تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

نه من سلام نمیکنم!!!نــــــــــــــــه....خرزو گفتم سلام نمیکنم اصرار نکن...میگم نــ مــ یـــ کـــــ نــــ مــــــ....!!! واااااااااای سلام!!! دلت خنک شد؟؟؟!!! راحت شدی؟؟؟؟!!...حالا برو اونور به من نچسب! اووووووووف این خرزوخان هی بهم گیر میده سلام کنم!!!....بگذریم... یه چی میخواستم بگما!!! یادم رفت.... اها یادم اومد:

این نه منم، ننم، منم،من (!)                  ذره ی خاک وطنم من

ایران خاک دلیران،ایران کنام شیران،ایران همیشه جاویــــــــــــدان!!!

 

سوپرااااااااااایز....پستم راجع به ایرانه...اینجوری نیگام نکنین....خب وقت نکردم زندگینامه سندی رو حاضر کنم!!! حالا مینویسم میذارم دیه....

خانما....آقایون!!!... ما کشوری داریم سرشار از...خیابان، فروشگاه،خونه، بزرگراه...!!! من از پشت همین تریبون میخوام واستون دلیل بیارم که چرا باید به کشورمون افتخار کنیم!! ای مردم.... ای مسلمانان... ای ایرانیان...!! واااااااااااای این جو دوباره به من دست داد!!! به جون خودم من بهش دست ندادم!!...ناگهانی دستمو گرفت. بریم سراغ ایرانمون!! :

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که وقتی میخوایی بری نون بخری طرف ماشین حسابشو بیرون میاره!!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که وقتی توی خیابوناش یه پراید رو میبینی...دستاتو به هم حلقه میکنی و تو دلت میگی: ینی میشه یه روز منم با عینک آفتابی سوار این ماشینا شم و جلوی دختر پسرا گازشو بگیرم و تو افق مـــــــــــــــــــــحو شم!!!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که قیمت شلوار لی شده 150 هزارتومن !!! تازه از اون مزخرفاش...کسی یه درخت انجیر سراغ نداره ما با برگش یه قسمت از بدنمونو بپوشونیم؟؟؟!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که مردمش روز 22 بهمن میریزن تو خیابونا و میگن نه مرغ میخواییم نه ریکا/مرگ بر امریکا....از اونور هم وقتی از خرید بر میگردن میگن نه مرغ داریم نه ریکا/ گه خوردیم امریکا!!!!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که برگه A4  شده دونه ای 70 تومن!!! اون روز یکی از معلما خواست امتحان بگیره، برگه A4 بینمون پخش کرد که سوالا رو خودمون بنویسیم.. یهو یکی از بچه ها از اونور کلاس داد زد گفت تمی برگه تحقیق CNG تو دست منه هــــــــا!!! حالا که پشت برگه ها رو نگاه کردیم دیدیم بلـــــــه!!!کلا برگه های تحقیق بچه ها رو بهمون دادن!!!پس بگو واسه چی معلما تحقیقامونو ازمون میگیرن!!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که شبر شده 3000 تومن،خرما هم شده کیلویی 6000 تومن! باید بهتون اطلاع بدم که دیگه نمیشه مثل دوره پیامبرا ساده زندگی کرد...!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که ارزش پولش اونقدر شده که به جای دستمال توالت میشه ازش استفاده کرد!!! تازه رنگ رنگی هم هست...!!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که پشتمونو با یارانه چرب میکنن،وقتی هم که به این روغن کاری ها عادت میکنیم میگن دیگه نمیدیم!! همین هم که میایی داد و فریاد راه بندازی، اونقدر چربت کردن که دیگه صدات بالا نمیاد!!!

 

من افتخار میکنم در کشوری زندگی میکنم که گوشی شده قیمت خون آدم!!!گوشیم دست مامانم بود بهش گفتم مامان امسال واسه روز تولدم چی بهم میدین؟؟؟...مامانم گوشیمو نوازش کرد، آروم و با دقت گذاشت رو میز و گفت پارسال بهت گوشی دادیم هر روز هم قیمت گوشی داره میره بالا.... این اضافه شدن قیمت، هدیه تولدته....تولدت مبارک عزیزم!!!!

 

واااااااااای چقد خوشمزه ست.... به به....ممممممم.... به شماها نمیدم!!!! تو پراید نشستم دارم پسته میخورم!!! الان همتون فهمیدین ما پولداریم؟؟؟!!!! سوز به دل همتون...پسته جمع کردم میخوام باهاش گوشی آیفون 5 بخرم!!!!

 

به قول شاعر که می فرماید:

همه چی آرومه/ همه چی تامینه....این چقدر خوبه که/ قیمتا پایینه.....همه چی اروما/مسئولا خوابیدن.... شک نداری دیگه/تو به اوضاع من....همه چی ارومه/من چقدر خوشحالم....صدتومن تو جیبم/به خودم میبالم... تو داری میمیری/از چشات معلومه....من فقط بیکارم/همه چی آرومه...بگو این ارامش/تا ابد پابرجاست.... بگو از یارانه/این تورم بی جاست...

لباتون خندون....پیشاپیش عیدتون هم مبارک....بدرووووووووووود




برچسب ها : خروز , خرزوخان , کشور , ایران , راجع به ایران , طنز ایران , وطن , یارانه , تریبون , بزرگراه , فروشگاه , ایارنیان , پراید , طنز پراید , طنز جدید پراید , ماشین حساب , نان , نانوایی , جک های پراید , شلوار لی , جک گرانی , درخت انجیر , 22بهمن , آمریکا , مرغ , تحقیق , شیر , خرما , دستمال توالت , پول , پول ایران , چرب , گوشی , پسته , آیفون5 , شعرهمه چی آرومه , طنز , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین , به روزترین مطالب طنز , مطالب جالب , کافه طنز , کافه اجتماعی , کافه جالب انگیز , من افتخار میکنم به , نوشته های تمپتر , تمپتر , دست نوشته های کافه جوان , دست نوشته های تمپتر , cafejavan.ir , the tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی ,

ایــــــــــــــش!!!...خسته شدم از بس اول پستام سلام کردم!! از دفعه ی دیگه سلام نمیکنم منتظر نمونید!!!... میگید نه برگردید پستای قبلی... نه جون من!!... این تن کفن شه برگردید پستای قبلی یه نیگاه کنید همش سلام کردم!!! بگذریم... من این بار تصمیم گرفتم یه کار مفید انجام بدم و زندگینامه ی دو تن از عزیزان کشورمون رو نوشتم.

افتخاری بود که نصیب من شد! هروقت به این دو بزرگوار فکر میکنم مو به تنم سیخ میشه! من این دو بزرگوار رو سرلوحه ی زندگیم قرار دادم... و به همه هم میهنانم پیشنهاد میکنم که راه این سرمایه های ارزشمند ملی رو در پیش بگیرن.

بخشی از زندگینامه ی یکی از این عزیزان عالی قدر رو با هم میخونیم:

 

وی پس از 7 ماه مهمانی در شکم مادر در سال 1310 در تهران چشم به جهان گشود. به دلیل ریزه میزه بودن او را تا 2 ماه درون شیشه نوشابه خانواده اشی مشی حبس کردند. پس از 2 ماه دوباره از شیشه نوشابه به جهان چشم گشود. به دلیل کوچکی اندام مادرش نام او را منصور صغیر گذاشت. وی دوران جنینی خود را به کش رفتن خون مادر و دوران نوزادی خود را به خوردن انگشت شست سپری کرد. در یک سالگی هنر خود را به نمایش گذاشت... او با دستان خویش پای چپ خود را می گرفت و انگشت بزرگ پایش را در سوراخ سمت راست دماغش می کرد!!

منصور علاقه ی خاصی به پوشک داشت و بدین جهت تا 8 سالگی پوشک را از خود جدا نکرد و به دلیل تیتیش بودن، از پوشک مارک دار مولفیکس استفاده می کرد. در 8 سالگی به دلیل شباهت زیادش با کفتار، دوستانش او را به چاه فاضلاب انداختند. او 2 روز از زندگی گهربارش را در فاضلاب سپری کرد و پس از 2 روز رفتگر محل او را پیدا کرد و به خانواده اش سپرد. 4 ماه بعد، به دلیل بزرگ بودن شکم  و یکسان بودن پهنای دماغ با صورتش، مادرش نام او را به منصور کبیر تغییر داد. وی پس از 8 سال تلاش و کوشش و بیداری شبانه در 11 سالگی موفق شد که شعر " حسنی نگو بلا بگو " را حفظ کند. منصور در 12 سالگی به سان کنه به مادرش چسبید که برایش تولدی برگزارکند. سرانجام نیز والدینش تسلیم خواسته ی او شدند و به عنوان هدیه خری با گوش های دراز خالخالی به او دادند.

او تا 15 سالگی در کلاس پنجم دبستان به سر برد و سرانجام در 15 شهریور توانست مدرک سیکل خود را دریافت نماید.

در 25 سالگی از 279 دختر خواستگاری کرد، اما موفق به دریافت جواب مثبت نشد. در 30 سالگی به دلیل تبعیت از تام و جری انگشت خود را در پریز برق کرد و یکباره همان 4نخ مویی که بر روی سرش سبز شده بود هم ریخته شد!

10سال بعد به دلیل افسردگی شدید از کچلی اش شروع به نوشتن کتاب کرد. از اثار او می توان به جدایی مو از منصور، در آغوش کچلی و موزارسیف را نام برد. مهم ترین اتفاق دوران حیات وی، درگیری اش با کوروش کبیر بود!آن ها به دلیل یکسان بودن لقبشان که همان کبیر بود با هم جنگیدند. منصور برای اطمینان، از ایزی لایف استفاده کرد اما در همان ابتدای جنگ .... از ایزی لایف به شلوارش سرایت نمود و خود را خیس کرد. به همین دلیل کجبور به عقب نشینی شد.

تا 70 سالگی لقبش "صغیر" بود تا اینکه بعد از مرگ کوروش، وی دوباره به "کبیر" تخلص یافت. او هم اکنون نیز 81 ساله است و از بیماری "بچه های مردم" رنج می برد. به قول منصور کبیر که می فرماید:

روزی بود که روزگاری نداشت/جنگلی بود که درختی نداشت

شکارچی بود که تفنگی نداشت/ روزی این شکارچی با تفنگی که فشنگی نداشت

آهویی شکار کرد که سر نداشت/ انداختش تو کیسه ای که ته نداشت

این شعر منصوری است که مو نداشت/اگرچه این شعر سر وته نداشت

ولی ارزش سرکار گذاشتن تو یکی را داشت....

ازخداوند باری تعالی سلامتیشان را خواستاریم.

 

خب همتون دیدید که ایشون چه شخصیت بزرگی بودن!! ما واقعا باید به خاطر داشتن همچون شخصیت های بزرگی به خود ببالیم...

وعده ی پست بعدی من : زندگینامه سندمن!!!!!

خوش باشیـــــــــــــــــــــــــــــد... بدروووووووووووووود




برچسب ها : زندگینامه , زندگینامه منصورکبیر , منصورکبیر , تمپتر , نوشته های تمپتر , کشور , اشی مشی , نوشابه خانواده , منصور صغیر , کوچکی اندام , پوشک , مولفیکس , پوشک مولفیکس , فاضلاب , رفتگر , دماغ , شکم , سوراخ دماغ , پا , جنین , دوران جنینی , خون مادر , انگشت شست , شعر , حسنی نگو بلا بگو , شعر حسنی نگوبلا بگو , کنه , تولد , خر , گوش دراز , خالخالی , خواستگاری , دختر , ایزی لایف , کوروش کبیر , جنگ کوروش کبیر , کچلی , تام و جری , پریز برق زندگینامه سندمن , شکارچی , کافه طنز , کافه جالب انگیز , سایت کافه جوان , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , طنزجدید , تفنگ , آهو , کیسه , جنگل , شلوار , the tempter , tempter , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
پس از روز ها برگشتیم وبلاگ دیدیم از این روز به اون روز شده!
ابتدا معذرت می خواهم از دوستان که دوره ی نقاحت من طول کشید و روز های زیادی رو نبودم. می دونم که شما خوانندگان دلتون برام تنگ شده بود!
می خواهم در مورد دکتر احمدی نژاد بنویسم. همان فردی که برای سخنرانی پشت تریبون دارای شیشه ی ضد گلوله نرفت و همان فردی که سخنان مغرورانه و متبکرانه هرگز از او شنیده نشده. در سخنرانی نیویورک که از تلوزیون به طور زنده پخش شد ما سران کشور های مختلفی را دیدیم که با حالت تاسف باری و با افکاری ناشی از سر افکندگی از جای خود بلند شدند و رفتن را به ماندن ترجیح دادند. از چه چیزی فرار می کنید؟ چرا نمی توانید حقیقت را تحمل کنید؟ چرا وقتی کسی در مورد کار خودتان که همان تجارت اسلحه و چیزهای دیگر است مقابل شما صجبت می کند ناراحت می شوید؟ مگر غیر از این است؟
تا آنجایی که ما اطلاع داریم در بازی های فوتبال ، تماشاگران تیم های بازنده در دقایق آخر ورزشگاه را ترک می کنند. این به معنای نفی بازی تیم مقابل نیست.وقتی در دربی هواداران پرسپولیس از ورزشگاه بیرون رفتند آیا منظورشان این بود که بازی استقلال را فبول ندارند؟ یا بازی تیم خود را؟
چرا اگر کسی بیاید و از کمک های فرضی کشورش به سومالی و ژاپن سخن بگوید همه می شندند و کسی پیدا شود که این ضد عدالتی استعمار گران بزرگ را بر زبان جاری سازد گوش شنیدن ندارند؟
بله این ناشی از ضعف آن ها بود. وقتی از لحاظ روانشناسی ثابت شده است هنگام سخنرانی  سید حسن نصرالله ترس وجود دشمنان را فرا می گیرد تصور کنید چه بلایی سر مخالفان عدالت آمده است؟



برچسب ها : سخنرانی احمدی نژاد در نیویورک , افتضاح احمدی نژاد , احمدی نژاد , متن سخنرانی , مقر سازمان ملل , سازمان ملل , ملل , شرلوک , هولمز , دست نوشته های هولمز , سخنرانی رئیس جمهور , ترک کردن حین سخنرانی , ترک مسئولیس , ترک مسئولین , دربی , دربی 71 , فوتبال , تماشاگر , حسن نصر الله , اوباما , کشور , سالن کنفرانس , سالن , ایراد سخنرانی , سوتی احمدی نژاد , شجاعت , روانشناسی , ژاپن , سومالی , گرسنه , زلزله , اسلحه , تجارت اسلحه , فروش اسلحه ,
دسته بندی : کافه اجتماعی ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت