تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

بووووووووژژژژژژووووووخخخخ....من اومدما!!! تمپتر امد...تمپتر با موتور امد... تمپتر با فرغون امد...تمپتر با ماشین امد....!!!بالاخره امتحانام تموم شد!! در پوست خود نمیگنجم!اون قدر خوشحالم که اگه همین الان یه اهنگ هیپ هاپ بذارن واستون کردی می رقصم!!!... موقع امتحان برنامه ها داشتیم!!

 

*یه روز قبل امتحان زبان فارسی هی داشتم فک میکردم که اگه تو امتحان سوال داد که جمع ازدها را بنویسید من چی بنویسم!!...اژدهاها؟!...اژدهاجات؟!...اژدهایون؟!... اژدهایان؟!...خیلی اژدها؟!...وایــــــــــــــــی چقد اژدها!!!

 

*داشتم فیزیک میخوندم به یه مسئله رسیدم که هر کاری میکردم حل نمیشد! همون موقع اگه کسی چشم بصیرت داشت دودایی رو که از سرم بلند میشد میتونست ببینه... ناگهان جرقه ای در ذهن اینجانب زده شد!! یهو به خودم گفتم عاششششقتم!الهی قربونت برم....!!... یه چند ثانیه به دیوار نگاه کردم یهو گفتم خدا نکنه عزیزمـــــــــــــــــــــــــ !!!

 

*امتحان زبان داشتیم یه سوال تستی بود نوشته بود: this star film…  ! همون موقع شوصمدتا فحش به کسی که تایپ کرده بود دادم!! گفتم اخه مردیکه بووووووق بی سواد چشای کورتو وا کن یکم! املاشون غلط مینویسی که دانش اموز گیج بشه؟! ... خودم با کمال اطمینان خودکارو ورداشتم star  رو کردم stor  !! گفتم حالا شد "داستان فیلم"!!!... از سر جلسه که اومدم بیرون رو نیمکت نشستم تا وسایلامو جمع و جور کنم. یهو گفتم خــــــــــــــــــــــــــــــر!!!! خب story  رو اینجوری مینویسن!!...اون "ستاره ی فیلم" بوده!!!!!!!!!

 

*بعد امتحان ریاضی، اومدیم تو حیاط،همه با هم جمع شدیم داریم راجع به سوالات بحث میکنیم. بعدشم همگی باهم یورش بردیم به طرف معلم گفتیم اخه این چه سوالایی بود؟!!اینجوری که ما میفتیم...!!! معلم نیشش تا بناگوش بازه میگه خب چه اشکالی داره؟! بالاخره ما میخواییم چند نفرو از این مدرسه بیرون کنیم! قسمت شما شده دیگه...!!حیف که درسا منو گرفته بود وگرنه بهش میپریدم موهاشو میکندم، دماغشو با صورتش صاف میکردم، یه مشت میزدم گونه هاشم میفرستادم تو تا مجبور شه بره عمل زیبایی کنه، اون وقت بهش بگیم معلم پلاستیکی جیگرم حال بیاد!! ( واااااااای مو به تنم سیخ شد!!)

 

*امتحان ادبیاتو زود دادم،داشتم تو حیاط واسه خودم ول میگشتم... یهو دیدم معلم زمین که معلم امادگی دفاعی هم هست داره اون طرف میچره!! رفتم پیشش گفتم ببخشید یه سوال داشتم. گفت بپرس. گفتم اینکه اسرائیل گفته میخواد به ایران حمله کنه راسته؟!...وایساد با اون چشای بابا قوریش زل زد بهم گفت غلط کرده!!! گفتم خیلی ممنون از توضیحاتتون... این بنده ی حقیر از اطلاعات شما منور گشتم... اصلا بمباران علمی شدم!!... رامو کشیدم رفتم...!!!ایـــــــــــــــش!!

 

*تا دیقه ی آخر سرجلسه امتحان زیست نشسته بودیم... تو یه سوال 75 صدمی گیر کرده بودیم! معلم هم گرخیده بود! سوال هم این بود که در صورت آسیب رسیدن به کبد در جذب کدام ویتامین ها اختلال ایجاد میشود؟...به مراقبای جلسه میگفتیم اخه این تو کتاب نبوده!چطوری جواب بدیم؟!...یهو معلم زبان انگلیسی با اعتماد به نفس مطلق اومد گفت من رشته م تجربی بوده...تو کدوم سوال مشکل دارین؟!... کنار همه بچه ها رفت بعدشم اومد بالا سرمن...گفت کجا مشکل داری تمی؟ گفتم همین سوال کبده!.. گفت عزیزمن این که خیلی آسونه! دیگه سوال واضح تر از این؟! به من توجه کن...کدوم ویتامین هست که اگه توی کبد اختلال ایجاد شه جذب نمیشه؟!!!! بعدشم با یه لبخند رفت! گفتم خسته نباشی! من الان کاملا ملتفت شدم!!.. عجب راهنمایی کردی!.. دمت گرم...تو اصلا باید معلم زیست میشدی... و تا اخر جلسه در بهت و شگفتی ذهن بیدار و پر از اطلاعات اوشون بودم!!

بعد امتحاناهم به مدت سه روز به خواب زمستانی مطلق رفتم جاتون خالی!!!

و در اخر شاعر خطاب به جی افش می فرماید:

پریا! به جهنم که مرا دوست نداری

از بهر تو هرگز نکنم گریه و زاری

اگر روزی به جز من یار گیری

الهی تب کنی فرداش بمیری

الهی سرخک و عریون بگیری

تب مالت و فشار خون بگیری

اگر بردی از این ها جون سالم

الهی درد بی درمون بگیری!!!

شب عالی مستحکم....




برچسب ها : still alive , tempter , the tempter , cafejavan.ir , امتحان , هیپ هاپ , کردی , آهنگ هیپ هاپ , آهنگ کردی , برنامه , زبان فارسی , اژدها , فیزیک , مسئله , مسئله فیزیک , جرقه , زبان , زبان انگلیسی , فحش , املا , star , stor , داستان فیلم , ستاره فیلم , نیمکت , خر , ریاضی , معلم , مدرسه , دماغ , عمل زیبایی , ادبیات , حیاط , زمین , امادگی دفاعی , اسرائیل , ایران , اطلاعات , زیست , کبد , کتاب , ویتامین , شاعر , جی اف , دوست دختر , پریا , تب مالت , فشار خون , سرخک , عریون , طنز مدرسه , طنز امتحانات , به روز ترین , به روزترین مطالب طنز , کافه طنز , طنز کافه , کافه جوان , سایت کافه جوان , نوشته های تمپتر , طنز ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

با درووووووود فراوان بر شما...منو شناختید؟! من همونم که یه روز/ میخواستم دریا بشم/ میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم/آروز داشتم برم/تا به دریا برسم/شب رو آتیش بزنم/ تا به فردا برســـــــــــــم.. اینم قیافم: بزرگ شدم نه؟!! چه قدی کشیدم!! برنج محسنه اخه!! بابت یک ماه و دوهفته تاخیر بسیار پوزش می طلبم...چه کنیم دیگه درسا سنگینه... از این ور باید درس بخونی از اون ور هم باید کار کنی تا پول تحصیل و زندگیتو در بیاری.... بری خونه کارای خونه رو انجام بدی...مس بسابی، یخ حوض بشکنی،از چشمه قله کوه دماوند آب شیرین بیاری!!!

عجب دور و زمونه ای شده! آدم شاخ در میاره..... نمیتونی تشخیص بدی با ساز زندگی خودت که عربی و بندری مینوازه برقصی و قر بدی یا با ساز زندگی مردم که هی ریتمو عوض میکنه!!

*ساعت 2 بعداز ظهر تعطیل شدیم سوار سرویس شدم که برگردم خونه... توی راه یه کامیون دیدم که پشتش نوشته بود: همه اسیر عشق اند ما اسیر مرغ!!! دور و زمونه رو میبینی....

 *ساعت آخر تو کلاس زیست نشستیم گرسنگی و تشنگی و خواب داره بهمون فشار میاره هیچی تو مغزمون نمیره! کلا اون بالا بالاهاییم... یهو رفیقم داره میگه تمی یه دیقه خودکار شانسیتو بده!! میگم چی؟!!! خمیازه میکشه میگه منظورم اینه که خودکار قرمزتو بده....( این هم دور و زمونه نسل جوان!!)

·        امتحان فیزیک داشتیم سوالا به شدت سخت بود!! سر جلسه آدم گریه ش میگرفت!!! یه هفته بعد معلم برگه ها رو تصحیح کرده آورده سر کلاس بعد از نیم ساعت فحش و ناسزا و دعوا برگه ها رو داد... داشتم ذوق مرگ میشدم!!! امتحان به این سختی از 10 نمره شده بودم 8!!! با شوق رفتم خونه گفتم مامان مامان اون امتحان سخته رو 8 گرفتم!! برگه مو گرفت پشت و روشو با سرعت جت یه نیگاه انداخت بعدشم چپ چپ نیگاه بنده کرد انگار میخواد منو بخوره گفت خاک تو سرت!!!( اینم دور و زمونه مادر و دختری)

·        رفتیم خونه مامان بزرگم پسرخاله نیم وجبی بنده، اول دبیرستانه اومده نشسته جلوم میگه خب دوستات خوبن؟!!! میگم حالا شماره شقایق رو نمیدی؟؟؟!! داره به دختر خالم میگه خب شما فردا ساعت چند میخوایین برین اردو؟!! گفت 12 تا 4 بعداز ظهر... نیشش تا بناگوشش باز شد گفت واقعــــــــــــا؟!!! خب حالا یه سر میام اونورا...َیکی نیس بهش بگه آخه کدوم ادم اسگولی به تو کوتوله نیگاه میکنه؟؟!!! ما زمانی که اول دبیرستان بودیم نمی فهمیدیم اصلا" پسر" به چه موجودی گفته میشه!!!( اینم از دور و زمونه پسرا)

  زنگ تفریح بود من و درسا کنار هم نشستیم داریم با صدای رسا اهنگ مای بیبی رو میخونیم یهو یکی از در داره میاد تو کلاس میگه آخــــــــــــــــی... قربون شما دوتا نوجوان نو شکفته برم من!!! ( اینم از دور و زمونه من و درسا و امرسان!!)

   دارم به شاعر میگم شاعر!! شعری بفرما... شاعر سرما خورده بود لیکن با صدایی گرفته فرمود:

عـــــــــشق یعنی علاقه، نه کفگیر و ملاقه      دوست دارم یه عالمه اندازه یه قابلمه

 من عاشق تو هستم تو قابلمه نشستم         یه لنگه کفش تو دستم منتظر تو هستم!!

  دلتون شاد و لباتون خندون.... بدرووووووووود




برچسب ها : عجب دور و زمونه ای شده , تمپتر , برنج محسن , قد , زندگی , پول , قله دماوند , دماوند , آب شیرین , شاخ , ساز زندگی , سرویس , کامیون , مرغ , طنز مرغ , مغز , گرسنگی , تشنگی , خودکار قرمز , نسل جوان , امتحان , فیزیک , فحش , جت , مادر , دختر , مامان بزرگ , پسر خاله , نیم وجبی , شماره , اردو , زنگ تفریح , مای بیبی , امرسان , شاعر , عشق , علاقه , کفگیر , ملاقه , قابلمه , دوست دارم , لنگه کفش , the tempter , Tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

... میبینید؟!!! اینا اشکای منن!!....سلام نکرده باید بگم خدافظ!!! راستش امسال درسام خیلی سنگینه واسه همین باید برم.... و من میرم....البته نه اینکه برمـــــــــــــــا!!! یعنی میرم اما نه اینکه برم!درواقع اگه برم نمیرم!توجه می نمویییییییید؟!! دیر به دیر میام و پست میذارم!!! نگران منم نباشید مواظب خودم خواهم بود!! پسته هم میخورم تقویت شم!! عجب دردی است این درد دوری!! خب دیگه خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید. بعضی ها رو خیلی اذیت کردم از جمله احمد و منصور....همش شوخی بود واسه اینکه دور همی بخندیم یه موقع به دل نگیرید!! 

به قول شاعر که می فرماید:

اگر بار گران بودیم و رفتیم.............. اگر نامهربان بودیم و رفتیم.........

موفق و موید باشید.... خدانگهدار




برچسب ها : ما رفتیم , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , درس , مدرسه , خدافظی , tempter , the tempter ,
دسته بندی : خارج از کافه ,

خشی : سلام با قسمت سوم برنامه شام خارجی در خدمت شما هستیم که از قسمت دوم به بعد به یه برنامه ی رقابتی تبدیل شد. با عرض پوزش به خاطر تاخیری که در پخش این برنامه به وجود اومد باید توضیح بدم این برنامه یکم ممیزی خورد به دلیل الفاظ رکیکی که از طرف دوستان به کار برده شد. من از طرف این دوستان معذرت خواهی میکنم. اینم از قسمت سوم:

سندمن : با درود فراوان خدمت بینندگان عزیز. این جانب مفتخرم که ادب رو رعایت کردم و اول سلام کردم

تمپتر : سلام به روی ماهتون. به چشمون سیاهتون. از مدرسه ها چه خبر؟

سندمن : دکتر مدرسه ها که هنوز شروع نشده

تمپتر : شروع نشده که شروع نشده. به تو چه؟

سندمن : دختره ی بوووووووووووووووووق یه کار نکن بیام اون طرف بووووووووووووووق!

تمپتر : بوووووووووووق هم خودتیا. کصافط!

سندمن : نمیشه که! بووووووووووق صفتیه که به دخترا نسبت میدن!

تمپتر : خوب حالا! بریم سراغ غذامون. امروز قراره براتون آش پشت پا درست کنیم. نه که کوچولو ها میرن مدرسه. گفتیم اینو برتون بپزیم و شما از غذای هر کدوم که خوشتون اومد مال من رو درست میکنید و میریزید پشت پای بچه هاتون تا از مدرسه برگردن

سندمن : من الان مشکل دارم. مگه بچه ها میخوان برن کجا؟ مدرسه دو دیقه راهه! تازه گفتی آش رو بپزن چیکار کنن؟

تمپتر : بریزن پشت پای بچه هاشون دیگه

سندمن

تمپتر : خوب چرا اینطوری نگاه میکنی؟ نگفتم که داغ داغ بریزن! بذارن سرد شه بعد بریزن که پای بچه طفل معصوم نسوزه روز اول مدرسه ای.

خشی

فیلم بردار

کافه چی

بیژن بیرنگ

عادل فردوسی پور چه میکنه این بازیکن!

سندمن

خشی : صورت سندمن گیر کرده 

بیژن بیرنگ : اینطوری میخواستین با برنامه من رقابت کنین؟ 

عادل فردوسی پور چه میکنه این بازیکن!

تمپتر : نگاه کن گیر یه مشت روانی افتادیم! خودم برنامه رو ادامه میدم.خوب بینندگان عزیز. ما برای آماده کردن این آش پشت پا یه سری مواد لازم داریم. این مواد عبارتند از تریاک ، حشیش ، کوکائین و ماری جوانا. به اضافه یه قابلمه آش رشته که من از شب گذشت گفتم مامانم آماده کرده و الان با خودم آوردم. حالا مواد مونو میریزیم تو آش و میذاریم رو شعله آروم که بپزه

سندمن  (داره آشپزی میکنه ولی نمیتونه حرف بزنه. صورتش به حالت عادی بر نمیگرده. تا شما پیام های بازرگانی رو ببینید من تیم پزشکی رو خبر میکنم بیان ردیفش کنن)

پیام های بازرگانی(با ریتم آهنگ Papi جنیفر لوپز بخونید) بانک ملی ، بانک ملی ، ما توش حساب داریم ، چه بانک خوبیه ، چه بانک خوبیه ، این بانک ملی!

* ایرانسل تقدیم میکند! خبر های باشگاه پاناتینایکوس یونان برای مشترکان! هر خبر 9990 ریال! برای عضویت کافیست به شعور خودت توهین کنید!

* همراه اول شما را به دیدن ادامه این مسابقه فوتبال دعوت میکند

ایرانسل : احمق برنامه آشپزیه! مسابقه فوتبال کدومه؟

همره اول : من به فوتبال عادت دارم

ایرانسل

سندمن

بیژن بیرنگ

عادل فردوسی پور : چه میکنه این بازیکن!

 

تمپتر : خوب به ادامه برنامه خوش اومدین. این پسره ی بووووووووووق هم صورتش همینطوری مونده. درست شده بودا ولی این همراه اول باز  به حالت قبل برش گردوند. الان خشی بردتش بیرون یه هوایی بهش بخوره بلکه درست شه! خوب مواد ما کاملا با آش مخلوط شد. بذارین نیم ساعت قل بزنه برا خودش تا کاملا آماده شه و بتونین بریزین پشت پای بچه تون. من شنیدم حتی میشه مالیدش به پا و با باند بست که روز اول مدرسه برای بچه خوش شانسی بیاره. ای بابا خشی من تا کی آب ببندم به برنامه؟ بیارش دیگه. هی وای من! این چیه؟ صدای آژیر پلیسه؟

پلیس : ایست! کسی از جاش تکون نخوره! پلیس مبارزه با مواد مخدر اینجاست به ما خبر دادن تو این برنامه از مواد مخدر تو غذا ها استفاده میشه

بیژن بیرنگ : بله آقا. من خبر دادم! خودشه. همین دختره ی بوووووووووق تو آش مواد ریخت

پلیس : ابراهیمی برو یه مزه کن ببین چیا توش ریخته

تمپتر : این که همون امید ابراهیمی دستیار سندیه! رفتی قاطی دشمنا امید جون؟

ابراهیمی : بی پولی و هزار دردسر خانوم... قربان همه چی توش داره! جنساشم اصل اصله.

پلیس : خوب دختر کوچولو! جرمت سنگین شد! دست بند بزنید ببریدش زندان تا خودم بیام بووووووووق تو آستینش کنم!

ده دقیقه بعد

خشی : سندمن جان بهتری؟ میخوای بریم استودیو؟ برو غذاتو درست کن مردم منتظرن

سندمن

خشی : خوب پس بریم تا دیر نشده.

خشی و سندمن در حالی وارد استودیو میشن که در شکسته و همه جا خون آلوده و چند تا جای گلوله رو دیوار هاست و بیژن بیرنگ روی صندلی لم داده و داره قهقهه های شیطانی میزنه

خشی : نامرد چیکار کردی؟ 

بیژن بیرنگ

خشی : خاک به سرم شد 

بیژن بیرنگ 

سندمن

خشی : بوووووووووووووووووووووووووووووووووق همه تون!

بیژن بیرنگ

سندمن

عادل فردوسی پور : چه میکنه این بازیکن!

خشی




برچسب ها : ایرانسل , همراه اول , بفرمایید شام , sandman , the sandman , the tempter , cafe javan , cafejavan , cafjavan.irجنفیر لوپز , آهنگ جنیفر لوپز , شام خارجی , سندمن , تمپتر , عادل فردوسی پور , عادل فردوسی پور و سندمن , سندمن و عادل فردوسی پور , بیژن بیرنگ , شام ایرانی , امید ابراهیمی , آش پشت پا , دستور پخت آش پشت پا , پلیس مبارزه با مواد مخدر ,
دسته بندی :

سلــــــــــــــــــام...چطورین؟! من برگشتم! میدونم خیلی دلتون واسم تنگ شده بود! وااااای اینجا چقدر تغییر کرده!! وقتی اومدم نت که راهو گم کردم! انقدر از این و اون پرسیدم تا بالاخره کافه رو پیدا کردم!! احمد این تویی؟! چرا موهات سفید شده؟!! عصا دستته چرا؟! کمرتم خم شده که! این دنیا چه میکنه با آدم...!! سندی رو ببین... سیبیلش در اومده!! مردی شده واسه خودش! فک کنم یه نفر سومی هم تو این کافه بود...!! اها...منصور! کجاست؟! نگید که...!! خدا بیامرزدش! جوون خوبی بود.

منصور رو ول کنید بریم سراغ عشق و حال خودمون! اینجانب به همراه پدر و مادر گرامی خود به قصد تفریح به سوی اصفهان حرکت نموده و پس از شش روز به دیار خود برگشتم! از وضعیت جاده نپرسید که بنده هیچ گونه اطلاعی ندارم! از اول که رفتم تو ماشین بالشت رو گذاشتم ، خوابیدم! جا تنگ بود ولی به هرحال همونم خوب بود. تنها مواقعی هم که بیدار می شدم توی پمپ بنزین بود. به پمپ بنزین اول که رسیدیم مامانم صدام زد گفت تمپی نمیخوایی بیایی دستشویی؟! گفتم نه. پمپ بنزین دوم: مامان: تمی دستشویی؟ من: نه!! پمپ بنزین سوم:مامان: دستشویی؟ من: نه!! مامان: پاشو گم شو برو دستشویی دیگه! اعصاب واسه آدم نمیذاره. (این روزا دستشویی رفتن هم زور شده!) خلاصه با هزارجور بدبختی ما رو پرت کرد اون تو! شب رسیدیم اصفهان. از شانس گند ما 6-5 تا از رفیقای بابا اصفهانی ان! قرار بود  فقط خونه یکی از دوستای بابام بریم. خلاصه رفتیم خونشون و یه استقبال گرمی از ما کردن که نگو! خانمش شربت اورد تارف کرد دیدم شربتش سبزه! یه چیزای باریک و دراز سبز رنگی هم روش بود! از رنگ و مدلش خیلی خوشم اومد با اشتیاق یه لیوان برداشتم. همین که یه قطره خوردم حالم به هم خورد! یکی نیس بهش بگه آخه کسی خیارسبز رو هم میکنه شربت؟! خیار سبز رو با سکنجه بین مخلوط کرده یه چی در اومده حالا میخواد به خورد ما بده! یه دست پختی هم داشت که نگو! فقط جای سندی خالی بود!! خوب بود که از رستوران هم غذا گرفته بودن وگرنه باید گرسنه میخوابیدیم! انقدر دلم به حال شوهرش سوخت! چی میخوره بدبخت!! خلاصه شب رو اونجا خوابیدیم و فرداش زدیم به دل بازار. انقدر همه چی خریدم دلتون بسوزه!! ظهر هم رفتیم رستوران بعدشم بازار بعدشم رستوران بعدشم لالا!! خلاصه ما با این دو شب کاری نداریم و اما روز سوم! یکی دیگه از رفیقای بابام خبر دار شده بود که اومدیم اصفهان. زنگ زد به گوشی ددی  انقدر اصرار کرد که بساطتون رو جمع کنید و بیایید اینجا. ما هم قبول کردیم. اصلا حال نداشتم. به زور وسایلامو گذاشتم توی ساک!! وقتی رفتیم اونجا چهارتا چش در اوردم فقط نیگای دور و ورم کردم! بابا اگه اینا به من میگفتن که یارو خرپوله نمیدونه پولاشو چه جوری خرج کنه که زود تر از همه سوار ماشین میشدم! یه ویلا اجاره کرده بود خارج از شهر، کنار زاینده رود! وقتی از تو حیاطش رد میشدی بالا سرت انگور اویزوون بود. صاحب ویلا گفته بود انگورا رو نچینید توی باغچه هم نرید. همین که از در رفت بیرون بابام دستاشو قلاب کرد رفیق بابام رفت بالا چندتا انگور چید! منم دیدم خرتو خره پریدم تو باغچه افتادم به جون زال زالکا! خلاصه روز و شب جوجه کباب خوردیم! کم کم داشتم تبدیل می شدم به جوجه. بعد از چند روز هم ما رو برد خونه خودش. عجب خونه ای بود! سه طبقه بود یه طبقه ش خالی بود داد دست ما. چه سالنی داشت! وقتی میرفتی دست شوییش که دیگه دلت نمیومد بیایی بیرون! بعدشم رفتیم باغ گل ها. یه یارویی رو دیدم موهاش زرررررد خودشم سفییید!! حس شیشمم گفت خارجیه طرف! به مامانم چسبیده بودم بذار برم بهش بگم Hello  !! پشت سرش راه می رفتم یهو گوشیش زنگ خورد. گوشی رو ورداشت گفت الو سلام خوبی؟!!! ( عجب دور و زمونه ای شده! یارو تهرانی بود ما رو باش فکر کردیم خارجیه داشتیم واسش تلو تلو میخوردیم!)

واسه همتونم گز اوردم. واسه منصور هم اورده بودم منتهی الان دیگه خدا بیامرزدش دیگه!!! مال منصور رو بین خودمون تقسیم میکنیم! به قول شاعر که می فرماید:

 ای همه وجود من........ ای کسی که پا گذاشتی رو قلب من

ای کسی که در رو بستی به روی من........ درو باز کن!

                   دستم مونده لای در!!

دلتون شاد و لباتون خندون....




برچسب ها : هیج جا خونه خود ادم نمیشه! , اصفهان , سفر به اصفهان , منصور , احمد , سندمن , سیبیل , عصا , پیری , دیار , بالشت , خواب , پمپ بنزین , دست شویی , سفرنامه , سفرنامه اصفهان , طنز در سفرنامه , سفرنامه طنز , شربت , خیار سبز , سکنجه بین , رستوران , بازار , خرید , ساک , خرپول , ویلا , زاینده رود , ویلای زاینده رود , حیاط , انگور , زال زالک , باغچه , سالن , باغ گل ها , خارجی , گز , شاعر , قلب , دست , خاطره , خاطره در سفرنامه , جدیدترین مطالب طنز , مطالب جالب , مطالب خواندنی , دست نوشته های کافه جوان , کافه جالب انگیز , سایت کافه جوان , دست نوشته های تمپتر , تمپتر , tempter , cafejavan.ir , the tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

سلام خدمت گوگور مگوری های خودم!!

چیه؟چرا اینطوری نگام میکنید؟! این قیافه ی من نشان دهنده ی شوقیه که واسه مدرسه دارم! به من بنگرید! اصلا انرژی مثبت در من موج میزنه!! سیل نبردتون!! بچه ها اینم قیافه منصوره ببینید چه ذوقی واسه دانشگاه داره:....اوا منصور؟! بیدار شو برو دفتر باربی و مداد دارا و سارا بخر واسه دانشگات!منصور:... الان شما شاهد ذوق فراوانی در منصور بودید!!!... میریم سراغ سندمن ، مرد شنی!!... من الان جلو در اتاقشم! مطمئنم الان با خوشحالی داره کتابای دانشگاشو جلد میگیره تا واسه روز اول دانشگاه حاضر باشه!!...خب دستگیره در رو میگیرم و باز میکنم....سندی؟! اوا سندی کجایی؟! فک کنم جلد کم اورده رفته بخره. تازه میخواد کیف و کفش نو هم بخره!...اوفـــــــــــــــــ چقدر هوا گرمه! پنجره ها رو باز کنم...بچه ها این پایینو نگاه کنید. سندمن جان داره با رفیقاش فوتبال بازی میکنه!! به به... چه اشتیاقی داره این سندمن !!بیخیال...میریم پیش احمد بینیم داره چه میکنه!!... آورین اورین... احمد داری کتاب میخونی؟!! من میدونستم...میدونستم که داری خودتو واسه دانشگاه آماده میکنی!!رفقا ببیند از الان داره کتابا رو جلو جلو میخونه که بشه رتبه اول کلاس!! مامانت بهت افتخار میکنه!! حالا ببینم کتاب چی میخونی؟؟؟....سفیدبرفی و هفت کوتوله!!!....حالا اینم خوبه از هیچی که بهتره!

منم خیلی اشتیاق دارم واسه مدرسه!!

  ساعت 8شب بود. ناگهان صدای زنگ در به گوش رسید. یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟! در رو که باز کردم دیدم بابامه. یه پلاستیک داد دستم گفت بگیرش. بالاخره انتظارت به پایان رسید! بعدشم رفت. بدو بدو رفتم تو اتاق، همش فکر میکردم یعنی چی توشه!! شکلاته؟! لباسه؟!... با ترس و لرز پلاستیک رو باز کردم...یهو بغض گلوم رو گرفت!! رنگم پرید!! دستام سست شد!! کتابای مدرسه بود! یه گوشه عین جنازه افتادم و دونه دونه کتابا رو آوردم بیرون و به حجمشون نگاه کردم. سرگیجه گرفتم! این اموزش و پرورش هم نقطه ضعف من دستش اومده ها! میدونه دین و زندگی تو مغزم نمیره. واسه همین هرسال حجمشو بیشتر میکنه. ما خانواده تن با دین و زندگی مشکل داریم!!

با خالم اینا رفته بودیم باغ تا حال و هوا عوض کنیم. کنار پریسا دختر خالم نشستم و شروع کردیم به آواز خوندن! بعدشم فقط یه کوچولو غیبت کردیم! خواستم حال و هوا رو عوض کنم گفتم خب.... دیگه چه خبر؟!! وسایل مدرسه تو آماده کردی؟... یهو عین سگ پرید بهم!! گفتم چته؟! هار شدی؟!... گفت حالا بعد از مدت ها اومدیم باغ تفریح کنیم. میخوایی همه چی رو خراب کنی؟! حال آدمو به هم میزنی با این حرفات! گفتم مگه مدرسه چشه؟! این بار دستشو بلند کرد با همون ناخناش چنگ زد به دستم!! سه تا یادگاری رو دستم گذاشت گفت اگه ادامه بدی دهنتو سرویس میکنم!! منم که اعصابم خراب شد 9تا جای چنگ رو بر روی دست هایش به رسم یادبود برجای گذاشتم!!

رفتم پیش اون دختر خاله که نامزد داره کنارش نشستم. گفتم خب...از کی باید بری داشنگاه؟! آخـــــــی همسر گرامیت رو هم باید ول کنی بری!! دستاشو مشت کرد یکی کوبید تو بازوم گفت خفه میشی یا خفت کنم؟!( ماشالله دختر خاله های بنده هرکدوم از یکی دیگه پیشرفته ترن!!)

با خوشحالی دارم میام پیش مامانم میگم مامان مامان... آرزو پیام داد که فردا شب فقط دخترعموها مجردی بریم پارک صفا سیتی! برم؟...گفت برو. بعد نشستیم هی از این در و اون در حرف زدیم...بعد از 20 مین داره میگه مانتوت رو اتو زدی؟! آماده ست؟ گفتم واسه فردا شب؟ اون مانتو آبیه رو می پوشم. گفت نه.... مانتو شلوار مدرسه تو میگم!! چن دیقه تو شوک بودم بعدش گفتم نخیر!! پا شدم رفتم تو اتاقم.( مامانا کلا میزنن هوا رو طوفانی میکنن!)

خواهرم اومده خونمون رفتم کنارش نشستم باهاش حرف میزنم. بهم گفت امروز چندمه؟ گفتم یازدهم. گفت 20 روز دیگه چندم میشه؟!!( آخه خواهر من، یهو بگو میخوام برم رو اعصابت خودتو خلاص کن دیگه!!)

ساعت 10:30 صبح از خواب پریدم! وحشت کرده بودم اساسی! خواب دیدم که رفتم مدرسه ولی کیفمو یادم رفته با خودم ببرم! بدون اجازه معلم از سرجام بلند شدم پریدم بیرون کلاس تا کیفمو بیارم! وقتی برگشتم تو کلاس دیدم معلم با یه ماژیک قرمز یه منفی گنده که از شیش فرسخی به چشم میخورد جلو اسمم گذاشته!!

آخه چرا این کارو با من میکنید؟! چرا میرید رو اعصابم؟! از جون من چی میخوایید؟! به قول منصور طاقت بیار!!! طاقت بیار!!

و به قول شاعر که می فرماید(شاعر این بار شعر نیمایی می فرماید)

                      بیا به آرامش فکر کنیم، به زیبایی، به عشق

                               به بهشت،به درک، به جهنم،

                                    به تو چه،به من چه

                                    برو اعصاب ندارم!!!

مثل اینکه حال شاعر هم خرابه!!!

کیفتون پر از کتاب و دستتون پر از مداد!! گودلاک!!

 




برچسب ها : بازهم زنگ مدرسه , زنگ مدرسه , شاعر , مدرسه , اول مهر , دخترخاله , طاقت بیار , منصور , سندمن , نامزد , طنز در مدرسه , طنز مدرسه , کتاب , سرگیجه , خواهر , خواب , کیف , ناخن , چنگ , فوتبال , دست نوشته های تمپتر , نوشته های تمپتر , باغ , بغض , شکلات , لباس , طنز , جدیدترین مطالب طنز , مطالب طنز , شیش فرسخ , مانتو , اتو , دانشگاه , دارا و سارا , باربی , دفتر باربی , cafejavan.ir , the tempter , tempter ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

انیوااااااااا....!!! کره ای رو حال کردین؟!نه حال کردین؟! خداییش حال کردین؟! کنچانا؟!! وااااااااای دوباره کره ای پروندم!ببخشید من این روزا خیلی جوم گرفته!چطورین؟ من فدای.....!! خواستم فداتون شم ولی میدونستم که اگه من نباشم زندگیتون تلخ9 میشه! تمرکزتونو از دست میدین!گوشه گیر میشین! افسرده میشین! بعدشم خودکشی میکنید! خواستم بگم سندی فداتون شه ولی میدونستم اگه اون بره درواقع مردی بزرگوار رفته و جای خالیش توی کافه حس میشه! خواستم بگم احمد فداتون شه ولی متوجه شدم نــــــــــــــــه...!! من بهش احتیاج دارم! آخه هنوز راه درمانی برای این بیماری جدانویسی حروف اسمش پیدا نشده خواستم روش آزمایش کنم! خواستم بگم منصور فداتون شه ولی متوجه شدم...نه مشکلی نیس! منصور هیچ خاصیتی نداره! بنابراین منصور فدای تک تک شما!!

دقت کردین بود و نبود این داداشای بزرگتر بدبختی و فلاکت به همراه داره؟! واسه ترخیصش از سربازی اون همه مهمونی که اومدن خونه کم بود تازه مامان واسش ختم انعام هم تو خونه گرفت!!! انگار دنیا رو متحول کرده!! همش یه سال و نیم پادگان بوده! یکی یه دونه ست دیگه! دل میگه بزن...(باکمال پوزش دل غلط میکنه چیزی بگه).

ساعت 12 ظهر بود...متوجه شدم یکی داره رو تخت هولم میده میگه پاشو...پاشو که لنگ ظهره! پاشو یه خودکار با کاغذ بردار بیار! بنده هم همونطور که موهام جلو چشام ریخته بود پا شدم خودکار و کاغذ رو آوردم گذاشتم کنار مامی. گفت بشین اینایی رو که بهت میگم یادداشت کن. یه خمیازه کشیدم،موهامو زدم کنار گفتم بگو. بنویس زن سهراب به همراه دخترش 2تا،اشرف 2تا،عشرت یکی،عفت 2تا!! (تازه فهمیدم واسه روزی که ختم انعام داریم تو خونمون، خانوم قراره غذا به مهمونا بده) یه برگه A4پر شد. مامان ورداشت که تعداد غذاها رو بشماره! بعد یه ربع گفت 176تا ظرف! چشم چهارتا شد گفتم چی چی رو 176تا؟! بده من بینم! شمردم دیدم مامی جون یه اشتباه بسیار کوچولو کرده و 276تا رو 176تا دیده!! همین که بهش گفتم یه جا خشکش زد. گفت یه 2میلیون تومنی رو آبیم.(خواستم بهش بگم چی بپوشمـــــــــــا! ولی گفتم مثل اون روز قاطی میکنه)منم در این مدت دختر بد شدم اصلا به مامانم کمک ندادم! انقدر حال داد...همه کارا رو مامانم کرد!

و اما روز موعود فرا رسید! دخمل گل شدم ساعت9:30 از خواب بیدار شدم، یه لباس خوشکل پوشیدم، آبم زدم به صورتم رفتم تو اتاق. دوتا مامان بزرگا اومده بودن بسیار مودبانه سلام کردم و رفتم نشستم. یهو یکی از مامان بزرگام گفت حالا زود بود یکم میخوابیدی!(چه نسلی هستیم ما؟! نسل جوان باید تا لنگ ظهر بخوابه! همین درسته!) بعدشم همگی با هم رفتیم میوه ها رو تو ظرف گذاشتیم! سپس مامان جون زحمت کشیدن و همه میوه ها رو بردن به اتاق بنده! 236تا ظرف میوه تو اتاق من بود! اتاقم همچین بوی گند موز گرفته بود که هرکی ندونه فک میکنه تو این اتاق میمون زندگی میکنه!(البته دور از جونم). با ورود میهمانان مامی اون کمک ندادن بالا رو از تو حلقوم من کشید بیرون! شربت تعارف کردم، لیوانا رو شستم،چندین بار 12 پله رو بالا پایین کردم تا ظرفای غذا رو بیارم،جارو برقی کشیدم، مس سابیدم،کهنه بچه شستم، یخ حوض شکستم! دستامو ببینید! پینه بسته!آخه چقدر کار؟!!! اخر سر هم همسایه مون قند آورده واسه مشگل گشا!!!آخه کی قند رو میکنه مشگل گشا؟!! منم یه مشت برداشتم دادم یه پریسا(دختر خالم) گفتم بخور مشگل گشاست. ایشالله خدا شفات میده! یه کیلو هم ورداشتم واسه منصور آخه گفته بود 4تا نخ بیشتر مو نداره گفتم شاید فرجی شد و خداوند تخمی در سر او قرار داد و از آن مویی روید و بدین وسیله بختشم باز شد!(منصور واست پست کردم.میرسه به دستت طاقت بیار)

آخر شب که مهمونا رفتن بنده رفتم تو اتاقم دیدم یه چیزی رو میز گذاشته که داره چشمک میزنه! هی میگفت تمپتر بیاااااااااا! بیا منو بخور!!! رفتم جلو.........واااااااااای چه قیافه ای داشت! دهنمو باز کردم یکی گذاشتم تو دهنم! عجب شیرینی بود! نصفشو خوردم. هنوز یه ظرف پر مونده! اگه خدا بخواد با اونا هم اختلاط میکنیم! خیالتون راحت واسه شما هم میذارم. اینا رو ول کنید..... دستام پینه بسته!! سندی دستامو ببین! احمد بیا ببین دستام پینه بسته! منصور تو مهم نیستی برو منجتو بازی کن تو کار بزرگترا بازی نکن!! ثنا جون دستام خفن پینه بسته!

به قول شاعر که می فرماید:

        ای که از درد دلم با خبری...........قرص دل درد مرا کی میخری؟!!

دلتون شاد و لباتون خندون....بدرووووووووووود

 

 




برچسب ها : ختم انعام مامانمون اینا , ختم انعام , کره ای , زبان کره ای , جو , خودکشی , افسردگی , تمرکز , گوشه گیر , گوشه گیر شدن , افسرده , افسرده شدن , سندی , سندمن , منصور , منصور کبیری , احمد , مردبزرگوار , بیماری , اسم , آزمایش , داداش بزرگتر , فلاکت , ترخیص , سربازی , خودکار , کاغذ , مو , خمیازه , سهراب , عفت , اشرف , عشرت , یادداشت , برگهA4 , غذا , مهمونی , مامان , لباس , لباس خوشگل , مامان بزرگ , نسل جوان , چه نسلی هستیم ما , لنگ ظهر , میوه , میمون , اتاق , حلق , مشگل گشا , لیوان , 12پله , پریسا , دختر خاله , همسایه , مس , یخ حوض , کهنه بچه , شربت , قند , شفا , فرج , بخت , شیرینی , چشمک , قیافه , پینه , ثنا , منج , شاعر , دل درد , مطالب طنز , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , طنز درختم انعام , دعا , طنز درمجلس دعا , جدیدترین مطلب طنز , خاطره , خاطرات طنز , خاطرات , تمپتر , نوشته های تمپتر , tempter , the tempter , cafejavan , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,

 

بوژووووووووخخخخخخخخخ! فرانسوی رو حال کردین؟! نه خداییش حال کردین؟! یکی دیگر از استعداد های من شکوفا شد!بزن کف قشنگه رو...! راستی عید تاریخ گذشته و فاسدشدتون مبارک!

این داداش بنده سه-چهار هفته ست که از سربازی مرخص شده به همین دلیل چهارشنبه اون خاله کوچیکه زنگ زد که فردا میخواییم بیایم خونتون. ما هم گفتیم بفرمایید...قدمتون بر روی تخم های چشممان! این بود که ماجرا شروع شد!

این جانب از روز چهارشنبه به مامانم چسبیدم که حالا من چی بپوشم؟! ثانیه به ثانیه میرفتم لباس های جورواجور میپوشیدم،میومدم جلوش می ایستادم میگفتم این خوبه؟!(جمله قبلی رو داشته باشید سرشار از فعل بود!) یواش یواش دیدم اعصابش داره خیطی میشه گفتم بیخیال! لباس که اصلا مهم نیست. مامان جون الهی من فدات شم کمک نمیخوایی؟! برگشت همچین نگام کرد که چارچوب بدنم لرزید! گفت برو بشین جلو اون تلویزیون بی صاحاب انقدر هم حرف نزن تا من به کارام برسم!

شب ددی جونم اومد خونه،هنوز پاش به اتاق باز نشده بود که مامانم بدو بدو از تو آشپزخونه اومد به بابام گفت اونور میز تلویزیونی رو بگیر ببریم تو اتاق پذیرایی! خلاصه با هزار جور بدبختی سه تایی میز رو گرفتیم بردیمش تو اتاق. بعدش مامی جون نشست بیست تا ظرف ژله و کارامل درست کرد واسه فردا. منم انقدر کمکش دادم! از اول تا آخرش پای تلویزیون بودم. شب هم دختر خوب شدم مسواک زدم خوابیدم. و اما فردا صبح....

این دقیقا همون صبحیه که بدبختی های من شروع شد! لنگ ظهر از خواب بیدار شدم، دور و ورم رو نگاه کردم، وحشت زده شدم!! اتاق کاملا به هم ریخته بود! آب زدم به صورتم که سرحال شم برم اتاقمو تمیز کنم شب که دختر خاله م اینا اومدن تو اتاقم آبروم نره! دیدم نچچچ...حسش نیست!! هندز فری رو زدم تو گوشم و رفتم اون بالا بالاها! ساعت 5 عصر هم رفتم پای تلویزیون کارتون نگاه کردم تا ساعت 6! ساعت 6 هم رفتم پای کامپیوتر. پس از چن دیقه صدای زنگ تلفن به صدا در امد! یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟!

گوشی رو ورداشتم دیدم عجــــــــــــــب... زن عمومه میگه شب میخواییم بیاییم خونتون. در یک چشم به هم زدن تعداد مهمونا زیادتر شد! به مامی اطلاع دادم و دوباره رفتم پای کامپیوتر. یهو دیدم مامانم صدام میزنه. مامان: تمپتر بیا بالا این ژله ها و کارامل ها رو بشمار ببین چندتاست. 12تا پله رو رفتم بالا شمردم دیدم 20تاست. به مام اطلاع دادیم و دوباره 12 پله رو اومدیم پایین. پس از ده دقیقه: تمپتر بیا بالا کارت دارم. دوباره 12 پله رو رفتم بالا دیدم مامی داره میگه تعداد مهمونا رو هم بشمار. 12 تا پله رو اومدم پایین. همونطور که پای نت بودم شمردم. دوباره 12 پله رو رفتم بالا گفتم مامان جون 26 نفرن! باز 12 تا پله رو اومدم پایین پای نت. ده دیقه بعد متوجه ی صدای پا شدم! آب دهنمو قورت دادم رفتم ببینم کیه؟! دیدم مامانمه. بهم گفت بیا... رفتم باهاش تو اتاق بغل سه تا بالشت گذاشت زیر بغلم گفت ببرشون بالا... بنده سه بار 12 پله رو رفتم بالا و اومدم پایین و جمعا 9تا بالشت رو بردم بالا! چند مین بعد همه چی رو خاموش کردم و 12 پله رو رفتم بالا. همین که پام به طبقه ی بالا باز شد مام جلوم سبز شد اخماشو کرد تو هم گفت یه موقع نیایی کمک! من اینجا کلی کار دارم اون وقت تو چسبیدی به کامپیوتر؟! زود برو اون شیرینی ها رو تو ظرف بچین! زهرم ترکید سریع رفتم اون کارو انجام دادم اتاقمو هم تمیز کردم، لباسمو هم اتو زدم و منتظر مهمونا شدم. شب مهمونا سر رسیدن اونقدر ماچ و موچ دادن که دیگه حالم به هم خورد... از بس این 12 پله رو بالا پایین کرده بودم زانوهام به شدت درد میکرد. ولی با این وجود فداکاری کردم و شیرینی و میوه تعارف کردم. بعدشم که نشستم از اول تا اخرش این پریسا( همون دختر خاله م) نشست کنارم یه بیت بلد بود که تا اخر مهمونی تو گوش من میخوند... این بیت رو داشته باشین: آآآآآآآآآآآآآآآه ای الهه ی نــــــــــــاز/ با دل من بســــــــــــــاز!! اعصاب واسه من نذاشت که! هروقت هم ازش میپرسیدی داری واسه من میخونی میگفت نه با سوسک رو دیوارم!!! بعدش خانما رفتن تو اتاق بنده و آرایشگاه راه انداختن! بهتره این قسمت ها بوووووووق شه! بعدشم که مهمونا رفتن  ما موندیم و کوله باری از ظرف!! من که خودمو زدم به موش مردگی... مامانمم که خودشو زد به مریضی! اون وقت ددی جان به تنهایی در آغوش ظرف ها رفت...!! عجب مهمونی بود! جاتون خالی! دیدید که حسابی خوش گذشت. چند روز پیش رفتم پیش شاعر دیدم داره از زنش طلاق میگیره و در همون حین فرمود:

یا رب آن دلبر شیرین که سپردی به منش/ از بس که ننر بود سپردم به ننه ش!!

برقرار باشید دوستان

بدرووووووووووود...




برچسب ها : tempter , the tempter , cafejavan , مهمونی مامانم اینا , فرانسوی , سربازی , آشپزخونه , اتاق پذیرایی , ژله , کارامل , هندزفری , تلویزیون , کامپیوتر , نت , اینترنت , تلفن , زن عمو , خاله , 12پله , بالشت , شیرینی , آرایشگاه , ظرف , موش مردگی , شاعر , بیت , بیت شعر , طلاق , تمپتر , طنز , طنز کافه ای , جدیدترین مطالب طنز , مطالب طنز , به روز ترین مطلب طنز , جدیدترین پست کافه جوان , کافه جوان , مهمونی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت