگر خسته شدیم از بردن. حسن این بازی ها این بود که به ترکیبی فوق العاده برای رئال مادرید دست یافتیم که بر هر درد بی درمانی دواست. سخن کوتاه میکنم و به شما توصیه میکنم از من نکنید خدافظی! 

----------------------------------------------------

پی نوشت : 1- اینم برای اون دوستانی که عین قدیم مطلب میخواستن!

2-  آقا ما از گشنگی مردیم تو الهیه و قیطریه! به جون خودم 1 ساعت پیاده رفتیم دریغ از یه بقالی! یعنی مردم اونجا چجوری زندگی میکنن؟ این شهرک ما یک هشتم اونجا هم نیست 10 تا بقالی فعال داره! شهرداری رسیدگی کنه به مولانا صواب داره 4 تا سوپری باز کنن اونجا!

3- از محله پولدارا بدم میاد. بو میده




برچسب ها : سندمن , بیانیه سندمن , بیانیه سندمن در محکومیت فیلم توهین کننده به پیامبر , داستان های شیخ و مریدان , آرشیو کامل شیخ و مریدان , الهیه , قیطریه , تجمع اعتراضی جلوی سفارت سوئیس , مراجع تقلید , استاد علی اکبر رائفی پور , علی اکبر رائفی پور و سندمن , سندمن و علی اکبر رائفی پور , سخنرانی رائفی پور , گیم نت , پیتزا پدربزرگ , کافه جوان , سایت کافه جوان , sandman , the sandman , cafe javan , cafejavan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز ,
سلام! می بینم که باز من 2 روز نبودم  و دوستان وبلاگو به آشوب کشوندن! گلادیاتور که با هزار امید و آرزو آورده بودیمش تو وبلاگ داره پستای خارج از عرف میذاره و به مغز سرش زحمت نمیده یکم فکر کنه و پست بنویسه! اسپرسو که اومد 4 تا پست گذاشت و پیچید به بازی! فلاستر که میاد به زبان محلی نظر میده! منصور ورداشته یه پست چند قسمتی نوشته که یه قسمتش به شدت افتضاحه! یه قسمتش به نظر خودش جالبه و اون قسمت دیوار پادگان واقعا قشنگه! خودم که اصلا پست نذاشتم! اون هولمز که معلوم نیست چیکار میکنه! الان چند ماهه دانشگاهو پیچونده و منتظره اعزام شه سربازی. قراره اردیبهشت اعزام شه فکر کنم. الان هم هیچ اثری ازش نیست و دلیل اینکه چرا نمیاد وبلاگ بر ما پوشیده س! بگذریم!

میخوام یکم از حوادث اخیر براتون بگم! حتما در جریان هستین که رئیس دانشگاه آزاد عوض شد و فرهاد دانشجو به جای جاسبی بر مسند قدرت نشست! فردای همون روز که این خبر اعلام شد ما تو دانشگاه بودیم. اصلا رفتار کارکنان عوض شده بود. انگار همه شونو دوباره برنامه ریزی کردن! مدیر گروه درست حسابی جواب نمیداد . مسئول حساب های اینترنت کارشو می پیچوند. حراست به چیزای الکی مثل یه حرف انگلیسی روی لباس یه بنده خدا گیر میداد و جالب ترین حادثه برای خودم اتفاق افتاد! من استعداد خاصی تو پیدا کردن جاهای دنج دارم! با دو تا از بچه ها که یکیش فلاستر بود رفتیم یه گوشه و هنوز 30 ثانیه از استقرارمون نگذشته بود که حراست اومد به من گفت سیگارتون تموم شد؟!!!!!!!!!!!!!!!! 
اونایی که منو میشناسن میدونن وقتی اسم دود و سیگار و قلیون و این مسائل میاد من بد جور قاطی میکنم و غریبه و آشنا و بزرگ و کوچیک سرم نمیشه! هرچی بی احترامی بلدم نثار آدمای دودی میکنم و دست خودمم نیست! یادمه با یکی خیلی رفیق بودم و همش باهم میرفتیم بیرون و تریپ رفاقت شدید برداشته بودیم. یه سری که رفته بودیم بیرون دیدم سیگار در آورد بکشه! هرچی نصیحتش کردم حمید نکش این لعنتیو به خرجش نرفت. بعد از 2 هفته رابطه مو به طور کامل یاهاش قطع کردم. اونم بعد از 2 سال دوستی!  یکی از فامیلامون سیگاری بود. انقدر خونه ش نرفتم تا ترک کرد. اون وقت حراست بیاد به من بگه سیگارت تموم شد؟ این خیلی برام سنگین بود. یعنی اگه دست خودم بود جوری کتکش میزدم که گوشت و انجیرش با هم قاطی شه! مردک احمق. اصلا به تو چه دانشجو ها سیگار میکشن؟ اصلا به حراست چه که ما چیکار میکنیم؟ یعنی شما به کسی که میگید دانشجو انقدر اعتماد ندارین که یه مشت سگ به اسم حراست میذارید بالا سرشون؟ بی شعورا به حرف زدن دختر و پسر هم گیر میدن! بیرون که پلیس نمیذاره دختر و پسر حرف بزنن. تو دانشگاهم که حراست نمیذاره. یه دفعه بفرمایید ما برا بقای نسل باید گرده افشانی کنیم! والا!


اما اتفاق بعدی این بود که گلادیاتور دماغشو عمل کرد! ما هم که بالاخره تو اون دماغ حق آب و گل ( و خلط!) داشتیم رفتیم ملاقاتش! من نقشه کشیدم که کنسرو لوبیا و نخود فرنگی براش ببریم که بتونه زیر پتوشو گرم کنه تا خوابش ببره! چون به من می گفت شبا نمیتونه بخوابه! اما منصور بهش گفت وقتی اومدیم اونجا برام شیرموز درست کن! گلادیاتورم بهش گفت خودت شیر و موز و بستنیشو بخر بیار اینجا تا مخلوط کنیم! فکر کرده بود خیلی بامزه س و مثلا زرنگه! خبر نداشت که منصور چند ساله با من رفیقه! رفتیم یه شیر پاکتی 400 تومنی و یه بستنی لیوانی کوچیک و یه موز مجانی گرفتیم و از طرف من و فلاستر هم کنسرو های لوبیا چیتی و نخود فرنگی خریدیم! بردیم خونه شونو جاتون خالی یکی دو ساعتی خوش بودیم و دماغ جدیدشو افتتاح کردیم!

دوتا اتفاق هست که نقش اولش فلاستره و اصلا ترکونده! من وقتی باهاش رفیق شدم نمیدونستم همچین استعداد نهفته ای تو شاد کردن آدمای اطرافش داره! اتفاق اول برمیگرده به رستوران! من و فلاستر و یکی از دوستای مشترکمون که اونجا مشترک شدیم (یعنی اول دوست اون بود و با من همون موقع رفیق شد!) رفته بودیم انقلاب که چند تا کتاب بخریم. برای ناهار رفتیم پیتزا پدربزرگ. دوستایی که نمیدونن کجاس باید بگم تو همون خیابون آزادیه. نرسیده به متروی آزادی(شادمان) ما منو رو برداشتیم و گفتیم چی میخوایم. بعد گارسون اومد بالاسرمون و طبق قرار قبلی فلاستر بهش سفارش داد. برحسب اتفاق خود فلاستر آخرین نفری بود که منو رو خونده بود و بالطبع منو جلوی دستش بود. گارسون دستشو دراز کرد جلوی فلاستر به نشونه اینکه منو رو بده دستش. اما عکس العمل فلاستر: یکم به گارسونه نگاه کرد و باهاش دست داد! این کار موجب شلیک خنده من و دوست مشترکمون شد به طوری که خشاب خنده من تا 24 ساعت خالی بود!

حماسه بعدی فلاستر برمیگرده به خونه ما! آورده بودمش خونه مون و منصور هم اومده بود و داشتیم سه تایی فوتبال بازی میکردیم به طوری که فلاستر به صورت نخودی بین من و منصور پاسکاری میشد! بازی آخر من و منصور باهم یار بودیم و فلاستر تک! آقا ما دوتا هی خطا میکردیم و داورم همش کارت زرد نشون میداد. یهو فلاستر گفت داور انقد کارت زرد نشون داد کارتاش تموم شد! من و منصور هم دیگه پشت تیکه رو ول نکردیم: یعنی فکر کردی داور واقعا کارت زردا رو میده دست خود بازیکن؟ فکر کردی داور این همه کارت زرد با خودش حمل میکنه؟ اصلا بازیکنا کارت زردو بگیرن کجاشون میخوان بذارن؟  داور فقط کارتو به بازیکن نشون میده و دوباره میذاره جیبش!!! بنده ی خدا فلاستر اومد نمک بریزه و با کنایه به ما بگه خشن بازی نکنید ولی نمک تپون شد رفت پی کارش! این شیوه ای که من و منصور استفاده کردیم بهش میگن تحقیر اندیشه از نوع شهرستانی که اختراع خود منه و برای این جور موارد یا جلوه های ویژه فیلم ها ازش استفاده میشه! مثلا وقتی داریم فیلم می بینیم و ماشین شخصیت اصلی فیلم آتیش میگیره و منفجر میشه ، برمیگردیم به دوستمون که محو تماشای جلوه های ویژه شده و داره لذت می بره میگیم که : اسکل فکر کردی واقعا ماشین آتیش گرفت و یارو مرد؟ اینا همش فیلمه! باور کردی؟ بعد میخندین! یا تو کلیپ حالم عوض میشه از شادمهر شما می بینین که دستای شادمهر آتیش گرفته و داره میسوزه ولی خود شادمهر کماکان داره میخونه! شما باید بگین: اسکل فکر کردی واقعا دستاش آتیش گرفته؟ اگه دستاش آتیش گرفته بود که با خیال راحت نمیخوند! فیلم برداری رو قطع میکردن و روش آب می پاشیدن! اینا همش فیلمه!

در آخر باید بهتون بگم که دارم رو یه قالب جدید برا کافه جوان کار میکنم و تو تعطیلات عید یا قبلش ازش پرده برداری میکنم! به همین دلیل سرم شلوغه و کمتر پست میذارم! شما باید چرت و پرت های گلادیاتور و استاد رو تحمل کنید ولی در عوض بعدا از زیبایی وبلاگ لذت خواهید برد! از من نکن خدافظی!



برچسب ها : گلادیاتور , گلادیاتور و سندمن , سندمن و گلادیاتور , اسپرسو و سندمن , سندمن و اسپرسو , فلاستر و سندمن , سندمن و فلاستر , سندمن , سندمن و کافه جوان , هولمز , سربازی , دانشگاه آزاد , دانشگاه آزاد و سندمن , سندمن و دانشگاه آزاد , فرهاد دانشجو , فرهاد دانشجو و سندمن , سندمن و فرهاد دانشجو , جاسبی , جاسبی و سندمن , سندمن و جاسبی , حراست , سیگار , قلیون , لوبیا چیتی , پیتزا پدربزرگ , پیتزا پدربزرگ و سندمن , سندمن و پیتزا پدربزرگ , فوتبال , حالم عوض میشه , شادمهر , شادمهر عقیلی , شادمهر عقیلی و سندمن , سندمن و شادمهر عقیلی , کافه جوان , sandman , the sandman , cafejavan ,
دسته بندی :
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت