تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام! می بینم که باز من 2 روز نبودم  و دوستان وبلاگو به آشوب کشوندن! گلادیاتور که با هزار امید و آرزو آورده بودیمش تو وبلاگ داره پستای خارج از عرف میذاره و به مغز سرش زحمت نمیده یکم فکر کنه و پست بنویسه! اسپرسو که اومد 4 تا پست گذاشت و پیچید به بازی! فلاستر که میاد به زبان محلی نظر میده! منصور ورداشته یه پست چند قسمتی نوشته که یه قسمتش به شدت افتضاحه! یه قسمتش به نظر خودش جالبه و اون قسمت دیوار پادگان واقعا قشنگه! خودم که اصلا پست نذاشتم! اون هولمز که معلوم نیست چیکار میکنه! الان چند ماهه دانشگاهو پیچونده و منتظره اعزام شه سربازی. قراره اردیبهشت اعزام شه فکر کنم. الان هم هیچ اثری ازش نیست و دلیل اینکه چرا نمیاد وبلاگ بر ما پوشیده س! بگذریم!

میخوام یکم از حوادث اخیر براتون بگم! حتما در جریان هستین که رئیس دانشگاه آزاد عوض شد و فرهاد دانشجو به جای جاسبی بر مسند قدرت نشست! فردای همون روز که این خبر اعلام شد ما تو دانشگاه بودیم. اصلا رفتار کارکنان عوض شده بود. انگار همه شونو دوباره برنامه ریزی کردن! مدیر گروه درست حسابی جواب نمیداد . مسئول حساب های اینترنت کارشو می پیچوند. حراست به چیزای الکی مثل یه حرف انگلیسی روی لباس یه بنده خدا گیر میداد و جالب ترین حادثه برای خودم اتفاق افتاد! من استعداد خاصی تو پیدا کردن جاهای دنج دارم! با دو تا از بچه ها که یکیش فلاستر بود رفتیم یه گوشه و هنوز 30 ثانیه از استقرارمون نگذشته بود که حراست اومد به من گفت سیگارتون تموم شد؟!!!!!!!!!!!!!!!! 
اونایی که منو میشناسن میدونن وقتی اسم دود و سیگار و قلیون و این مسائل میاد من بد جور قاطی میکنم و غریبه و آشنا و بزرگ و کوچیک سرم نمیشه! هرچی بی احترامی بلدم نثار آدمای دودی میکنم و دست خودمم نیست! یادمه با یکی خیلی رفیق بودم و همش باهم میرفتیم بیرون و تریپ رفاقت شدید برداشته بودیم. یه سری که رفته بودیم بیرون دیدم سیگار در آورد بکشه! هرچی نصیحتش کردم حمید نکش این لعنتیو به خرجش نرفت. بعد از 2 هفته رابطه مو به طور کامل یاهاش قطع کردم. اونم بعد از 2 سال دوستی!  یکی از فامیلامون سیگاری بود. انقدر خونه ش نرفتم تا ترک کرد. اون وقت حراست بیاد به من بگه سیگارت تموم شد؟ این خیلی برام سنگین بود. یعنی اگه دست خودم بود جوری کتکش میزدم که گوشت و انجیرش با هم قاطی شه! مردک احمق. اصلا به تو چه دانشجو ها سیگار میکشن؟ اصلا به حراست چه که ما چیکار میکنیم؟ یعنی شما به کسی که میگید دانشجو انقدر اعتماد ندارین که یه مشت سگ به اسم حراست میذارید بالا سرشون؟ بی شعورا به حرف زدن دختر و پسر هم گیر میدن! بیرون که پلیس نمیذاره دختر و پسر حرف بزنن. تو دانشگاهم که حراست نمیذاره. یه دفعه بفرمایید ما برا بقای نسل باید گرده افشانی کنیم! والا!


اما اتفاق بعدی این بود که گلادیاتور دماغشو عمل کرد! ما هم که بالاخره تو اون دماغ حق آب و گل ( و خلط!) داشتیم رفتیم ملاقاتش! من نقشه کشیدم که کنسرو لوبیا و نخود فرنگی براش ببریم که بتونه زیر پتوشو گرم کنه تا خوابش ببره! چون به من می گفت شبا نمیتونه بخوابه! اما منصور بهش گفت وقتی اومدیم اونجا برام شیرموز درست کن! گلادیاتورم بهش گفت خودت شیر و موز و بستنیشو بخر بیار اینجا تا مخلوط کنیم! فکر کرده بود خیلی بامزه س و مثلا زرنگه! خبر نداشت که منصور چند ساله با من رفیقه! رفتیم یه شیر پاکتی 400 تومنی و یه بستنی لیوانی کوچیک و یه موز مجانی گرفتیم و از طرف من و فلاستر هم کنسرو های لوبیا چیتی و نخود فرنگی خریدیم! بردیم خونه شونو جاتون خالی یکی دو ساعتی خوش بودیم و دماغ جدیدشو افتتاح کردیم!

دوتا اتفاق هست که نقش اولش فلاستره و اصلا ترکونده! من وقتی باهاش رفیق شدم نمیدونستم همچین استعداد نهفته ای تو شاد کردن آدمای اطرافش داره! اتفاق اول برمیگرده به رستوران! من و فلاستر و یکی از دوستای مشترکمون که اونجا مشترک شدیم (یعنی اول دوست اون بود و با من همون موقع رفیق شد!) رفته بودیم انقلاب که چند تا کتاب بخریم. برای ناهار رفتیم پیتزا پدربزرگ. دوستایی که نمیدونن کجاس باید بگم تو همون خیابون آزادیه. نرسیده به متروی آزادی(شادمان) ما منو رو برداشتیم و گفتیم چی میخوایم. بعد گارسون اومد بالاسرمون و طبق قرار قبلی فلاستر بهش سفارش داد. برحسب اتفاق خود فلاستر آخرین نفری بود که منو رو خونده بود و بالطبع منو جلوی دستش بود. گارسون دستشو دراز کرد جلوی فلاستر به نشونه اینکه منو رو بده دستش. اما عکس العمل فلاستر: یکم به گارسونه نگاه کرد و باهاش دست داد! این کار موجب شلیک خنده من و دوست مشترکمون شد به طوری که خشاب خنده من تا 24 ساعت خالی بود!

حماسه بعدی فلاستر برمیگرده به خونه ما! آورده بودمش خونه مون و منصور هم اومده بود و داشتیم سه تایی فوتبال بازی میکردیم به طوری که فلاستر به صورت نخودی بین من و منصور پاسکاری میشد! بازی آخر من و منصور باهم یار بودیم و فلاستر تک! آقا ما دوتا هی خطا میکردیم و داورم همش کارت زرد نشون میداد. یهو فلاستر گفت داور انقد کارت زرد نشون داد کارتاش تموم شد! من و منصور هم دیگه پشت تیکه رو ول نکردیم: یعنی فکر کردی داور واقعا کارت زردا رو میده دست خود بازیکن؟ فکر کردی داور این همه کارت زرد با خودش حمل میکنه؟ اصلا بازیکنا کارت زردو بگیرن کجاشون میخوان بذارن؟  داور فقط کارتو به بازیکن نشون میده و دوباره میذاره جیبش!!! بنده ی خدا فلاستر اومد نمک بریزه و با کنایه به ما بگه خشن بازی نکنید ولی نمک تپون شد رفت پی کارش! این شیوه ای که من و منصور استفاده کردیم بهش میگن تحقیر اندیشه از نوع شهرستانی که اختراع خود منه و برای این جور موارد یا جلوه های ویژه فیلم ها ازش استفاده میشه! مثلا وقتی داریم فیلم می بینیم و ماشین شخصیت اصلی فیلم آتیش میگیره و منفجر میشه ، برمیگردیم به دوستمون که محو تماشای جلوه های ویژه شده و داره لذت می بره میگیم که : اسکل فکر کردی واقعا ماشین آتیش گرفت و یارو مرد؟ اینا همش فیلمه! باور کردی؟ بعد میخندین! یا تو کلیپ حالم عوض میشه از شادمهر شما می بینین که دستای شادمهر آتیش گرفته و داره میسوزه ولی خود شادمهر کماکان داره میخونه! شما باید بگین: اسکل فکر کردی واقعا دستاش آتیش گرفته؟ اگه دستاش آتیش گرفته بود که با خیال راحت نمیخوند! فیلم برداری رو قطع میکردن و روش آب می پاشیدن! اینا همش فیلمه!

در آخر باید بهتون بگم که دارم رو یه قالب جدید برا کافه جوان کار میکنم و تو تعطیلات عید یا قبلش ازش پرده برداری میکنم! به همین دلیل سرم شلوغه و کمتر پست میذارم! شما باید چرت و پرت های گلادیاتور و استاد رو تحمل کنید ولی در عوض بعدا از زیبایی وبلاگ لذت خواهید برد! از من نکن خدافظی!



برچسب ها : گلادیاتور , گلادیاتور و سندمن , سندمن و گلادیاتور , اسپرسو و سندمن , سندمن و اسپرسو , فلاستر و سندمن , سندمن و فلاستر , سندمن , سندمن و کافه جوان , هولمز , سربازی , دانشگاه آزاد , دانشگاه آزاد و سندمن , سندمن و دانشگاه آزاد , فرهاد دانشجو , فرهاد دانشجو و سندمن , سندمن و فرهاد دانشجو , جاسبی , جاسبی و سندمن , سندمن و جاسبی , حراست , سیگار , قلیون , لوبیا چیتی , پیتزا پدربزرگ , پیتزا پدربزرگ و سندمن , سندمن و پیتزا پدربزرگ , فوتبال , حالم عوض میشه , شادمهر , شادمهر عقیلی , شادمهر عقیلی و سندمن , سندمن و شادمهر عقیلی , کافه جوان , sandman , the sandman , cafejavan ,
دسته بندی :

با درود فراوان. امروز میخوام درباره یه سری مسائل حرف بزنم که تابحال بازگو نکردم! این هفته منصور تهران نمیاد و دیدم وقت مناسبیه که یه پست درباره ش بنویسم! چون حداقل تا چند روز بعدش منو نمیبینه! برا اون دسته از عزیزانی که نمیدونند باید بگم من و منصور چهارم دبستان همکلاسی بودیم! البته اون موقع من باهاش زیاد رفیق نبودم و دو سه سال بعدش که اومدن همسایه مون شدن رفیق شدیم! تقریبا هر روز با هم بودیم. من میرفتم پایین ، اون میومد بالا ، میرفتیم بیرون و...  . چند تا بازی رو با هم تموم کردیم! چقد فیلم دیدیم! من فیلم میخریدم خودم نگاه میکردم بعد زنگ میزدم منصور میومد بالا دوباره با هم نگاه میکردیم! فکر نمیکنم این قدر که با منصور خندیدم با کس دیگه ای خندیده باشم. الان به حدی با هم هماهنگیم و از روحیات هم خبر داریم و انقدر برامون قضیه پیش اومده که هر چیزی میبینیم ، یا هر صدایی میشنویم و هر اتفاقی که میفته به هم نگاه میکنیم و هردو به یه چیز میخندیم و هر کدوم میدونیم طرف مقابل به چی فکر میکنه! فکر کنم چند وقت دیگه نیازی نباشه برا همدیگه جوک تعریف کنیم و در سکوت میخندیم! ما با هم خیلی جاها رفتیم . در جلسات شبانه (تو پارک پشت خونه مون!) خیلی حرفا زدیم . حرفایی که تیر چراغ برق داره! خیلی چیزا دیدیم. خیلی زیاد با هم فوتبال بازی کردیم! درست مثل فرگوسن و آرسن ونگر! هر دو میدونیم طرف مقابل از چه روشی استفاده میکنه ولی بازم از همونجا ضربه میخوریم! تو کنفرانس های مطبوعاتی بعد بازی با هم دعوا میکنیم و هرچی از دهنمون در میاد نثار همدیگه میکنیم ولی هیچ دلخوری ای پیش نمیاد. سر هر چیز بیخود و باخودی با هم کل کل میکنیم ، بحث میکنیم ، دعوا میکنیم ، درباره زند گی خصوصی مردم تصمیم گیری میکنیم، قهرمانی تیم ها رو تعیین میکنیم ، همدیگه رو تحقیر میکنیم ، سعی میکنیم همیشه یه چیزی تو آستین داشته باشیم تا همدیگه رو آچمز کنیم و حال همدیگه رو بگیریم! وقتی حرف میزنیم همش رو توانایی خودمون و ناتوانی طرف مقابل انگشت میذاریم! اون موقعی که وبلاگامون از هم جدا بود چقد سر بازدید کننده کل کل داشتیم! من میدیدم که بازدید وبلاگ اون به طور غیر طبیعی بالاس! رفتم و با ظاهری مظلوم عضو وبلاگش شدم و عامل نفوذی خودم شدم و روش کارو ازش دزدیدم! البته بعدا جفتمون به این نتیجه رسیدیم که بهتره این استعدادمونو در زمینه دور زدن موانع پیش روی وبلاگ نویسی ، با هم و در یه جا خرج کنیم که بازدهی دو برابر بشه! و حاصل تجربیات چند ساله مونم شده این وبلاگ که الان جلوی چشم شماست!  
 
هر جا که ما دوتا با هم باشیم حتما یه سوژه خنده پیدا میکنیم و علاوه بر خودمون آدمای اطرافمونم شاد میشن! این به تجربه ثابت شده! میتونین از گلادیاتور یا فلاستر بپرسین!
 
از شانس بد من برادر ندارم ، منصور هم همینطور. اما هیچ موقع کمبودی رو از این ناحیه احساس نکردیم. نمیخوام بگم ما برای هم مثل برادر هستیم. نه ، اصلا اینجوری نیست. بلکه از برادر نزدیک تریم. فکر نمیکنم دوتا برادر بتوننن حرفایی رو که ما با هم میزنیم ، انقدر راحت بیان کنن. 
از وقتی این بشر رفته شهرستان درس بخونه و دیر به دیر میاد تهرون ، حوصله س که سر میره ها! بالاخره هر روز با هم فوتبال بازی میکردیم یا شبا میرفتیم پارک یکی دو ساعت حرف میزدیم. الان این بازیا و پارک رفتنا به ماهی یکی دو بار محدود شده. بعضی وقتا که میاد و میریم پارک ، دوستای مشترکمونو میبینیم. اینا تا منصورو میبینن باهاش روبوسی میکنن. ولی من فکر میکنم تا حالا با منصور روبوسی نکردم! تو تمام این سالها! میخوام از همینجا به منصور بگم این که من باهاش روبوسی نمیکنم و هر موقع از دستم بربیاد رشته و شهرشو مسخره میکنم و برا خرید لپ تاپ اصلا به روی خودم نیاوردم که بهش تبریک بگم و خیلی کارای دیگه که میکنم اصلا دلیل بر این نیست که ازش خوشم نمیاد! برعکس! من باهاش روبوسی نمیکنم چون آدم با کسی روبوسی میکنه که یه مدته ندیدتش! درسته منم دیر به دیر منصورو میبینم اما اصلا برام تفاوتی نمیکنه که دیروز دیدمش یا یه سال پیش. رفتارم باهاش همونه که تابستون بود و حرفایی که شبا تو پارک میزنیم ادامه ی حرفاییه که سری پیش زدیم! انگار همین دیشب پارک بودیم!     
 
من و منصور خیلی با هم رفیقیم! مثل هرولد و کومار! اما مسلما سر اینکه کدوممون کومار باشیم دعوامون میشه! البته اونجوری هم نیستیم که همیشه بحثمون گل و بلبل باشه ها. خیلی مواقع با هم جنگ لفظی داریم. ولی فک کنم خوبی دوستیمون همینه. هر موقع با هم مشکلی پیدا میکنیم خیلی رک و سریع میریم با هم درمیون میذاریم و مشکلو حل میکنیم. نمیذاریم دلخوری ای باقی بمونه که به کینه نبدیل بشه. تو این زمینه هم اصلا با هم تعارف نداریم! از خجالت هم بدجوری در میایم!
 
اما این همه تعریف که نمیشه! بذارید یکم از مضرات منصور بگم! یکیش اینه که خیلی لجبازه! والا! میشینیم فوتبال بازی میکنیم ، من تو دو ساعت با 6-7 تا تیم بازی میکنم ولی اون چسبیده به اون رئال! البته جفتمونم دلیل داریم! من میخوام بازیم انعطاف پذیر باشه و بتونم با هر تیمی بازی کنم . از آرسنال گرفته تا تیم ملی ژاپن! منصور هم دلیلش اینه که میخواد تمرین کنه! حالا برای چه تورنومنتی تمرین میکنه خدا میدونه! نه که کاپ های قهرمانی جهان همینجوری از در و دیوار خونه شون میریزه! اصلا منصور انقد کاپ گرفته که نمیدونه چیکار کنه باهاشون! یه سری تکی رفت با تیمای 11 نفره بازی کرد و آخرشم لیگ قهرمانان اروپا رو آورد خونه! بعد دید جامش خیلی بزرگه گذاشت تو (گلاب به روتون) دستشویی تا به جای آفتابه ازش استفاده کنه!
 
یکی دیگه از مضرات منصور اینه که به قول بچه ها گفتنی تنبله! یعنی برای بیرون رفتن اولین نفری که خیلی پایه س ساز مخالف بزنه منصوره! تکیه کلام هاش هم ایناس: ولش کن! حال نداریم! حال داریا! بی خیال شو! بیا بریم خونه! دوره! میدونی چقد راهه؟!
 
مشکل بعدیش اینه که خیلی حسابگره! البته حسابگر بودن خیلی هم بد نیست ولی وقتی شورشو در بیاری دیگه غیر قابل تحمل میشه! ما الان چند ساله با اتوبوس میریم این ور اون ور، بدون استثنا همیشه کرایه ها رو دنگی حساب کردیم! تاکسی هم همینجور! حتی وقتی بیرون چیزی بخریم باید نصف نصف باشه! یه سری به من تو پارک ملت 100 تومن شارژ فرستاد. ایرانسل اسکل شده بود ، اون 100 تومنه رو برای من 2 بار فرستاد! ولی از منصور فقط 100 تومن کم کرد! این بشر ما رو بیچاره کرد! میگفت باید اون 100 تومن اضافه رو برگردونی به من! البته کارش جنبه طنز داشت!
من و منصور انقد با هم فیلم نگاه کردیم که اکثر حرفامون دیالوگ فیلمن یا حرفامونو شبیه دیالوگ میگیم! کارامونم شبیه فیلماس! من پیشنهاد میکنم برا سریال های نوروزی بیان 24 ساعت از زندگی ما فیلمبرداری کنن!
 
ما با هم نقاط مشترک زیادی داریم. جفتمون استقلالی هستیم! از بارسلون و مسی بدمون میاد! یه سری نظریه های مشترک داریم. مثلا اینکه همه اعضای بدن برا خودشون مغز دارن و جاش هم به صورت تجربی بدست میاد! مثلا شما دوتا چشم دارید و دو تا مغز چشم! اما فقط کسی که حرفه ای تو کار چشم باشه میتونه بگه مغز چشم کجاست! بقیه اعضای بدن هم همینطور! حتی میشه رو این مغز ها سکه یا سرویس طلا گذاشت! شما ها چقدر ساده این! از دیگر چیز های مشترک که داریم میشه به بازیگرای مورد علاقه مون اشاره کرد! مثل رضا عطاران که حتی منصور یه بار باهاش عکس گرفته یا آل پاچینو یا آدام سندلر و خیلی از دوستای من در زمینه بازیگری! درباره آهنگ گوش کردنم میتونم بگم 70 درصد شبیه همدیگه ایم!
 
در عین این همه شباهت که با هم داریم و علایق و روحیات مشترکمون ، تفاوت های زیادی هم داریم. یه جورایی میشه گفت قطب + و - بمب اتم رو تشکیل میدیم! به من که خوش میگذره! میخواستم بدین وسیله به منصور بگم من هر کاری هم بکنم و هر حرفی بزنم ، رفیقمو مخصوصا تو رو به کسی نمیفروشم! پس اگه دیدی به یه غریبه سپردمت دلخور نشو ازم میام واسه بردنت ( اشتباه شد! پوزش میخوام!) یادش بخیر اون اوایل که گوشی گرفته بودم تو یه ماه اول انقد با منصور اس ام اس بازی کردیم که نگو! بعد کم کم به روش های ارتباطی دیگه پی بردیم و موثر ترینش  پنجره بود! به این صورت که یه تک زنگ میزدیم و طرف میومد دم پنجره! الان حدود یه سال و خورده ایه که زیاد به هم اس ام اس نمیدیم. زنگ هم که اصلا صحبتشو نکن! تو این سالها فقط من یه بار بهش زنگ زدم چند دیقه حرف زدیم اونم موقعی بود که ایرانسل 2000 تومن اعتبار داخلی بهم هدیه داده بود و من به همه دوستای ایرانسلیم زنگ زدم! منصور هم جزو اینا بود! البته منصور چند روز پیش یه اس ام اس با مضمون جواد خیابانی برام فرستاد که منم جوابشو دادم! میدونید چیه؟ انگار جفتمون باور نکردیم منصور دیگه تهران نیست و همدیگه رو نمیبینیم! برا حرف زدن هنوز منتظریم منصور بیاد تهران تا بیایم دم پنجره! من تو این فازم که منصور رفته بیرون و تا 2 ساعت دیگه میاد! اون تو این فازه که رفته بیرون و تا 2 ساعت دیگه میاد! پس منتظر میمونیم تا اون 2 ساعت تموم شه! بعد هم خیلی عادی میام دم پنجره و بعدشم میریم پارک و حرفای دیشب (دوهفته پیش) مونو ادامه میدیم!
 
ایشالا قسمت شما هم از این رفاقتا بشه که خیلی خوش میگذره! منصور جون ایشالا بیایم عروسیت شام بخوریم! فقط بگو گوجه نذارن! از من نکن خدافظی!



برچسب ها : چهارم دبستان , فیلم , جوک , جوک جدجد , جوک های سندمن , الکس فرگوسن , فرگوسن , فرگوسن و سندمن , سندمن و فرگوسن , آرسن ونگر و سندمن , سندمن و آرسن ونگر , آرسن ونگر , کنفرانس مطبوعاتی , وبلاگ , وبلاگ کافه جوان , وبلاگ پربازدید , افزایش بازدید تضمینی , کافه جوان , کافه جوان و سندمن , وبلاگ و سندمن , گلادیاتور , گلادیاتور و سندمن , سندمن و گلادیاتور , فلاستر , فلاستر و سندمن , سندمن و فلاستر , حسین فلاستر , منصور , منصور و سندمن , سندمن و منصور , سندمن , فوتبال , منچستر یونایتد , هرولد و کومار , هرولد و کومار و سندمن , سندمن و هرولد و کومار , آرسنال , آرسنال و سندمن , سندمن و آرسنال , رئال , رئال مادرید و سندمن , سندمن و رئال مادرید , لیگ قهرمانان اروپا , لیگ قهرمانان اروپا و سندمن , سندمن و لیگ قهرمانان اروپا , سندمن برنده لیگ قهرمانان اروپا شد , ایرانسل , ایرانسل و سندمن , سندمن و ایرانسل , رضا عطاران , رضا عطاران و سندمن , سندمن و رضا عطاران , آل پاچینو , آل پاچینو و سندمن , سندمن و آل پاچینو , آدام سندلر , آدام سندلر و سندمن , سندمن و آدام سندلر , آدام سندلر و کافه جوان , آدام سندلر در کافخ جوان , جواد خیابانی , جواد خیابانی و سندمن , سندمن و جواد خیابانی , اصغر فرهادی و سندمن , سندمن و اصغر فرهادی , sandman , the sandman ,
مطالب مرتبط : جوابکی برای friends with benefits!! ,
دسته بندی :

سلام به همه دوستای عزیزم

من گلادیاتور هستم نویسنده یا گارسون جدید این کافه ام!خیلی خوشحالم که پیش شماها ام. اونقدرا هم که سندمن فکر میکنه خطرناک نیستم. ولی اگه بخواد یه بار دیگه از این پستا درباره من بذاره  یه کوچولو از غریزه گلادیاتور هارو نشونش میدم که فکر نکنم خوشش بیاد.

راستش من تا حالا تو هیچ کافه ای کار نکردم و یه کم بی تجربه ام پس به نظرا و انتقادای شما برای بالا بردن کیفیت کارم نیاز دارم و امیدوارم که کمکم کنید..

دیگه نمیدونم باید چی بگم.پس تا پست بعدی بدرود .




برچسب ها : کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , گلادیاتور , نویسنده جدید کافه جوان , گلادیاتور و سندمن , سندمن و گلادیاتور , گلادیاتور و منصور کبیر , گلادیاتور کافه جوان , گلادیاتور و نصرتی , گلادیاتور و گلشیفته فراهانی ,
دسته بندی :
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت